نسل کوله پشتی

منتشر شده در هفته نامه چلچراغ- شماره 30 اردیبهشت 91

 

من به موزیک هایی که با اسم آدمها شروع می شوند بد بینم. اثر مویسقایی که جای این شلنگ تخته اندازی ها نیست. مثل این است که پرویز پرستویی، وسط "آژانس شیشه ای" بگوید: "من پرویز پرستویی هستم که دارم حاج کاظم را بازی می کنم"! یا در بحبوحه محاصره و کشاکش حاجی و عباس و سلحشور، حاتمی کیا خودش را بیندازد وسط و در جفت چشم من و شما زل بزند که: "این ابراهیم حاتمی کیا که می گویند، من هستم، کارگردان هستم". البته که چنین خرق عادتی اسم حاتمی کیا را بیش از پیش سر زبانها خواهد انداخت، امّا به همان میزان از عزّ و آبرویش خواهد کاست.

حاتمی کیا، از عرق ریزانِ سالیان پیاپی، از پسِ دودِ چراغ و فرسایش تن و اقامت در وادی اندیشه است که شهرت نامش را، آبروی این برند سینمایی را، فراهم آورده است. شهرت، هزار و یک راه دارد. حاتمی کیا راه دور و صعب، امّا آبرومندانه و عزتمند و با اصالتش را انتخاب کرد. پرویز پرستویی هم، سیروس قایقران و آیدین آغداشلو و قیصر امین پور هم. پرویز مشکاتیان و محمدرضا شجریان هم. خیلی های دیگر هم.

حالا تازگی ها چه اضطراری خواننده و آهنگساز و تنظیم کننده را واداشته که به بهانه زیرزمینی بودن آهنگ، با صداهایی معوج و معیوب، اسم خود را ابتدای آهنگها دکلمه کنند؟ از من بپرسید می گویم شیفتگی به شهرت؛ آن هم فوری و فوتی. این از خواصّ نسلی است که مطمئن نیست دو روز دیگر یا تا همین فردا، کارش را پی می گیرد یا نه. پس با همین یک اثری که فراهم آورده، اسمش را هم فریاد می کند و منتظر تیتراژ و جلد آلبوم صوتی و پرسش دل مردم نمی ماند...

***

ما از نسل "کوله پشتی" هستیم. چندان به سنّ و سال ربطی ندارد. از پیرمرد نقرس گرفته و گوژپشت تا خردسال مهدکودکی در این قماش هست. این طایفه، ضرورِ بار و بندیلش را در بقچه ای می چیند و آن را همواره با خود می کشد و برای حمل چه وسیله ای سهل تر از کوله پشتی.

این قبیله، اهل ماندن نیست. ما اهل ماندن نیستیم. ما راحت طلبیم. ما دیگر سامسونیت دست نمی گیریم؛ بی ثباتی و ویلانی ما بیش تر از آن است که به بازو و ساعد و مچمان زحمت بدهیم و ضایعات استخوانی را به تن بخریم. زندگی مان را انداخته ایم کولمان؛ بی درد و دیلاق. چون می دانیم اهل ماندن نیستیم؛ نه با کسی، نه در جایی، نه برای چیزی.

***

نسل کوله پشتی، به اصالت اعتقاد چندانی ندارد. نسلِ جنسِ چینی است. ارزان می خرد و به قدر قیمت استفاده می کند؛ محضِ همین چند روز. از بی جانی و بی بتّگی جنس هم با خبر است امّا چه باک؛ ارزان است، زهوارش که در رفت به ثمن بخس باز می خرد... کسی از فردا چه خبر دارد؟ چو فردا رسد فکر فردا کنیم... نسل کوله پشتی، نسل خریدهای موقّتی، نسلِ هر چیزِ موقّتی است...

***

هیچ دقّت کرده اید چقدر کم شده اند کسانی که کارِ سالم تحویلتان بدهند؟ ماشین دست مکانیک می دهید، نه می گوید چه دردش است، نه می گوید چه کرده؛ یک توده معیوب به اسم ماشین تحویلتان می دهد. شده که برای یک آنفولانزای شدید سه بار پیش سه پزشک رفته ام و هر بار نسخه ای متفاوت گرفته ام. الآن ساندویچ هم که سفارش بدهید به آدرستان دلیوری کنند یا فراموششان می شود، یا یخ کرده می آورند، یا نوشابه ای، سُسی، چیزی از سفارش شما جامانده... چون دیگر کسی بنای ماندن ندارد. امروز ساندویچی می زند، فردا می رود بساز و بفروش می شود، سه روز دیگر مغازه شیرآلات صنعتی باز می کند. یا خودش می رود یا مشتری اش. دیگر خوش حسابی و مردم داری و رسم نیکو هم برای کسی که چند روزه نوبت اوست معنا نمی دهد. "اصالت" کلمه ای تهی از ارزش می شود. ما، "نسل کوله پشتی"، آن را کم ارزش می کنیم. و وقتی اصالت نباشد، انسان چیزی برای دفاع کردن، چیزی برای از دست دادن ندارد...

***

ادب هم دیگر رعایتش محلّی از اعراب ندارد. حالا که محتمل است توی این محلّه ی برو-بیا، تا دو روز دیگر نه تو مانی و نه من، چه لزومی دارد به شما عرض ادب کنم، سلام بدهم یا کلاه از سر بردارم؟ اگر ما همه، مشتری گذریِ همدیگریم، اگر فقط هم اتوبوسی چند دقیقه ای هم هستیم، اگر همسایه چند صباح و رفیق مناسبتی همدیگریم، چه لزومی دارد که من شانِ شما را بجا بیاورم و خستگی حال و احوال کردن و تعارفات مرسوم را به خود بخرم؟ سرم را پیش می اندازم، کوله ام را دوشم می گیرم، تنه می زنم و راه باز می کنم و می روم...

***

جامعه ای با نسلِ کوله پشتی، یک خطر بالفعل است. می دانم چه می گویم؛ "بالفعل" و "بالقوه" را خلط نکرده ام. در چنان جامعه ای، جای چیزی به نام "مرام" به شدّت خالی است. "مرام" به گمانم یعنی مسلک فردی هر کس. یعنی این که بشود از کسی توقّعات مشخصی داشت. یعنی کسی به چیزهایی، به شیوه ای از اخلاق، به مَنِشی، به خط کشی ها و قواعدی، به هر شکلی که هستند و از هر نوعی که هستند پایبند باشد.

کوله پشتی از سامسونیت و کلاسور و چمدان راحت تر است. ولی شاید همیشه راحت ترین ها، بهترین ها نباشند...

/ 18 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی

زیبا...

م.ب.

ضمن تاييد روندي كه به آن اشاره نموده ايد، لازم به ذكر است كه اين ماجرا مختص جامعه ما نيست و همه جا در حال انجام است. دنيا به سمت كلنگي شدن پيش ميرود و ما نيز، گرچه با سرعت بيشتر. راديوي ساخت امريكا در دهه 1920 را مقايسه كن با راديوي امروزي توليد همان شركت. آره با مرامش كم شده. اگه نشده بود جمعه اي ميتونستي يه استيكي بزني باهاش!

-.-.-

کاش دلتنگی ها رو هم میشد توی کوله ریخت، لااقل رو دوش بندازیمش، جای اینکه توی دل نگه داریمش... بیلیاردبازی از شنا هم بیشتر چسبید توی این روزای نیمه داغ!

شروین

یاد نوشته های بزرگمهر شرف الدین در سالهای دور تر چهلچراغ افتادم. نوشته هایی با انتخاب تیزبینانه از موضوعات ظریف، اما نحوه پرداخت مطلب نسبتاً خشن و انتخاب کلمات و جملات تا حدودی یکطرفه و ویرانگر.. این هم سبک جالبیست. لذت بردم.

..

جناب مقامی کیا , مثل همیشه زیبا و دلنشین نوشتید.با اجازه به نام "گرگ بیابان" در فیس بوک خودم گذاشتم :) نوشته هاتون پختگی خاصی داره...

ركسانا

من كه نمي توانم منكر قلم توانايت شوم. اگه جرات كنم مي گم كه مي دوني بعضي از فيلم هاي حاتمي كياي عزيز كپي كدام فيلم هاي امريكايي است؟ مثلا آژانس شيشه اي؟ اما جرات ندارم بگم!!! اما با كار كامل و كيفي موافقم. انگار ديگه دوره اش گذشته

زهرا

کشته ی نوشته های پراصطلاحم،از محمد علی جمال زاده ایش گرفته تا قیصری و حسامی...تو چلچراغ که دیدمش کلی اکسیژن به هواش با لذت بردم به ریه...

میلاد

زیبا و جذاب نوشتی :) حال کردم و البته نکته مهمی رو گفتی که بیش از همه از این تعجب کردم که چرا من حواسم بهش نبوده البته من از گذری بودن و با کوله پشتی زندگی کردن خوشم میاد بقول معروف: "ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم" اما کمبود مرام، امانت، ادب، تعهد و کیفیت کاری چیزیه که یه جور مصیبته شاید به خاطره تغییر جامعه از حالت سنتی به مدرنیته است (بخصوص که گویا جاهای دیگه هم همینطور شده) ولی تجربه خود من میگه که فعالیت تو NGO ها و سایر گروه ها و جمعهای اجتماعی که به نوعی شخصیت آدم توش شکل میگیره و مهم میشه (آدم خودش رو به عنوان فردی از این گروه میشناسه)، جاییئکه برات مهم میشه دیگرون چطور میبیننت پس دودر نمیکنی (البته فکر کنم خیلی خیلی کم اند آدمهاییکه تو ایران تو همچین گروه هایی عضو باشند)

تکتم

مرسی از نوشته های پر مغز تون، عالی. واقعا همین طوریه، بین ما نه مرامه، نه ادب و نه اصالت.