درایورها

همه چیز عالیست، من و شهاب و امیر، سوار ماشین امیر هستیم که آخرین مدل موجود در بازار است؛ با پدال دوچرخه اى و زنجیر و طراحى به شکل ماشین هاى فرمول یک. نوبتى سوار مى شویم و براى آنکه دو نفر دیگر هم نقشى در بازى داشته باشند، ماشین را هول مى دهند. ما هفت-هشت ساله هاى محل، هر روز بعد از این که فوتبال توى کوچه، با قهر مسعود در اعتراض به نتیجه بازى و بردن تیردروازه هایش تمام مى شود، به حیاط خانه امیر اینها مى رویم و بازى هاى ویژه خودمان را مى کنیم، مثل نوعى فوتبال که اسمش "یار قدیمى" است و البته حق دارید اگر اسمش بیشتر شما را یاد سفره خانه هاى سنتى بیندازد تا فوتبال. این ماشین سوارى هم حالا یکى از بازى هاى سه نفره است. شیوه کار این است که یک نفر - که بیشتر اوقات صاحب ماشین است- سوار مى شود، آن دو نفر دیگر -که با وجود رایزنى ها معمولا من و شهاب هستیم- هول مى دهند، سرعت که از صد یا صد و ده بالا زد- این تخمین ماست البته- راننده دستى را مى کشد. آهان، این ماشین یک ترمز دستى کوچک هم دارد که برگ زرین دیگرى در طراحى به روز و مدرن آن محسوب مى شود. الآن یک ساعتى هست که ما درایورهاى لق لقوى چرک و عرق کرده، در حیاط امیر اینها دستى مى کشیم و البته کسى این دور و بر نیست که شیفته دستفرمان ما بشود و بپرد بالا... قریب به یک ساعت تجربه در امور فرمول یک و دستى باعث شده هى رکوردها را جابجا کنیم و بهبود ببخشیم و طول خط ترمزهاى به جا مانده نشان هاى افتخار ماست که بر موزائیک هاى حیاط ثبت مى شود. من و شهاب در هول دادن حرفه اى و صاحب سبک شده ایم، صفر تا صد ماشین را تا حدى که دانش فنیمان اجازه مى دهد پایین آورد ه ایم و البته تشویق هاى امیر هم در این امر بى تاثیر نیست. خب، حالا من و شهاب تصمیم مى گیریم بیشتر تشویق بشویم و خط ترمزى را در جریده عالم ثبت کنیم. در واقع ما هول مى دهیم امیر ثبت مى کند. شمارش معکوس شروع مى شود، چراغ هاى سبز روشن مى شوند و خط نگهدار پرچم شطرنجى را تکان مى دهد. هول مى دهیم، سرعت بیشتر و بیشتر مى شود، چشم جهان به رکورد تازه ما دوخته شده، سرعت از همیشه بیشتر شده، امیر دستى را مى کشد، چهار چرخ هوا مى رود، امیر پرواز مى کند، حالا امیر با ماشین در هم آمیخته است، ما فکر مى کنیم امیر مى خندد، ما هم مى خندیم، نگو امیر دارد گریه مى کند، ما دیگر نمى خندیم، به هم نگاه مى کنیم، ثانیه هایى دیگر است که مادر امیر به حیاط بیاید، نیازى به در میان گذاشتن فکر مشترک من و شهاب با همدیگر نیست، چون اشارات نظر نامه رسان ماست هر دو به سوى خانه مى دویم، یادم رفته بود بگویم، من و شهاب برادریم... در خانه تا حد ممکن طبیعى جلوه مى کنیم و گاهى که دورمان خلوت است احتمالات موجود درمورد سرنوشت امیر را -از مرگ درجا تا نجات با عمل پیوند عضو- بررسى مى کنیم. تصمیم مى گیریم توصیه هاى مجرى منطقى برنامه کودک را جدى بگیریم و شب، خواب آرامى داشته باشیم.  صبح توى رختخوابیم که زنگ مى زنند، من و شهاب با همدیگر وداع مى کنیم، مادر در را باز کرده، امیر کله صبحى آمده با دستى که با یک کهنه دور گردنش انداخته و دارد کونسه مى دهد که چطور مى شود امروز غروب، کمى خط ترمز را طولانى تر کرد...

/ 7 نظر / 18 بازدید
سیدحسین

لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم سلام علیکم با توکل بر خدا اجرای طرح هدیه به شهدای شهرستان کوهدشت شروع شد هر هفته یک شهید شهید هفته اول:سردار شهید حمید رضا ابراهیمی فرمانده گردان عاشورا هدیه شما به این شهید بزرگوار چیست؟ منتظر حضور پر مهرتون هستیم التماس دعا[گل]

ری

وقتی ماجرای به این سادگی در یک پاراگراف تبدیل به یک داستان کوتاه می شه، واقعاً جا داره به نویسنده آفرین گفت!

*زهــــــــــرا*

آدم وقتی این متنو میخونه واقعا باورش نمیشه یک خاطره ی ساده از کودکی باشه! واقعا که عاااالی بود.[گل][گل] مثل همیشه گل کاشتین. دم شما گرم[لبخند] ------ راستی دیگه چلچراغ نیستین؟ چرا، کجایین الان؟

Parisa Ghr

سلام شمام که نظرات غیر فعال شدید آقای مقامی کیا [ناراحت]

*زهــــــــــرا*

دوقدم مانده که پاییز به یغما برود اینهمه رنگ قشنگ از کف دنیا برود... دلم برای عاشقانه ها ی این وبلاگ تنگ شده.. برای حس های ناب و خاصی ک فقط اینجا تجربه کردم.. دریاب دل تنگ مارا جناب مقامی کیا... دریاب....

*زهــــــــــرا*

سلااااام.. ظاهرا آخرین پستی که میشه کامنت گذاشت همینه!! چند پست آخر فوق العاده بودن مخصوصا آخری.. اجازه هست من پست آخرو با اسم خودتون تو شبکه های اجتماعی منتشر کنم؟؟ ( وایبر و لاین و .... ) واقعا حیفه که بقیه دوستان راجع به سرگذشت بابانوئل حقیقت رو ندونن!! در نهایت هرچه که صلاح بدونین...

*زهــــــــــرا *

ســـــپاس فـــــراوان اما چرا بی نام؟؟ به هر حال استقبال خوبی شد [نیشخند] تشکر..