قرار نبود...

آقای راننده! من توی همین تاکسی ها این آهنگ را شنیده ام. تو خودت کلمه به کلمه اش را از بری لابد. من که گذری و نیم بند، توی ماشین های خود شما به گوشم رسیده، هوای این ترانه را می دانم، دستم آمده این ملودی کدام رگِ آدمیزاد را فشار می دهد، دستگیرم شده کار شنونده را به کجا می کشاند و توی کدام جاده سیرش می دهد...

"نمیدونم چی شد که اینجوری شد، نمیدونم چند روزه نیستی پیشم..."

حالا شما که راننده ای، شما که سی دی هایت را ردیف، اسم خورده و دسته بندی شده، پسِ سایه بانِ پیشِ رویت گذاشته ای، شما که می دانی روی بورس افتاده: " تا کی به عشقه دیدنت دوباره، تو کوچه ها خسته بشم بمیرم، تا کی باید دنبال تو بگردم، از کی باید سراغتو بگیرم..."، شما که دقایقی است برای مسافر کنار دستی، از دستفرمانت در شب عروسی حکایتها می گویی و حرفه ای گری رو می کنی، چرا مشتری ات را نمی شناسی پس؟

چرا نمی دانی زن میانسال رنگ و رو پریده ای که سراسر مشکی بَر کرده، وقتی با نگاه بی سویش از تو می پرسد: "این ماشین مسجد الجواد می رود؟" یعنی چه...

کارِ یک دکمه است؛ با همچین مسافری، چرا ترانه را عوض نمی کنی؟... چرا صدای بالا کشیدن بینی زن را نمی شنوی که با جمله های ترانه شروع شده؟ چرا وقتی زن چادر روی صورتش می کشد، در خاطره گفتن خللی نمی کنی؟ و حالا دارد می خواند: " قرار نبود چشمای من خیس بشه، قرار نبود هر چی قرار نیست بشه، قرار نبود دیدنت آرزوم شه، قرار نبود که اینجوری تموم شه"... پس چرا تکانهای زن را زیر چادر سیاهش نمی بینی؟... چرا؟...

 

شنیدن

/ 20 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گاندلف

شما که اونجا بودی چرا نگفتی صداشو خفه کنه... هان؟ اعصابمو ریختی بهم .... چرا انقدر خوب مینویسی... چرا انقدر خوب بلدی احساسو تو قالب کلمات جا بدی؟ هان؟ چرا؟

ateFe

دمتان گرم جناب!دمتان گرم اساسی!

نرگس

خوشحالم که دوباره مطلبی از شما می‌خوانم. دیگر از عینک آفتابی‌ام خسته شده بودم. مطلب‌تان خیلی تاثیرگذار بود.

زهرا

باید انتظار کشید برای خواند انگاری...برای آرامش!

نجمه

بسيار نكته بينانه بود نوشتتون.خوشحالم دوباره مينويسيد.شاد باشيد :)

بهناز

...مهم این است که بنویسید... حالا چه اهمیت دارد که با خواندنش یک کوه دلتنگی یکهو جمع می شود در یک قطره و بی هوا، تر می کند چشم آدم را ؟! اینها که مهم نیست... مهم این است که بنویسید ...باز...

بهناز

ممنون... کماکان هستم! فقط نوشتنم محدود شده به هر از گاهی از روی عادت ، آن هم روی کاغذ!!

یلدا

گاهی اوقات خواندن بعضی ها ناخود آگاه لبخندی بر لبانم مینشاند هرچند تلخ هرچند عمیق از یاد ..........اما دوست دارم این بعضی ها را. درپناه حق.

عجیب به دلم نشست...[گل][گل][گل]

زهرا ثمندری

چرا اینقد دلت با قلمت روراسته؟