اشعار بزمی۲ (اندر احوالات ساقی های معلوم الحال و می گساران معلوم الحال تر!)

۱)

آن ساقی مه رو که دو چشمش ختنی بود           آن یار که ارباب دل همچو منی بود

یک جرعه نخوردیم ز پیمانه که می داد             چون باده و پیمانه به شدت دهنی بود!

۲)

 آن وقت که با ماه رخان انجمنی بود         آن شب که به محبوب رسیدن شدنی بود 

 قصد می ناب کردم از ساقی و لیکن       در جام «عرق» داشت که نوعش «بدنی» بود!          

/ 21 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هويا

سلام خوشحالم که متن جدید گذاشتی.شعر جالبی بود.خب آدمایی که همش میرن شب شعر همینه دیگه اونم تو چله تابستون . راستی چرا دیگر سری نمیزنی حداقل به خاطر شينما. اگه بیاین خوشحال می شم.

نسيم

بسيار تيتيش مامانی بود!

ریما

سلام من نمی دانم برای شما چه نظری بايد داشته باشم. چون نفهميدم که اين ۲ بيبتی ها رو برای چی نوشتی. من مطلبم رو به روز کردم منتظر ديدارت هستم...

فرشته

بزمتان خوش تر!

نور

سلام. مختصر و مفيد بود. موفق باشی.

عليرضا

سلام جالب نوشتی من آپم موفق باشی

محمد روحاني (نجوا کاشانی)

سلام ، نمیشه حالا همه را غلغلک نکنی ؟ دنبال علف رفت چرا بز بز قندی جا خورد که اون دختره چشمش چمنی بود شوخیتان برقرار

بابا

فصلی نو در ادبیات فارسی http://www.2beiti.blogfa.com/

هويا

سلام آخه اين رسم روزگاره؟ پدر دوستی نسوزه و خونه معرفت آباد بشه. آره ما همونيم که موجز پوجز تو کارمون نيس .ولی اين دليل بی مهری دوستان نميشه .سری به کلبه ما بزنين حداقل بخاطر شينما.

احسان يزدانی

ای گرگ بيابان نخوری مارا* ما نبوديم جز استخوان جانا گر تو گشنی است عذاب* بخور اين گروه گندم هارا ----