در ستایش نفر سوم

گاهی وقتها "سوم" شدن، فخر و مباهاتش از "اوّل" شدن بیشتر است. "سوم"هایی هستند که مدال برنزشان از طلا سر است. چه بسا، هیچوقت مدالی به گردن نیندازند و روی سکّو نروند؛ آنها بزرگتر از آنند که روی سکّو جایی درخورشان پیدا بشود.

***

چه پایتان به ماجرایی عاشقانه باز شده باشد، چه درگیر یک لج و لجبازی شخصی باشید، یا حتّی اگر با رئیس یا زیردست مراوده دارید، نوعی از رابطه را تجربه می کنید و رابطه ها در ساده ترین شکل خودشان، دو سو دارند. دو نفر یا گروه که به هر دلیلی گذرشان به هم افتاده. حتّی زمانی که شما با یک پدیده مواجه هستید، یک سوی ماجرا ایستاده اید و آن پدیده سویی دیگر؛ یا گیر و گرفتی در کارتان هست که باید حلّ و فصلش کنید، یا هدفی دارید که برای آنکه تیرتان به آن بنشیند، باید حساب و کتاب و دو-دوتایتان را مدام نو کنید و فکر و ذکرتان را مشغولش نگه دارید... به هر حال شما یک ورِ ماجرائید و آن ورِ دیگر، کسی، چیزی یا موجودی هست که شما به هر شکل نسبتی با آن دارید؛ نفر اوّل، نفر دوم.

***

"بندباز" از کلاسیک های سینمای هالیوود است. ماجرای یک سیرک بزرگ و بندبازی که گل سرسبد سیرک است؛ روی طنابی با فاصله ای حیرت آور از زمین، مثل آب خوردن راه می رود و پشتک می زند و از ریسمانهای آویخته، تاب می خورد و از ریسمانی به ریسمان دیگر می جهد. این بندباز که "مایکی" باشد، دل به دختر بندباز سیرک بسته، آن هم دخترِ زیبایِ بدقلقِ خودشیفته.

"مایکی"، یک رفیق قدیمی دارد که اتفاقا چندان هم اهل نمایشِ رفاقت نیست؛ نه او و نه "مایکی". ولی اینقدر حرف هم را و بلکه نگاه هم را می خوانند، که همان چند کلمه که وقت گذشتن از کنار هم توی راهروی سیرک با هم ردّ و بدل می کنند، به اندازه یک نشستِ مشترکِ مفصّل، معنی و پیام و حکایت دارد برای هر دو.

حالا بندبازِ جوانِ خوش استعدادی به سیرک آمده که "مایکی" باید تعلیمش بدهد تا او با یک معلّق اضافه تر از بندی به بند دیگر، رکوردی بزند با سه معلّق و جان تازه ای به سیرک بدهد.

گره از جایی در کارِ "مایکی" می افتد که جوان تازه وارد هم به دختر بندباز دل می بندد؛ همان دخترِ زیبایِ بدقلقِ خودشیفته. رئیس سیرک، معتقد است "مایکی" کم کم دارد از اوج فاصله می گیرد؛ حواسش به کارش نیست و بنیه اش تحلیل رفته و قدر ستاره ها نمی درخشد. کمی پیش از شب سرنوشت سازِ اجرای "سه معلّق" -که همه چشم انتظارش مانده اند- رئیس سیرک به این نتیجه می رسد که "مایکی"، آرزوهای بزرگ او را روی بند بر باد خواهد داد. دستور رئیس سیرک این است که رفیقِ "مایکی" در نقش پارتنرِ جوان تازه وارد، اسباب درخشش او روی بند باشد. تمرینها درست جلو می رود و سه معلّق با همین ترکیب، کاملا شدنی است. امّا با این ترکیب، رسیدنِ "مایکی" به عشقش تا همیشه نشدنی است. برگشتنش به جایگاهِ قبلی هم به "امّا" و "اگر" می خورد. در شرایطی که همه چیز به بن بست رسیده و روزگار می رود که در باقی عمر "مایکی"، سخت و فسرده و تار باشد، رفیقِ "مایکی" همه چیز را عوض می کند. روز اجرای نهایی، با لباس بندبازی اش، پای صحنه می ایستد و هر بلایی که ممکن است رئیس جاه طلب سیرک بر سرش بیاورد به جان می خرد و صبر می کند تا "مایکی"، تمام آینده زندگی اش را روی بند عوض کند و نشان بدهد که هنوز می درخشد...

خب، نقش اوّلِ مرد در فیلم، "مایکی" است، نقش اوّل زن هم معشوقه اوست. من حتّی اسم رفیقِ "مایکی" را هم یادم نیست. کلّ زمان حضورش در فیلم هم قابل ملاحظه نیست. امّا "مایکی"، تمام عمر، لحظات خوش زندگی اش را، بزرگترین پیروزی های حیاتش را و رسیدن به عشقش را مدیون چند دقیقه همکاری این نفر سوم خواهد ماند؛ چند دقیقه ای که فقط انسانهای بزرگ از پسش بر می آیند.

***

شاید همیشه هم نفر سوم، زندگی شما را از این رو به آن رو نکند. گاهی نفر سوم، فقط چند دقیقه آرامش رایگان به شما هدیه می کند، گاهی یک روزِ شما را به یک خاطره شیرین همیشگی بدل می کند که تا ابد مزمزه اش کنید و به یادش لبخند آرامی بزنید.

نفر سوم، انسان فهمیده صاحب ذوقی است. موقعیت شناس است و از این که به دیگران شادی هدیه کند، آرام می گیرد و گاهی شاید بداند که هیچ نامی از او باقی نخواند ماند.

آن راننده تاکسی که می فهمد که مجبور شده ای در مکالمه موبایلی ات به یک بحث کاملا خصوصی گریزناپذیر تن بدهی و دست می برد و صدای ضبط ماشینش را به قدری میزان می کند که صدای تو توی آهنگ گم شود و در عین حال، حرفهای طرفت را به آسانی از توی گوشی بشنوی، دقایقی بعد توی انبوه ماشینها گم خواهد شد، امّا او دقایق ویژه ای را به تو بخشیده که جبرانش به این راحتی ها نیست.

مردِ با فهم و کمالات مهربانی مثل پیانیست سیاهپوست فیلم "کازابلانکا" است که می داند وقتی عشق قدیمی همفری بوگارت وارد کافه می شود، باید چه آهنگی بنوازد تا نگاه ها کلمه و جمله و کتاب و شعر شوند، بی نیاز از تکلّم...

***

گاهی بزرگترین اتفاق زندگی شما را نفر سوم است که رقم می زند. نفرهای سوم، ما را مدیون خود می کنند در حالی که خیلی وقتها حتّی از حضورشان بی خبر می مانیم. حالا، من و شما، نفر سومِ چند رابطه بوده ایم؟ چقدر حضور آرام بی صدای پر رنگمان را به دیگران پیشکش کرده ایم؟ چقدر نفرهای سوم زندگی مان را جدّی گرفته ایم و سپاسی در شانشان به جا آورده ایم؟ واقعا چقدر؟

/ 15 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

خیلی ها برای ِ من نفر سوم زندگی می شوند...

بهناز

نمی دانم می شود به یک " شی" هم که بهانه ای می شود برای داشتن لحظه ای ناب ،این مقام " سومی " بودن را داد یا نه ؟! ولی گاهی این طرف سوم در یک رابطه دو نفره،می تواند یک آهنگ خاطره انگیز، یا یک میزو صندلی از یک کافه ، یا حتی یک کتاب باشد ... چیزهایی که هرچند کو چکند و شاید نه چندان با ارزش ، ولی گاهی دلیلی می شوند برای به دست آوردن لحظاتی تکرار نشدنی و عزیز...

م.ب.

والا ما از يه بنده خدايي خواستيم نفر سوم كه هيچ، نفر پنجم ما شود و ما را در سفري همراهي كند ولي افتخار نداد كه نداد. خدا بگم چه كارش كند به حق پنش تن.

دریا

لایک کاملا قابل تامل

من

داوطلب می شوم برای همه نفر سوم شوم...البته با وقت قبلی!

بهاره

وقتی نفر سومی همه چیزو باید به جون بخری خورد شدن، شكسته شدن حتي فراموش شدن... يكى از دردناك ترين حسهاى دنياست اين نفر سوم شدن!

بهاره

منم از نوع عاشقیت سه ضلعی نگفتم که... از همون نوعم یه کم دردناکه!!!

اخوی

لایک بسیار

کوثر

راست می گید...همیشه نفر سوم دیده نمی شه! ولی فک کنم تونستم تاحالا نفر سوم باشم...شاید به دفعات زیاد! این پستتون آدم رو می بره تو فکر...چقدر خوبن این نوشته ها!!

زهرا ثمندری

سوم شخص همیشه "حاضر"...امید که باشیم...