غر زدن گوشه اتاق پذیرایی

من و شما تا قرانِ آخر، سر کرایه تاکسی چانه می زنیم. حتی ممکن است کار به ناسزا و محکم کوبیدن در ماشین موقع پیاده شدن هم بکشد. برای صد تومان کم یا زیاد، راننده و مسافر، از اجداد هم یاد می کنیم و هفت پشت همدیگر را جلوی چشممان می آوریم. امّا وقتی روغن، شیر، گوشت یا هر چیز از این دست، ناغافل و بی بهانه گران می شود، متشخص و اتو کشیده، به دریانی محل می رویم، معقول و منطقی خریدمان را می کنیم، به آقای دریانی لبخند می زنیم و با همراهی یکدیگر چند بد و بیراه احیانا نثار کارخانه محصولات گران شده می کنیم و به آقای دریانی متذکر می شویم که: «از گلویشان پایین نمی رود». آقای دریانی هم یحتمل موافقتی ضمنی می کند و قضیه با توافق طرفین بر صحت این فرضیه که «زندگی ها سخت شده» پایان می یابد و ما می رویم که به «کارهای مهم تر»مان برسیم.

من و شما بلدیم بر سر این که توی اتوبان جلوی هم پیچیده ایم، یا این که «راه مال کیست؟»، به روی یکدیگر قفل فرمان بکشیم، امّا وقتی می فهمیم فلان کارخانه، یکی از قطعات را از ماشین فاکتور گرفته تا سودش بیشتر شود و در عوض، هوا آلوده تر، بلد نیستیم کنار هم بایستیم، چهار خط عریضه بنویسیم و حقی را احیا کنیم، هوایی را تازه کنیم و «کم فروش»ی را متنبه کنیم.

من و شما حاضر نشدیم ماشین بهمان کارخانه را حتی وقتی با 22 قطعه کمتر از تعداد استاندارد تولید می شد نخریم.

ما نتوانستیم پای آتش گرفتن پژو بایستیم، نخریم، به گوش شنوایی نامه ای بنویسیم و عریضه ای بدهیم. اما تا دلتان بخواهد بلدیم بگوییم: «این هم شد وضع؟ این خودرو است که ما داریم؟» این را حتی نمی گوییم؛ تنقّل می کنیم. همچون نُقلی در اتاق پذیرایی با صاحبخانه و دوست و آشنا مزمزه اش می کنیم، مهمانی که تمام می شود سوار پژوی خودمان می شویم و به خانه مان می رویم.

من و شما می دانیم که ظرفیت محدود خیابان یعنی چه. می دانیم که اتوموبیل های تهران را ردیف و تنگ هم که بچینی از دو طرف شهر بیرون می زند، امّا نمی گوییم: «ماشین نخریم»، می گوییم: «ماشین تولید نکنند». می خریم حتی اگر فقط سه روز اجازه استفاده داشته باشیم، حتی اگر فقط در بعضی خیابان ها مجوز راندن داشته باشیم، حتی اگر روی قیمت بنزین برود، حتی اگر با همه این ها، خود ماشینی که چند برابر قیمت جهانی می خریم، گران تر از قبل بشود.

من وشما، خودمان، ماشین می خریم، بنزین می سوزانیم، بد رانندگی می کنیم، دور دور می کنیم،  دود تولید می کنیم، با هزار ترفند طرح ترافیک را دور می زنیم، افسر ناظر طرح زوج و فرد را می پیچانیم و در دلمان به گلی که کاشته ایم مباهات می کنیم و توقع داریم، روزی، جایی، کسی بیاید و بگوید: «این هم سند آسمان پاک آبی بی دود، شش دانگ مال شما».

/ 23 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا ثمندری

با اینکه برای همین حق خواهی ها بارها انگ "همیشه معترض" و "دختره ی پر رو"و...خوردم ولی هنوز هم میخوام همه چی سر جاش باشه و خیلی وقته از خودم شروع کردم و خسته نمیشم.تنها چیزی که گهگاه این بغض رو غلغلک میده ، گرد سرد ناامیدیه که تو تار و پود کلام این روزهای همه مون نشسته... راستی مثل همیشه مطلبت دوس داشتنی بود... "این هم سند "سپاس" ما،شش دانگ مال شما" :)

شبنم

جهان سوم جایی است که من و تو همدردیم ولی ولی ولی همراه نیستیم

روشن

دنیا گرد هست.ٰاز ماست که بر ماست.

نسیم

عالی بود....واقعا فکر می کنم بهش....به خصوص راه گرفتن رو! کی آدم میشیم پس؟

صبا

[گل]

باران

یک چیز الکی طور شاید... صددفعه خوانده ام این را... و هربار نمیدانم چرا "پذیرایی" را "تنهایی" میبینم و میخوانم! "غر زدن گوشه اتاق تنهایی!"

مریم

ول نکنید اینجا را به امان خدا قربان...بنویسید...حالا شده به قول خودتان "آب رفته".ما از اینجا و نوشته هایش خاطره داریم آقا:)

زهرا

دلم تنگه این وبلاگ شده بود همین و بس!

صنم

جانا سخن از زبان ما میگویی امروز تو مسابقه قند بهلو دیدمتون..یادم اومد خیلی وقته اینجا سر نزدم..سبز باشید