کلید داران لحظه های خاص

محسن و عاطفه همدیگر را نمی شناسند. تقریبا هیچ ربطی به یکدیگر ندارند. الّا این که هرکدام به طریقی، غربت را بر من سهل کردند.

***

در زندگی ام، کم و زیاد، شورش هایی کرده ام. یک بار، سال سوم دبیرستان، که همه بخشنامه ها و آئین نامه ها می گفتند: "انتقال از دبیرستان غیر انتفاعی به نمونه مردمی انجام پذیر نیست و انتقال از یک منطقه آموزش و پرورش به منطقه ای دیگر منع قانونی دارد و جابجایی در میانه سال تحصیلی هم چیزی در حد ناممکن است"، من پایم را در یک کفش کردم و گیوه ام را ورکشیدم و گفتم: "یا دیگر مدرسه نمی روم، یا همین میانه سال، از این آشغالدانی غیر انتفاعی می روم به همان مدرسه نمونه مردمی سال اوّلم در منطقه قبلی، که بچه هایش معرفت داشتند و دل داشتند"... این را به اطلاع مدیر آشغالدانی، مدیر مدرسه بامعرفت ها و مقامی مسئول در منطقه ی مدرسه ی با معرفت ها رساندم و دیگر به آشغالدانی نرفتم و در خانه ماندم.

روز اوّل در مدرسه ی شلوغ و کم جای با معرفت ها، وسط درس زیست شناسی، ناظم سال اوّل که از قضا حالا ناظم سال سومی ها شده بود، من را به کلاس برد، معرفی کرد و خواست که جایی بین نیمکت های کم و بیش پر جمعیت برایم دست و پا کند. سال اوّل که بودم با یکی از همین هم کلاسی ها بد جوری به تیپ هم زده بودیم. ناظم از سر خیرخواهی های سنت گرایانه، من را به عنوان نفر سوم یک نمیکت، کنار طرف دعوای قدیمی، نشاند. طرف دعوا هم که بدجوری لیف من به تنش خورده بود، رویش در هم رفت و ترش کرد و علنا به روی ناظم آورد که: "بین این همه میز، گیر داده اید به میز ما؟!" و آنوقت ها تا آخر سال، باید همانجا می نشستی که روز اوّل نشسته بودی، و جای هرکسی منطقه سوق الجیشی و استراتژیکی بود برای خودش...

ناظم از اعتراض همشاگردی جا خورد و تند شد و تا این دو بیایند بگو مگو کنند و معترض همدیگر شوند، محسن، که تا آن روز، هیچ همدیگر را ندیده بودیم، و پیدا بود بچه ها حرفش را می خوانند، از چند نیمکت آن طرف تر بلند شد، رفت جایی نزدیکی های ته کلاس، جایش را داد به من و خودش به جماعت نیمکتی دیگر اضافه شد و تا آخر سال، همانجا ماند، تا مهمان کلاس، که من باشم، لدی الورود، نامهربانی نبیند...

***

در دانشکده، بعد از یک سال، عاقبت با همه احتیاط ها و مشورت ها تصمیمم را گرفتم. گفتم: "رشته ام را برای بار دوم عوض می کنم". این بار به رشته ای دیگر در همان دانشکده؛ بی نیاز از کنکور مجدد و فقط با موافقت مقامات دانشگاه. سهل بود. رفتم به کلاس هم رشته ای های جدید. یک صندلی در ردیف های آخر برای خودم دست و پا کردم و نشستم. و خب مرسوم نبود غریبه ای بی مقدمه، وسط سال دوم، به عنوان دانشجو سر و کله اش در کلاس پیدا بشود. تکلیف بچه ها با من معلوم نبود. به عنوان یک شیء ناشناخته غیر قابل پیش بینی، زیرچشمی ورانداز می شدم؛ نه می شد با من گرم گرفت و نه می شد من را زیر سبیلی رد کرد! گاهی کسی برای کشف بیشتر من، تک سوالی می پرسید و البته هنوز سر معده همه مانده بودم. عاطفه بود که دست آخر گفت: "به هر حال به هر دلیلی که آمده اید، از آشنایی با شما خوشوقتیم، خیلی خوش آمدید، امیدواریم همکلاسی های خوبی باشیم". پیدا بود که دیگران حرف عاطفه را هم می خوانند... خواندند... شدیم همکلاسی های خوب و آشنا...

***

سالها پیش شنیدم که محسن بعد از دیپلم و سربازی، در یک مغازه کولرسازی کار می کند و این آخرین خبری است که از او دارم. عاطفه را هنوز در جمع هم دانشکده ای های سابق و دوستان دیرپای امروز می بینم. نه محسن و نه عاطفه، هیچکدام صمیمی ترین دوستان من نبوده اند. امّا آنها در ذهن من، کلید داران لحظه هایی ویژه از خاطرات منند. آنها را اینگونه به یاد می آورم و پیش از هرچیز با این ویژگی می شناسم: کلید داران لحظه های خاص.

/ 20 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپیده

روز تونم مبارک باشه زیاد[گل][گل]

المیرا

بله.هنوز یادته؟!یادش بخیر.یکی از بهترین کلاسای عمرم بود. روزت هم مبارک[لبخند] من که به شدت حافظه ضعیفی پیدا کردم.برای بخاطر آوردن هر چیزی مدتهای طولانی باید فکر کنم.شایدم منم کلید داران لحظه های خاص داشتم ولی حافظه یاری نمی کنه. متن قشنگی بود.منو به فکر انداخت...

بهناز

بیشتر از داشتن این دسته از آدمها در زندگی ، کلید دار لحظه های خاص " بعضی" ها بودن ، لذت بخش و عزیز است ...

م.ب.

و تو در ذهن من از همون اولين باري كه ديدمت و ظهرش تا سر سهروردي پياده رفتيم و بعد با هم سوار تاكسي شديم همچين بعنوان يك رفيق عجيب قابل اعتمادي توي دلم جا خوش كردي كه كليد داري چند درجه پايين تر از اونه. البته شرط ميبندم خودت يادت نمياد...

عاطفه خانوم

خیلی زیبا نوشتی حسام. نگاهت به موضوع فوق العاده ست.

نرگس

هر وقت به اینجا سر می‌زنم پشیمان نمی‌شود. اینجا همیشه چیزی برای یاد گرفتن و یا حداقل یادآوری، پیدا می‌شود.

قطره

اسم جالبی روش گذاشتید...

زهرا میرباقری

می دونی این نوشته ات به دلم نشست یهو دلم خواست کلید دار لحظه ی خاص یه نفر باشم.

مریم

سلام منم سوم دبیرستان از یه مدرسه که همه ی پدر ومادرا خودشونو میکشن که بچه هاشونو ببرن اونجا به یه مدرسه ای رفتم که گمنام بود ولی مثل بهشت بود واسم با اینکه مادرم دلخور بود ولی بهترین دوستامو اونجا پیدا کردم فکر کنم پارسال بود تو بیلیاردباز یه همچین چیزی نوشته بودید برید دنبال اون چیزی که دلتون میگه اصلشو یادم نیست منم رفتم وسط ترم درسمو ول کردمو حالا دوباره شدم پشت کنکوری مادرم دوباره ناراحت شد ولی الان خیلی سبکم سبک سبک ممنون که مینویسید تابستون میام تحریریه برام دعا کنید دلم برای همگیتون تنگ شده

زهرا ثمندری

گاهی نقطه ای در دفتر،پر رنگ تر از خطی طولانی میماند...میماااااااااااااند...مییییییییییییییییییییماند... تا دفتر کدام باشد و نقطه کدام...