گرگ بیابان

خلقت با ما کاری کرده، شبیه کاری که پلیس راهنمایی و رانندگی ایران با راننده ها می کند. اگر تصادف، خسارتی باشد ولی نه در حدی که ماندن پلیس در صحنه و کشیدن کروکی و برآورد خسارت، بصرفد، افسر از هر دو طرف مدارکشان را می گیرد، یک نگاهی می اندازد، مدارک هر راننده را می دهد دست آن دیگری، می گوید: «خودتان با هم توافق کنید»، خودش را به نشنیدن می زند و صحنه را ترک می کند و کاملا قابل حدس است که از این جا به بعد چه مهلکه پر آب چشم و بلکه پر خون و خشمی برپا می شود.

حالا خلقت هم یک بخش مهمی – کم یا زیاد – از احتیاجات زن و مرد را گذاشته پیش آن دیگری. از احتیاجات عاطفی و روانی گرفته تا جسمانی و فیزیکی. بعد هم قرار شده نیمی از دنیا، با نیم دیگر توافق کنند. تازه اگر آن نیمه گم نشده باشد! یک بساط فتنه خیز لاینحل ازلی – ابدی، به وسعت کره خاکی.

«بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم...»
بالاخره یه روزی طی یه تحقیقی معلوم می شه حضرت حافظ هم پلیپ داشته.

‫#‏وضع_مملکت‬
‫#‏وضع_دنیا‬

«آیا مُجازیم تروریست ها را ترور کنیم؟»؛
چالشی که کم کم برای حقوق بشری ها جدی تر می شود.

‫#‏پاریس‬ ‫#‏حملات_پاریس‬
‪#‎Paris‬ ‪#‎Paris_attacks‬

یه وقتا هم «سکوت»
:is
"so cute"

این که بروی داروخانه و نسخه‌ات «اشک مصنوعی» باشد، به خودی خود، غریب و «یک جوری» هست. وهم‌انگیزترش وقتی است که نسخه‌پیچ می‌پرسد: «ایرانی یا خارجی؟»

«احوال پرسی» یک فن است. فن پر امتیازی هم هست. آموختنی است؟ به احتمال زیاد. اما طبعا نه با «آموزش احوال پرسی در سه روز» یا چیزی شبیه به این. یک سلوک و مراقبه ای می خواهد؛ نه از جنس توی معبد نشستن و «اوم» گفتن یا معتکف نشستن به زبان روزه. یک مراقبه فعال ِ از دل خاسته لازم دارد و البته که مثل هر هنر و فنی که نوع «ذاتی» اش موجود است، «احوال پرس» های ذاتی هم مکتب نرفته، مسأله آموزند.
«احوال پرس» ها به خصوصی ترین مسائل شما نزدیک می شوند بدون آن که احساس کنید اسرار مگویتان عالم گیر خواهد شد؛ چون آنها از روی فضولی سؤال نمی پرسند؛ می دانند باید کجا را بکاوند تا غده های درد سر باز کنند. برای رسیدن به این غده ها، دست به جراحی های دردآور هم نمی زنند، اصراری ندارند که شما را شفا بدهند. نرم و آرام، تا آنجا که احساس کنند هیچ صدمه ای نمی بینید، روحتان آزرده نمی شود و خلقتان به تنگی نمی رود، از شما سؤال می کنند و به جواب هایتان گوش می دهند. «گوش دادن» هم البته که بلدی می خواهد. «آهان، آهان» گفتن و سر تکان دادن دیگران، شما را سبک نمی کند. آنها که برای دقایق استیصالشان گوش شنوایی سراغ دارند خوب می دانند یعنی چه و چه نعمتی روزیشان شده.
ما قواعدی ابداع کردیم و می کنیم که نشان بدهیم آن ایرانی فضول قضاوت گر نیستیم. آن ایرانی چه و چه نیستیم. قواعدی وضع کردیم بر مبنای قانون «همه یا هیچ»؛ سؤال درباره دیگران فضولی است، پس دیگر سؤال نمی کنیم. معتقدیم: طرف خودش بخواهد می گوید. این هم ممکن است، ولی همه انسان ها با هم فرق دارند و این چیزی است که ما در برساختن قواعد کلی جدید، ندید گرفتیم تا خودمان را راحت کنیم؛ تا مجبور نباشیم رفقایمان را بخوانیم و بلد شویم و با هر کس به اقتضایش رفتار کنیم.
هرچند تشبیه ناخوشایندی به نظر برسد – که شخصا خوش دارمش - «احوال پرسی» مثل آروغ گرفتن نوزاد است؛ می توانی بچه را به حال خودش بگذاری؛ بالاخره این باد سر معده، زمانی از جایی خارج می شود. هیچ نوزادی از باد سر دل و نفخ شیر نمرده. ولی کسی که مهر نوزاد را به دل دارد، در آغوشش می کشد، آرام و مکرر و سر صبر به پشتش می زند تا صدایی را بشنود که به خودی خود دلربا و گوشنواز نیست.
فضول ها، آروغ گرفتن را بلد نیستند، چنان به پشت طرف می کوبند که درد به جانش بیفتد. دیگرانی هم که یا فضول ها را ملامت می کنند، یا نگرانند چند دقیقه ای مرهم شدن برای رفیقی قضازده، پاییزگرفته یا اسیر هورمون های ماهانه یا حتی بدخواب شده، به «انرژی منفی» دچارشان کند، ترجیح می دهند نوزاد را بگذارند تا خودش با درد نفخی که طبعا نمی کُشد، کنار بیاید.
اگر رفیق «احوال پرس» دور و برتان دارید، خوشا به احوالتان و اگر ندارید، چه فقدان عظیمی... باشد که روزیتان شود.

 

و حتما در کتاب «دلایل غم غربت» فصل مفصلی خواهند نوشت ذیل عنوان «به همین سادگی؟»؛ و در آن توضیح خواهند داد که چه حالی پیدا می کند آدم توی غربت، وقتی پی می برد که زندگی در موطنش، در شهرش، در قوم و خویشش جریان دارد؛ مثل قبل، بی کاستی، بی آن که چیزی لنگ باشد، بی آن که نبودنش خللی ایجاد کرده باشد...

 

اونی که باب کرد به اینجور مراسم بگن «گودبای پارتی»، احتمالا یا تصور درستی از «پارتی»نداشته، یا نمی‌فهمیده «خداحافظی» یعنی چی...

 

 

تهش این است که می خواهم بگویم: «شاتل» افتضاح کرده و هشتگ بزنم: «ساخت ایران»
مابقی، شرح و بسطش به قصد ثبت و ضبط است و خواندنش بعید است لطفی داشته باشد. گفتم آخرش را اول بگویم که وقت عزیزتان را پای خواندنش نگذارید.
و اما بعد...

اول: «شاتل» - و احتمالا دیگر سرویس دهندگان عمده اینترنت – یک راه دررو بزرگ برای خودشان درست کرده اند: «اختلال سراسری» یا «اختلال خارج از شبکه». یعنی وقتی اینترنت شما قطع می شود یا سرعتش به طرز محسوسی افت می کند یا ناگهان اپلیکیشن های ارتباطی و سایت هایی مثل جی میل از دسترس خارج می شوند، پاسخ بخش فنی «شاتل» معمولا این است: «اختلال سراسری داریم»، «اختلال در زیرساخت کشوری است» و... آخر مگر روزی چندتا کشتی توی خلیج فارس لنگرشان را روی کابل کف اقیانوس می اندازند؟
دوم: این صحبت «شاتل» هیچوقت قابل اثبات نیست. ما در دیتای کشوری یا ارتباطات زیرساخت، آشنای نزدیک یا حتی خیلی دور نداریم که بپرسیم ببینیم واقعا اشکال از شاتل است یا از ارتباطات زیرساخت یا حتی مافیای سیسیل.
سوم: فرض می کنیم که اشکال از ارتباطات زیرساخت است. هیچ وقت شاتل توضیح نمی دهد که در ارتباطات زیرساخت چه اتفاقی افتاده. تأسیسات منفجر شده؟ برق ارتباطات زیرساخت رفته؟ لنگر روی کابل افتاده؟ یا کسی پایش روی سیم است؟ و هیچ وقت نمی گوید چرا در روزهای مذاکرات هسته ای، روزهای برگزاری رزمایش، ایام انتخابات و هرچیزی از این دست، چرا جی میل از دسترس خارج می شود و نرم افزارهای ارتباطی به مرخصی می روند. حداکثر لطفی که می کند این است که یک پیغام ضبط شده در ابتدای تماس شما با بخش فنی می گوید: «مشترک گرامی، سرویس شما به دلیل اعمال برخی محدودیت ها [یا گاهی: برخی اختلالات خارج از شبکه شاتل] دچار اختلال شده است، همکاران ما در حال پی گیری برای رفع فوری مشکل هستند.» [حالا اصلا پی گیری همکاران شاتل، برای اتفاقی که خارج از شاتل رقم می خورد مؤثر است یا نه؟] یا می فرماید: «در حال حاضر به دلیل برخی اختلالات، استفاده از برخی نرم افزارها و سرویس ها مانند جی میل، وایبر و واتس اپ، امکان پذیر نمی باشد. همکاران ما در حال...» از اینها می شود برداشت کرد که یک جایی با «ارتباط برقرار کردن» در یک زمان هایی مشکل دارد و شیر را از مبدأ می بندد. اگر چنین باشد، شاتل نه عملش با مشتری صادقانه است، نه پیغام ضبط شده اش و نه پاسخ گویی ها و توضیحاتش.
چهارم: به دلیل کثرت این اختلال ها، بارها با شاتل تماس گرفته ام. تجربه من می گوید: چینش سیستم پاسخ گویی مکانیزه، در هنگام این اختلالات تغییر می کند. منظورم از «پاسخ گویی مکانیزه» همان پیغام های ضبط شده ای هستند که سازمان را معرفی می کنند و توضیحاتی می دهند و از شما می خواهند در صورتی که می خواهید فلان کار را بکنید دکمه شماره فلان را فشار بدهید و... در زمان اختلال، هم ترتیب چینش این پیغام ها و هم حجم آنها به طرز محسوسی تغییر می کند. یعنی شما که لابد کلافه هم هستید، احتمالا به میزان لازم معطل می شوید تا از مکالمه با کارشناسان پشیمان بشوید. یا مثلا گزینه «گذاشتن پیغام برای شکایات»، یک زمان هایی کلا از فهرست گزینه ها حذف می شود. گاهی هم کارشناسان فنی با این که احتمالا می دانند این آتش از کجا بلند می شود، از شما می خواهند که گوشی را نگه دارید تا خطتان را تست کنند. بعد هم می گویند تغییراتی انجام داده اند و شما دو ساعتی را باید صبر کنید تا خط را مانیتور کنند که مطمئن شوند تغییرات مؤثر بوده یا مشکل از جای دیگری است!
پنجم: همین هفته پیش بود گمانم، باید چیزی ارسال می کردم و مانده بودم معطل این اینترنت قطع شده. تماس گرفتم و وصل شدم به کارشناس فنی. پرسیدم: می شود بگویید دقیقا چه اتفاقی افتاده؟ گفتند: «لینک شاتل دچار مشکل شده». گفتم: یعنی اشکال از شاتل است؟ گفتند: «نه. اشکال سراسری است». گفتم: یعنی همه اپراتورها دچار مشکل شده اند؟ کل کشور اینترنت ندارد؟ گفتند: «ما از بقیه خبر نداریم، می توانید زنگ بزنید از خودشان بپرسید». گفتم: «خب. لینک شاتل دچار اشکال شده یعنی دقیقا چی شده؟» چیزی گفتند در این حدود که: یک اشکالی هست که باید صبر کنید رفع شود. «لینک شاتل دچار مشکل شده» مثل این است که به من بگویند: «استرافور» ما «سیته» شده. به همان دلیلی که می شود این جمله مهمل خودساخته من را پذیرفت، یک مشترک عادی باید «لینک شاتل دچار مشکل شده» را هم بپذیرد.
ششم: گمانم دوشنبه همین هفته بود؛ اینترنت صبح و شب، کاملا از دسترس خارج شد. دوباره همان تماس ها و پرسش ها و البته پاسخ هایی که گه گاه از کارشناسی به کارشناس دیگر، متغیر می شود. مخلص کلام معترف بودند که اشکال از شاتل است و نه از بیرون. صبح گفتند اشکال طوری است که مدیر ارشد دارد پی گیری می کند و توقع داشته اند تا الان برطرف شده باشد. تا شب برطرف نشد. پاسخ بیشتری هم وجود نداشت. یکی از کارشناسان هم هرچه سؤال می کردم که خب الان ما چرا اینترنت نداریم و این اشکال فنی یعنی چی و از کدام قسمت است، گفتند: «اشکال فنی است، باید صبر کنید تا برطرف شود» و گاهی این که: «به ما در همین حد گفته اند». فردا شبش که باز به قطعی خوردم، زنگ زدم قسمت فروش، گفتم: شاتل بارها دچار قطعی شده. این یعنی تعهداتش در ارائه خدمات دچار نقص شده و باید جبران خسارت کند؛ دست کم حالا که اشکال، مستقیما از خود شاتل است و نه از دیتای کشوری. کارشناس فروش – خیلی محترمانه البته - گفت: یک متن درخواست خسارت تنظیم کنید و بفرستید. گفتم: این که دیگر متن تنظیم کردن نمی خواهد، خود شاتل به وضوح می داند که ارتباط مشترکانش قطع شده و اشکال از طرف شاتل بوده. این که دیگر نیازی به نامه نگاری از طرف من ندارد! بعد هم گیرم که من نامه نگاری کردم – که البته اینطوری شاتل توپ را توی زمین مشتری می اندازد و منطقی نیست – باقی مشترکین چی؟ طلب خسارت نکردن دیگران، به معنی خسارت ندیدن آنها نیست. مثل این است که منِ بقال، وقتِ وزن کردن، نیم کیلو از هر جنسی کم بگذارم و بگویم هر کس فهمید و اعتراض کرد بیاید خسارتش را بگیرد.
هفتم: و اما چیزی که هر بار تلفنی به کارشناسان فروش شاتل گفتم، حد اکثر لطفشان این بوده که گفته اند: «منتقل می کنیم». هیچ وقت هم هیچ کس جواب این «انتقال» را پس نیاورده. قضیه این است: دیتای کشوری، یا هر نهاد و کارتل و وزارتخانه و هر چیزی که شاتل با آن طرف حساب است و اینترنت را از آنجا می گیرد که بین ما تقسیم کند، اگر دچار نقص یا مشکل شد، یا به هر دلیل و بهانه ای (از تامین امنیت و اعمال فیلترینگ تا اصلا علاقه شخصی) در زمان هایی شیر اینترنت را از مبدأ بست، یا به هر دلیل فنی یا غیرفنی دچار خلل شد، شاتل موظف است (به عنوان یک کاسب مردم دار یا یک برند معتبر مشتری مدار یا یک متدین «مکاسب» خوانده) از او، طلب جبران خسارت کند و این جبران خسارت را به مشتری خود منتقل کند؛ هم مادی و هم معنوی. این بهانه که: «چون اشکال از طرف شاتل نیست، مسئولیتش هم با ما نیست»، بهانه نچسب مبتدیانه ایست.
هشتم: یک بار یکی از کارشناسان فروش گفت: «ما مثل فروشنده تلویزیونیم، تلویزیون به شما می فروشیم، این که تلویزیون چی پخش کند مسئولیتش با ما نیست». گفتم: تمثیلتان اشتباه است، شما مثل واسطه توزیع میوه هستید که قبول کرده اید از میدان تره بار، میوه را در قبال قیمت ثابتی که از مشتری می گیرید، به مشتری برسانید، حالا اگر یک روز خواستند با همان پول، به شما میوه گندیده قالب (یا غالب؟) کنند، شما قرار نیست میوه گندیده را بگیری و تحویل مشتری بدهی، شما میوه گندیده را پس می زنی و می گویی: «ماموریت من آشغال بردن نیست، مأموریت من میوه بردن است و من اصلا از مشتری پول می گیرم که میوه تحویل بدهم، نه زباله».

نکته 1: برخورد کارشناسان شاتل، چه کارشناسان فروش و چه کارشناسان فنی، در قریب به اتفاق موارد، محترمانه و مؤدبانه و حتی گاهی مهربانانه و دوستانه بوده. شاید همین نکته است که بسیاری از مشتریان را همراه و اهل مدارا می کند. اما بعد از ماه ها پی گیری و صحبت و اعتراض و تقاضا، کم کم آدمی با خودش فکر می کند: خب آخرش چی؟
نکته 2: این قیاسی بین شاتل و دیگر سرویس دهنده های اینترنت نیست. تا حالا اینترنت ADSL شرکت های دیگر را تجربه نکرده ام. چه بسا شاتل در بین گزینه های موجود، بهترین باشد و شعار «به لبخندتان برتریم» منطبق بر واقعیت باشد. پرس و جو های خود من هم حکایت از رضایت نسبی در مقایسه با دیگر سرویس دهنده ها دارد. اگر چنین است که توقع از شاتل در قبال این انتظارات کوچک، صد چندان است و وای بر آن دیگران و مشتریانشان.

[احتمال ادیت این نوشته وجود دارد]

‫#‏ساخت_ایران‬

چند ماه پیش تر همین جا مطلبی نوشتم در ابراز حیرت از تناسب نام ها و سرنوشت ها. و چهره های سرشناسی را شاهد گرفتم که چه بهت آور، نامشان سرنوشت آنها را به معنای خود نزدیک کرده. بعد، این دو - سه هفته فکر می کردم، چه تناسب عجیبی برقرار بوده بین خُلق آن بانویی که پناه صدها گربه بود و همین تازگی با هم از درون آتش پرکشیدند؛ خانم «رئوفی». و حالا چند شب است که فراوان حیرت زده ترم؛ از وقتی که نام کوچکش را هم دانسته ام: «شعله»...

 

(این هم مطلب قبلی)

«کشور دوست و برادر»تر از عراق و سوریه داریم؟ کشور مسلمان تر و متشرع تر چطور؟ حتی شیعه تر! خب، ما هم که خودمان ام القرای اسلامیم و حتی کشورهای اسلامی هم یک سالی در اجلاسی، اصفهان را «پایتخت فرهنگی جهان اسلام» نام زدند. 
حالا چه می شود که مسلمانان کشورهای دوست و برادر، به راه نزدیک و امن، به خانه همسایه نمی آیند و پناهجوی ایران نمی شوند؟ چه می شود که پای پیاده، روی جان خود و عزیزترینشان قمار می کنند، پتیه و از دنیا بریده و دست از جان شسته، تنشان را به تخته پاره ای توی اقیانوس می سپارند تا بلکه به قلب غرب، به آغوش بلاد کفر پناه ببرند؟ 
آقایان بالادست، شب قبل از خواب پیش خودشان یک فکری به این سؤال بکنند برای ما کافی است، کسی توقع جواب ندارد...

خُلق باران هم به آدم های امروزی رفته. دیگر از باران نم نم پاییزی، باران لطیف مستدام چند روزه، خبری نیست. هول هولکی از راه می رسد، خودش را فوری و سرپایی روی شهر خالی می کند و جمع و جور نکرده می زند به چاک.

این دیگه چه مُد مزخرفیه: «می شه شما عقب بشینید؟»

کنداکتور خبر بی بی سی فارسی از ماه قبل تا چند ماه بعد:
خبر اول: بحران پناه جویان/ خبر دوم: پیامدهای توافق هسته ای و مراحل اجرای آن/ خبر سوم: انفجار در افغانستان و عراق/ و «در ادامه برنامه» (یا همان خبر پایانی): کشف جدید دانشمندان

و البته که تقصیر از بی بی سی فارسی نیست؛ اینها همه مهمترینند. قصه از نامردای روزگاریست که این همه بحران فاجعه بار، در حد اعلای خودشان، هم زمان و متحد، روزها و ماه ها دست از سر خلق برنداشته اند. و آن «کشف جدید دانشمندان» هنوز نتوانسته با این همه مصیبت همپایی کند.

این تابستونم گذشت و ما نفهمیدیم چرا کولر ماشینو «می گیرن» و مثلا روشن نمی کنن. حتی کولر خونه رو هم روشن نمی کنن، «می زنن»!

ما جماعت ذکور، در دوران بلوغ به قدر کفایت نچسب و بدهیبت و یوقور می شویم. به گمانم سازمان زیباسازی شهرداری باید از مدارسی که همچنان مصرّند پسرهای دانش آموز سرشان را بتراشند، عوارض زیباسازی بگیرد. خود ما هم که دوره مدرسه مجبور بوده ایم به این ماجرا، استغفاری، کفاره ای، چیزی...

 

 

دارد به چهل سال می رسد که هر سال ده روز میانه بهمن، جُنگ شادمانه از تلویزیون پخش می کنیم، جوک می گوییم، مجری خندان می آوریم و سبد گل جلوی اخبارگوها می گذاریم و حداکثر خاطره بازی می کنیم. ولی دست و دلمان نمی رود بگوییم بیست و دو بهمن، دقیقا چرا روز پیروزی انقلاب تلقی شد؟ آن روز چی داشتیم که تا روز بیست و یکم نداشتیم؟ اتفاقات مهمی گویا افتاده، از جمله جلسه ساعت 10 صبح سران ارتش. بیست و شش نفر از فرماندهان ارشد ارتش، نشستند و شور و مشورت کردند که آن روز با بختیار قرار و مدارشان برای حمایت از دولت چطور باشد. نتیجه آخر جلسه این شد که «بی طرف باشیم». ترجمه: روبه روی مردم نمی ایستیم، صبر می کنیم به سمتی بروند که خودشان می خواهند، شلیک ممنوع، حمایت از بختیار و سلطنت هم ممنوع. اعلامیه ای نوشتند و رادیو با قطع برنامه های عادی، آن را خواند. اعلام بی طرفی ارتش، تیر خلاص بود به سلطنت.

از این بیست و شش نفر، تعدادی اعدام شدند، تعدادی هم حبس و تبعید. و بعد هم ارتش تصفیه شد. مفصلا. نحیف و بی جان و ابتر و بی سر و ته. گویا تا سال 59، گه گداری به مقامات ارشد نظام گزارش هایی داده شد از تحرکات مرزی عراق یا استشمام بوی سوء نیت، جواب ها اما ظاهرا یا متاثر از هیجان پیروزی انقلاب بوده یا از سر نابلدی قواعد نظامی و سیاسی.

عراق حمله می کند، چیزی از ارتش نمانده که بخواهد دفاع کند، سربازها را که خود ما تشویق به گریختن کردیم، فرماندهان را هم که خود ما از بیم توطئه تصفیه کردیم. چه توقعی بود که بنی صدر علم رزم بداند؟ آن هم با همچین لشکر تار و ماری؟ همه باخت ها را ریختیم توی کیسه بنی صدر. کسانی داوطلب جنگیدن شدند. همه مدیونشان شدیم. اگر ارتش داشتیم، به درد همین روزها می خورد؛ که بچه دبیرستانی های رزم نیاموخته و میدان ندیده مان را نفرستیم جلوی گلوله. که تاکتیک های جنگی را با آزمون و خطا روی جوان هایمان یاد نگیریم. که هی جوان های رعنای مادر به انتظار را، گروه گروه داوطلب روی میدان مین نفرستیم برای راه باز کردن. که حالا افتخار(!) نکنیم که «ما فرماندهان ارشد جنگ را از توی روستاها کشف کردیم! به کسانی کار سپردیم که هیچ چیز بلد نبودند و نتیجه هم گرفتیم!» و اسمش را هم بگذاریم «مدیریت جهادی»! و دست آخر هم در یک پارادوکس عجیب، هم تقصیر طولانی شدن جنگ را گردن همدیگر بیندازیم، هم تقصیر تمام شدنش را! یک عده بگویند: باید سال 63 تمام می شد، فلانی نگذاشت، یک عده هم بگویند: باید ادامه می دادیم، فلانی رای ما را زد.

حالا در آستانه سوم خرداد، سالگرد آزادسازی خرمشهر، که همزمان خبر بازگشت غواصان دست بسته مان، شیرمردهایمان، توی تابوت های پرچم پیچ می رسد، به این فکر می کنم که با برخی فرماندهان ارتشی مجرب جنگ آزموده و وطن دوست - اگر تعداد بیشتری باقی مانده بودند – و علم رزمشان، آیا جنگ، با منطق درست تری هدایت نمی شد؟ آیا راهی پیدا نمی کردند که مادرهای کمتری داغ ببینند؟ غواصان کمتری مدفونِ آب شوند؟ آیا چاره ای پیش پا می گذاشتند که کمتر جوان صدپاره تحویل بگیریم؟ پدرهای بیشتری به خانه برگردند؟ تو بگو یک نفر بیشتر. یک جان عزیز. یک زندگی.

 

- همین دیروز و امروز ده نفر در نیجر کشته شده اند؛ در تظاهرات اعتراضی مسلمانان علیه نشریه «شارلی ابدو» در پاریس. گویا چند کلیسا هم آتش زده اند و البته منابع هنوز نگفته اند دقیقا چه کسی چه کسی را کشته. رفقایم در نیجر! پاریس در یک کشور دیگر و کلا در یک قاره دیگری است. اگر آتش هم می خواهید بزنید باید دفتر هفته نامه «شارلی ابدو» را آتش بزنید که توی پاریس است، نمادین که نمی شود هر جا دم دست بود آتش زد. کلا لوله تفنگ را باید بگیرید یک ور دیگری. حالا این ده نفری که کشته شده اند از تظاهرکنندگان بوده اند؟ پلیس بوده اند؟ مسلمان بوده اند؟ مسیحی بوده اند؟ دقیق اعلام نشده. از هر طرف که باشند جای تاسف و دریغ دارد. من تظاهرات و اعتراض و اعلام انزجار را می فهمم ولی دیگر توی مانور که کسی اسیر نمی شود! خلاصه قضیه از «آهنگر» و «مسگر» و «بلخ» و «شوشتر» گذشته؛ ضرب المثل تازه باید بسازیم.

- از آن طرف، پناهجویانی که غیرقانونی – با وجود همه اخطارهای دولت استرالیا و اتمام حجت بابت نپذیرفتن مهاجر غیرقانونی – خودشان را رسانده اند به آب های این کشور و فعلا در کمپی در جزیره «مانوس» نگهداری می شوند، همین یکی، دو روزه اعتصاب کرده اند. یعنی نمی دانم اسمش دقیقا چیست؛ طی یک شورش در اعتراض به وضعشان، اختیار کمپ را خودشان در دست گرفته اند و نیروهای دولتی را بیرون کرده اند و راه نمی دهند. الان این اعتصاب است؟ خودگروگان گیری است؟ الان کی کی را زده؟ یعنی الان پناهندگان هستند و خودشان و کمپ! رفقای من در استرالیا! بازی این شکلی است که شما باید یکی را گروگان بگیرید که به حرفتان گوش کنند یا مثلا از کمپ بریزید توی خیابان. حالا با این وضع کی باید چه کار کند دقیقا؟

- این طور که دارد پیش می رود امشب باید یک جلسه توجیهی برای بچه های تیم ملی بگذارند، مفصلا توجیهشان کنند که توی بازی فردا با امارات، باید فقط به دروازه روبه­رو گل بزنند. که تازه آن هم بستگی دارد کدام طرفی ایستاده باشند...

- راستی برادران مسلمان نیجر که - به حق - بر نام پیغمبر رحمة للعالمین مان غیرت دارند و نشان دادند که اهل کارزار هم هستند، کاش وقتی «بوکوحرام» 270 دختر جوان را در همسایه جنوبی شان - نیجریه - یکجا می دزد و گروگان می گیرد هم یک غیرتی بجنبانند.

این که توی قصه ها گربه ها موش می گرفتن، کلا دروغ بود یا زمونه عوض شده؟

کسرا ناجی از میدان ریپوبلیک پاریس گزارش می داد و تظاهراتی که قرار بود آنجا علیه تروریسم انجام شود [و حالا دیگر شده]: «مقامات کشورهای دیگه هم قرار هست به این راهپیمایی بیان؛ دیوید کامرون، نخست وزیر بریتانیا، آنجلا مرکل، صدر اعظم آلمان، ملک عبدالله، پادشاه اردن و... حتی سرگئی لاوروف، وزیر خارجه روسیه هم گفته می شه که قرار هست حضور پیدا کنه...»

و آن «حتی»ی قبل از لاوروف، یک دنیا حرف است.

 

[پ.ن: در اخباری که تا الان از راه پیمایی دیده ام، نام لاوروف هنوز رویت نشده. آمده باشد یا نه، همچنان آن «حتی» گفتن خبرنگار را خریدارم]

این که آخوندهای سریال «پرده نشین» چقدر باورپذیر هستند یا نه - از طرز فکر و منش تا گویش و هر چیز دیگر - تشخیصش با شما که اگر هیچ معممی بین خویش و آشنا نداشته باشید، دست کم چند ساعت در روز، نمونه های واقعی را توی تلویزیون در حال وعظ و خطابه و یا سیاست ورزی و بلکه چیزهای دیگر می بینید. این به کنار.

چشم من را قواره روحانی های این سریال گرفت. تعداد چشم گیری از طلبه های حوزه – که اغلب بازیگرانی نوچهره بودند - و حجت الاسلام صاحب درس و منبر – که «هومن برق نورد» قبول نقش کرده بود – خبر از ظهور نسل معممین دو ایکس لارج می دهند. نه که پدیده نوظهوری باشد. اما تا سال هایی پیش تر، اینقدر عمومیت نداشت و در این سال های نزدیک هم کسی اینطور قضیه را رسمیت نداده بود؛ گیرم که ناخواسته.

پیش ترها تصویر ذهنی تیپیکال من از یک روحانی، یا هر اهل زهدی، بر می گشت به تصاویر عینی؛ از این طایفه، بیشتر اهل پرهیز و مراقبت و اکتفا دیده بودم؛ شیخ احسان، حجت الاسلام دیبا و بعضا دیگرانی که ما هم گذارمان به منبرشان افتاده بود، یا مثلا حاج اسماعیل دولابی که شهره شهر بود و هست و خداش رحمت مضاعف کند، پیر یا جوان، نحیف بودند، اهل امساک. بچه مسجدی های دوره کودکی ما هم کم و بیش بر همین منوال.

از همین نگاتیوهای رنگ و رو رفته ای که صدا و سیما دوست دارد فقط قسمتی از آنها را به مناسبت نشانمان بدهد، پیداست؛ ببینید نیروهای داوطلب تفنگ بر دوش غبار بر تن، چه جثه و قواره ای داشتند و در عوض چه عزمی و چه رزمی. خیلی ها اصلا بر مبنای باور، رفتند به قصد پالایش؛ جای اکبر و اصغر جهاد را عوض کردند. بعدتر فکرها چرخید. پالایش درون و حکومت بر دل ها، مستلزم پالایش های دیگر و حکمرانی بر صاحب ِ دل ها هم فرض شد. قواره ها هم نسبتی پیدا کرد با این نگاه. چند سالی است خیلی از بچه مسجدی هایی که می بینم، از نُرم جامعه چند سایز جلو زده اند. دستشان هم سنگین شده لابد.

در کنار اینها عجالتا مرشد کامل «پرده نشین» پیرمردی است که «فرهاد آئیش» مجبور است برای ایفای درست نقشش، نحیف تر بنماید، کمی قوز کند، لرزان گام بردارد و آهسته سخن کند. احتمالا به نظر کارگردان رسیده که یک روحانی، در اصل چنین چیزی باید باشد. 

از وقتی اصغر فرهادی به عیادت یکی از قربانیان اسیدپاشی رفته، نام ها توی ذهنم به تقلا افتاده اند. فرهادی توی بیمارستان، پشت جلد کتابش، تقدیمنامچه­ای نوشته خطاب به آن بانو و با صدای خودش خوانده: «برای بانو سهیلا جورکش عزیز، به امید بردباریتان در برابر این ناجوانمردی، تهران، آبان 93» و از همه این جمله و این دیدار و ماوقعش، نام این خانم در سرم آونگ می شود؛ «جورکش»... بعد فکر می کنم روزگار یک اسم را چقدر جدی گرفته. ذهنم راه می افتد دنبال اسم مردم.

می رسم به ششم آذر و خبر از خانم سابقا بازیگری می خوانم که حجاب چادر اختیار کردنش و مواضع تازه اش ماجرا شده؛ این چند ماه از تلویزیون اعلام کرده اند، مصاحبه گرفته اند، برایشان سخنرانی گذاشته اند... و ایشان حرف هایی گفته که خیلی ها را از این تغییر بنیادین و این زیری که زبَر شده به حیرت آورده. «سماع وعظ کجا، نغمه‌ رباب کجا؟ ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا». تعبیر و تفسیرهای مختلف و پسندها و سلیقه های جوراجور درباره این حکایت بحثش علیحده است. نهایتا در خبری که در اولین پنجشنبه آذرماه می خوانم، سپاه در همایشی از ایشان تقدیر کرده و این بار هم بیش از خبر، نام فامیل این خانم است که مرا با خود می برد: «چرخنده».

و بعد، از سر اتفاق، در همین احوال، مستندی می بینم درباره غول خلاقیت و سرمایه و کارآفرینی در دنیا، بنیانگذار فقید اَپل؛ آقای «Jobs». اسم را دارید؟ «Jobs»!

چند روز است اسم خودم را با خوف و رجا مرور می کنم، ببینم یک جای روزگار، دمِ غروب یا خروسخوان سحر، چه خبری ممکن است درباره اش بدهند...

مداح می خواند، جماعت هم دَم گرفته اند: «سگ علمدارم، سگ علمدارم»... مسلمان، علمدار مردِ میدان می خواهد، مردِ عزتمندِ پای کار می خواهد، سگ به چه کارش می آید؟ آدم باشیم به صرفه تر نیست؟ هم به درد خودمان و اهل و اطرافیان بیشتر می خورد هم به درد علمدار.

محسن نامجو، سال ها پیش (که هنوز در ایران بود و مُجاز بود و خیلی حرف ها را نزده بود و خیلی کارها را نکرده بود)، یک آیه از قرآن را متفاوت خواند. سوای این که قصد نامجو واقعا چه بوده، این اقدامش از سوی عده ای توهین تلقی شد. همین چند ثانیه از تک تِرَکی که پیدا بود مشقی شخصی است و به قول خود نامجو، بی اجازه اش به فضای مجازی درز کرده بود، کفایت می کرد تا علما و مداحانی، حکم به تعزیرش بدهند و تا پای مرتد خواندنش پیش بروند.

کاش یکی به همان دسته از علما و مداحان –و دیگرانشان هم- یادآوری کند که چندین سال است، مُد شده، در مجالس رسمی، بعضی نوحه خوان ها –که طرفدار و سینه زن هم کم ندارند- به جای «حسین، حسین» گفتن، «حوع-سن، حوع-سن» می گویند تا با این ترکیب، صدای «بیس» در بیاورند و ریتم تکنو ایجاد کنند و شوری در اندازند. لطفا علاوه بر حکم شرعی دادن درباره «وایبر»، اگر مصلحت حکم می کند و خاطرِ اهل ظاهر مکدّر نمی شود و بیم از شمار افتادن لشکر مریدان نمی رود، یک نظری هم به این بدعت و لعِبی که درگرفته بیندازند. و البته اگر شد، بدعت ها و حریم شکنی های دیگری که به اسم عزاداری ثارالله در می گیرد. راه دوری نمی رود. نام و حرمت ابا عبدالله در میان است.

از همان روز اوّل، کسی مصرع نخست را به روی خودش نیاورد؛ همه فقط گفتند: «حریفان را نه سر مانده نه دستار».

سه نوجوان گم شدند. اینجور وقت ها، پلیس و کارآگاه و از این دست، پی گیر می شوند و صفحه حوادث روزنامه ها هم خبر را عمومی می کنند. امّا خبر را به جای صفحه حوادث، نتانیاهو اعلام کرد و به جای کارآگاهان، ارتش اسرائیل دنبال بچه ها گشت. نتانیاهو فقط گفت: ما می دانیم و اطلاع موثق داریم که حماس این کار را کرده. ولی نگفت طبق اطلاعات موثقش چه شده که حماس در یک روز داغ تابستانی، هوای گروگان گرفتن این سه دانش آموز به سرش افتاده، چرا این سه نوجوان را انتخاب کرده و اصلا چرا سه تا؟ اسرائیلی ها روز به روز قال را بزرگ تر کردند و اعلام کردند: حماس مسئول خون فرزندان ماست و «حریفان را نه سر مانده نه دستار».

ارتش اسرائیل جستجوی خانه به خانه را شروع کرد. اسرائیلی ها یک نوجوان فلسطینی را به تلافی سوزاندند. حماس گفت: نوجوان ما را به خون غلتاندند و «حریفان را نه سر مانده نه دستار» و به تلافی، راکت انداخت. اسرائیل به تلافی در حجم وسیعی بمباران کرد. نزدیک پنجاه روز جنگ شد. حدود دو هزار و پانصد فلسطینی از جمله حدود پانصد کودک کشته شدند. میلیاردها دلار خسارت به غزه ی نحیف وارد شد. محکوم کردیم، بیانیه دادیم، محکوم کردند، بیانیه دادند و... جنگ، بی غرامتی تمام شد. همه اینها، قصه ی «حریفان را نه سر مانده نه دستار» بود. همه، قصه را از مصرع دوم تعریف کردند. کسی دنبال دلیل اصلی نگشت؛ کسی «از آن افیون که ساقی در می افکند» را نقل نکرد.

چندی قبل در اوج جنگ، شبکه بی بی سی ورلد مصاحبه ای مفصل و اختصاصی با خالد مشعل، رهبر حماس، کرد. مشعل در اواخر آن مصاحبه در پاسخ به این که «آیا شما تایید می کنید آن قتل ها[قتل سه نوجوان اسرائیلی] کار حماس بود؟» گفت: «من در مورد اینکه چه کسی مرتکب این عمل شد تا به حال اطلاعی دریافت نکرده‌م، اما برای اسرائیل راحت بود که حماس رو متهم کنه... بذارید درباره شرایط وقوع اون اتفاق حرف بزنیم؛ اون اتفاق در جریان یه اعتصاب رخ داد. کسانی که بدون تفهیم اتهام توی زندانهای اسرائیل نگهداری می شدن، اعتصاب کرده بودن. بعضی از اونها بین ده تا چهارده سال بدون محاکمه در زندان بودن، اونها اعتصاب غذا کرده بودن و فلسطینی ها خیلی از این وضعیت خشمگین بودن، به نظر من این عملیات، اقدامی تلافی جویانه در قبال عمل جنایتکارانه اسرائیل در زندانی کردن این افراد بوده...»

شاید بعدها کاملا روشن شود که «آن افیون که ساقی در می افکند» دقیقا چه جور چیزی بوده و «ساقی» ماجرا دقیقا کی بوده...

نوشته: «اون مال قدیما بود که می گفتن آدما رو در سفر باید شناخت، آدما رو باید در برخورد با جنس مخالف شناخت».

نمونه هایی به چشم دیده ام که بخش دوم این نقل قول را موکد و محکم تایید می کنند. تجربه هایی هم هست که نشان می دهد کارکرد آدم شناسانه سفر همچنان به قوت خودش باقی است. ایضا ترکیب هر دو را هم مشاهده کرده ام؛ این نوعش طبعا خیلی گل درشت تر و مشت باز کن تر است. خلاصه این که به برخی انسان ها-مثل خیلی دیگر از موجودات- وقتی دارند خودشان را به جنس مخالف اثبات می کنند -یا خیال می کنند که دارند این کار را می کنند- نزدیک نشوید. چه به مذکرهایی که تور قدرت نمایی و عرضه استعداد برای دلبرشان گذاشته اند چه به مونث هایی که-دست کم به حساب خودشان و طرفدارانشان- ناز بنیاد کرده اند. حالا اگر عشقی هم –یک سویه یا دو سویه- در میان باشد که دیگر خونتان پای خودتان. به نظرم بهتر است از بعضی ها دور بایستیم، بگذاریم فصل گشنی که تمام شد برویم حال و احوال کنیم و مبارک باد –یا به اقتضا؛ «غمش را نخور»- بگوییم و ادامه ماجرا. امن و آرام و بی دردسر.

یعنی می خواهید بگویید کاملا اتفاقی است؟ این که این روزها هر چه معشوق در آثار هنری پیش چشم من است، "ماری" از آب در می آید، قسمت من است یا "ماری" واقعا بین اهالی هنر اسم رمزیست؟

"بیگانه" آلبر کامو را چند وقت پیش می خواندم؛ اسم شخصیت اوّل داستان یادم نیست. امّا نام تنها معشوق عمرش، توی ذهنم نشسته. نمی دانم چون اسم ساده ایست در یاد می ماند یا چون "ماری"های عالم، پرشمارند یا اصلا سرّی در این اسم هست؟

زن "هانس شنیر" هم او را ترک کرده و راستش را بخواهید، شاید همین باعث شده که این مرد به خاک سیاه بنشیند. هانس شنیر، شخصیت اوّل کتاب "عقاید یک دلقک"، دیگر مثل قبل نمی تواند از عهده دلقک بودن بر بیاید. تحمل ناپذیری فراق زنش او را دائم الخمر کرده. و حدس بزنید نام زنش چیست؟ بله؛ "ماری".

حالا گیرم که نام اصلی "ماری" در فیلم "گذشته" فرهادی، "ماریان" است و به اختصار او را "ماری" صدا می زنند. این بار هم پای یک "ماری" در میان است. "ماری" فیلم فرهادی، تا بحال یک تنه، دل سه مرد را اسیر خودش کرده؛ ناز بنیاد کرده و زندگی ها بر باد داده. فیلم را می بینم و فکر می کنم علی مصفا یا همان احمد فیلم، چه مرد همه چیز تمامی است. برای من که قهرمان دنیای کلاسیکم "همفری بوگارت" بوده، احمد می تواند از مرد اوّل های دنیای امروزی باشد؛ مصمم، موقع سنج، مدیر، مسلط بر خود و محیطش، با مرام، یک جور "داش آکُل" کت و شلوار پوش دانشگاه رفته. و مطمئن نیستم کسی از بینندگان فیلم دلیل قانع کننده ای برای جدایی احمد از ماری پیدا کرده باشد؛ وقتی احمد این همه دل سپرده "ماری" است، زن جوان چه دلیلی توانسته پیدا کند که چنین مرد محکم و مقبولی را نخواهد؟

شاید این سرنوشت زوجیت با "ماری" هاست. مثل "لیلا" ها که قهرمانان اصلی عشق های نافرجامند. اصلا همین علی مصفا، یک بار توی "لیلا"ی داریوش مهرجویی، دلش را پیش "لیلا"نامی جا گذاشت و انگشت نمای خلق شد.

ردّ "ماری"های دیگر را شما در آثار هنری و ادبی بزنید، ببینید این فرضیه چه قدر می تواند درست از آب در بیاید. شاید هم فقط قرینگی یک سلسله اتفاق است. امّا آیا این هم اتفاقی است که بیگانه آلبرکامو، نوبل ادبیات می برد؟ و چند سال بعد "عقاید یک دلقک" هاینریش بل هم؟ و "ماری" گذشته فرهادی هم زیر سایه نخل کن می نشیند؟ اصلا آیا  دل دادگی، آیا سایه در سایه هم ماندن، آیا عشق، یک اتفاق است؟

 

 

بشنوید:

سلام، لیلا خانوم...

سوای پیروزی های تیم ملی والیبال، همین که در والیبال برعکس فوتبال؛

بازیکن ها یا آب دهن ندارند، یا تف کردن بلد نیستند، یا به هر طریق با ادب تر از آنند که تف کنند،

همین که به بهانه ورزش و مسابقه، به همدیگر لگد، مشت و کف گرگی نمی زنند،

همین که به بهانه شادی پس از گل استریپتیز نمی کنند،

همین که والیبالی ها «رویانیان» ندارند،

همین که به جای «آقای گل ِ بازی ها»، «بهترین پاسورِ بازی ها» دارند،

و همین که تماشاگران والیبال از توپ و تانک و فشفشه تا شیر سماور و اگزوز خاور را حواله داور نمی کنند،

یعنی که می ارزد پول فوتبال را بیاورید بریزید توی والیبال!

1-      در سالهای ریش و موشک که سخنرانی های محسن قرائتی، از معدود طنزهای هفتگی تلویزیون بود، یک بار شیخ محسن در برنامه شب جمعه اش گفت: «بعضی ها مسلمانی شان فقط در این حد است که مادربزرگشان روز عاشورا شله زرد می دهد». طبیعیست که بچه ای به سن آن روزگار من تلویزیون را حجّت می دانست و طنزهای شیخ آن روزها را ادله محکمه. پس من هم به آنهایی که فقط در حدی مسلمان بودند که مادربزرگشان روز عاشورا شله زرد درست می کرد خنده زدم.

2-      بعدها فهمیدم خیلی از آنها هم که به جای شستن دیگ شله زرد، جانماز آب می کشند، تخم دو زرده ای در این عالم نکرده اند و یحتمل نخواهند کرد. طبیعی است که امروزه روز، خنده آن شبم به حرف شیخ قرائتی، برایم مایه شرمندگی است.

3-      قشری گری دین را تضعیف نمی کند، یک جورهایی آن را نابود می کند. شخصا از ظاهر گرایی و دین رساله ای صرف، دل خوشی ندارم. همین قشری گرایی و سطحی نگری است که باعث می شود هی در دنیا انفجار رخ بدهد و هی گروه های مذهبی تندرو، مسئولیت انفجارها را برعهده بگیرند. امّا من معتقدم قشری گری ای که منجر به پختن شله زرد می شود، هزار بار شیرین تر از قشری گری ای است که منجر به انفجار می شود.

4-      این یکی-دو روز نیمه شعبان، بسیجی ها و دولتی ها، به مردم –شاید- و به شربت دادن به مردم -قطعا- علاقه مند شده اند. چیز تازه ای نیست. تازه این است که خود مردم، بدون بخشنامه و فرموده، بین همشهری هایشان شربت و شیرینی پخش می کنند؛ حتی آنها که جای مهر روی پیشانی ندارند، چفیه به گردنشان نیست یا حتی حجاب سفت و سختی بر سر نکرده اند. مردم، تازگی ها نیمه شعبان بیرون می ریزند، خیابان گردی می کنند، بوق می زنند و حتی در خیابان می رقصند. دیشب مردم خیابان در نظرم مهربان تر آمدند و شادتر و امیدوارتر.

5-      دیشب به این فکر می کردم که قشری گری هنوز هم چیز خوبی نیست. امّا، حالا، بدی هم نیست که ملت یک شب بیشتر خوشحالی کنند، کامشان به شربتی شیرین شود و این یک شب را –بی چشمداشت- لقمه ای شیرینی به هم تعارف کنند. مگر ما از دین چیزی غیر از اشاعه مهربانی می خواهیم؟

شخصا مطمئن نیستم که رئیس جمهوری منتخب بتواند شق القمری بکند. این «ظرفیت» که سعید جلیلی کشف کرد، چیز مهمی است. بر طبق قانونِ ظرفیت ها، حسن روحانی بعید است که یک شبه ره صد ساله طی کند و هر چه نابسامانی به یادگار مانده است، به سامان کند. از این حیث، از حیث مواجهه با انبوه مشکلات و گره ها، فرقی نمی کرد که روحانی بیاید یا هر کس دیگر. زور کسی نمی رسد که چهارساله، ارزانی بیاورد، صادرات را چند برابر کند، تنش های سیاسی را التیام بببخشد، نامهربانی ها و بی اعتمادی ها را ترمیم کند و روابط بین الملل را به درجه اعلی برساند.

حتی اگر انصاف بدهید، خیلی شدنی نیست که از روی تبلیغات نامزدها، بتوان چشم انداز دقیقی از عملکرد آینده شان ترسیم کرد. همین حالا هم اگر مثلا از کسی که به دکتر روحانی رای داده بپرسید: «سیاست دکتر در حوزه نفت چیست؟»، شاید نداند.

همین است که تبلیغات یک ماهه و ضربتی و رگباری را دچار نقص می کند؛ به یک سری کلیات بسنده می شود و چاره ای هم نیست.

اما رای های دکتر روحانی چطور از دل این کلیات بیرون آمده اند؟

جواب شاید در «مبنای نگاه» باشد؛ یکی معتقد است آزادی بیان، ارزشمند است و از اولویت هاست و نامزد دیگر، این مقوله را در فهرست اولویت ها قرار نداده است. یکی معتقد به برخورد گاز انبری است، دیگری معتقد است «مدارا» جواب می دهد. یکی معتقد است باید از فرصت هایی که دنیای ارتباطات در اختیارمان می گذارد، استفاده کنیم و دیگری فکر می کند «پهنای باند اینترنت» مال قرتی هاست. یکی فکرش انبساطی و مسالمت جویانه است و دیگری نگاهش انقباضی و ستیزه گر.

به نظرم رای های دکتر روحانی از اقبال عمومی به مبنای فکری او می آید. اکثریت ایرانی ها، زاویه دوربین دکتر روحانی را به زاویه دوربین نامزدهای دیگر ترجیح داده اند. آنها به نگاه دکتر روحانی به جهان و پدیده هایش رای داده اند. وگرنه کیست که نداند، ساختن و ترمیم، کار یک شب و دو شب، یک سال و دو سال نیست. ما خواستیم به مردی رای بدهیم که به جهان نگاه مهربانانه تری دارد.

آبروی «شوپنهاور» به این یکی-دو روزه بسته است.

اگر فیلسوف نامدار قرن نوزدهم، در برداشتش از زندگی، درست گفته باشد که: «امروز بد است و هر روز بدتر خواهد شد تا این که بدترین اتفاق رخ دهد»، پس باید منتظر باشیم که همین امروز و فردا –یا خانه پرُش تا یکی دو هفته دیگر- اسم «سعید جلیلی» به عنوان یازدهمین رئیس جمهوری کشور از صندوق ها دربیاید.

شخصا ترجیح می دهم شوپنهاور سنگ روی یخ بشود و درست و حسابی از اعتبار بیفتد. امّا معلوم نیست همه ترجیحشان همین باشد...

 

 

 

 

علی کوچیکه... 

 

 

(دانلود یا شنیدن)

 

 

(دانلود یا شنیدن از جایی دیگر) 

 

 

شعر: فروغ فرخ زاد (با تلخیص)

 

موسیقی: کریستوف رضاعی (آلبوم "کنعان")

 

گفتار: هری هالر

 

 

تکثیر این فایل مجاز است!

(منتشر شده در بخش "نوستالژی" هفته نامه "نگاه"- شماره هشتم- موضوع پرونده: کیوسک های قدیمی تلفن)


 

مثل خیلی چیزهای دیگرمان، به جای اصلِ این جنس هم، "شما"یی از جنس را داشتیم؛ اتاقکهای زرد فرسوده ای که در بی آب و رنگی شهر، حجله مزیّنی بودن برای خودشان، تنها "شما"یی و شمایلی از چیزی بوند که به آنها کیوسک تلفن می گفتند که در فارسی شده بود "باجه تلفن".

در روزگاری که تلفن، ساز و برگی به حساب می آمد، این اندک جعبه های زرد افراشته، هر کدام برجی بود که می شد توی آدرس ها نشان به آن نشانی داد. امّا انگار این کیوسکها از ازل ناقص الخلقه بودند؛ یا گوشی نداشتند، یا شیشه هایشان شکسته بود، یا درشان چفت و بسط درستی نداشت و بلکه باز و بسته نمی شد و یا اساسا تلفن عیب و علّتی داشت و خرابی رایج هم خوردنِ سکّه بود؛ آن زمان که دو قران و پنج زار هم به حساب می آمد و به زخمی می خورد، چه بسا تلفنِ سکّه خوار، بین اهل محل، پیشانی سفید می شد!

کامل و بی نقص این بقایای زردرنگ را، که از هدایای مدرنیته بود، ما در فیلمها می دیدیم؛ آنجا که آرتیست فیلم، دوان و پریشان یا پرسشگر و منتظر به اتاقک تر و تمیز و شیشه دار و گوشی دار و حتی چراغ دار می رفت، با اشاره دست در را چفت می کرد و با اوّلین سکه ای که به حلقوم دستگاه می انداخت، شماره ای می گرفت و زبان دستگاه باز می شد.

توی فیلمها حتی گاهی می شد دید که کتاب قطور زردرنگی هست که شماره تلفن هر بنی بشری را توی آن نوشته اند که بعدها فهمیدیم خیلی از ممالک از این "یلو بوک" ها دارند که البته ما هنوز هم جزو آن خیلی ها نیستیم. نه این که جمع کردن و چاپ کردن شماره تلفن مردم یک مملکت در این دوره سانتریفوژ و ماهواره هوا کردن، شق القمری باشد. نه. این کار حتّی در روزگار شماره گیرهای گردِ سوراخ دار تلفن هم تخمِ دو زرده ای نبود. امّا مساله ما، اتفاقا، با همین کارهای ساده است. مساله ما داشتن یا نداشتن کیوسک تلفن نیست، گره ما در اینجاست که بلد نیستیم چطوری سر نوبت برویم توی کیوسک؛ همیشه کسی بود که بی ملاحظه، شماره پشت شماره بگیرد و همیشه منتظرانی حضور داشتند که با سکّه به شیشه باجه –یا اگر نداشت به بدنه فلزی اتاقک- بکوبند و طعنه بزنند که: "باقی را در نامه بنویس" و همیشه توی صف، کسی بود که اعتقاد داشت تلفنش ضروری تر از مابقی است.

مشکل ما ناتوانی در جمع آوری و چاپ شماره های تلفن و چلفتی گری در مجلد کردن "یلو بوک" نیست. مساله این است که اگر چنین چیزی طلب کنیم معلوم نیست کی باید گردن بگیرد و در عوض پیشاپیش معلوم است که قضیه امنیتی می شود و خود ما می نشینیم و تخمه می شکنیم و داستان می سازیم که طرح این "یلو بوک"ها، زیر سر کی بوده و نقشه و منظور طرف دقیقا چیست...

آن باجه های زردی که قرار بود حریمی باشد برای صحبت های خصوصی تر، حائلی باشد بین صدای بوق و فریاد و همهمه با صدای آدمیزادی که دو کلام حرف با او داری و هر چه نبود، یک سازه خوش رنگ خیال انگیز بود، معلوم نیست چرا در یک حرکت انقلابی چنان از سطح شهر روفته شد که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان.

دست کم من باب یادآوری و میراث فرهنگی سازی(!) هم چیزی از آن یادگارهای سنتی مدرنیته باقی نگذاشتند. امّا مشکل هر چه باشد، مطمئنا با برداشتن سقف بالای سر تلفنها حل نمی شود. چون مشکل از اتاقک زرد خوش رنگ نیست؛ مشکل مائیم؛ یادگاری ها و امضاها و شماره تلفن هایی را که در و دیوار کیوسکها را زخمی می کرد، با تاریخ روز، روی در و دیوار کهن ترین بناهای میراث فرهنگی مان می توانید یافت کنید. اگر دیروز کسی بود که بی مورد با سکّه به شیشه باجه تلفن بزند، امروز راه دوری گز نکرده؛ حالا دارد سر چهار راه برای دو وجب راه بازکردن، بوق ممتد می زند. آن کسی که تلفن پشت تلفن می زد و آن دیگری که به بهانه "کار ضروری" خودش را اوّل صف جا می کرد، امروز پشت عابر بانک و ای. تی. ام. نقش کهن خودشان را مصرّانه به اجرا در می آورند.

خلاصه که مشکل ما در این سرزمین نخبه پرور، همچنان کارهای ساده است. کارهایی به سادگی رفتار با یک مکعب زرد خوشرنگ... و ما هنوز، کاملِ خیلی چیزها را در فیلم ها می بینیم...

"تاج الدین از گناوه"، سمت راست است، "محمّد از تایباد"؛ کمی بالاتر. سیامک؛ نمی دانم از کجا امّا استقلالی دو آتشه است؛ نوشته: "آبیته"!

امیرحسین خرسند مشهدی، بین آنها که تاریخ زده اند، از همه قدیمی تر است؛ بهار 1371... بیست سال پیش یعنی. من و این "امیرحسین"ی که اسمش را بیست سال پیش به دیواره برجک نگهبانی حک کرده، هم خدمت نبوده ایم... امّا هم قسمتیم. هر دو، بهار، بالای این برجک پُست داده ایم... شاید او هم مثل من، سال را این بالا تحویل کرده باشد...

تا چشم کار می کند، دشت است و دشت است و دشت... ولی همین اسمهای حک شده بر دیوار، کم کم با تو رفاقت می کنند، کم کم جای هر کدامشان را، دستخط هر کدامشان را به جا می آوری... اینجا از دهل و سُرنای لحظه تحویل سال خبری نیست، باید با ساعت مچی، حساب لحظه تحویل را نگه داری... اما اینجا هم بهار می شود...

اینجا، فقط شهر من نیست که بهار می شود... بهار را می شود یکجا توی چشمِ تایبادی ها، گناوه ای ها، تفرشی ها، گچسارانی ها و آملی ها دید... حالا اینجا به وقت ساعت مچی من، بهار شده است... به احترامِ بهار؛ خبر دار!

چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ | لینک به این مطلب | نظرات ()

گاهی وقتها "سوم" شدن، فخر و مباهاتش از "اوّل" شدن بیشتر است. "سوم"هایی هستند که مدال برنزشان از طلا سر است. چه بسا، هیچوقت مدالی به گردن نیندازند و روی سکّو نروند؛ آنها بزرگتر از آنند که روی سکّو جایی درخورشان پیدا بشود.

***

چه پایتان به ماجرایی عاشقانه باز شده باشد، چه درگیر یک لج و لجبازی شخصی باشید، یا حتّی اگر با رئیس یا زیردست مراوده دارید، نوعی از رابطه را تجربه می کنید و رابطه ها در ساده ترین شکل خودشان، دو سو دارند. دو نفر یا گروه که به هر دلیلی گذرشان به هم افتاده. حتّی زمانی که شما با یک پدیده مواجه هستید، یک سوی ماجرا ایستاده اید و آن پدیده سویی دیگر؛ یا گیر و گرفتی در کارتان هست که باید حلّ و فصلش کنید، یا هدفی دارید که برای آنکه تیرتان به آن بنشیند، باید حساب و کتاب و دو-دوتایتان را مدام نو کنید و فکر و ذکرتان را مشغولش نگه دارید... به هر حال شما یک ورِ ماجرائید و آن ورِ دیگر، کسی، چیزی یا موجودی هست که شما به هر شکل نسبتی با آن دارید؛ نفر اوّل، نفر دوم.

***

"بندباز" از کلاسیک های سینمای هالیوود است. ماجرای یک سیرک بزرگ و بندبازی که گل سرسبد سیرک است؛ روی طنابی با فاصله ای حیرت آور از زمین، مثل آب خوردن راه می رود و پشتک می زند و از ریسمانهای آویخته، تاب می خورد و از ریسمانی به ریسمان دیگر می جهد. این بندباز که "مایکی" باشد، دل به دختر بندباز سیرک بسته، آن هم دخترِ زیبایِ بدقلقِ خودشیفته.

"مایکی"، یک رفیق قدیمی دارد که اتفاقا چندان هم اهل نمایشِ رفاقت نیست؛ نه او و نه "مایکی". ولی اینقدر حرف هم را و بلکه نگاه هم را می خوانند، که همان چند کلمه که وقت گذشتن از کنار هم توی راهروی سیرک با هم ردّ و بدل می کنند، به اندازه یک نشستِ مشترکِ مفصّل، معنی و پیام و حکایت دارد برای هر دو.

حالا بندبازِ جوانِ خوش استعدادی به سیرک آمده که "مایکی" باید تعلیمش بدهد تا او با یک معلّق اضافه تر از بندی به بند دیگر، رکوردی بزند با سه معلّق و جان تازه ای به سیرک بدهد.

گره از جایی در کارِ "مایکی" می افتد که جوان تازه وارد هم به دختر بندباز دل می بندد؛ همان دخترِ زیبایِ بدقلقِ خودشیفته. رئیس سیرک، معتقد است "مایکی" کم کم دارد از اوج فاصله می گیرد؛ حواسش به کارش نیست و بنیه اش تحلیل رفته و قدر ستاره ها نمی درخشد. کمی پیش از شب سرنوشت سازِ اجرای "سه معلّق" -که همه چشم انتظارش مانده اند- رئیس سیرک به این نتیجه می رسد که "مایکی"، آرزوهای بزرگ او را روی بند بر باد خواهد داد. دستور رئیس سیرک این است که رفیقِ "مایکی" در نقش پارتنرِ جوان تازه وارد، اسباب درخشش او روی بند باشد. تمرینها درست جلو می رود و سه معلّق با همین ترکیب، کاملا شدنی است. امّا با این ترکیب، رسیدنِ "مایکی" به عشقش تا همیشه نشدنی است. برگشتنش به جایگاهِ قبلی هم به "امّا" و "اگر" می خورد. در شرایطی که همه چیز به بن بست رسیده و روزگار می رود که در باقی عمر "مایکی"، سخت و فسرده و تار باشد، رفیقِ "مایکی" همه چیز را عوض می کند. روز اجرای نهایی، با لباس بندبازی اش، پای صحنه می ایستد و هر بلایی که ممکن است رئیس جاه طلب سیرک بر سرش بیاورد به جان می خرد و صبر می کند تا "مایکی"، تمام آینده زندگی اش را روی بند عوض کند و نشان بدهد که هنوز می درخشد...

خب، نقش اوّلِ مرد در فیلم، "مایکی" است، نقش اوّل زن هم معشوقه اوست. من حتّی اسم رفیقِ "مایکی" را هم یادم نیست. کلّ زمان حضورش در فیلم هم قابل ملاحظه نیست. امّا "مایکی"، تمام عمر، لحظات خوش زندگی اش را، بزرگترین پیروزی های حیاتش را و رسیدن به عشقش را مدیون چند دقیقه همکاری این نفر سوم خواهد ماند؛ چند دقیقه ای که فقط انسانهای بزرگ از پسش بر می آیند.

***

شاید همیشه هم نفر سوم، زندگی شما را از این رو به آن رو نکند. گاهی نفر سوم، فقط چند دقیقه آرامش رایگان به شما هدیه می کند، گاهی یک روزِ شما را به یک خاطره شیرین همیشگی بدل می کند که تا ابد مزمزه اش کنید و به یادش لبخند آرامی بزنید.

نفر سوم، انسان فهمیده صاحب ذوقی است. موقعیت شناس است و از این که به دیگران شادی هدیه کند، آرام می گیرد و گاهی شاید بداند که هیچ نامی از او باقی نخواند ماند.

آن راننده تاکسی که می فهمد که مجبور شده ای در مکالمه موبایلی ات به یک بحث کاملا خصوصی گریزناپذیر تن بدهی و دست می برد و صدای ضبط ماشینش را به قدری میزان می کند که صدای تو توی آهنگ گم شود و در عین حال، حرفهای طرفت را به آسانی از توی گوشی بشنوی، دقایقی بعد توی انبوه ماشینها گم خواهد شد، امّا او دقایق ویژه ای را به تو بخشیده که جبرانش به این راحتی ها نیست.

مردِ با فهم و کمالات مهربانی مثل پیانیست سیاهپوست فیلم "کازابلانکا" است که می داند وقتی عشق قدیمی همفری بوگارت وارد کافه می شود، باید چه آهنگی بنوازد تا نگاه ها کلمه و جمله و کتاب و شعر شوند، بی نیاز از تکلّم...

***

گاهی بزرگترین اتفاق زندگی شما را نفر سوم است که رقم می زند. نفرهای سوم، ما را مدیون خود می کنند در حالی که خیلی وقتها حتّی از حضورشان بی خبر می مانیم. حالا، من و شما، نفر سومِ چند رابطه بوده ایم؟ چقدر حضور آرام بی صدای پر رنگمان را به دیگران پیشکش کرده ایم؟ چقدر نفرهای سوم زندگی مان را جدّی گرفته ایم و سپاسی در شانشان به جا آورده ایم؟ واقعا چقدر؟

"مهمترین آدمهای زندگی شما، لزوما چهره های مشهوری نیستند"- جمله ای از... نمی دانم کی!

واقعا گوینده را خاطرم نیست. شاید خودش هم از این اتفاق راضی تر باشد. من که فراموشی ام را تعبیر می کنم به صحّت گفته گوینده. می گذارم به پای کم ارزشی –یا بلکه بی ارزشی- شهرت. می نویسم به پای تاییدی بر متنِ همین جمله؛ که یعنی دو کلمه حرف حساب، یک جمله کارآمدِ پر مایه، یک کلامِ گیرایِ کار راه انداز، لزوما از دهان مشاهیر در نمی آید. شهرت و حتّی محبوبیّت، مهر تایید بر شخصیت و اندیشه های کسی نیست. این روزها شاید بیش از هر روزگار دیگری محتاج تدقیق در این معناییم... در روزگار پر جذبه رسانه ها...

***

می خواهم یک فیلم برایتان تعریف کنم. آنقدری که ذهنم یاری کند سعی می کنم قریب به اصل باشد. در مراسم اختتامیّه جشنواره فیلم های دانشجویی-گمانم سال 86- قرار بود از رضا کیانیان تجلیل شود. این فیلمِ چند دقیقه ای را ابتدای مراسم تجلیل پخش کردند.

قصه اینطور بود که فیلمساز جوان، زنگ زد به آقای کیانیان و برایش توضیح داد که می خواهند برای بزرگداشتش فیلمی از او بسازند. صدای کیانیان از آن سوی خط آمد که: "اشتباه گرفته اید! من "جمعه" هستم. شماره ای که گرفته اید مال من است، نه آقای کیانیان". خلاصه از فیلمساز اصرار و ازآقای کیانیان انکار و نهایتا به فیلمساز گفت که فلان روز و فلان ساعت زنگ بزند تا با هم صحبت کنند. جوان سر موعد باز تماس گرفت. این بار صدای آقای کیانیان گفت: من "سلحشور" هستم. کیانیان نیستم. جوان دیگر رسما به روی کیانیان آورد که: شما یا سرِ شوخی را باز کرده اید یا ما را سر می دوانی... باز هم صدا گفت که فلان روز و فلان ساعت دوباره تماس بگیر تا بیشتر صحبت کنیم. القصه، این تماس ها به تعداد نقشهای ماندگار رضاخان کیانیان ادامه پیدا کرد و هر بار او خودش را به اسم یکی از نقشهایش معرفی کرد. در آخرین تماس، وعده ملاقات حضوری داد و سر وعده آمد. این بار کیانیان بودنش را انکار نکرد. امّا جملاتی گفت که دلیل تکذیب های قبلی را روشن می کرد.

او چیزهایی گفت به این مضمون که "شما نمی خواهید از "رضا کیانیان" تجلیل کنید. شما رضا کیانیان را چنانکه هست نمی شناسید. چیزی که میل شما را برانگیخته، نقشهای رضا است؛ "جمعه"ای که در "روبان قرمز" بود، "سلحشور"ی که در "آژآنس شیشه ای" بود، "دکتر سپید بختِ" "خانه ای روی آب" و... مردم اینها را دوست دارند، کی "رضا کیانیان" واقعی را روی پرده سینما دیده؟"

او راست می گفت. شهرتی که از پرده سینما، از صفحه تلویزیون، از صحنه تئاتر، از سِنِ کنسرت و  از هر نوع منبر و تریبونی بدست می آید، چنین چیزی است؛ یک معرّفی دور و بعید و نمایشی...

راستی! اسم آن فیلمساز جوان را هم با این ایده درس آموزِ ماندگارش، یاد ندارم...

***

روز دیگری و جای دیگری، دعوت بودم به دیدن مستندی درباره رضا کیانیان. قرار بود مستند، خودِ خودِ آقای کیانیان را تصویر کند؛ نه فقط نقش هایش را و بازیگر بودنش را. نام فیلم را یادم نیست. ولی این را که خاطرم مانده به رسم احترام می گویم که کارگردانش "طه شجاع نوری" بود که دستش درد نکند.

یکی از جالب ترین تصاویری که از آن قریب به یک ساعت، از پسِ سالها توی ذهنم نشسته، تصویر مرد نقّاشی است که دوست نزدیک آقا رضا است. بلکه نزدیک ترین دوستش. اگر نامش را می دانستم اسم می بردم... توی فیلم گفتند و در خاطرم نماند. نه به این خاطر که او مرد بزرگی نیست... بلکه به این دلیل که از مهمترین های زندگی من نیست؛ امّا آنقدر در زندگی آقای بازیگر، پر رنگ و استوار است که آن پرتره ی یک ساعته، خالی از او ممکن نشده بود؛ یک مرد نقّاش که برای رضا کیانیان، یک "دوست" خوب بود؛ نه یک طرفدار خوب.

از چند جمله ای که آقای بازیگر درباره اش می گفت، می شد فهمید که او از معدود کسانی است که رضا کیانیان را فارق از نقش هایش، جدا از شهرتش و سوای محبوبیت سینمایی اش، آنطور که واقعا هست می شناسد؛ با همه زیر و بم ها و افت و خیزهایی که دارد... طبعا کیانیان هم برای او بیش از یک دوست نیست و البته که این به خودی خود تمام آن چیزی است که باید باشد...

***

همین تازگی دو عزیز همکار من، کتاب منتشر کرده اند. یکی مجموعه شعر و دیگری یک گردآوری و ترجمه ستودنی. خبر و لینک های مربوط به هر کدام را جداگانه توی یکی از شبکه های اجتماعی پر آمد و شد دیدم و ذوق کردم. خواستم ذوقم را توی الفاظ معمول این اتفاقها بریزم و کامنتی بگذارم و ابراز خرسندی کنم. خواستم بنویسم: "من به تو افتخار می کنم"... امّا ننوشتم. دست و دلم نرفت که همچین جمله ای بنویسم. گفتم: این فلانی، همان رفیق چند ساله عزیز خاطر است. فرقی نکرده. اگر مایه افتخار است، همیشگی است، چه کتابی بنویسد و چاپ کند، چه کتابی بنویسد و به چاپ نرسد، چه هیچگاه قصد انتشار کتابی نکند. "من به تو افتخار می کنم"، زمانی که برای تبریک انتشار یک کتاب، یا بازی توی یک فیلم، یا کارگردانی یک تئاتر یا هر جور غلتیدن به عرصه شهرگی باشد، خود شیرینیِ تلخِ تاسّف باری است.

اگر رفیقی، مایه مباهات من باشد، به دلیل رونق نامش یا نقل محافل شدنش نیست. او شهره شهر بشود یا نه، به خاطر خودش، به خاطر همه آن چیزی که لایق دوستی و دوست داشتن دانسته امش، اسباب فخر و رفیق دوست داشتنی من است. من اگر مختصات این رفیق را بشناسم، می دانم که به قدر کفایت، قوّت قلم و حرف گفتنی و ذوق نوشتن دارد. اگر تا بحال ننوشته، یا اگر بعد از این کتابی منتتشر نکند، برای یک دوستِ شناسنده واقف، چه فرقی می کند؟

حالا اگر این رفیق صاحب ذوق، قصد انتشار کتاب کرد و زمان و قوّت و حوصله صرف کرد برای تحقّق قصدش، زمانی که سعی اش به بار نشست، جای تبریک و شادباش دارد. گیرم ذوق نوشتنی هم در کار نباشد؛ به تعداد انسانها تنوّع نوع آدمیزاد داریم. گیرم قصدی کرد بر هر کار دیگری –حتی سفری- و از خودش برای رسیدن خرج کرد؛ آن وقت به شادی اش شاد می شویم و تبریک و میمنت می گوییم. وگرنه که نام آوری، بهانه استواری برای "افتخار کردن" به یک دوست نیست و هر انسان ارزشمند و لایقی هم لزوما نویسنده یا بازیگر از آب در نمی آید. هر کس هم که مشهور و محبوب شد، لزوما درست نمی گوید. باور کنید!

...گل را که تو کاشتی. همان گلِ ثانیه های آخر که جام را نصیبمان کرد. امّا هر جا نشستی، چای را نخورده، گفتی پاس گل را فلانی داد؛ یعنی من.

من هم هر بار گفتم: "هرکس دیگری هم جای من بود پاس می داد"، و تو هر بار گفتی: "کسی جای تو نبود، درست جاگیری کردی"

و من هر بار بزرگی تو را بیشتر دیدم. تو اینطوری گل می کاری... توی دلِ آدمها...

آدمهای خوشبخت، می روند درکه کوفته می خورند

آدمهای بدبخت، می روند به درک کوفت می خورند

اینجا تهران است، دنیای امروز:

سر به زیر که باشی، خلط دهان مردم است که نصیب نگاهت می شود.

در دنیای امروز؛

مهم این نیست که کاری را "درست" انجام بدهی

مهم این است که آن کار را "پر سر و صدا" انجام بدهی(حتی به بدترین و ناقص ترین شکل ممکن)

 

گفتم که بعدا نگویی "کسی نبود به ما بگوید، پس مزد خلاقیتمان کو، ما حیف شدیم، ما صداقت به خرج دادیم، پس اجر وظیفه شناسی مان چه می شود و..."

"حرفی نیست؛ سیّاسی رو یاد می گیرم، بازی کردن رو هم، حتی بی رحمی رو، ازم بر میاد. اما ترجیح می دادم دنیا جای مهربون تری بود"

(اینا رو جوونه توی فیلمنامه می گه، یه صبح شنبه که پا میشه و تو رختخوابش می شینه، با چشمای خواب آلود به خودش می گه)

حس بدبختی و مصیبتی که پاییز برای من میآورد، بستگی مستقیم دارد با سبک و سیاق مدارسی که در آنها درس خواندم و سواد بیسودی که به من تحمیل شد و آزردگی عمیقی که چنگ انداخت توی روان من و هزاران هزار مثل من. نه که شاگرد تنبلی باشم یا شر به پا کنم و آتش بسوزانم. برعکس؛ اهلتر و بهراهتر از من - آنطور که خوشایند مدیر و معلم باشد - کمتر پیدا میشد.

و اشتباه همین جا بود؛ ما گمان برده بودیم که حرف آن مدیرها و معلمها، ملاک درستبودن است. فکر میکردیم انتگرال و محاسبه رزونانس تار صوتی و مشتق چندم از معادله درجه چندم، به دردی از زندگی ما میخورد. فکر میکردیم حیاط مدرسه جای دویدن نیست و اساسا دانشآموز مگر مرض دارد که بدود؟ یاد داده بودند که «زنگ تفریح» اگر آدم باشید، باید «کتاب درسی» جلویتان باز باشد. از این قسم لاطائلات کم یاد ما ندادند. ما یاد گرفتیم که نقاشی، تشریفات است و موسیقی، وقت ضایعکردن و حیف عمر. ما یاد گرفتیم که اصولا شادی، مزخرف است و احتیاط دارد. روز اول پاییز، آغاز جبرِ آموختنِ همه اینها بود برای من. پاییز، فصل نشستن پای درسهای ناخواسته، شنیدن نطق آدمهای نچسب و سرکردن در اتاقهای بیروحِ ابرو در هم کشیده بود. فصل 12 سال حبس شادی و بهجت و شعف نوجوانی، توی انتهاییترین دخمههای زیرزمین. این «بوی ماه مهر»، خواستن دارد؟

این بوی نامطبوع، با همه خاطرات ناخوشش، با همه سالهای رفته بر بادش، با همه سالهای داده بر بادش، وقتی از راه میرسد که خنکای هوا کمکم تنآزار میشود، خورشید، زودتر خاموشی میزند، همه، زودتر به خانههای خود میخزند و دیگر هوا آنقدر گرم نیست که پنجرهای باز بماند و تو صدای همهمه شادمانهای را بیآنکه انتظار بکشی بشنوی، یا بوی غذای اجاق خانهای تو را به هوس بیندازد و یادت بیاورد که زندگی جریان دارد. عیب از پاییز نیست؛ همین سردی و نموری و تاریکی، اگر یادهای شیرین با خودش داشت، خواستنیترین ترکیب روزگار میبود...

ممکن است به خاکی که روی میز تحریر نشسته فکر کنی، یا آبی که توی لوله ها زنگار بسته، یا غذاهایی که توی یخچال برفک نشسته ات، روزها است تاریخ مصرفشان سرآمده. هزار و یک اتفاق هست که شاید در نبود تو افتاده باشد و همین، دلت را به هول و شور می اندازد. اما، وقت برگشتن، یک امیدواری و ترس، یک حسّ ترش و شیرین هم وجود دارد: احتمالِ نامه هایی که وقتی در را باز می کنی، پشت در منتظر پرسیدن احوالت باشند و خبر بدهند که حتی وقتِ نبودنت در یادی مانده ای. و تو شاید تمام راه، دو به شک باشی که: اصلا نامه ای انتظارت را می کشد؟

من، اینبار که –پس از روزها- درِ این خانه را گشودم، لبخند داشتم...

 

یعنی خوش صداتر از فرهاد نبود؟ چرا. بود. امروز هم هست. صدای فرهاد کم و کسر زیاد داشت: دامنه اوج و فرودش خیلی گسترده نبود، قدرت مانور و تحریرش هم مفصّل و ویژه نبود. فرهاد آهنگ ساز یگانه یا نوازنده منحصر به فردی هم نبود. موسیقی خیلی خوب سرش می شد. بلد بود و از پسش بر می آمد. سازهای مختلف را بلد بود به خوبی بزند. ولی خب، بی نقص هم اگر که می زد، در فنّ نواختن، شماره یک نبود. شاید بلدترها بگویند: "دو هم نبود". پس چی شده که فرهاد این همه طرفدار دارد؟ آن هم چندین سال بعد از مرگش و با چند ده سال ممنوع الصدایی؟ اصلا سرجمع، مگر فرهاد چندتا آهنگ ساخته یا خوانده که منتشر شده باشد و دست به دست چرخیده باشد؟ بیشتر از پنجاه تا؟ پنجاه تا آهنگ از یک صدای معمولی، که این همه خواهان از پس این همه سال جمع نمی کند!

فرهاد با همه ی کسری های موسیقایی که گفتم، ترانه هایی ضبط کرده که حسابی دل آدم را می برد. من و تو جذب ِ چی ِ این ترانه ها می شویم؟ من اسمش را می گذارم: "روح". روح اجرای فرهاد.

به نظرم، روح یک اثر، منحصر به فردترین چیزی است که هنرمند در اثر هنری اش می دمد. همین است که اگر همه عوامل یک فیلم سینمایی را، از بازیگر و بودجه و دکور گرفته تا برگه های دکوپاژ کارگردان، به کارگردانی جدید بسپارید تا عین فیلم قبلی را برایتان بسازد، احتمالا با فیلمی رو به رو می شوید که حال و هوای دیگری در آن جاری است. به همین خاطر است که خیلی وقتها، بعضی فیلمهای کم خرج ِ کم امکانات، هزار بار بیشتر از بعضی فیلمهای پر زرق و برق و افتاده در بوق و کرنا، حال من و شما را خوب می کند.

فرهاد، روح کاری را که می کرد می فهمید و در کارش می دمید. روح منحصر به فردی را که فقط در نفَس او به ودیعه بود. حالا هی بعضی ها صدا کلفت کنند، بلکه جای فرهاد را در گوشه دل من و تو بگیرند، یا جای فریدون فروغی را. نمی شود که نمی شود. صدای فرهاد یعنی دم ِ گرم. گرمای نفَس را توی هیچ کلاس سولفژ و درس دانشگاه و کتاب تکنیکی به تو نمی دهند. شاید، محضر استادی خوش نفَس، گرمای خُفته ی نفَسی را بیدار کند، اما قبل از آن باید این گرما را، این روح را در تو تعبیه کرده باشند؛ ودیعه داده باشند.

فرهاد این روح را داشت. لباسهای مارک دار، موهای هر ماه یک مدل و عکسهای صدقلم روتوش هم نداشت. نیازی نبود. توی عکسهایی که از او دیده ام، هیچ تلاشی برای بهتر دیده شدن، برای بیشتر دیده شدن نیست. عکسهای سیاه و سفیدش با آن پیراهن ها و بولیزهای ساده و شاید رنگ باخته، هنوز از خیلی از عکسهای پرهزینه ی هنرمندانه روی سی دی های امروزی، خواستنی تر است؛ عکسهایی که "فرهاد مهراد" را نشان می دهد، نه تقلید و ادا برای مشتری تور کردن را. بی ادا، دستش را زیر چانه زده و نشسته جلوی دوربین و شاید عکاس پرسیده باشد:‌ "همینجوری؟" و او گفته باشد: "چه فرقی می کند؟ من همینم..." فرهاد "خود"ش بود؛ چیزی که هرکدام ما در بهترین حالت زندگیمان، خواهیم توانست باشیم؛ "خود"مان.

 

دانلود ترانه "یه مرد"؛ اجرای زنده- خواننده و نوازنده: فرهاد مهراد

چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ | لینک به این مطلب | نظرات ()

توی مجله قرار شد 10 پدیده خاطره انگیز رمضان هایمان را پیدا کنند و هر کدام را به کسی بسپارند که کوتاه ازش بنویسد. اذان رحیم موذن زاده اردبیلی قسمت من شد. در آن 9 چیز دیگر ربّنای شجریان هم بود. من اینطور نوشتم:

 

 

 

باورتان می‌شود بتوان به «بلال حبشی» بابت طرز اذان گفتنش ایراد گرفت؟ باورتان بشود یا نه، عده‌ای این کار را کرده‌اند؛ گله نزد پیغمبر بردند که: بلال وقت «حی علی‌الصلوه» و «حی علی‌الفلاح» گفتن «حاء» را از ته حلق ادا نمی‌کند.

«ای نبی و ای رسول کردگار / یک موذن کو بود افصح بیار» باقی را هم از زبان شیرین مولوی بشنوید: «خشم پیغمبر بجوشید و بگفت / یک - دو رمزی از عنایات نهفت - کای خسان! نزد خدا «هی» بلال / بهتر از صد «حی» و «حی» و «قیل و قال».

این روزها غربی‌ها به این ایرادگیرها می‌گویند: «کاتولیک‌تر از پاپ».

***

اذان موذن‌زاده اردبیلی برای خیلی‌ها، نشانه ملکوت است؛ بعضی‌ها می‌گویند انتخاب گوشه «روح‌الارواح» در موسیقی سنتی برای اجرای این اذان، انتخابی هوشمندانه و از سر ذوق بوده است. اما به نظر من اذان موذن‌زاده، چیزی بیش از اجرای کلمات، در دستگاه موسیقایی است؛ چیزی است که درک موذن‌زاده به صوتش اضافه کرده. چیزی است که از ماهیت اذان تذوق کرده. همین حس و روح است که اذان موذن‌زاده را امضای رمضان‌های ما کرده، همین درک است که ما را وامی‌دارد، دمِ اذان، کانال‌های تلویزیون را بالا و پایین کنیم، پیِ نوای پیرمرد اردبیلی، ولی وقتی کسانی باشند که «ارحنی یا بلال» پیغمبر را نشنیده بگیرند و به سیاه حبشی خرده بگیرند، حتما کسانی هم هستند که بگویند: «موذن‌زاده، کلمات را درست و شفاف ادا نمی‌کند.»

باورش سخت نیست که زمانی بحث بر سر این بود که پخش این اذان از صدا و سیما ممنوع شود. کسی چه می‌داند، شاید اگر خود موذن‌زاده زنده بود، از میان حرف‌های جدیدش، نظرات موخرش، اظهاراتی که شاید در پاسخ کسی، در شرح موضوعی می‌داد، می‌شد بهانه‌ای پیدا کرد و این صدای ملکوتی را از مناره‌ها پایین آورد. کسی چه می‌داند...

 

 

پی نوشت: اذانی شنیده ام که بعضی می گویند از سلیم موذن زاده اردبیلی است؛ برادر رحیم. بعضی هم می گویند از رحیم است. نقل اوّل به نظرم سلیم تر می آید. خلاصه آن که فایلش را اینجا می گذارم. چهار تکبیر اوّلش را بارها گوش داده ام:

 

دانلود

در این گرمای هرم انگیز

و وانفسای تن سوزان

که می میرد نفس، بی رحم و وهم آمیز

میان چلّه تب دارِ تابستان

 

"زمستان است"...

تلخ است؛ یک وقت بر می گردی پشت سرت را نگاه میکنی، می بینی اگر پول این کلاس آموزشی را داده بودی بابت آن تخت خوابی که مدتی فکر کرده ای جایش در اتاقت خالی است، الان، جسمت و روانت و زندگی ات آرامش بیشتری داشت. و وقتی این را می فهمی، دیگر ساده نیست چنین آدمی را-که خودت باشی- تحمل کردن.

به نیّت ِ زمین گرم: آهِ سرد

وای اگر به دامنت بگیرد آهِ مرد...

نکن برادر من!

خریت است بخواهی "داش آکل" باشی در روزگار "ساسی مانکن".

در دوره "پیشنهاد بی شرمانه"، مرام "کازابلانکا"یی باد هواست.

امروز "سالوادور" بورس بازار است، حالا تو هی "همفری بوگارت" را حلوا حلوا کن!

نکن برادرمن! این خریّت را نکن!

1-       زندگی رو دوس دارم در حدّ مرگ! مساله اینه که جاش -که این دنیا باشه- جای خوبی نیس

 

2-       اوّلین بار که سینما توی ایران زبون باز کرد، این حرفا رو گذاشتن تو دهن دختر لر که با لهجه شیرینش بگه: "تهرون؟!... تهرون که می گن خوب جائیه!... امّا مردمش بدن..." بلانسبت رفقا؛ راس می گف

"فردا شکل امروز نیست"؛ "نادر ابراهیمی" این بخش از مرامنامه نانوشته اش را بر پیشانی مجموعه ای از داستانهایش گذاشت. این مجموعه داستان، به چاپ سوم رسیده بود که من خریدم. چاپ اولش برمی گردد به سال 68. داستانی در این کتاب هست که در انتهایش نوشته اند: "چاپ اوّل: 1359". خواندنی است. نامش را گذاشته: "وقتی سری تکان دادی..." دیگر داستانهای کتاب هم، کلی مزّه و خاصیت دارند. اما این یکی را این روزها جور دیگری دوست دارم. دوست داشتم شما هم بخوانید. دوست داشتم خودم برایتان بخوانم. خواندم. داستان را در دو قسمت آپلود کردم تا بشود فایلها را به ترتیب، سر فرصت دانلود کرد؛ به هر حال نه حوصله دانلودهای طولانی هست، نه شاید خطها اجازه بدهند. اگر هم اینها را نتوانستی یا نخواستی بشنوی، داستان را نخوانده نگذار.

 

- وقتی سری تکان دادی(قسمت اول)

- وقتی سری تکان دادی(قسمت دوم)

بدون چای هیچ روزنامه ای منتشر نمی شود. حتی لوموند هم اگر کتری و قوری اش به راه نباشد، باید چند صفحه سفید تا بزند و بدهد به روزنامه فروشی ها. راستش چای اکسیر اثر بخش بسیاری از کارهاست. کاتالیزوری است که کارها را سرعت می دهد، یا حتی یک جور سوخت کم هزینه پربازده که سرعت انجام کارها را بالا می برد.

کمتر کسی است که میلی به چای نداشته باشد. بعد کافیست توی جاده، رستوران بین راهی که برای ناهار در آن توقف می کنی، آب جوش و چای کیسه ای و برگ سبز در بساطش نداشته باشد، حتما می توانی تصور کنی که تمام مسیر را به دنبال یک دکان، یک دکه یا حتی یک کپر با چه وسواس و ولعی وارسی خواهی کرد تا بلکه نصف لیوان آب جوش جور کنی با ذره ای ماده خشک، که در آب داغ، ته رنگی  پس بدهد و بشود اسمش را گذاشت چای.

ولی ترکیبی که با این شکل و شمایل به دست می آید، خیلی هم چای نیست. چیزی است که می تواند تلقی چای به تو بدهد و تو را قانع کند که تا رسیدن به چای اعلا با عطر بهارنارنج، صبر پیشه کنی. این ترکیب را اسمش را گذاشته اند: "آب زیپو".

این "آب زیپو" گاهی بر چای هم مقدم میشود. یعنی هیچ نوشیدنی داغ پرمایه دیگری نمی تواند جای یک استکان آب داغ با ته رنگ قرمز و مخلفاتی  را بگیرد که باید فرض کرد تفاله چای هستند. توی دربند و درکه تهران، طرقبه مشهد، لیلاکوه لنگرود یا هرجای دیگری از این دست، به هیچ وجه چای اعلای درجه یک با عطر بهارنارنج در فنجان چینی لب طلایی نمی چسبد. اینجور جاها باید آب زیپو خورد. توی استکان لک و پیس دار شیشه ای، بلکه هم با واسطه؛ از نعلبکی. هیچ دلیل و توجیه علمی یا منطقی هم ندارد. امتحانش هم خرج چندانی ندارد. این بار که قصد گردش در همچین جاهایی را کردی، فلاسک کلاسیک چایت را بی خیال شو. بزن به چاک جعده و به آب زیپویی که دکه دار یا قهوه چی دستت می دهد کفایت کن. شاید این، خوشگوارترین چای عمرت باشد.

این‌قدر آمار و عدد و نمودار نمی‌خواهد که! دور و برت را نگاه کنی پیداست؛ طلاق زیاد شده. آن هم نه همپای اضافه‌شدن جمعیت؛ یک دو - سه گامی جلوتر. از هر کارشناس و خبره کار و واقف امری هم که دلیل بخواهید، توی همان جمله‌های اول، از بالا رفتن سطح سواد می‌گوید. توجیهش این شکلی است: خانم‌ها بیش از گذشته درس می‌خوانند، بیشتر به حقوق خود آشنا می‌شوند و بیشتر هم امکان استقلال اقتصادی پیدا می‌کنند، پس دیگر زیر بار حرف زور نمی‌روند. این کارشناس‌ها نصف واقعیت را می‌بینند. در واقع مشکل از نگاه آنها نیست. خود اتفاق، نصفه و نیم‌بند است. این درس خواندنی که طلاق می‌آورد، سوادها را بالا می‌برد فقط، فهم‌ها را نه. «سواد» می‌دانی یعنی چه؟ از «سودا» و «سیاهی» می‌آ‌ید. یعنی من بلد بشوم کاغذ سیاه کنم، بنویسم، شما هم بلد بشوید این سیاهکاری‌های من را بخوانید. این یعنی سواد. خیلی وقت‌ها از همین خواندن و نوشتن ساده، تا دکترا و پست داک هم، فقط سواد است که عاید طرف شده. یعنی گاهی بالاترین مقام علمی یک رشته هم فقط بلد می‌شود تخصصی‌تر بخواند و بنویسد، واژه‌های پیچیده‌تری را بشناسد، بخواند و پس بدهد. اما تذوّق نمی‌کند. نمی‌چشد. به قول دکتر شریعتی، همه حافظ می‌خوانند، خیلی‌ها هم کل دیوانش را از بر دارند، منتهی حافظ‌شناس کم است. حافظ‌شناس، لزوما شعر حافظ از بر ندارد. ولی یک بیتش را که بشنود مزمزه می‌کند، هضم می‌کند، به خورد رگ و پی‌اش می‌رساند و به خودش اضافه می‌کند. شعر را شاید یادش برود، اما شعورش را به خودش اضافه کرده. پس سواد، همیشه شعور نمی‌آورد. می‌گویند شکسپیر، خیلی اهل مطالعه نبوده، اما چیزهایی نوشته که چند قرن است عالمی را مشغول خودش کرده. خیلی‌ها هم هستند که به قاعده یک کتابخانه ملی، سیاهه خوانده‌اند و هنوز یک نامه ساده را نمی‌توانند خلاقانه، شسته و رفته و ظریف و به‌جا قلمی کنند. همه اینها را گفتم که بگویم سواد، جداست، شعور جدا. حالا هر که شعورش حاصلخیز بود، هرچه بکارد، هرچه بخواند، به خودش، به شعورش اضافه کرده. فرموده قرآن است که کسانی مثل سنگند، دانه که روی سنگ بگذاری هزاری هم که آب بدهی حاصل نمی‌دهد، بعضی‌ها ضمیرشان خاک محصول‌پرور است، دانه را بپاش، باران خودش می‌زند، خوشه خوشه محصول می‌چینی.

دبستان و دبیرستان رفتن‌ها، دانشگاه رفتن‌ها، فوق دیپلم و لیسانس‌های ما، «سواد»آموزی شده. واحدها را «پاس» می‌کنی، تذوّق نمی‌کنی.

حالا حرف، سر همین اتفاق نصفه - نیم بند است که جامعه‌شناس و روان‌شناس، می‌گوید طلاق را برده بالا. می‌گوید دانش و سواد رشد کرده. ولی کاش می‌گفت که «نصفه» رشد کرده. ناقص و معیوب و بی‌تناسب رشد کرده. دختر و پسر هم ندارد. همه «سواد» پیدا کرده‌اند؛ خوانده‌اند که شرط ضمن عقد یعنی چه؟ حق طلاق را چه‌جوری باید گرفت؟ شوهر غلط می‌کند چه‌جور دستورهایی بدهد؟ زن بی‌جا می‌کند کدام خواسته‌ها را اجابت نکند؟ طرف اگر کجا را کج برود می‌شود گوشش را گرفت و کشان کشان بردش تا پس در دادگاه؟ اینها را همه بلد شده‌اند، حفظ شده‌اند. تا اینجای کار، خوب هم هست؛ جنگ اول به از صلح آخر. هر چیزی هم قاعده و قانونی دارد. قبول. ولی اینها را بلد شدیم، آدم‌شناسی بلد نشدیم. این را که «چه کسی وصله جور من است؟» بلد نشدیم. نفهمیدیم که اصلا آدمش هستیم که پای زن و زندگی از خودمان خرج کنیم یا نه؟ اصلا می‌فهمیم این شناسنامه سیاه‌کردن یعنی چه؟ اینها را بی‌خیال شدیم حقوق خواندیم تا پدر همدیگر را دربیاوریم. شعور به خرج ندادیم که درست انتخاب کنیم. سواد پیدا کردیم که اگر در انتخاب گند زدیم، گندمان را جمع کنیم. پس هی گند زدیم، هی اشتباه انتخاب کردیم، هی طلاق دادیم. حالا هم نمی‌دانیم این آمار و عدد را کجای دلمان بگذاریم. یا می‌اندازیم گردن مدرنیته، یا می‌چسبانیم به بدعهدی روزگار، یا هزار چیز دیگر. حالا بدبختی بزرگ‌تر مانده؛ همه ما، یک سوادهایی پیدا کرده‌ایم. فهمیده‌ایم «شهروند» حقوقی دارد.

فهمیده‌ایم که علم روان‌شناسی می‌گوید: اول خودت را دوست داشته باش؛ تا خودت برای خودت محترم نباشی، نه دیگران برایت محترمند و نه تو برای دیگران. این را فهمیده‌ایم که هر کسی حق دارد خودش برای خودش تصمیم بگیرد.

فهمیده‌ایم که حق ما، حق ماست. اختیارش را داریم. اینها را توی کتاب‌ها خوانده‌ایم، بلد شده‌ایم، از بر کرده‌ایم. همین. فقط بلد شده‌ایم. حالا راه افتاده‌ایم توی خیابان‌های این شهر، توی مغازه، توی تاکسی، توی رستوران، توی مدرسه و دانشگاه، می‌خواهیم حق خودمان را تا قران آخر از گلوی بقیه بیرون بکشیم. حقمان است، اختیارش را داریم. ما به عنوان آدمیزاد حق داریم عصبانی بشویم. پس اگر کسی پرِ شالش به ما گرفت، عربده می‌زنیم، فحش نثارش می‌کنیم و آبا و اجدادش را یاد می‌کنیم و به روی خودمان نمی‌آوریم که قصدی در کار بوده یا نه. این پر شالی که به ما گرفته اصلا لباس بی‌قواره صدقه‌ای است یا انتخاب صاحب لباس؟

اگر کسی کمتر از ما در اتوبان سرعت رفت، خواسته راه من و تو را بند بیاورد؟ یا خودش هم خوشحال می‌شد اگر دست به فرمانش از من و تو بهتر بود و زودتر به روزگارش می‌رسید؟

اصلا همین رانندگی‌مان، تجسم خصلت‌های ماست، عینیت باوری است که از حق خودمان داریم. از پیکان فرسوده تا پرادو و لکسوس هم توفیری ندارد، جاده مال من است و هر کس چپ بپیچد، با بوق ممتد قهوه‌ای‌اش می‌کنم، او هم بوق بزند، داد می‌زنم، داد بزند یقه می‌گیرم... خلاصه حق با من است، حتی اگر توی شکم همشهری‌ام گیر کرده باشد؛ حق دارم بدرم و بیرون بکشم و با خود ببرم. من توی خانه‌ام حق دارم برای خودم تصمیم بگیرم. همخانه‌ام نمی‌پسندد؟ مشکل خودش است، برادرم مکدّر می‌شود؟ خودش برود فکری به حال تکدرش بکند. مادرم دلش می‌گیرد؟ من را که نخریده! حداکثر مادر است! اصلا همین شام و ناهار را هم نخواستیم بپزد پیشمان بگذارد!

بله برادر! ما دیگر به هم رحم نمی‌کنیم. حق هم داریم. حقمان را شناخته‌ایم، اما از آدمیت، چیزهای زیادی را یادمان رفته. رحم یادمان رفته، معرفت، مرام یادمان رفته. یادمان رفته یا دیگر لازمشان نداریم. علم می‌گوید: این تویی که مهم‌ترینی. حقوق می‌گوید: در سن قانونی به مادرت ربطی ندارد تو چه تصمیمی برای خودت می‌گیری. قانون می‌گوید: حکم تخلیه یعنی حق داری اثاث طرف را بریزی توی جوب. می‌بینی؟ ما با سواد شده‌ایم. این سواد و سیاهی، چشم ما را سیاه کرد، یادمان رفت شعور یعنی چی. ما خودمان را به سوادمان باختیم برادر!

امان از ایمانی که امنیّت نیاورد. فکری بکن مومن.

اینها را یک رفیقی می گفت. می گفت:

دخترم توی بازی های بچه گانه اش به کمتر از شاهزادگی رضایت نمی دهد. برادر کوچکترش اما، از این که نقش اسب بازی کند خیلی کیف می کند. دخترم عارش می آید. می گوید: "اسب نشو!" پسرک هم ساده و سرخوش می گوید: "اسب که موجود خوبی است، خیلی هم قشنگ است، عیبی ندارد که!" از همین بازی ها پیداست: دخترم توی زندگی "موفق" می شود، اما پسرم؛ "خوشبخت".

زیر سقف کوتاه، سربلندی یعنی دردسر

بوق... بیق... بوق... بیق... بوق... بیق...

صدای گامهای سستِ طفلی که نزدیک می شود؛ با کفشهای بوقی

-          "تشکیل اجتماعات و راه پیمایی ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است".

-          "اجبار شخص به شهادت، اقرار یا سوگند مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است. متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می شود".

حالا درست که اینها اصول ٢٧ و ٣٨ قانون اساسی هستند، ولی از کجا معلوم که اغتشاش گران از همان وقتها برنامه اغتشاش نریخته باشند و این اصول را در قانون اساسی زورچپان نکرده باشند؟

حالا که دستتان می رسد لااقل به جبران مافات، یک قانونی در مجلس بگذرانید که جلوی فتنه گرفته شود. مثلا اینجوری:

"کسی که لباس فرم نیروی نظامی یا انتظامی به تن نداشته باشد، اگر حامی دولت باشد، "لباس شخصی" است و مجاز به حمل چماق و هرچیز مودبانه دیگری که دم دستش بیاید و استفاده از آن است و اگر حامی دولت نباشد، "اغتشاش گر" بوده و اساسا به گور مرحوم پدرش می خندد که توی خیابان راه برود".

تلویزیون در ادامه اطلاع رسانی شفاف و آموزنده، از نقش "زهره" و "محسن" در اغتشاشات اخیر پرده برداشت. "زهره" از انگلیس تلفنی دستور داده و "محسن" هم عمل کرده. به قولی: "خانوما؛ دست،‌ آقایون؛ رقص". مدارکش هم موجوده!(همان مکالمه تلفنی ضبط شده این دو نفر و اعترافات محسن که همه را تلویزیون به تنویر افکار عمومی رساند!) و در این شاهکار رسانه ای، درسهای آموزنده، فراوان هست:

 آموزه مدیریتی: مدیر باید دوراندیش باشد. یعنی قبلا بداند که چه روز و چه لحظه ای،‌ تلفن یک نفر به اسم "محسن" زنگ می خورد و یک کسی به اسم "زهره" از انگلیس از پشت خط، از او می خواهد که "اغتشاش و براندازی" کند. پس مکالمات محسن را در همان لحظه، تمام و کمال ضبط کند.

 آموزه اخلاقی: اصل بر برائت است. یعنی اگر "زهره" از انگلیس زنگ زد به "محسن" در ایران که: "برو اتوبوس آتیش بزن،‌ شیشه ها رو هم بشکن، شعار بده، فیلم هم بگیر، دست آخر هم براندازی کن"، آدم ِ با معرفت صبر می کند، اگر "محسن" واقعا این کارها را کرد دستگیرش می کند.

 آموزه تربیتی-خانوادگی: درس نخواندن، آخر و عاقبتش خلافکاری است. مثلا اگر "محسن" مثل بچه آدمیزاد دبیرستان رفته بود، الان آلت دست نمی شد. (من شناختم از "محسن" فقط در حد زرت و پرت هایش در تلویزیون است. ولی خب اگر دبیرستان رفته بود لابد درس "آموزش دفاعی" هم پاس کرده بود. کسی که برای "آموختن تفنگ دست گرفتن" بلند می شود سه ماه می رود عراق،‌ لابد دبیرستان نرفته و پای سفره ننه-بابا نان نخورده)

خوابنما شده ام. دوا درمان دارد؟

امروز تلویزیون می گوید: "تعداد محدودی از طرفداران یک کاندیدا تجمع می کنند به قصد اغتشاش"، ولی من دیده ام نزدیک به پانصدهزار نفر را در سکوت کامل که میدان امام خمینی تا خیابان کریم خان را از جمعیت سیاه کرده اند و حرفشان فقط شده دستهای روبان بسته شان. خواب دیده ام یعنی؟

تلویزیون می گوید: "مملکت قانون دارد، غیر ازاین هرچیزی باشد آشوب است". می گوید: "طبق قانون، شورای نگهبان باید به شکایات رسیدگی کند". ولی من خواب دیده ام که یک عضو شورای نگهبان، توی تبلیغات یک کاندیدا سخنرانی می کند و یکی از بلند پایه گان شورا قبل از انتخابات رسما از همان کاندیدا حمایت کرده! خواب دیده ام دیگر؟ نه؟

خواب های سور رئال هم حتی می بینم: خواب دیده ام یک تعدادی "آشوبگر" به یک "پایگاه نظامی" در خیابان آزادی حمله کرده اند و در نتیجه آن، تعدادی "هموطن" کشته شده اند! ها؟! زیادی سوررئال است؟! ... راستش حالا که دقیق فکر می کنم... این را خواب ندیده ام، تلویزیون گفته.

شبها توی خواب صدای "الله اکبر" می شنوم که کل محله را برداشته. حتی درخانه پدری -در محله ای دیگر- هم که می خوابم، باز هم همان خواب را می بینم. سی و چند سال پیش، یکی شبیه اینها را شنیده بود، گفته بود: "اینها صدای نوار است". ولی رسانه ملی-میهنی اصلا اینها را نشنیده. من رسما بختکی شده ام!

یک خبرگزاری نوشته بود: "پسر شهید همت از کاندیدای ما حمایت کرده" بعد من یادم می آید که دیده ام همت جوان، پیش چشم خودم برجک کاندیدای آنها را زده. حالا واقعا زده؟ یا من خواب دیده ام؟

تلویزیون می گوید: "این انتخابات نشان داد که دموکراسی واقعی برقرار است" و من خواب دیده ام که حاضر شده ام موبایلم را با چند تا "لپ لپ" عوض کنم که نه اس ام اس می فرستد و نه آنتن دارد. خواب است دیگر؛ آدم می بیند خب!

خواب دیده ام دیگر؛ و الا گاو که فرضمان نکرده اند!

همه از هم پرسیده اند. از من هم. گفتم:

امیدوارم موسوی بیاید ولی نگرانم آمدن غم انگیزی باشد. می دانم به زودی تنها می ماند. اگر آمدنی شد، چند ماهی نمی گذرد که ما توی تاکسی می نشینیم و همه چیز را توی سرش خرد می کنیم. فکر می کنیم حد اکثر هزینه ای که باید برای خواسته هایمان بدهیم، این است که هرچهار سال یکبار، در خنکای عصر یک روز تعطیل،  تا مسجد محل قدمی بزنیم و انگشتی جوهری کنیم و دو روز بعد یکی بیاید و سند خانه تحویلمان بدهد و پول توی جیبمان بریزد و بلکه برای گروهی دیسکو و بار تاسیس کند و... اگر هم نکرد فحش می دهیم و لغز می خوانیم تا چهار سال دیگر.

با صاحب یکی از کافی شاپ های معروف تهران که اهل هنر و مدعی روشنفکری هم هست، دوست مشترکی داریم. صاحب کافه قیمت هایش را با زیرکی و آنقدر که باورش سخت باشد بالا برده بود. دوست مشترکمان به او گفته بود: "فلانی! تو هیچ فرقی با [...] (فلان مسوول مملکت) که به بی شعوری متهمش می کنی نداری!" راست می گفت.

می گفت: به حساب ِ"مشت نمونه خروار"، اگر مشتی اشتباه از خروار ما درآمده باشد، "خاتمی" است. وگرنه طبیعی بود که...

شاید موسوی بیاید. ولی تا خودمان – و خود من- اهل نشویم، بین میلیون ها "زنده باد"گو؛ یکی تنهایی اش را پشت عبای شکلاتی قایم می کند، یکی پشت شال سبز...

 

٢٢/٣/٨٨

 

RSS Feed

Wolf of Desert