همين يادم مانده: يازده نفر با دستهايی روی شانهء هم

 

حرفِ ديروز<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

موشك باران تهران تازه شروع شده بود. با اين حال، دهانة پناهگاه مدرسة ما را كه به كفِ حياط باز مي شد به هر مصيبتي پوشانده بودند كه مسابقه هاي فوتبال، برقرار باشد. توي كلّ دبستان ميثم، همين يك كلاسِ سوم بود و خوشبختانه بيشترِ بچه هايِ كلاس، به افتضاحيِ من، فوتبال بازي نمي كردند. تيممان توي كُلّ دبستان فيناليست شد. خورديم به تورِ كلاس پنجمي ها. اين كلاس پنجمي ها كه خودشان يوقور و بزن بهادر مدرسه بودند يكي را داشتند به اسم «آريايي». آريايي دو-سه سالي بود كه توي كلاس پنجم جا خوش كرده بود. سرِ صف كه مي ايستاديم، مثلِ برجِ ميلاد از همه جاي مدرسه معلوم بود. دو-سه سر و گردن از بقيه اضافه داشت و پشت لبش هم گويي-نگويي سبز شده بود. دو-سه تا از بچه هاي تيمِ ما را كه توي چرخِ گوشت مي ريختي، از آن طرف يك «آريايي» هم بيرون نمي داد! از «صادقي كيا» كه معلم، يك بار از جالباسيِ كلاس آويزانش كرد بگير تا «كبكي» و «خشتي نژاد» كه در قياس با او مي شد  گفت تپل ترند.

مسابقه ها را مي گذاشتند زنگِ تفريح. روزِ مسابقه شد. زنگِ تفريح. همه، دورِ حيات نشستيم؛ از اولي تا پنجمي. ناظممان، آقاي مصاحب، شد داور. كتك هاي آقاي مصاحب معروف بود؛ هم ضربِ دستش و هم فنونِ جديدي كه روي بچه ها پياده مي كرد. مثلا در يك حركتِ تاديبي-نمايشي، دستِ يكي از بچه ها را گرفت، خودش را محور كرد، بچة خاطي را چند دور، رويِ زمين، دورِ خودش چرخاند و وسطِ چرخاندن، ولش كرد! به خصوص به خاطرِ چشمهايش كه زيادي زاغ بود و به خاطرِ كت هاي چاك داري كه مي پوشيد و وقت كتك زدن، چاكِ كتش از پشت، تويِ هوا تاب مي خورد، معروف بود. اين آقاي مصاحب، شد داور. سوت هم كه از اسبابِ كار خودش بود. هميشه داشت. بازي شروع شد.

بچة دبستاني همينطوري هم نمي تواند ساكت بنشيند. حالا يك دبستان نشسته بود مسابقة فينالِ فوتبال تماشا كند. قيافة همكلاسي هاي فوتباليستِ ريزه و خجالتي ام را يادم هست كه چه طوري خودشان را به آب و آتش مي زدند تا بلاي جان كلاس پنجمي ها بشوند. هر كدامشان يك پا «خداداد عزيزي» بودند(كه البته آن روزها هنوز اسم و رسمي ازش نبود). بچه ها عرق كرده بودند و لپشان گل انداخته بود. ولي پنجمي ها، استخوان تركانده بودند، هر گامشان دوتاي ما سومي ها بُرد داشت و بالاتر از همهء اينها «آريايي» را داشتند. تويِ آن زمينِ كوچك با يك «آريايي» دراز، معلوم بود كه بايد چه كار كرد. از هر جا كه امكانِ پرتابِ دستي بود، مي فرستادند رويِ سرِ «آريايي». گل خورديم. يكي، دوتا، سه تا… بچه ها گل مي خوردند و صدايشان در نمي آمد. هنوز هم دقيق مي شوم تا صحنه اي يا لحظه اي يادم بيايد كه يكي سرِ ديگري داد زده باشد، ناله و نفريني، بد و بيراهي؛ هيچ. دويدند، بيشتر عرق كردند و بيشتر گل انداختند . چند دقيقه اي از نيمة دوم گذشته بود كه آقاي مصاحب سوت زد. بازي را نگه داشت و با دست به بچه هاي تيمِ كلاس سوم حالي كرد كه همه بروند پيشش.تيمِ چهار نفره، يك قدم پيش، يك قدم پس، جمع شدند پيشِ آقاي مُصاحب. آقاي مصاحب برايشان شروع كرد به صحبت كردن. جز بچه هاي تيم،كسي صدايش را در آن شلوغي نمي شنيد. هيچوقت –نه قبل از آن نه بعدش- قيافة آقاي مصاحب، به چشمِ من آنقدر پدرانه نيامد. احتمالا براي همة بچه هاي مدرسه همينطور بود. آقايِ مصاحب، با دستهايش نقاط مختلف زمين را نشان مي داد و متين و آرام با تيم كلاس سوم صحبت مي كرد. مثلِ مربي هاي بزرگ.

صحبتها تمام شد و بازي را از سر گرفتند. گُلِ چهارم را هم خورديم. بچه ها دويدند. عرق ريختند و زورِ خودشان را زدند. باز هم آقاي مصاحب سوت زد. مثلِ قبل، كلاس سومي ها را جمع كرد و شمرده و متين حرفهايي زد. اين بار،آقاي جباري هم رفت تويِ زمين كمكِ آقايِ مصاحب. آقاي جباري، معلم ورزش بود. دوتايي براي بچه هاي وامانده و به هردرزده صحبت كردند. بازي ادامه پيدا كرد. اين جايِ كار را ديگر بايد بوديد و مي ديد كه چطور همه كلاس سومي ها هنرشان را يك كاسه كردند تا «صادقي كيا» گل بزند. مدرسه رفت رويِ هوا. خودِ پنجمي ها هم كف مي زدند و سوت و داد بود كه از خوشحالي مي كشيدند. تشويق ها قطع نمي شد. اين وسط كسي ديگر اهميت نمي داد كه «آريايي» گلِ پنجم را هم زده. ما باختيم. اما تعريف كردنِ آن باختِ شيرين تا مدتها گُلِ سرسبدِ گپ وگعده هايِ بچگي ما بود.

 

حرفِ امروز

رفقاي فوتباليستِ من! فوتباليستهاي تيم ملي ما! اگر از من بپرسند مي گويم مهم نيست مي بازيد يا مي بريد، با چند گلش هم مهم نيست.اين كه  توي رده بندي فيفا كلّه مي شويم يا سر به آسمان مي ساييم هم نه اين كه بي اهميت باشد، اصل نيست. قرارداد است. با هم قرار مي گذاريم اگر توي رده بندي صعود كرديم يا با مدال برگشتيد، جشن بگيريم. ولي مهمش اين است كه من، همسايه ام و هموطنم از اين كه سفراي كشورمان تويِ زمين سبز از سراسرِ دنيا رصد مي شوند كيف كنيم و فردايِ هر مسابقه، با يك خاطرة جمعيِ خوش، همديگر را تويِ خيابان ملاقات كنيم. بگذاريد اين روح ملي كه صحبتش را مي كنند جان بگيرد. بگذاريد تا سالها، ديگر كسي از ما، بساط مربيِ خودي را شوت نكند، پاس به بازيكنِ خودي را قدغن نكند و وسطِ زمين دست رويِ بازيكنِ خودي بلند نكند. اولين بازيكناني كه ديدم موقع ضرباتِ پنالتيِ پايان بازي، دست گردنِ هم انداخته بودند برزيلي ها بودند و اصلا شايد آنها توي همان بازي كه من ديدم، اين حركت را باب كرده باشند. نمي دانم. ولي مي دانم كه نه نتيجة آن بازي يادم مانده و نه اين كه اساسا حريف، چه كسي بود. چيزي كه يادم مانده، يازده نفر با لباسِ زردِ يكدست است كه بي خيالِ اين كه آخرِ بازي چه خواهد شد، دست گردنِ هم انداخته بودند.

رفقا! اصلا ببازيد! ولي شيرين ببازيد.

 

/ 24 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاعر مسلک

آقا! ما که خسته شدیم بس که آمدیم و دیدیم همچنان این يازده نفر دستهايشان روی شانهء هم است! هر وقت آپديت فرموديد، ما را خبر کنيد که ديگر این‌قدر بی‌خودي کليکمان هدر نرود. با اين رانندگيت!

محمد رازقی

دعوتيد به يک لقمه خاگينه‌ي داغ بي‌مزه! تا ظهور حضرت يار مصاحبه با تعدادي از برگزار کنندگان جشن‌هاي نيمه‌ي شعبان

محمد آقابيگي

سلام / گفتگوی اختصاصی با استاد منوچهر احترامی در وبلاگ آیرون و آرلوکن قرار گرفت . بخوانید http://arlequineiron.blogfa.com

اميد مهدی نژاد

بیانیه جمعی از طنزپردازان فاخر در حمایت از قضایای اخیر صادر شد. بعله.

رند عالم سوز

به نظر شما اليور استون، مرد رند را فيلم مي‌كند يا برعكس؟!

پیشوا

بابا...یه کمم به وبلاگاتون سر بزنید!به ما که سر نمی زنید

م.ب.

بابا اين لامصبو يه تکونيش بده خسته شديم. هی ميايم هی می بينيم تو هنوز همين يادت مونده. يه کم ياد گيريت رو زياد کن ثواب داره.

حمید

اقا منم تو میثم درس خوندم. تو خیابون چمن غربی دیگه؟ ولی ما یه نمه بعد از شما بودیم. 23 سالمه دیگه خودت حساب کن. ما هم یه بار به فینال رسیدیم. ولی خب ماهم باختیم دیگه.

موسیو گلابی

آقا عالی بود... ما هم یه چیزی شبیه همین «آریایی» داشتیم که اسمش «خلج» بود و فکر می‎کنم قدش خیلی بلندتر از آریایی بود! چون اون موقع که کلاس پنجم بود بیست سال رو شیرین داشت، توی همون مدرسه‎ای که ذکر خیرش توی پستم شد! ماشاءالله سبیلش سبز سبز بود، به‎نظرم اون موقع‎ها صورتش رو تیغ هم مینداخت! بعد همین آدم رو تصور کن که پاشنه‎ی کتونی چینی رو می‎خوابوند و می‎پوشید. عرضشم قشنگ یه متر بود (شایدم اون موقع‎ها من خیلی بزرگ می‎دیدمش!)... همه‎ی این حرفا رو گفتم، یه چیزم بگم که پی به عمق فاجعه ببری... اینا دو تا داداش دوقلو بودن، یعنی شما همون مشخصاتی رو که گفتم برای دو نفر تصور کن! ما حقیقتاً جغله‎ی بزغاله‎ی گوساله‎ای نبودیم در مقابلشون!