ماری یعنی لیلا

یعنی می خواهید بگویید کاملا اتفاقی است؟ این که این روزها هر چه معشوق در آثار هنری پیش چشم من است، "ماری" از آب در می آید، قسمت من است یا "ماری" واقعا بین اهالی هنر اسم رمزیست؟

"بیگانه" آلبر کامو را چند وقت پیش می خواندم؛ اسم شخصیت اوّل داستان یادم نیست. امّا نام تنها معشوق عمرش، توی ذهنم نشسته. نمی دانم چون اسم ساده ایست در یاد می ماند یا چون "ماری"های عالم، پرشمارند یا اصلا سرّی در این اسم هست؟

زن "هانس شنیر" هم او را ترک کرده و راستش را بخواهید، شاید همین باعث شده که این مرد به خاک سیاه بنشیند. هانس شنیر، شخصیت اوّل کتاب "عقاید یک دلقک"، دیگر مثل قبل نمی تواند از عهده دلقک بودن بر بیاید. تحمل ناپذیری فراق زنش او را دائم الخمر کرده. و حدس بزنید نام زنش چیست؟ بله؛ "ماری".

حالا گیرم که نام اصلی "ماری" در فیلم "گذشته" فرهادی، "ماریان" است و به اختصار او را "ماری" صدا می زنند. این بار هم پای یک "ماری" در میان است. "ماری" فیلم فرهادی، تا بحال یک تنه، دل سه مرد را اسیر خودش کرده؛ ناز بنیاد کرده و زندگی ها بر باد داده. فیلم را می بینم و فکر می کنم علی مصفا یا همان احمد فیلم، چه مرد همه چیز تمامی است. برای من که قهرمان دنیای کلاسیکم "همفری بوگارت" بوده، احمد می تواند از مرد اوّل های دنیای امروزی باشد؛ مصمم، موقع سنج، مدیر، مسلط بر خود و محیطش، با مرام، یک جور "داش آکُل" کت و شلوار پوش دانشگاه رفته. و مطمئن نیستم کسی از بینندگان فیلم دلیل قانع کننده ای برای جدایی احمد از ماری پیدا کرده باشد؛ وقتی احمد این همه دل سپرده "ماری" است، زن جوان چه دلیلی توانسته پیدا کند که چنین مرد محکم و مقبولی را نخواهد؟

شاید این سرنوشت زوجیت با "ماری" هاست. مثل "لیلا" ها که قهرمانان اصلی عشق های نافرجامند. اصلا همین علی مصفا، یک بار توی "لیلا"ی داریوش مهرجویی، دلش را پیش "لیلا"نامی جا گذاشت و انگشت نمای خلق شد.

ردّ "ماری"های دیگر را شما در آثار هنری و ادبی بزنید، ببینید این فرضیه چه قدر می تواند درست از آب در بیاید. شاید هم فقط قرینگی یک سلسله اتفاق است. امّا آیا این هم اتفاقی است که بیگانه آلبرکامو، نوبل ادبیات می برد؟ و چند سال بعد "عقاید یک دلقک" هاینریش بل هم؟ و "ماری" گذشته فرهادی هم زیر سایه نخل کن می نشیند؟ اصلا آیا  دل دادگی، آیا سایه در سایه هم ماندن، آیا عشق، یک اتفاق است؟

 

 

بشنوید:

سلام، لیلا خانوم...

/ 25 نظر / 63 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یه گیلاس

من یه چی بگم؟ ولی مورسو توی بیگانه ماری رو دوس نداشتااااا

یه گیلاس

اتفاقا بهش هیچ حسی نداشت و این از دوس نداشتن گاهی دردناک تره عاقا من اعتراض دارم:))

فروغ

این فیلم را دوست نداشتم اما ... از جلوی سینما که گذشتم به خودم گفتم فرهادی فیلم بعدی خود را هم ساخت, اما تو در این مدت چه می کردی! مدتی طول کشید تا فرصت پیدا کردم و فیلم را دیدم. گر چه به خودم اجازه ی انتقاد از کار دیگران را نمی دهم- برای مدتی این قرار را با خودم گذاشتم- اما بلافاصله به انتقاد از فیلم پرداختم و ... هنوز مطمئن نیستم که آیا توقع بیشتری از فرهادی داشتم؟! با کارهای دیگرش - چهارشنبه سوری و در باره الی را بسیار دوست دارم- مقایسه کردم و راضی نبودم؟! آیا اگر این فیلم را کس دیگری ساخته بود همین احساس را به ان داشتم؟ و مهمتر از همه اینکه اگر اینقدر تقدیر و تحسین نشنیده بودم و با توقع کمتر به دیدنش می رفتم, ممکن بود که دوستش داشته باشم؟!

مریم جونی

سلام ایول بابا خوشم میاد ازاینایی ک اسمشونو نمینویسن تیریپ شهرت میگیرن بیخیال مطالبت خیلی خوشمل بود[چشمک][تایید]

جناب ما

برای بهتر شدن وبلاگتون لطفا به نظرات ژاسخ بدین با همون حس طنزتون

karai

why you don't usually anwer to the comments?you just answerd to only 1 comment.

ایلین

خیلی جالب بود منکه خوشم اومد لطفا تو هم به وبلاگ من سر بزن

جناب ما

[تماس][دست][بغل][کلافه]

رها

با اجازه لینکتون کردم...بقیه ی دستنوشته های شما هم عالی و قابل احترام بود...لذت بردم چند وقت پیش کتابی از سپیده شاملو خواندم و خیلی وقتها پیش لیلی و مجنون و چند لیلی دیگر...آری لیلی نمادی است به نظر من که علشقش شوند و صد البته در متون ادبی عرفانی ما نماد عشق ورزیدن است: مجنون به هوای کوی لیلی در دشت در دشت به جستجوی لیلی میگشت میگشت همیشه بر زبانش لیلی لیلی میگفت تا زبانش میگشت خیلی مقایسه جالبی بود خوشم اومد بین ماری یا ماریاها و لیلی.. بهش میپردازم دوست خوبم.

یلدا

اسم معشوق جبران خلیل جبران هم توی کتاب نامه های عاشقانه یک پیامبر ماری بود