افتخار به دوستان، با حضور رضا کیانیان!

"مهمترین آدمهای زندگی شما، لزوما چهره های مشهوری نیستند"- جمله ای از... نمی دانم کی!

واقعا گوینده را خاطرم نیست. شاید خودش هم از این اتفاق راضی تر باشد. من که فراموشی ام را تعبیر می کنم به صحّت گفته گوینده. می گذارم به پای کم ارزشی –یا بلکه بی ارزشی- شهرت. می نویسم به پای تاییدی بر متنِ همین جمله؛ که یعنی دو کلمه حرف حساب، یک جمله کارآمدِ پر مایه، یک کلامِ گیرایِ کار راه انداز، لزوما از دهان مشاهیر در نمی آید. شهرت و حتّی محبوبیّت، مهر تایید بر شخصیت و اندیشه های کسی نیست. این روزها شاید بیش از هر روزگار دیگری محتاج تدقیق در این معناییم... در روزگار پر جذبه رسانه ها...

***

می خواهم یک فیلم برایتان تعریف کنم. آنقدری که ذهنم یاری کند سعی می کنم قریب به اصل باشد. در مراسم اختتامیّه جشنواره فیلم های دانشجویی-گمانم سال 86- قرار بود از رضا کیانیان تجلیل شود. این فیلمِ چند دقیقه ای را ابتدای مراسم تجلیل پخش کردند.

قصه اینطور بود که فیلمساز جوان، زنگ زد به آقای کیانیان و برایش توضیح داد که می خواهند برای بزرگداشتش فیلمی از او بسازند. صدای کیانیان از آن سوی خط آمد که: "اشتباه گرفته اید! من "جمعه" هستم. شماره ای که گرفته اید مال من است، نه آقای کیانیان". خلاصه از فیلمساز اصرار و ازآقای کیانیان انکار و نهایتا به فیلمساز گفت که فلان روز و فلان ساعت زنگ بزند تا با هم صحبت کنند. جوان سر موعد باز تماس گرفت. این بار صدای آقای کیانیان گفت: من "سلحشور" هستم. کیانیان نیستم. جوان دیگر رسما به روی کیانیان آورد که: شما یا سرِ شوخی را باز کرده اید یا ما را سر می دوانی... باز هم صدا گفت که فلان روز و فلان ساعت دوباره تماس بگیر تا بیشتر صحبت کنیم. القصه، این تماس ها به تعداد نقشهای ماندگار رضاخان کیانیان ادامه پیدا کرد و هر بار او خودش را به اسم یکی از نقشهایش معرفی کرد. در آخرین تماس، وعده ملاقات حضوری داد و سر وعده آمد. این بار کیانیان بودنش را انکار نکرد. امّا جملاتی گفت که دلیل تکذیب های قبلی را روشن می کرد.

او چیزهایی گفت به این مضمون که "شما نمی خواهید از "رضا کیانیان" تجلیل کنید. شما رضا کیانیان را چنانکه هست نمی شناسید. چیزی که میل شما را برانگیخته، نقشهای رضا است؛ "جمعه"ای که در "روبان قرمز" بود، "سلحشور"ی که در "آژآنس شیشه ای" بود، "دکتر سپید بختِ" "خانه ای روی آب" و... مردم اینها را دوست دارند، کی "رضا کیانیان" واقعی را روی پرده سینما دیده؟"

او راست می گفت. شهرتی که از پرده سینما، از صفحه تلویزیون، از صحنه تئاتر، از سِنِ کنسرت و  از هر نوع منبر و تریبونی بدست می آید، چنین چیزی است؛ یک معرّفی دور و بعید و نمایشی...

راستی! اسم آن فیلمساز جوان را هم با این ایده درس آموزِ ماندگارش، یاد ندارم...

***

روز دیگری و جای دیگری، دعوت بودم به دیدن مستندی درباره رضا کیانیان. قرار بود مستند، خودِ خودِ آقای کیانیان را تصویر کند؛ نه فقط نقش هایش را و بازیگر بودنش را. نام فیلم را یادم نیست. ولی این را که خاطرم مانده به رسم احترام می گویم که کارگردانش "طه شجاع نوری" بود که دستش درد نکند.

یکی از جالب ترین تصاویری که از آن قریب به یک ساعت، از پسِ سالها توی ذهنم نشسته، تصویر مرد نقّاشی است که دوست نزدیک آقا رضا است. بلکه نزدیک ترین دوستش. اگر نامش را می دانستم اسم می بردم... توی فیلم گفتند و در خاطرم نماند. نه به این خاطر که او مرد بزرگی نیست... بلکه به این دلیل که از مهمترین های زندگی من نیست؛ امّا آنقدر در زندگی آقای بازیگر، پر رنگ و استوار است که آن پرتره ی یک ساعته، خالی از او ممکن نشده بود؛ یک مرد نقّاش که برای رضا کیانیان، یک "دوست" خوب بود؛ نه یک طرفدار خوب.

از چند جمله ای که آقای بازیگر درباره اش می گفت، می شد فهمید که او از معدود کسانی است که رضا کیانیان را فارق از نقش هایش، جدا از شهرتش و سوای محبوبیت سینمایی اش، آنطور که واقعا هست می شناسد؛ با همه زیر و بم ها و افت و خیزهایی که دارد... طبعا کیانیان هم برای او بیش از یک دوست نیست و البته که این به خودی خود تمام آن چیزی است که باید باشد...

***

همین تازگی دو عزیز همکار من، کتاب منتشر کرده اند. یکی مجموعه شعر و دیگری یک گردآوری و ترجمه ستودنی. خبر و لینک های مربوط به هر کدام را جداگانه توی یکی از شبکه های اجتماعی پر آمد و شد دیدم و ذوق کردم. خواستم ذوقم را توی الفاظ معمول این اتفاقها بریزم و کامنتی بگذارم و ابراز خرسندی کنم. خواستم بنویسم: "من به تو افتخار می کنم"... امّا ننوشتم. دست و دلم نرفت که همچین جمله ای بنویسم. گفتم: این فلانی، همان رفیق چند ساله عزیز خاطر است. فرقی نکرده. اگر مایه افتخار است، همیشگی است، چه کتابی بنویسد و چاپ کند، چه کتابی بنویسد و به چاپ نرسد، چه هیچگاه قصد انتشار کتابی نکند. "من به تو افتخار می کنم"، زمانی که برای تبریک انتشار یک کتاب، یا بازی توی یک فیلم، یا کارگردانی یک تئاتر یا هر جور غلتیدن به عرصه شهرگی باشد، خود شیرینیِ تلخِ تاسّف باری است.

اگر رفیقی، مایه مباهات من باشد، به دلیل رونق نامش یا نقل محافل شدنش نیست. او شهره شهر بشود یا نه، به خاطر خودش، به خاطر همه آن چیزی که لایق دوستی و دوست داشتن دانسته امش، اسباب فخر و رفیق دوست داشتنی من است. من اگر مختصات این رفیق را بشناسم، می دانم که به قدر کفایت، قوّت قلم و حرف گفتنی و ذوق نوشتن دارد. اگر تا بحال ننوشته، یا اگر بعد از این کتابی منتتشر نکند، برای یک دوستِ شناسنده واقف، چه فرقی می کند؟

حالا اگر این رفیق صاحب ذوق، قصد انتشار کتاب کرد و زمان و قوّت و حوصله صرف کرد برای تحقّق قصدش، زمانی که سعی اش به بار نشست، جای تبریک و شادباش دارد. گیرم ذوق نوشتنی هم در کار نباشد؛ به تعداد انسانها تنوّع نوع آدمیزاد داریم. گیرم قصدی کرد بر هر کار دیگری –حتی سفری- و از خودش برای رسیدن خرج کرد؛ آن وقت به شادی اش شاد می شویم و تبریک و میمنت می گوییم. وگرنه که نام آوری، بهانه استواری برای "افتخار کردن" به یک دوست نیست و هر انسان ارزشمند و لایقی هم لزوما نویسنده یا بازیگر از آب در نمی آید. هر کس هم که مشهور و محبوب شد، لزوما درست نمی گوید. باور کنید!

/ 19 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا منصف

سلام، ممنون از حضورتون، پست دوست داشتنی بود، همیشه رضا کیانیان را آدم باهوشی میدانستم، تصور میکنم تائیدی بود بر دانسته هایم!

آفساید

بله بله! مهمترین آدمهای زندگی من هم مشهور نیستند. این شهره شهر را که می شنوم یاد آن مصرع کذایی می افتم که می گوید: اگرچه شهره شهرم ولی شوور دارم!!!

همین الان این مطلب رو تو چلچراغ خوندم کلی دلم سوخت که به فیس بوک دسترسی ندارم که بتونم براتون بنویسم.خیلی شانسی اینجا سر زدم و حتما حدس می رنید که چقدر خوشحال شدم موقع دیدن این مطلب.راستش نوشته های شما برای من همیشه از اون دست نوشته ها بوده که موقع خوندنش حسودیم می شه که چرا اینو من ننوشتم.این مطلب هم که واقعا عالی بود کاملا با نظر شما موافقم و اینو شخصا تجربه کردم.بارم ممنون خیلی عالی بود.راستی شما جزو اون دسته از نویسنده های چلچراغ هستید که من اسمشون رو گذاشتم اعتبار چلچراغ.پاینده باشید دوست عزیز

عالی بود

سحر صانعی

همین الان این مطلب رو تو چلچراغ خوندم کلی دلم سوخت که به فیس بوک دسترسی ندارم که بتونم براتون بنویسم.خیلی شانسی اینجا سر زدم و حتما حدس می رنید که چقدر خوشحال شدم موقع دیدن این مطلب.راستش نوشته های شما برای من همیشه از اون دست نوشته ها بوده که موقع خوندنش حسودیم می شه که چرا اینو من ننوشتم.این مطلب هم که واقعا عالی بود کاملا با نظر شما موافقم و اینو شخصا تجربه کردم.بارم ممنون خیلی عالی بود.راستی شما جزو اون دسته از نویسنده های چلچراغ هستید که من اسمشون رو گذاشتم اعتبار چلچراغ.پاینده باشید دوست عزیز نمی دونم چرا اسمم پاک شده بود یه بار دیگه با اسمم پست می کنم

مریم

خیلی هم درست...خیلی هم عالی.

بهناز

اغلب فکرمیکنم آدم های مشهور ،اصلا آدم های خوش بختی نیستند! کم پیدا می شود کسی به خاطر خودشان دوستشان داشته باشد و دلش بودن با خودِخود شخص را بخواهد، نه هنر و شهرتش را! و این برای یک آدم ، بیشتر شبیه فاجعه است! از طرفی، دوست داشتن این نوع آدم ها هم کار ساده ای نیست! باید خیلی تردید و حس های پیچیده را پشت سر گذاشت تا بتوان واقعافقط بودن با (دوستِ هنرمند) را خواست ، نه ( هنرمندی که دوستت است)!!

سمیه

توی کشور ما کسی که بتونه بازی گر بشه، قطعا یه عکاس، نقاش، شاعر، نویسنده و مجری توانا و حرفه ای هم هست. کاش از این دست همایش ها برای شناخت ابعاد شخصیتی این علامه های دهر بیشتر برگزار می شد.

as.as

نمی دونم کی هستید... وبلاگتون خیلی جذابه....

زهرا ثمندری

تو هم مایه ی مباهات مایی،رفیق...