عطر

یک غریبه خودکار من را در غیبتم برداشته. از ردّ عطر دستش روی خودکار فهمیدم. چند بار پشت هم بو کشیدم. تند و پشت هم. آرام و عمیق. هر بار یک عطر زنانه بازیگوش ِ شاد پیچید توی مشامم. حالا که دارم می نویسم، هر چند کلمه یک بار، خودکارم را بو می کشم، همانجایی را که انگشتها دورش جمع می شوند؛ آنجاست که دست های غریبه را لو می دهد.

شاید فقط امتحان کرده ببیند قلم، آبی می نویسد یا مشکی، شاید هم مشکی پسند بوده و چند کلمه ای هم قلمی کرده، یا یک بیت غزل گوشه تقویمش نوشته، با خوطّ خوش؛ که صفای خط از صفای دل است...

باید روی شیشه عطرش نوشته باشند: «مخصوص دستهای ظریف با انگشتان بلند و کشیده»...

باید خودکارم را هر از گاهی، روی میز، تنها رها کنم، بگذارم در غیابم او آرام برگردد، خودکار را بردارد و بین انگشتانش به بازی بگیرد و از عطر انگشتانش روی آن، ردّی بگذارد... خودکار را دام می کنم، به صید بوی او...

/ 50 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانوم وی

آدرسم تو کامنت قبل اشتباه ثبت شده بود . اصلاح شد :)

ریحانه

پاییز که شد به جرم کم کاری اخراجش کردند رفتگری که عاشق شده بود و برگها را قدم میزد جارو نمیکرد......

dawn

شاید عقل حسابگر منطق ادبیات را درک میکند , هرچه هست با این که ادبی نیستم از آن لذت میبرم به شرط اینکه کمی واقعی تر باشد, و نمیدانم آیا "مری" ها و "لیلی" ها واقعی اند? میشود داستان ها را واقعی تر یافت, یا آنها وجود خارجی ندارند و در ذهن ادبی هاست و رویای ما! همین تضاد دنیاهاست که مرا از رمان خواندن منصرف میکند! طنز واقعی تر است!

سطری به یادگار

سلام جناب آقای حسام الدین مقامی کیای گل مدتهاست خواننده ی قلم زیبایت هستم امشب در برنامه ی قندپهلو دیدمت به خواهرم گفتم چقدر شبیه سامی یوسفه این که جناب رفیع معرفیتان کرد و انقدر ذوق کردم که شما را دیده ام که نگو زنده باشید و مستدام![گل]

ا.محسنی

سلام. جناب مقامی کیا ممکنه توی یه پستی بیوگرافیتون رو کار کنید؟ راستش توی انجمن ادبیمون قرار به بر معرفیتون شد، اما توی اینترنت هر سرچی زدم، به نتیجه نرسیدم. وبلاگتون هم که پروفایل نداره. در ضمن از نوشته هاتون خیلی لذت بردم. ممنون!

4v4

خیلیییییییی زیبا بود[لبخند]

زهرا

به اصرار بابا داشتیم برنامه ی قند پهلو رو نگاه می کردیم. اولین برنامه فقط دیدمتون، دومین برنامه از طنزتون لذت بردم. سومین برنامه اسمتون خاطرم موند. اما از همون بار اول هم یه جور حس آشنایی خاصی باهاتون داشتم. به قول یکی از دوستام انگار یکی از افراد دنیای مخفی ام بودید. بعدش با یه سرچ به این وبلاگ رسیدم. با همین آخرین پستتون حسابی غافلگیر شدم. یعنی لذت بردم به اندازه ی...چی بگم؟ زیاد، خیلی زیاد! بعدش شروع کردم به خوندن همه ی پست ها و بعد دانلود همه ی فایل هایی که گذاشته بودین! در مورد پست ها با بعضیاش حال کردم و با بعضیاش مخالف بودم وبا بعضیاش رفیق شدم و چندباره تو ذهنم زمزمه اشون کردم. اما در مورد فایل ها اگر فقط بگم شنیدمشون، نهایت نامردیه تو حقشون، اگه بگم لذت بردم، دروغ میشه، راستش یه جور حس بود که با گوش هات هم لذت می بردی، هم طعمشو می چشیدی، هم باهاش توی یه خلسه ی عمیق می رفتی، هم... ببینید انگار که یه تابلوی خیلی قشنگ نقاشی جلوت باشه، اونوقت همزمان بتونی سردی آب تو نقاشی رو با دستت حس کنی، مزه ی سیباشو بچشی و... برام اینطوری بود. میشه بازم بخوونید؟ میشه این بار از شعرهای مصدق بخوونید؟ دلم میخواد همه ی شع

زهرا

آخ آخ... نصف کامنتم نیومده که! ببخشید، حواسم به تعداد حروف مجاز نبود! ادامه اش اینطور بود که: دلم می خواد همه ی شعر ها و داستانهایی رو که از خوندنشون لذت بردم، براتون بیارم و شما برام بخونید! بازم بخوونید... لالایی علی کوچولو منو به سالهای شروع نوشتن و شعر برد... برای یادآوری اون روزها سپاس! لالایی دیگه اتون منی رو که هنوز ازدواج نکردم، چه برسه که مادر باشم، هوایی کرد که یه شب مهتاب بچه ام رو محکم توی آغوشم بگیرم و براش لالایی بخونم. یا مثل شما وقتی خوابه کنارش بایستم و با لبخند از دیدنش لذت ببرم."لبخند برای دیدار توست، چه خواب باشی و چه بیدار!" خیلی دوست دارم عکس کوچولوتونو ببینم! کاش تو وبلاگ عکسشو بذارین. میدونم خیلی کامنت لوس و دخترونه ای شد...ببخشید..! این دو روزه اوقات خوشی رو با نوشته ها و صداتون بهم دادید، ممنون بابتشون! دل و ذهن و قلمتون همیشه سبز!

kimia

آپ نمیکنین ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! [گریه] من پست جدید موخوااااااااااااااااااااااااااااام [گریه]

labkhand

واقعا" مطلبتون عالی بود.ذوق کردم از خوندنش...[لبخند]