گپ

آن‌قدر توی فکری، انگار الان است که توی دریای افکار غرق بشوی. دروغ چرا؛ از نگاهت پیداست غمگین هم هستی. این را همان وقتی که چای را آوردم و روی میز گذاشتم، از نگاهت خواندم. کار سختی نبود. حتی خنده یک‌وری و «مرسی» گفتنت هم گولم نزد. من رفیقم را می‌شناسم. لبخند رفیق من دو وری است. به پهنای صورت، پررنگ است. یک‌وری و کم‌رنگ لبخند نمی‌زند. پیداست یک ور صورتت توی فکر غرق شده. می‌پرسم: «خربزه می‌خوری قاچ کنم؟» خودم می‌دانم که می‌گویی «نه» و می‌گویی «نه»! من خودم می‌دانم سال‌هاست به خاطر آلرژی لب به خربزه نمی‌زنی. حالا می‌گردم یک بهانه دیگر پیدا کنم تا ورِ غرق‌شده صورتت را از دریا بیرون بکشم. می‌گویم: «بیا یک روز غروب برویم بیلیارد بازی کنیم. خیلی وقت است نرفته‌ایم.» می‌گویی: «آره خیلی وقت است.» و یک‌وری می‌خندی. و من به پهنای صورتم لبخند می‌زنم. فرق من و تو این است که من دغل‌ترم. زورکی هم که شده هر دو ورِ لبم را تا بناگوش بالا می‌کشم. خیلی تمرین کرده‌ام تا شده‌ام این که می‌بینی. می‌پرسی: «به چای، بهار نارنج هم زده‌ای؟» می‌دانم برای شکستن سکوت است که می‌پرسی. اما تو نیامده‌ای پیش من که چای بهار نارنج بخوری. آمده‌ای این‌جا مجالی پیدا کنی که توی دریای افکارت شنا کنی و در ساحلش آفتاب بگیری. من هم بهانه را دستت می‌دهم. حرف می‌زنم تا سکوت روی سینه‌ات سنگینی نکند. آفتابت را بگیری و نفس تازه کنی. حرف می‌زنم. از این‌که آخرین بار بهار نارنج را از کجا خریده‌ام و از این‌که از همان عطاری زنجبیل هم خریده‌ام. بعد مفصلا - بی‌این‌که منتظر باشم تو بشنوی - از خواص زنجبیل می‌گویم؛ از این‌که ترکیبش با چای و نبات، چه معجون درمانگری می‌شود. از سرماخوردگی تا درد معده، درمانِ درد است و...

می‌دانی؟... شک کرده‌ام که باید به رویت بیاورم یا نه. فکر می‌کنم شاید بعضی وقت‌ها نباید به کسی گفت که توی فکر غرق شده... که نگاهش غم دارد، که لبخندش یک‌وری است.

شاید بعضی وقت‌ها نباید فرتوتی نگاه کسی را، غصه گوشه لبش را به رویش آورد.

حالا از زنجبیل و بهار نارنج هرچه در چنته داشته‌ام تمام شده. نمی‌خواهم بین من و تو سکوت باشد. این‌طور سکوت بین من و تو چیز معمولی نیست. می‌گویم: «چای را بزن... از لب نیفتد.» و بعد برای آن‌که مطمئن باشم با آرامش توی بحر فکرت شنا می‌کنی و - هرچند غمگنانه - در ساحل فکرت آفتاب می‌گیری، دستی به شانه‌ات می‌زنم و می‌گویم: «من می‌روم خربزه قاچ کنم...»

/ 22 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
المیرا

رفاقت بهترین چیزه و هیچ چیز دلگرم کننده تر از داشتن رفقای خوب نیست که به طرز غریبی حال آدمو میفهمن.گاهی بهتر از خودت.

سپیده

هر دفعه میام نظر بذارم یه دور دیگه میخونم ولی نظر نمیذارم .خوندنم که تموم میشه می بینم رو صورتم یه لبخند یه وری مونده ... بعد از خوندنش یک غم آرومی میشینه تو دل آدم .

مریم

شاید بعضی وقت‌ها نباید فرتوتی نگاه کسی را، غصه گوشه لبش را به رویش آورد. قشنگ بود .خیلی.

لی لی ناز

من بعد از خوندن این نوشته، یک حس خاص دارم.... یک جور حس تلخِ شیرین...... ممنون[گل]

مو قرمزی

تبريك بخاطر سمت جديدتان رو در مجله!

سلیمان

سلام بعد دو سال برگشتم به وب نویسی جدیدا به ترفندی وبلاگ مسدود شده ام (کاغذکاهی) رو باز کردم و آدرس شما رو دیدم دیدم که به روز هستید شما رو دعوت می کنم به وب های جدیدم منتظرم راستی شعر پست قبلی بسیار زیبا بود دستمریزاد!!! البته فکر کنم قبلا اینجا اومدم در وبگردی هام در هر صورت منتظر نظراتتونم

مریم

این روزها سخت درگیر چند تا از "بدهکاران بزرگ تاریخ شده ام".شک به اصل اعتماد و صداقت که آمد سراغم یاد شما افتادم...برقرار باشید به هرحال.

فائزه

دلم براي حسی که الان بعد خوندن این متن دارم تنگ شده بود!!