مى پرسه: «چند سالشه؟» مى گم: «بیست و شیش هفت». آروم دستى به سبیل پرپشتش مى کشه، مى پرسه: «چه جور آدمیه؟ شیطون؟ آروم؟ چه جورى؟» مى گم: «شیطون، خیلی». مى خندم. اون ولى با چشماى قلنبه و از پشت پلکاى افتاده ش، بى تفاوت باز مى پرسه: «سبزه س یا سفید؟» مى گم: «سبزه». دیگه بهش نمى گم سبزه ى بانمک، با چشماى سیاه بانمک، اصلا براى تو شیرین درست تره یا با نمک؟ پیرمرد باز مى پرسه: «خودتون بیشتر عطر شیرین دوست دارید یا تند یا سرد؟» و طورى که انگار شعرى بخونه مى گه: «شما کنارشى، شما باید خوشت بیاد، براى شما عطر مى زنه». لبام به خنده یه ور مى شن. مى گم: «خب... شیرین». یه شیشه عطر میاره و مى گه: «مچت رو بیار»... روى شاهرگم عطر مى زنه مى گه: «اینو بو کنید» بو مى کشم... پیر مرد با نفساى عمیق من نفس عمیق مى کشه. بهت میاد... به انگشت تکون دادناى یواشکیت از دور وقتى دارى مى رسى به قرار، به جیغ کشیدنت وقت دیدن گربه ها، به خوابیدن آروم و عمیقت... مى گم: «از همین مى برم.» دو تا شیشه ازش مى خرم؛ یکیشو تو بزنى، یکیشو من نگه دارم...

/ 12 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ری

البته اصلاح میکنم بعضی مواقع واقعا لازم هست از زبان عامیانه استفاده شود مثل همین شعرهای طنز.

مسیح

سایتتان بسیار زیباست با سلام اگه براتون امکان داره از وبلاگ دیدن کنید من یک دوجنسگرا هستم ومراحل درمانم رو در وبلاگم می نویسم

فائزه

واقعا زيبا مي نويسيد. ممنون:)))))

زهرا

البته به گفته خودتون هم سلیقه اس، ولی به سلیقه ی من هم اینجور نوشته های احساسی و عاشقانه اگه با زبان عامیانه نوشته بشه بیشتر حسشو منتقل میکنه. [لبخند]

سارا

چرااین کارو با ما می کنی آخه ...این چه بلاییه داری سرمون میاری رحم داشته باش عالی جناب[فرشته]

سطرگريه

باسلام باطنز مشترك با حافظ به روزم [گل]

زهرا

امروز تولدتونه؟؟ تولدتون مبارک [نیشخند] امیدوارم به هر چیز خوبی که آرزوشو دارید برسید[گل][گل][گل]

Parisa Ghr

سلام آقای مقامی کیا امروز با ناامیدی تمام صفحتون رو باز کردم و دیدم که بلـــــــــه آپ نمودید . و بعد از حدود 7 ماه اولین آپتون 25 اسفنده و مشخصه که این ناامیدی بنده از آپ نمودن شما تا 5 ماه بعد هم طول کشیده ... ! الغرض ، خوش برگشتید . کاش اینجا بیشتر بنویسید

مریم

چه عاشقانه ی خوبی بود

هدیه

زل میزنم به گاری دستی کنار خیابان که پر از زغال اخته وپسته ی تازه است. نمکی که فروشنده روی زغال اخته ها میپاشدانگار زخم خاطرات مرا میسوزاند... باز خیالت دست از سرم برنمیدارد چشم های قهوه ای روشن که با سماجت نگاهم میکند ووادارم میکند که برایش زغال اخته بخرم آن هم حتما کال باشد. میروم سمت گاری دستی میگویم یه بسته لطفا کال باشد!طرف با تعجب نگاهم میکند. راه می افتم سمت خانه کلید می اندازم.در را باز میکنم.تنهایی هجوم می آورد. اخته ها را توی بشقاب محبوبت خالی میکنم. نمک میپاشم همه شان کال اند قرمز روشن...میگذارم روی میز مینشینم جای همیشگی روبروی صندلی تو. زنگ در را میزنند."امیر" است.تنها ارتباط من با دنیای زندگان می آید توبا همان شور وحالش. مینشیند روی صندلی تویک دانه اخته بر میدارد میخورد:"اُه اُه اُه چقدر ترشه....بهت انداختن همه اش کال است"!!تند تند میخوردمیخواهم بگویم نخور مال تونیست !دلم نمی آید امیر است دیگر ساعتی مینشیند ومیرود سکوت ....دوباره سکوت...وباز تو می آیی اخم کرده ای بشقاب را که پر از هسته است بر میدارم خالی میکنم توی سطل امسال هم طعم گس زغال اخته ها قسمتت نشد....چند وقت دیگر