به مناسبت 16 آذر روز دانشجو<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دستنوشته­هاي يك دانشجوي ترم يكي (صفركيلومتر)

 

 

اول مهر

اينجا كلاسها مختلط است. هرچند براي من فرق چنداني ندارد. انسان اگر نزاكت داشته باشد و «چشم­پاكي» سرش بشود توي نخ دختر مردم نمي­رود. البته شنيده­ام كه دخترها بدجوري سرتق شده­اند.

من كه خيلي سنگين برخوردكردم. چه با آن خانم شوتي كه هرچه استادها ازش پرسيدند بلد نبود جواب بدهد و دلش هم نيامده كمي پول خرج كند و دماغش را عمل كند و آمد و ساعت كلاس بعد را ازم پرسيد، چه با آن­يكي كه سركلاس چند برگه به من داد تا به خانم جلويي بدهم. اين يكي، دختري خيلي معمولي است. اصلا هيچ ويژگي ندارد. من كه اصلا خيال ازدواج ندارم ولي اگر يك زماني قرار شد عيال اختيار كنم، آن خانم بلوندي كه با 206 مي­آيد دانشگاه و به گفتة خودش قبلا هم يك ليسانس ديگر گرفته به نظرم بدك نيست. درهر صورت رودادن به دخترهاي كم­ظرفيت اصلا درست نيست. كمي كه بگذرد بيشتر مي­فهمم كه آن خانم بلوند، آدم باظرفيتي هست يا نه. گويا وقت حضور و غياب گفتند اسمش «ژينوس» است.

 

دوم آبان

نمي­دانم اين ژينوس خانم چرا وقتي با او صحبت مي­كنم زود حرف را جمع مي­كند. احتمالا علاقه­اش آنقدر به من زياد است كه مي­ترسد توي حرف لو برود. نمي­داند كه من آنقدرها هم آدم سختگيري نيستم. به هر حال كم كم  بيشتر با هم آشنا مي­شويم. من مي­دانم هرچقدر هم كه سفت و سخت بگيرم، ژينوس­خانم خودش آخر ديسيپلين است. در عوض اين آزاده – همان كه گفته­بودم خيلي معمولي است – انگار اصلا پرستيژ سرش نمي­شود. علاوه بر آن برگه­هايي كه اولين روز دانشگاه داد كه به خانم جلويي برسانم، چندين بار از من تقاضاي جزوه هم كرده است. بعد از سه-چهار بار بهانه آوردن، امروز مجبور شدم يكي از جزوه­ها را به او بدهم. باز هرچه باشد او از «طاهره»، دختر شوت دماغ­عمل­نكرده درسخوان­تر است.

 

سوم آذر

ژينوس اصلا راه نمي­دهد. دخترة خرپول فكر كرده كيست؟ من را باش كه خودم را وقف چه موجود بي­عاطفه­اي كردم. آزاده حداقل جزوه­ها را كه برمي­گرداند حسابي تشكر مي­كند. معلوم است كه محبت سرش مي­شود. احتمالا از آن دخترهاييست كه در زندگي مشترك، بساز و همراه هستند. درست است كه من تا همين چندوقت پيش معتقد بودم دختري خيلي معمولي است ولي اين را هم مي­دانم كه عشق و علاقه واقعي، تازه بعد از ازدواج به­وجود مي­آيد. دست روزگار، اين «طاهره» را هم گذاشته جلوي چشم من تا هروقت او را مي­بينم قدر آزاده را بيشتر بدانم. از فردا با آزاده بيشتر گرم مي­گيرم.

 

شانزده آذر

يكي-دو هفته­اي است كه آزاده ديگر سراغ جزوه ها را هم نمي­گيرد. پريروز حتي نگذاشت پول چايش را حساب كنم. گفت: «دونگي»! نمي­دانم صبح، توي دانشگاه با رفقايش چه مي­گفت كه زيرزيركي من را نشان مي­دادند و هرهر و كركر مي­كردند. مسخره­ها! اينها آزاده را خراب كردند. البته او هم خودش زمينة خراب شدن داشته وگرنه اين محبتها را به هر دختري كرده­بودم تا الآن صدبار جانش برايم دررفته­بود. اصلا نمي­شود به ظاهر آدمها قضاوت كرد. مثلا همين «طاهره»؛ حالا شايد يك مسائل كوچكي در چهره­اش باشد ولي قابل اغماض است. خوب هم كه نگاه مي­كنم مي­بينم بيني بانمكي دارد و سادگي­اش قابل ستايش است. به هر حال اصل، درون آدم است. تازه اگر كمكش كنم شايد درسش را هم بتواند تمام كند.

 

اول دي...  

...

 

/ 9 نظر / 12 بازدید
یاردانقلی

«حوزه ی انتخاباتی طنز پرداز موفق(!)»...«پديده ای به نام «هادی خرسندي» *** به روزم ومنتظر دوستان عزيزتر از جان...!

جواد حیدریان

هری هالر .گل کاشتی بابا . عالی بود .منو تو فيض غلطوندی .بدجوری کفمون سير شد.راستی از اينکه اين همه لطف داری ممنون.يادم باشد يه چايی مهمونت کنم.و پول چايی را بپردازم.

عليرضا

هری جان به شدت چسبيد....دستت درد نکند...

gharib

بامزه بود .خوب هم مي نويسيد.

همونی که چقد بزرگ شده!!

بابا دمت گرم! خیالم راحت شد. اولا فکر میکردم فقط خودم اینجوریم. نگو حاج هری هم مث خودومنه

حسین

جالب بود .فقط باید مواظب طاهره بود که بینیش را عمل نکند و گرنه ...

zeynab

اخ اخ حسابی ششم حال اومد اي ول