برای مهری که رفت...

حس بدبختی و مصیبتی که پاییز برای من میآورد، بستگی مستقیم دارد با سبک و سیاق مدارسی که در آنها درس خواندم و سواد بیسودی که به من تحمیل شد و آزردگی عمیقی که چنگ انداخت توی روان من و هزاران هزار مثل من. نه که شاگرد تنبلی باشم یا شر به پا کنم و آتش بسوزانم. برعکس؛ اهلتر و بهراهتر از من - آنطور که خوشایند مدیر و معلم باشد - کمتر پیدا میشد.

و اشتباه همین جا بود؛ ما گمان برده بودیم که حرف آن مدیرها و معلمها، ملاک درستبودن است. فکر میکردیم انتگرال و محاسبه رزونانس تار صوتی و مشتق چندم از معادله درجه چندم، به دردی از زندگی ما میخورد. فکر میکردیم حیاط مدرسه جای دویدن نیست و اساسا دانشآموز مگر مرض دارد که بدود؟ یاد داده بودند که «زنگ تفریح» اگر آدم باشید، باید «کتاب درسی» جلویتان باز باشد. از این قسم لاطائلات کم یاد ما ندادند. ما یاد گرفتیم که نقاشی، تشریفات است و موسیقی، وقت ضایعکردن و حیف عمر. ما یاد گرفتیم که اصولا شادی، مزخرف است و احتیاط دارد. روز اول پاییز، آغاز جبرِ آموختنِ همه اینها بود برای من. پاییز، فصل نشستن پای درسهای ناخواسته، شنیدن نطق آدمهای نچسب و سرکردن در اتاقهای بیروحِ ابرو در هم کشیده بود. فصل 12 سال حبس شادی و بهجت و شعف نوجوانی، توی انتهاییترین دخمههای زیرزمین. این «بوی ماه مهر»، خواستن دارد؟

این بوی نامطبوع، با همه خاطرات ناخوشش، با همه سالهای رفته بر بادش، با همه سالهای داده بر بادش، وقتی از راه میرسد که خنکای هوا کمکم تنآزار میشود، خورشید، زودتر خاموشی میزند، همه، زودتر به خانههای خود میخزند و دیگر هوا آنقدر گرم نیست که پنجرهای باز بماند و تو صدای همهمه شادمانهای را بیآنکه انتظار بکشی بشنوی، یا بوی غذای اجاق خانهای تو را به هوس بیندازد و یادت بیاورد که زندگی جریان دارد. عیب از پاییز نیست؛ همین سردی و نموری و تاریکی، اگر یادهای شیرین با خودش داشت، خواستنیترین ترکیب روزگار میبود...

/ 29 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انفرادی 0098

ذکر مصیبت اهل مدح اعتراض مداحان به بخشنامه ی محرم!! روی دیگر دامبول السلطنه! سلام وبلاگ انفرادی0098 افتتاح شد با قهوه ای تلخ در خدمتیم [گل][گل][گل]

حديث

آررره.اول نوشت احسان كرمي.من گفتم اين صدا احسان كرمي نيست[متفکر] تعجب كردم.بعد ديدم كلي عذر خواهيو اينااااااا...

نسیم

مدرسه پر "است" از مهملاتی که به کار آدم نمی آیند، پر از اعلال و عربی و دین و زندگی ، _ که نه دین است و نه زندگی _ پر از هیبرید و رزونانس و انتگرال های نا معین، و به راستی نامعین . اما ! "ما عشق را به مدرسه بردیم "، همین مشتق های درجه ی n این "حد" گرفتن ها و ساختار لوییس ها این به بی نهایت میل دادن ها بستر زاده شدن اندیشه ی ما ست .. که من افکارم همین جا شکل می گیرد لای این راهرو های تاریک توی این تنگی راه پله میان حجم کتاب و درس و امتحان . که من اینجا یاد گرفتم که هرگز مثل کتاب دینی نباشم : بدون منطق و دلیل ! مثل حسابانم باشم، مثل دیفرانسیل وانتگرالم همیشه ی خدا استوار .. .. یاد های خوش دارد این سردی و نموری پاییز !

یه مهمون

تا بحال اینقدر با کسی موافق نبودم فکر من هم مدام مشغول اون 12 ساله به چیزایی که حاصلم شده به چیزایی که بابتش از دست دادم یا به این فکر میکنم که اون 12سا رو چه جای دیگه ای میتونستم باشم چه کار دیگه ازدستم برمیومد... یکسری افکار مزخرف هم توی سر من هست که گاهگداری دنبال منشا’ش گشتن یک روز وقتمو میگیره... تموم جوونای دهه 50 خودشونو سوخته حساب میکنن اما من همیشه گفتم اونیکه زیر چرخ مونده دهه 60 هاست...زمانیکه ملت تشویق میشدن به زائیدن به تولید مثل هیج کس فکر این نبود که 75 تا بچه رو توی یک کلاس بزرگ نمیشه تربیت کرد فقط میشه خفه شون کرد سرزنده باشی

کوچولو

اوهوم.دقیقن! به شدت لایک می زنم به این پستت

نانی

احتیاط دارد . کار را تمام کرد. کابوس هامون رو وامدار ان قالب کج و کوله هستیم.

واقعا حسام از اون ليمو شيرين ها بودي؟

احمد ک

سلام .کامل و درست وحسابی به دلم نشست این حرف ها .اما برادر یا خواهر گرامی ...شما 12 سال گفته اید من چی کهتازه 27 سال بعدش رو هم درای مدارس بودم .وزجری چنان کشیده ام که مپرس . حالا بز نشسته ام اما مصداق این شعرم ...من سردم است سردم است سردم است و انگاری هرگز گرم نخواهم شد .هرگز گرم نخواهم شد .هرگز

احمد ک

سلام مجدد من کامنت ها را نخوانده بودم وحرف دلم رانوشتم . اما بعضی ها گفتن مدارس دینی شده اند .این اشتباهه .در مدرسه فقط اسمشو میارند ولی ما که ندیدیم کسی دینی درس بدهد .مدارس دولتی بهترند ولی غیر انتفاعی ها ؟؟؟؟؟؟؟بدبخت کسی که بچه رو بذاره غیر انتفاعی .پول بدرک بچه تون بیچاره میشه از ما گفتن .

ننوپغ

11 سال شب آخر شهریور زیر پتو گریه ها کردم....