عصرانه


قند و هِل با دهنت خو می کرد
زعفران کامِ تو را بو می کرد



استکان، لب به لبت دوخته بود
چای هم از لبِ تو سوخته بود...

/ 15 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهناز

می شود با یک استکان چای هم اینچنین مست شد ، اگر " او" یی که باید ، رو به رویت نشسته باشد ...

بهاره

عالی بود... فقط ما در مقابل شما میتونیم کلاهمون رو از سر در بیاریم...[دست]

احسان

[لبخند] چه حس خوبی داد... ایول! دوستش دارم...[لبخند]

احمدرضا

از نظر من این پست ایراد شرعی داره؛ باید استفتاء کنم که کامنت مثبت بذارم یا نه...

المیرا

عجب یاری...چه عصرانه ای...[لبخند] وبلاگمو بعد یک سال دوباره راه انداختم.دوست داشتی،بهم سر بزن.

من

منم از این عصرونه ها میخوام...

نرگس

خوب! این شعر زیبا دوبیتی که نیست؛ مضمون غزل دارد و شروع یک مثنوی است. حالا منتظر بمانیم یا نه؟

ركسانا

خيلي قشنگه/ دستت طلا/ دهنت طلا/ كامت شيرين

نرسی

مثل همیشه دلنشین

زهرا

جای چیزی شبیه "بخار"،خالی بود...