شب به گلستان، تنها...

سازم ناکوک شده. هر سه جفت سیم تار، کوکشان در رفته. دیگر «منتظرت بودم» را که می‌زنم، صداهایش پرت و پلاست. آخ که چقدر دلم هوایش را کرده... «شب به گلستان، تنها، منتظرت بودم، منتظرت بودم...» چقدر تمرین کردم تا همین یک جمله تصنیف را شبیه خودش در بیاورم. آن صدایی که من را هوایی این تصنیف کرد، از دور می‌آمد... با ویولن. توی دل شب می‌چرخید و پر می‌زد و از دورها می‌آمد و مردی با صدای جاافتاده می‌خواند: «منتظرت بودم... منتظرت بودم...» و هی از آغاز، ساز و آواز دوره می‌کردند... رفتم تار را دست گرفتم و هی دنبال نت‌ها گشتم. آن‌قدر گشتم و زدم که سیم‌ها روی انگشت‌هام جا انداخت. منتظرت بودم...

حالا سازم مثل دلم ناکوک شده. سیم «دو» را که درست کوک کنم، باقی را هم با آن جور می‌کنم. اما نوای نُت «دو» توی ذهنم آرام نمی‌گیرد... می‌آید و می‌چرخد و می‌رود.

تو یادم دادی که بوق آزاد تلفن صدای «دو» می‌دهد. ولی من دست و دلم به تلفن نمی‌رود؛ تلفنی که فقط با آن تار کوک کنند، به چه درد می‌خورد... تلفن باید دست‌کم به اندازه چند شماره، نت‌های مختلف بزند، بعد صدای آشنا تویش بپیچد و موسیقی‌اش را کامل کند. حالا من بدون صدای «دو» چه‌کار کنم؟ چطوری «منتظرت بودم» را بزنم؟...

آهسته، آهسته می‌آ‌یم سراغ تلفن، با احتیاط گوشی را برمی‌دارم... بوق ممتد را که می‌شنوم، زخمه می‌زنم به سیم «دو» و پیچ سیم «دو» را می‌پیچانم... «دو» ... «دو» ... «دو» ... هی به «دو» مضراب می‌زنم و کوک را دقیق‌تر می‌کنم ... «دو» ... «دو» ... «دو» ... تو ... تو ... تو ... تو ...

/ 25 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
المیرا

از این مطلب اخیر و چیزهایی که این اواخر تو چلچراغ نوشتی حدس میزنم که مقداری آشفته ای.اگه حدسم درسته که امیدوارم رفع آشفتگی بشه دوست عزیز.اگرم غلطه که هیچی...بهتر!

p.k

اتفاقا ساز منم ناکوکه.. چقدر دلم واسه تارم تنگ شد....[رویا][ناراحت] موفق باشی..[لبخند][گل]

رهگذر

سلام و ادب و ارادت! اولین بار است به خانه ی مجازیتان می آیم خیلی از مطالبتان لذت بردم روح موسیقایی در نوشته هایتان جاری است زیباترین آهنگ جهان است تو ... تو... تو... تو... زنده باشی به دولت عشق!

سحر.ح

رفتم یه دور این آهنگ رو دوباره گوش دادم به خصوص همون قسمتو !

kakero

به همه عشق بورز،به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن

ميثاق

بعضي از نويسندهها وقتي سنشون بالا مي ره هذيان مي گن، اما فكر نمي كردم انقدر زود برات پيش بياد. خدايا عاقبتمون ختم به خير كن.

باران

تلفنی که فقط با آن تار کوک کنند، به چه درد می‌خورد... تلفن باید دست‌کم به اندازه چند شماره، نت‌های مختلف بزند، بعد صدای آشنا تویش بپیچد و موسیقی‌اش را کامل کند. آره!

زهرا

نمیدانم صرف میشود یا صرف میکند این دوم شخص مفرد مخاطب...

امیر

حسام, شاید ساز نا کوک بهتر از بی سازی باشه, شاید فراق دلنشین تر از بی عشقی... حکایت ما رو بگو, ماییم و نوای بی نوایی

تکتم

میگن، آنچه ازدل برون آید لاجرم بر دل نشیند، به دل من که حسابی نشست... مرسی