خسته ها

گاهی فکر می کنم مقتدرانه تر و عزیزتر آن است که سپر و شمشیر را بیندازم و ایستاده و تمام قد بگویم: "تمام شد" و سوزش عمیق شمشیر روزگار را که از روبرو، سینه و دنده ها و ریه و قلب و کبدم را می شکافد و از کنار مهره های کمرم بیرون می زند، به جان بخرم.

خسته ها دیگر با مهارت نمی جنگند. نفس زنان و تکیده، گاهی روی خاک می غلتند و گاهی فنّ و بدلهایی که می زنند، به چشم خبره خودشان هم، ناخوشایند و بد منظر جلوه می کند. غبار آلود و نیم جان می شوند و گاهی بخت است که جای عقل و بازو برایشان شمشیر می گرداند.

هر چند، قاعده زندگی این است که تا می شود بجنگی و چه بسا در لحظه ای که گمان نمی کنی، تیر غیب حریفت را بیندازد و پادشاهی مُلکی هم نصیبت شود...

امّا من اگر به قواعد زندگی پایبند بودم، شاید الآن اینجا از میدان جنگ نمی نوشتم...

/ 11 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حدیث

خسته از میدان ِ جنگ به آسمان نگاه می کنم...

احمدرضا

چه تیتر خوبی...چه نوشته دلپذیری...من هم از ظن خودم یارش شدم ! آره واقعا گاهی فن و بدل ها به چشم خودشان/مان هم ناخوشایند و بدمنظر جلوه می کند؛ من هم می خوام برم شمشیر و سپر بندازیم...هرچند که قبل از این هم شمشیرم شکسته بود و سپرم نصفه ...

مو قرمزی

خیــــــــــــــــــــــلی قشنگ ب ود. ایشالا که هیچ وقت خسته نبینیمت دادا.

الی

گاهی هم حس پرنده‌ای که انقدر خودشو زده به قفس دیگه از نفس افتاده

میثاق

[بغل]

مریم

بی قاعدگی قواعد قانونمند زندگی است اگر "لحظه ای که گمان نمی کنی، تیر غیب حریفت را بیندازد و پادشاهی مُلکی هم نصیبت شود" اتفاقا.اگر بندی به این قیود مطلق مقیدتان نکرده که می بایست امیدوار تر باشید به اعجاز و خرق عادت...

بهناز

خیلی که بخواهد مهربان بشود ، تا می زند! ولی اغلب، بدجور مچاله می کند آدم را ، روزگار...

المیرا

جانا سخن از زبان ما میگویی!(درست گفتم شعرو؟!) مشکل اینجاس که آدم فقط واسه خودش نیست که!گاهی مجبوره قوی باشه یا لااقل قیافشو بگیره.

زهرا ثمندری

گیرم که "سینه و دنده ها و ریه و قلب و کبد"ت را به "میدان جنگ" و "قواعد زندگی" فروختی،چه میگیری به جایش؟...کاسب هم مکاسب خوانده های قدیم...تو هم از"نسل کوله پشتی"ای...