سفر

من نوک قایق می نشینم. یعنی چاره ای هم نیست و من از این بی چارگی راضی ام؛ رفقای همراه همسفرم، زوجهای جوانند و شانه به شانه هم دو ردیف قایق موتوری را پر کرده اند و من می مانم و جای یگانه نوک قایق. راضی ام. می دانم قایق راهش را که توی تالاب انزلی پی بگیرد ناب ترین منظره ها را من می بینم. هیچ کس پیش چشم من نیست، حتی بدنه قایق هم چندان در قاب دیدم نیست. انگار روی سطح آب پرواز کنی و دور و برت، همه، مناظر بکر تالاب باشد...

قایقران گاز موتور را می گیرد و باد توی گوشهایم هیایو می کند. امّا صدای تازه عروس و دامادهای پشت سرم را نمی پوشاند؛ جیغ می کشند و دور و اطراف را با هیجان نشان همدیگر  می دهند. مرد قایقران هر از گاهی پیچ تندی به قایق می دهد تا صدای جیغ ها بالاتر برود و عروس و دامادها از ترس، همدیگر را بغل کنند.

باد با من حرف می زند، من با خودم. دلم تنگ می شود. چاره ای هم نیست. و بعد فکر می کنم بعضی چیزها چاره ندارند؟ یا دارند و ما نمی دانیم؟...

چند جوان، بی آن که بشناسند از یک رستوران وسط تالاب برای ما دست تکان می دهند. ما هم دست تکان می دهیم و بچه ها برایشان جیغ می کشند. ابرها به سطح آب نزدیکند. قایقران سرعت گرفته تا ما را زودتر به گلهای نیلوفر آبی برساند. نیم ساعتی راه است. دمِ نیلوفرها که می رسیم، صادق با زمینه بی پایان نیلوفرها از من عکس می گیرد و من لوکیشن نوک قایق را به زوجهای جوان واگذار می کنم تا صادق از آنها هم عکس بگیرد و بعد لابد کسی هم از خودش و پریسا.

می روم کنار مرد قایقران که سنّ و سالش درست پیدا نیست؛ صورتش کودکانه است اما زمانه نقش و نگار خودش را کنار چشمهاش انداخته. با پارو زیر برگ های پهن نیلوفر دنبال چیزی می گردد. یک گیاه خار مانند چهار پر کوچک پیدا می کند و می دهد دست من: "برات ستاره گرفتم. این ستاره ها شانس می آره، بخت و اقبال داره، نگهش دار". به این چیزها اعتقادی ندارم امّا مهربانی قایقران را رد نمی کنم و فکر می کنم شاید تازه عروس و دامادها را کمی شاد کند. حامد و نازنین را صدا می زنم، تازه عقد کرده اند، جمله قایقران را نقل می کنم و سمبل اقبال را می دهم به آنها. قایقران یکی دیگر پیدا می کند و به من می دهد، این یکی را می دهم به جواد، شیرینی خورانش برای مریم همین چند وقت پیش بود. صادق و پریسا هم خودشان بختشان را از آب می گیرند.

بچه ها که گرم عکّاسی و داد و قالند، قایقران برایم تعریف می کند که این خارها دور خودشان ماده ای ترشح می کنند و در انعکاس نور، ساعاتی از روز، در تالاب مثل ستاره می درخشند.

نمی دانم تالاب و گلهای نیلوفر غم انگیزند یا شاید تقصیر ابرهاست یا فقط دل من تنگ است... قایقران برایم می گوید که سر این ستاره ها را با بند می بندند و آویزان می کنند به آینه ماشین که سمبل شانس باشد و "سمبل" را بر وزن "بلبل" می گوید و این باعث می شود در نظرم مهربان تر جلوه کند. ولی مهربانی قایقران هم چاره دلِ تنگ نیست... به ابرها نگاه می کنم که خیمه زده اند در آسمان، بالای سرِ ما، به تالابی که فقط صدای مرغ تالاب دارد و جیغ های بچه ها.

دمِ غروب است... قایقران آماده باش می دهد که برگردیم، دمِ رفتن، دو به شک به قایقران می گویم: "می شود قبل از رفتن، یک ستاره هم برای من پیدا کنی؟"

/ 20 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حدیث

خب...فقط یه پارازیت بندازم و بگم پست آخر 3 بار ثبت شده (:

زهرا

ياد اميرعلي نبويان افتادم ك به شدت از پاييز فراريه!خوب لزوماً نبايد پاييز رو دوست داشت...اون حس شاعرانه اي ك تو پاييز به همه دست ميده اين فكرو القا ميكنه كه پاييز رو دوست دارن...

فرشته

چقدر دلنشین بود. برات پیدا کرد؟

موقرمزي

والا چي بگم! صلوات[نیشخند]

آدینه

حال وهوای سفرودلتنگی و آن خارهاکه بلبل! یسمبل شانسند. هرچه باشدازاین خارهابه تعدادکافی نیست! این همه دل های گرفته شاهدند...

زهرا

اين طور نوشتن ها و اين تصوير سازی ها درست مرا برد مرداب انزلي...كنار گل هاي نيلوفر مرداب و دلتنگی هايی كه چسبناك اند و رهايت نمي كنند...

تا..به زودی

این نوشته رو که تو 40چراغ نوشته بودی.. 2بار خوندم.. یه جوری بود یه جوری هست انگار که خودت اونجا بودی و داری واسه یه نفر تعریف میکنی! خوبه که پیدا کردم نوشته های نابت رو.. جایی غیر از 40چراغی که هفته ای یه بار میاد و شااااااااید بشه اسمت رو پایین یکی از صفحه هاش دید.. :) [گل]

آدینه.م

سوسوی ستاره ای که به چشم قایقران می آد شاید که برای تک نشین نوک قایق کم رمق باشه..

آرش

نمیدونم.ولی حس تو نوشتت خیلی غریبه نیست.قشنگه