چگونه باید به کیوسک برویم؟

(منتشر شده در بخش "نوستالژی" هفته نامه "نگاه"- شماره هشتم- موضوع پرونده: کیوسک های قدیمی تلفن)


 

مثل خیلی چیزهای دیگرمان، به جای اصلِ این جنس هم، "شما"یی از جنس را داشتیم؛ اتاقکهای زرد فرسوده ای که در بی آب و رنگی شهر، حجله مزیّنی بودن برای خودشان، تنها "شما"یی و شمایلی از چیزی بوند که به آنها کیوسک تلفن می گفتند که در فارسی شده بود "باجه تلفن".

در روزگاری که تلفن، ساز و برگی به حساب می آمد، این اندک جعبه های زرد افراشته، هر کدام برجی بود که می شد توی آدرس ها نشان به آن نشانی داد. امّا انگار این کیوسکها از ازل ناقص الخلقه بودند؛ یا گوشی نداشتند، یا شیشه هایشان شکسته بود، یا درشان چفت و بسط درستی نداشت و بلکه باز و بسته نمی شد و یا اساسا تلفن عیب و علّتی داشت و خرابی رایج هم خوردنِ سکّه بود؛ آن زمان که دو قران و پنج زار هم به حساب می آمد و به زخمی می خورد، چه بسا تلفنِ سکّه خوار، بین اهل محل، پیشانی سفید می شد!

کامل و بی نقص این بقایای زردرنگ را، که از هدایای مدرنیته بود، ما در فیلمها می دیدیم؛ آنجا که آرتیست فیلم، دوان و پریشان یا پرسشگر و منتظر به اتاقک تر و تمیز و شیشه دار و گوشی دار و حتی چراغ دار می رفت، با اشاره دست در را چفت می کرد و با اوّلین سکه ای که به حلقوم دستگاه می انداخت، شماره ای می گرفت و زبان دستگاه باز می شد.

توی فیلمها حتی گاهی می شد دید که کتاب قطور زردرنگی هست که شماره تلفن هر بنی بشری را توی آن نوشته اند که بعدها فهمیدیم خیلی از ممالک از این "یلو بوک" ها دارند که البته ما هنوز هم جزو آن خیلی ها نیستیم. نه این که جمع کردن و چاپ کردن شماره تلفن مردم یک مملکت در این دوره سانتریفوژ و ماهواره هوا کردن، شق القمری باشد. نه. این کار حتّی در روزگار شماره گیرهای گردِ سوراخ دار تلفن هم تخمِ دو زرده ای نبود. امّا مساله ما، اتفاقا، با همین کارهای ساده است. مساله ما داشتن یا نداشتن کیوسک تلفن نیست، گره ما در اینجاست که بلد نیستیم چطوری سر نوبت برویم توی کیوسک؛ همیشه کسی بود که بی ملاحظه، شماره پشت شماره بگیرد و همیشه منتظرانی حضور داشتند که با سکّه به شیشه باجه –یا اگر نداشت به بدنه فلزی اتاقک- بکوبند و طعنه بزنند که: "باقی را در نامه بنویس" و همیشه توی صف، کسی بود که اعتقاد داشت تلفنش ضروری تر از مابقی است.

مشکل ما ناتوانی در جمع آوری و چاپ شماره های تلفن و چلفتی گری در مجلد کردن "یلو بوک" نیست. مساله این است که اگر چنین چیزی طلب کنیم معلوم نیست کی باید گردن بگیرد و در عوض پیشاپیش معلوم است که قضیه امنیتی می شود و خود ما می نشینیم و تخمه می شکنیم و داستان می سازیم که طرح این "یلو بوک"ها، زیر سر کی بوده و نقشه و منظور طرف دقیقا چیست...

آن باجه های زردی که قرار بود حریمی باشد برای صحبت های خصوصی تر، حائلی باشد بین صدای بوق و فریاد و همهمه با صدای آدمیزادی که دو کلام حرف با او داری و هر چه نبود، یک سازه خوش رنگ خیال انگیز بود، معلوم نیست چرا در یک حرکت انقلابی چنان از سطح شهر روفته شد که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان.

دست کم من باب یادآوری و میراث فرهنگی سازی(!) هم چیزی از آن یادگارهای سنتی مدرنیته باقی نگذاشتند. امّا مشکل هر چه باشد، مطمئنا با برداشتن سقف بالای سر تلفنها حل نمی شود. چون مشکل از اتاقک زرد خوش رنگ نیست؛ مشکل مائیم؛ یادگاری ها و امضاها و شماره تلفن هایی را که در و دیوار کیوسکها را زخمی می کرد، با تاریخ روز، روی در و دیوار کهن ترین بناهای میراث فرهنگی مان می توانید یافت کنید. اگر دیروز کسی بود که بی مورد با سکّه به شیشه باجه تلفن بزند، امروز راه دوری گز نکرده؛ حالا دارد سر چهار راه برای دو وجب راه بازکردن، بوق ممتد می زند. آن کسی که تلفن پشت تلفن می زد و آن دیگری که به بهانه "کار ضروری" خودش را اوّل صف جا می کرد، امروز پشت عابر بانک و ای. تی. ام. نقش کهن خودشان را مصرّانه به اجرا در می آورند.

خلاصه که مشکل ما در این سرزمین نخبه پرور، همچنان کارهای ساده است. کارهایی به سادگی رفتار با یک مکعب زرد خوشرنگ... و ما هنوز، کاملِ خیلی چیزها را در فیلم ها می بینیم...

/ 11 نظر / 110 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مو قرمزی

هفته نامه «نگاه» هم به ليست خريدم اضافه شد. [شوخی]

ateFe

میدونی که خیلی باهوشی؟!

روناک

بچه که بودم ،موقعی که خیلی نمی گذشت از خوندن و نوشتن یاد گرفتنم،و دنبال مامانم می رفتم تو کیوسک واسه اینکه حوصله م سر نره نوشته های رو در و دیوارشو می خوندم.واسه سن من مناسب نبودن اصلا:)...یاد تلفنای ضروری و بی حوصلگی مردم افتادم و شیشه خرده های کف کیوسک ها...بی حوصلگی،یه روز صندلی بازی ما ها تو مترو هم خاطره میشه

مونا

عالی نوشتی . راست می گی واقعا مشکل ما کارهای ساده است. نداشتن فرهنگ انجام کارهای ساده

شیدا فراهانی

وای یادش بخیر... چقد قشنگ خیلی از این خاطراتو زنده کردی.... مثلا اونجاش که از فیلم ها گفتی...و اونجاش که با کمال شوق سکه مینداختیمو حرف میزدیم...و آره همیشه خدا یه جاییش مشکل داشت... هنوزم هست از این باجه ها؟ منکه دیگه به چشمم نخورده گرگی. مشکل ماییم گرگی.....همیشه از درونمون جلوتر نرفتیم....چرا واقعا؟

احسان

خوش به حال اون کیوسک های زرد درب و داغون که کسی هست یادشون کنه...

خلوت

کوچه ها را بلد شده ام مغازه ها رنگ های چراغ قرمز جدول ضرب دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم اما هنوز میان آدمها گم میشوم هنوز آدمها را بلد نیستم ...

..

كوكب خانومت خيلي خوشمزه! بود. يعني واقعا به خاطر دليل هاي كه اوردي نيمرو كوكب خانوم خوشمزه مي شد؟ امتحان مي كنم.

زهرا

"سر سر به زیر و دل سربلندت" منو یاد قیصر عزیز میندازه...برقرار باشی کماکان...