گرگ بیابان

بعضی از ما روزنامه نگارا تا بیایم عادت کنیم که شیر گرم و سرد دستشویی دقیقا کدوم یکیه باید دفتر کارمونو عوض کنیم.

 

[اینو پنجشنبه شبی که گذشت در یک جلسه ای گفتم. لبخند زدیم...] 

#توقیف #مردم-امروز

بعضی از ما روزنامه نگارا تا بیایم عادت کنیم که شیر گرم و سرد دستشویی دقیقا کدوم یکیه باید دفتر کارمونو عوض کنیم.

 

[اینو پنجشنبه شبی که گذشت در یک جلسه ای گفتم. لبخند زدیم...] 

#توقیف #مردم-امروز

بعضی از ما روزنامه نگارا تا بیایم عادت کنیم که شیر گرم و سرد دستشویی دقیقا کدوم یکیه باید دفتر کارمونو عوض کنیم.

 

[اینو پنجشنبه شبی که گذشت در یک جلسه ای گفتم. لبخند زدیم...] 

#توقیف #مردم-امروز

بعضی از ما روزنامه نگارا تا بیایم عادت کنیم که شیر گرم و سرد دستشویی دقیقا کدوم یکیه باید دفتر کارمونو عوض کنیم.

 

[اینو پنجشنبه شبی که گذشت در یک جلسه ای گفتم. لبخند زدیم...] 

#توقیف #مردم-امروز

بعضی از ما روزنامه نگارا تا بیایم عادت کنیم که شیر گرم و سرد دستشویی دقیقا کدوم یکیه باید دفتر کارمونو عوض کنیم.

 

[اینو پنجشنبه شبی که گذشت در یک جلسه ای گفتم. لبخند زدیم...] 

#توقیف #مردم-امروز

1-      فراگیرتر از چالش آب یخ، چالش کولر است؛ یک چالش تابستانی مدام و ملّی. توافق بر سر این که کولر چه وقت خاموش باشد و چه وقت روشن، متضمّن مذاکرات مفصّل و همیشه ناتمامی است که به طور پیوسته تمدید و به دور بعد موکول می شود. امّا معمولا گروه مشخصی، همواره دست بالا را در این مذاکرات دارند؛ «گروه صدادار». چه در دفتر کار چه در خانه، حتی در کافه و کلاس و مهمانی، کنترل کولر در دست کسانی است که سر و صدای بیشتری دارند؛ خواه سرمایی باشند یا گرمایی، آنها که نیمچه مهارتی در نسق کشی، روی ترش کردن و حال توی قوطی کردن دارند حاکمان بلامنازع شستی های کولرند. گاهی حتی احتیاجی به خُلقِ تنگ نیست؛ همین که صدای رسایی برای اعلام نظرتان داشته باشید کفایت می کند. همین که اعلام کنید: «من می خواهم کولر روشن/خاموش باشد» انگار کن که عصای موسوی نیل را دریده. چرا؟ به دلیل «اکثریت خاموش»؛ مخالفانی که – به هر دلیل – مخالفتشان را ابراز نمی کنند. گرما یا سرمای ناخواسته را به تن می خرند تا از ننگ «مخالفت» بری باشند. و چه جمع های بیست نفره و سی نفره ی گرمایی که کل یک مهمانی تابستانی را بی صدا عرق می ریزند و آب می شوند تا سرمایی غرغروی جمع، قال را بخواباند. یا حتی سرمایی های گرفتارِ بندِ یک گرمایی. حال فرض کنید چنین «یک نفر»ی، چوب دستی هم داشته باشد و ملحقاتی و نازکش هایی.

2-      فیلم «خانه پدری»، مجوز قانونی دارد. برای ساختنش با ارائه فیلمنامه مجوز گرفته اند. خود نیروی انتظامی هم گویا ابتدا در ساخت مشارکت داشته. بعد از ساخت، چهار سال توقیف بود بدون این که هرگونه صحنه، دیالوگ یا حتی القائات غیرقانونی، خلاف عفت یا از این دست داشته باشد. ناظر و سانسورچی دولتی امسال باز فیلم را دیده اند و مجوز نمایش داده اند. سینماروها هم در همان دو روز نمایش، پنجشنبه و جمعه ای که گذشت، استقبال کرده اند. حالا چه کسی فیلم را بعد از دو روز از اکران پایین کشیده؟ فیلمساز راضی، دولت راضی، سینمارو راضی... پس چه کسی کولر را خاموش می کند؟ کی پروژکتور را خاموش می کند؟ کی دوست ندارد چراغ خانه پدری روشن باشد؟

 3-      شاید اهمال بزرگی باشد که به تلویزیون می گوییم «رسانه ملی»؛ این عبارت مورد علاقه مدیران صدا و سیما را با تکرار، صحه می گذاریم. «ملی» یعنی منعکس کننده همه ملّت، همه سلایق، یا دست کم قریب به اتفاق آنها و در قناعت­ پیشگی مفرط، دست کم منعکس کننده گروه­ های اصلی سیاسی و اجتماعی و فرهنگی موجود. ولی مثلا ببینید تلویزیون ما بر بعضی چهره های پر طرفدار تا چه حد تاخته؟ چه تعداد هنرمند محبوب را ممنوع التصویر و ممنوع الصدا کرده... به چه کسانی تریبون داده و میکروفون چه کسانی را که خاموش نکرده... نجف دریابندری را آخرین بار کی در تلویزیون دیده اید؟ احمدرضا احمدی را چطور؟ محمود دولت آبادی را؟ عباس کیارستمی را؟ فرهادی؟ شهرام ناظری؟ اینها کجای این رسانه ای هستند که «ملی» خوانده می شود؟ هزاران نام بزرگ دیگر، از شاعر و سینماگر و سیاست ورز و سخنور، با طرفداران میلیونی، چرا «ملی» محسوب نمی شوند؟ تلویزیون ما حداکثر، رسانه ای است «فراگیر»، آن هم به حکم قانونی که بازار را مونوپول آن تعریف کرده است. رقیبی نه این که یارای رقابت نداشته باشد؛ حقّ رقابت ندارد. تلویزیون ما در تعریف «ملّت» مصلحت اندیش عافیت طلب است، نه واقع نگر. احتیاط صدا و سیمای ما شرط عقل نیست، شرط منفعت طلبی است، سعی نمی کند دل «ملّت» را به جا بیاورد، سعی می کند باب دل «صدادارها» باشد؛ همان ها که کولر را خاموش/روشن می کنند. صدا و سیمای خوب از دید مدیران، صدا و سیمای پیشرو، خلاق و حق­گو نیست، صدا و سیمای بی سر و صداست؛ صدا و سیمایی است که مواظب باشد فشار «صدادارها» بالا نرود.

4-      کاش لااقل معلوم شود دقیقا چه کسی کولر را روشن/خاموش می کند.

 

[یادداشت من، منتشر شده در روزنامه «مردم امروز» پنجشنبه 11 دی]

همه چیز عالیست، من و شهاب و امیر، سوار ماشین امیر هستیم که آخرین مدل موجود در بازار است؛ با پدال دوچرخه اى و زنجیر و طراحى به شکل ماشین هاى فرمول یک. نوبتى سوار مى شویم و براى آنکه دو نفر دیگر هم نقشى در بازى داشته باشند، ماشین را هول مى دهند. ما هفت-هشت ساله هاى محل، هر روز بعد از این که فوتبال توى کوچه، با قهر مسعود در اعتراض به نتیجه بازى و بردن تیردروازه هایش تمام مى شود، به حیاط خانه امیر اینها مى رویم و بازى هاى ویژه خودمان را مى کنیم، مثل نوعى فوتبال که اسمش "یار قدیمى" است و البته حق دارید اگر اسمش بیشتر شما را یاد سفره خانه هاى سنتى بیندازد تا فوتبال. این ماشین سوارى هم حالا یکى از بازى هاى سه نفره است. شیوه کار این است که یک نفر - که بیشتر اوقات صاحب ماشین است- سوار مى شود، آن دو نفر دیگر -که با وجود رایزنى ها معمولا من و شهاب هستیم- هول مى دهند، سرعت که از صد یا صد و ده بالا زد- این تخمین ماست البته- راننده دستى را مى کشد. آهان، این ماشین یک ترمز دستى کوچک هم دارد که برگ زرین دیگرى در طراحى به روز و مدرن آن محسوب مى شود. الآن یک ساعتى هست که ما درایورهاى لق لقوى چرک و عرق کرده، در حیاط امیر اینها دستى مى کشیم و البته کسى این دور و بر نیست که شیفته دستفرمان ما بشود و بپرد بالا... قریب به یک ساعت تجربه در امور فرمول یک و دستى باعث شده هى رکوردها را جابجا کنیم و بهبود ببخشیم و طول خط ترمزهاى به جا مانده نشان هاى افتخار ماست که بر موزائیک هاى حیاط ثبت مى شود. من و شهاب در هول دادن حرفه اى و صاحب سبک شده ایم، صفر تا صد ماشین را تا حدى که دانش فنیمان اجازه مى دهد پایین آورد ه ایم و البته تشویق هاى امیر هم در این امر بى تاثیر نیست. خب، حالا من و شهاب تصمیم مى گیریم بیشتر تشویق بشویم و خط ترمزى را در جریده عالم ثبت کنیم. در واقع ما هول مى دهیم امیر ثبت مى کند. شمارش معکوس شروع مى شود، چراغ هاى سبز روشن مى شوند و خط نگهدار پرچم شطرنجى را تکان مى دهد. هول مى دهیم، سرعت بیشتر و بیشتر مى شود، چشم جهان به رکورد تازه ما دوخته شده، سرعت از همیشه بیشتر شده، امیر دستى را مى کشد، چهار چرخ هوا مى رود، امیر پرواز مى کند، حالا امیر با ماشین در هم آمیخته است، ما فکر مى کنیم امیر مى خندد، ما هم مى خندیم، نگو امیر دارد گریه مى کند، ما دیگر نمى خندیم، به هم نگاه مى کنیم، ثانیه هایى دیگر است که مادر امیر به حیاط بیاید، نیازى به در میان گذاشتن فکر مشترک من و شهاب با همدیگر نیست، چون اشارات نظر نامه رسان ماست هر دو به سوى خانه مى دویم، یادم رفته بود بگویم، من و شهاب برادریم... در خانه تا حد ممکن طبیعى جلوه مى کنیم و گاهى که دورمان خلوت است احتمالات موجود درمورد سرنوشت امیر را -از مرگ درجا تا نجات با عمل پیوند عضو- بررسى مى کنیم. تصمیم مى گیریم توصیه هاى مجرى منطقى برنامه کودک را جدى بگیریم و شب، خواب آرامى داشته باشیم.  صبح توى رختخوابیم که زنگ مى زنند، من و شهاب با همدیگر وداع مى کنیم، مادر در را باز کرده، امیر کله صبحى آمده با دستى که با یک کهنه دور گردنش انداخته و دارد کونسه مى دهد که چطور مى شود امروز غروب، کمى خط ترمز را طولانى تر کرد...


دوستان! هر حرفی درباره "هپی" بودن و اینها دارید زودتر بزنید. الآن یک سفره ای پهن است، دو روز دیگر موضوع می افتد توی خط قرمز و اینها، حرفش را هم دیگر نمی شود زد. به هر حال ما الآن خیلی در دنیا مطرح هستیم و غرب را ناک اوت کرده ایم و سه هیچ به نفع ماست. فکرش را بکنید کی می توانست فارل ویلیامز را مجبور کند کار و زندگی اش را ول کند بنشیند پای توییتر درباره کشور ما مطلب بنویسد؟ اظهار نظر هم که بلد نیست، حالا بعدا توجیه می شود و خودش می آید توی بیست و سی نظرش را اصلاح می کند. اینش دیگر با دوستان که نشان داده اند کارشان را بلدند.

از آن طرف آقای کفاشیان فوتبال ما را در سطح جهان مورد توجه قرار داده و همه دنیا الآن فهمیده اند که بازیکن های ما در جام جهانی نمی توانند پیراهنشان را با تیم مقابل عوض کنند. چون کیفیتش پایین است. یک دست گرم کن هم بیشتر نداریم. یعنی سپ بلاتر که از وقتی فوتبال بوده او هم بوده و با توپ پارچه ای خاطره دارد، الان در یک پیچ تاریخی در زندگی اش قرار دارد و برای هضم این قضیه شبها لورازپام 10 می خورد. خب، کی می توانست اینطوری با هیچی فوتبال ما را جهانی کند؟

از آن طرف عکس دو دختر ایرانی هفته پیش رفته روی صفحه اوّل بخش خبری یاهو. همان دو دختری که داشتند از خودشان فیلم می گرفتند و با ماشین رفتند توی –احتمالا- دیوار. ما خودمان را قارچ هم می دادیم نمی توانستیم به صدر اخبار یاهو برسیم. این دو دختر خانم خیلی، هم از جانشان مایه گذاشتند و هم از ذهن و دانش و مالشان و هم خیلی چیزهای دیگر. واقعا غرور ملی آدم باد می کند و من شخصا از این که چشم جهان همینطوری به ماست معذبم.

از ژیل ژاکوب، دبیر سالیان سال جشنواره کن که گنده تر نداریم. ما همچین جذبه ای به خرج دادیم که ژیل ژاکوب مجبور شد در بهبوهه جشنواره یک وقتی خالی کند بنشیند برای ما توضیح بنویسد و درباره اقسام بوس و سن و سال خودش و اینها توضیح بدهد. الآن دیگر گرم شده ایم و اگر آدم درخواستی دارید اعلام کنید. برویم تو نخ استیون هاوکینگ؟ یادداشت اختصاصی از راجر واترز بگیریم بگوییم یک عذرخواهی درباره رواج گیتار بکند؟ خلاصه ما نشان داده ایم که بلدیم. توی دنیا هم بیشتر مطرح می شویم و لایک خورمان بالا می رود. نقاشی ِ نمودارش هم اتفاقا خیلی قشنگ می شود و می شود توی تلویزیون نشان داد.

اما چند توصیه:

به خانم حاتمی برادرانه بگویم که عیب ندارد دیپلمات ایرانی در برزیل برود استخر مختلط و اختلاف فرهنگی اش را به رخ بچه مردم بکشد ولی دیگر اینقدر هم هرکی هرکی نیست که بازیگر زن ما برود کن داور جهانی بشود لپ پیرمرد هشتاد و چهار ساله را ماچ کند که!

به آنهایی هم که می خواهند هپی باشند مشفقانه عرض می کنم، این همه راه برای خوشحالی، بروید کشاورزی کنید، بروید بدوید، کتابهای علمی بخوانید، می دانم چند هفته است تلویزیون دیگر عموپورنگ پخش نمی کند اما گفتگوی ویژه خبری که پخش می کند. استفاده کنید.

توصیه سوم این که... ببخشید یک آقایی الآن آمده دفتر مجله و ظاهرا با من و سردبیران دیگر کار فوری دارد، الآن بر می گردم بقیه عرضم را می گویم...

ببخشید... کمی صحبتمان با این عزیزی که آمده بود طول کشید... داشتم عرض می کردم، رگبار هفته گذشته میزان ذخایر آب را افزایش داده و همچنان احتمال بارش های بهاری هست. اتفاقا من در سفری که به شیراز رفته بودم مدیریت منابع آب در آنجا هم مورد توجه بود و به خوبی انجام می شد. طبیعت سرسبزی هم داشت. زیاده عرضی نیست.

 

ماشینمون هنوز همون قراضه

شیپیش تو جیبمون سه قاپ میندازه

فیلمه حالا سه سال بعدِ توقیف

چهارمین ساله پی ِ جوازه

 

جواب روشنی کسی نمی ده

هنوز چشممون پی کلیده

 

توی صفِ این سبدای کالا

از کول هر کی شده رفتیم بالا

به لطفِ زیرِ یه خم و بارانداز

ما به سبد رسیدیم، امّا حالا؛

 

سبدهامون سه سوته ته کشیده

هنوز چشممون پی کلیده

 

روزای اوّل و نبودنِ آرد

کشیده شد به «نه هزار میلیارد»

دو در شدیم هر زمان به سبکی

مدرن و امپرسیون و آوانگارد

 

قصر طرف تو کانادا خریده

هنوز چشممون پی کلیده

 

دپ زده کز کرده یه گوشه فرهاد

که برده شیرینشو گشت ارشاد

معتقده لباسهای شیرین

از نظرش بوده حسابی گشاد

 

ما و زنان ِ توی ون چپیده

هنوز چشممون پی کلیده

 

عزیزی از میان جمع خوبان

کشیده هفت تیر در اتوبان

مسلما بدیهیه که شاکی

شکایتی نداشته از ایشان

 

حالا شاید یه ذره هم ترسیده

هنوز چشممون پی کلیده

 

اینجوریه وضع محیط زیستم

با این همه من «عصبانی نیستم»

عجالتا همین بسه اگرچه

خیلی درازه محتوای لیستم

 

البته عمر ما که قد نمی ده...

هنوز چشممون پی کلیده...

 

(از بنده. منتشر شده در ویژه نامه عید ماهنامه خط خطی)

 

ماشینمون هنوز همون قراضه

شیپیش تو جیبمون سه قاپ میندازه

فیلمه حالا سه سال بعدِ توقیف

چهارمین ساله پی ِ جوازه

 

جواب روشنی کسی نمی ده

هنوز چشممون پی کلیده

 

توی صفِ این سبدای کالا

از کول هر کی شده رفتیم بالا

به لطفِ زیرِ یه خم و بارانداز

ما به سبد رسیدیم، امّا حالا؛

 

سبدهامون سه سوته ته کشیده

هنوز چشممون پی کلیده

 

روزای اوّل و نبودنِ آرد

کشیده شد به «نه هزار میلیارد»

دو در شدیم هر زمان به سبکی

مدرن و امپرسیون و آوانگارد

 

قصر طرف تو کانادا خریده

هنوز چشممون پی کلیده

 

دپ زده کز کرده یه گوشه فرهاد

که برده شیرینشو گشت ارشاد

معتقده لباسهای شیرین

از نظرش بوده حسابی گشاد

 

ما و زنان ِ توی ون چپیده

هنوز چشممون پی کلیده

 

عزیزی از میان جمع خوبان

کشیده هفت تیر در اتوبان

مسلما بدیهیه که شاکی

شکایتی نداشته از ایشان

 

حالا شاید یه ذره هم ترسیده

هنوز چشممون پی کلیده

 

اینجوریه وضع محیط زیستم

با این همه من «عصبانی نیستم»

عجالتا همین بسه اگرچه

خیلی درازه محتوای لیستم

 

البته عمر ما که قد نمی ده...

هنوز چشممون پی کلیده...

 

(از بنده. منتشر شده در ویژه نامه عید ماهنامه خط خطی)

یعنی می خواهید بگویید کاملا اتفاقی است؟ این که این روزها هر چه معشوق در آثار هنری پیش چشم من است، "ماری" از آب در می آید، قسمت من است یا "ماری" واقعا بین اهالی هنر اسم رمزیست؟

"بیگانه" آلبر کامو را چند وقت پیش می خواندم؛ اسم شخصیت اوّل داستان یادم نیست. امّا نام تنها معشوق عمرش، توی ذهنم نشسته. نمی دانم چون اسم ساده ایست در یاد می ماند یا چون "ماری"های عالم، پرشمارند یا اصلا سرّی در این اسم هست؟

زن "هانس شنیر" هم او را ترک کرده و راستش را بخواهید، شاید همین باعث شده که این مرد به خاک سیاه بنشیند. هانس شنیر، شخصیت اوّل کتاب "عقاید یک دلقک"، دیگر مثل قبل نمی تواند از عهده دلقک بودن بر بیاید. تحمل ناپذیری فراق زنش او را دائم الخمر کرده. و حدس بزنید نام زنش چیست؟ بله؛ "ماری".

حالا گیرم که نام اصلی "ماری" در فیلم "گذشته" فرهادی، "ماریان" است و به اختصار او را "ماری" صدا می زنند. این بار هم پای یک "ماری" در میان است. "ماری" فیلم فرهادی، تا بحال یک تنه، دل سه مرد را اسیر خودش کرده؛ ناز بنیاد کرده و زندگی ها بر باد داده. فیلم را می بینم و فکر می کنم علی مصفا یا همان احمد فیلم، چه مرد همه چیز تمامی است. برای من که قهرمان دنیای کلاسیکم "همفری بوگارت" بوده، احمد می تواند از مرد اوّل های دنیای امروزی باشد؛ مصمم، موقع سنج، مدیر، مسلط بر خود و محیطش، با مرام، یک جور "داش آکُل" کت و شلوار پوش دانشگاه رفته. و مطمئن نیستم کسی از بینندگان فیلم دلیل قانع کننده ای برای جدایی احمد از ماری پیدا کرده باشد؛ وقتی احمد این همه دل سپرده "ماری" است، زن جوان چه دلیلی توانسته پیدا کند که چنین مرد محکم و مقبولی را نخواهد؟

شاید این سرنوشت زوجیت با "ماری" هاست. مثل "لیلا" ها که قهرمانان اصلی عشق های نافرجامند. اصلا همین علی مصفا، یک بار توی "لیلا"ی داریوش مهرجویی، دلش را پیش "لیلا"نامی جا گذاشت و انگشت نمای خلق شد.

ردّ "ماری"های دیگر را شما در آثار هنری و ادبی بزنید، ببینید این فرضیه چه قدر می تواند درست از آب در بیاید. شاید هم فقط قرینگی یک سلسله اتفاق است. امّا آیا این هم اتفاقی است که بیگانه آلبرکامو، نوبل ادبیات می برد؟ و چند سال بعد "عقاید یک دلقک" هاینریش بل هم؟ و "ماری" گذشته فرهادی هم زیر سایه نخل کن می نشیند؟ اصلا آیا  دل دادگی، آیا سایه در سایه هم ماندن، آیا عشق، یک اتفاق است؟

 

 

بشنوید:

سلام، لیلا خانوم...

من و شما تا قرانِ آخر، سر کرایه تاکسی چانه می زنیم. حتی ممکن است کار به ناسزا و محکم کوبیدن در ماشین موقع پیاده شدن هم بکشد. برای صد تومان کم یا زیاد، راننده و مسافر، از اجداد هم یاد می کنیم و هفت پشت همدیگر را جلوی چشممان می آوریم. امّا وقتی روغن، شیر، گوشت یا هر چیز از این دست، ناغافل و بی بهانه گران می شود، متشخص و اتو کشیده، به دریانی محل می رویم، معقول و منطقی خریدمان را می کنیم، به آقای دریانی لبخند می زنیم و با همراهی یکدیگر چند بد و بیراه احیانا نثار کارخانه محصولات گران شده می کنیم و به آقای دریانی متذکر می شویم که: «از گلویشان پایین نمی رود». آقای دریانی هم یحتمل موافقتی ضمنی می کند و قضیه با توافق طرفین بر صحت این فرضیه که «زندگی ها سخت شده» پایان می یابد و ما می رویم که به «کارهای مهم تر»مان برسیم.

من و شما بلدیم بر سر این که توی اتوبان جلوی هم پیچیده ایم، یا این که «راه مال کیست؟»، به روی یکدیگر قفل فرمان بکشیم، امّا وقتی می فهمیم فلان کارخانه، یکی از قطعات را از ماشین فاکتور گرفته تا سودش بیشتر شود و در عوض، هوا آلوده تر، بلد نیستیم کنار هم بایستیم، چهار خط عریضه بنویسیم و حقی را احیا کنیم، هوایی را تازه کنیم و «کم فروش»ی را متنبه کنیم.

من و شما حاضر نشدیم ماشین بهمان کارخانه را حتی وقتی با 22 قطعه کمتر از تعداد استاندارد تولید می شد نخریم.

ما نتوانستیم پای آتش گرفتن پژو بایستیم، نخریم، به گوش شنوایی نامه ای بنویسیم و عریضه ای بدهیم. اما تا دلتان بخواهد بلدیم بگوییم: «این هم شد وضع؟ این خودرو است که ما داریم؟» این را حتی نمی گوییم؛ تنقّل می کنیم. همچون نُقلی در اتاق پذیرایی با صاحبخانه و دوست و آشنا مزمزه اش می کنیم، مهمانی که تمام می شود سوار پژوی خودمان می شویم و به خانه مان می رویم.

من و شما می دانیم که ظرفیت محدود خیابان یعنی چه. می دانیم که اتوموبیل های تهران را ردیف و تنگ هم که بچینی از دو طرف شهر بیرون می زند، امّا نمی گوییم: «ماشین نخریم»، می گوییم: «ماشین تولید نکنند». می خریم حتی اگر فقط سه روز اجازه استفاده داشته باشیم، حتی اگر فقط در بعضی خیابان ها مجوز راندن داشته باشیم، حتی اگر روی قیمت بنزین برود، حتی اگر با همه این ها، خود ماشینی که چند برابر قیمت جهانی می خریم، گران تر از قبل بشود.

من وشما، خودمان، ماشین می خریم، بنزین می سوزانیم، بد رانندگی می کنیم، دور دور می کنیم،  دود تولید می کنیم، با هزار ترفند طرح ترافیک را دور می زنیم، افسر ناظر طرح زوج و فرد را می پیچانیم و در دلمان به گلی که کاشته ایم مباهات می کنیم و توقع داریم، روزی، جایی، کسی بیاید و بگوید: «این هم سند آسمان پاک آبی بی دود، شش دانگ مال شما».

آن‌قدر توی فکری، انگار الان است که توی دریای افکار غرق بشوی. دروغ چرا؛ از نگاهت پیداست غمگین هم هستی. این را همان وقتی که چای را آوردم و روی میز گذاشتم، از نگاهت خواندم. کار سختی نبود. حتی خنده یک‌وری و «مرسی» گفتنت هم گولم نزد. من رفیقم را می‌شناسم. لبخند رفیق من دو وری است. به پهنای صورت، پررنگ است. یک‌وری و کم‌رنگ لبخند نمی‌زند. پیداست یک ور صورتت توی فکر غرق شده. می‌پرسم: «خربزه می‌خوری قاچ کنم؟» خودم می‌دانم که می‌گویی «نه» و می‌گویی «نه»! من خودم می‌دانم سال‌هاست به خاطر آلرژی لب به خربزه نمی‌زنی. حالا می‌گردم یک بهانه دیگر پیدا کنم تا ورِ غرق‌شده صورتت را از دریا بیرون بکشم. می‌گویم: «بیا یک روز غروب برویم بیلیارد بازی کنیم. خیلی وقت است نرفته‌ایم.» می‌گویی: «آره خیلی وقت است.» و یک‌وری می‌خندی. و من به پهنای صورتم لبخند می‌زنم. فرق من و تو این است که من دغل‌ترم. زورکی هم که شده هر دو ورِ لبم را تا بناگوش بالا می‌کشم. خیلی تمرین کرده‌ام تا شده‌ام این که می‌بینی. می‌پرسی: «به چای، بهار نارنج هم زده‌ای؟» می‌دانم برای شکستن سکوت است که می‌پرسی. اما تو نیامده‌ای پیش من که چای بهار نارنج بخوری. آمده‌ای این‌جا مجالی پیدا کنی که توی دریای افکارت شنا کنی و در ساحلش آفتاب بگیری. من هم بهانه را دستت می‌دهم. حرف می‌زنم تا سکوت روی سینه‌ات سنگینی نکند. آفتابت را بگیری و نفس تازه کنی. حرف می‌زنم. از این‌که آخرین بار بهار نارنج را از کجا خریده‌ام و از این‌که از همان عطاری زنجبیل هم خریده‌ام. بعد مفصلا - بی‌این‌که منتظر باشم تو بشنوی - از خواص زنجبیل می‌گویم؛ از این‌که ترکیبش با چای و نبات، چه معجون درمانگری می‌شود. از سرماخوردگی تا درد معده، درمانِ درد است و...

می‌دانی؟... شک کرده‌ام که باید به رویت بیاورم یا نه. فکر می‌کنم شاید بعضی وقت‌ها نباید به کسی گفت که توی فکر غرق شده... که نگاهش غم دارد، که لبخندش یک‌وری است.

شاید بعضی وقت‌ها نباید فرتوتی نگاه کسی را، غصه گوشه لبش را به رویش آورد.

حالا از زنجبیل و بهار نارنج هرچه در چنته داشته‌ام تمام شده. نمی‌خواهم بین من و تو سکوت باشد. این‌طور سکوت بین من و تو چیز معمولی نیست. می‌گویم: «چای را بزن... از لب نیفتد.» و بعد برای آن‌که مطمئن باشم با آرامش توی بحر فکرت شنا می‌کنی و - هرچند غمگنانه - در ساحل فکرت آفتاب می‌گیری، دستی به شانه‌ات می‌زنم و می‌گویم: «من می‌روم خربزه قاچ کنم...»

او عینک آفتابی اش را دوست دارد. انگار یک جوری به جانش بسته است. نه به خاطر قیمتش. البته چون چشمهایش را هم دوست دارد، یک عینک آفتابی اصل خریده که حسابی برایش آب خورده. دلش نمی آید چشمهایش را ارزان از دست بدهد. شنیده که این عینکهای آفتابی ارزان، بی صدا چه پدری از چشم در می آورند.

عینک آفتابی او محرم اشکهای بی صداست. او می گوید: یک عینک آفتابی خوب، عینکی است که آنقدر تیره باشد که چشمهایت را لو ندهد. برق اشکهایت را هم. یک عینک آفتابی خوب، آنقدر پهن و بزرگ است که تا اشک بخواهد از سیطره اش بیرون بیاید، خشکیده باشد.

اشک که زمان ندارد، بغض که مکان نمی شناسد، به دل که نمی شود گفت نلرزد تا از پس ساعتها ترافیک آهن و آدم، برسی به عزلتِ خانه.

او می گوید: باید به وقتش عینک آفتابی را چون پرده پوشی بیاویزی پیش چشمانت و بگذاری چشمها دلت را آب و جارو کنند.

او می گوید: عینک آفتابی خوب، محرم دل آدم است، سِرپوشِ بزنگاه های دیدگان آدم است.

او عینک آفتابی اش را دوست دارد و نگران روزهای ابری است. روزهایی که بهانه ای برای عینک آفتابی زدن ندارد امّا تا دلت بخواهد بهانه دارد برای اشک...

سازم ناکوک شده. هر سه جفت سیم تار، کوکشان در رفته. دیگر «منتظرت بودم» را که می‌زنم، صداهایش پرت و پلاست. آخ که چقدر دلم هوایش را کرده... «شب به گلستان، تنها، منتظرت بودم، منتظرت بودم...» چقدر تمرین کردم تا همین یک جمله تصنیف را شبیه خودش در بیاورم. آن صدایی که من را هوایی این تصنیف کرد، از دور می‌آمد... با ویولن. توی دل شب می‌چرخید و پر می‌زد و از دورها می‌آمد و مردی با صدای جاافتاده می‌خواند: «منتظرت بودم... منتظرت بودم...» و هی از آغاز، ساز و آواز دوره می‌کردند... رفتم تار را دست گرفتم و هی دنبال نت‌ها گشتم. آن‌قدر گشتم و زدم که سیم‌ها روی انگشت‌هام جا انداخت. منتظرت بودم...

حالا سازم مثل دلم ناکوک شده. سیم «دو» را که درست کوک کنم، باقی را هم با آن جور می‌کنم. اما نوای نُت «دو» توی ذهنم آرام نمی‌گیرد... می‌آید و می‌چرخد و می‌رود.

تو یادم دادی که بوق آزاد تلفن صدای «دو» می‌دهد. ولی من دست و دلم به تلفن نمی‌رود؛ تلفنی که فقط با آن تار کوک کنند، به چه درد می‌خورد... تلفن باید دست‌کم به اندازه چند شماره، نت‌های مختلف بزند، بعد صدای آشنا تویش بپیچد و موسیقی‌اش را کامل کند. حالا من بدون صدای «دو» چه‌کار کنم؟ چطوری «منتظرت بودم» را بزنم؟...

آهسته، آهسته می‌آ‌یم سراغ تلفن، با احتیاط گوشی را برمی‌دارم... بوق ممتد را که می‌شنوم، زخمه می‌زنم به سیم «دو» و پیچ سیم «دو» را می‌پیچانم... «دو» ... «دو» ... «دو» ... هی به «دو» مضراب می‌زنم و کوک را دقیق‌تر می‌کنم ... «دو» ... «دو» ... «دو» ... تو ... تو ... تو ... تو ...

(منتشر شده در بخش "نوستالژی" هفته نامه "نگاه"- شماره هشتم- موضوع پرونده: کیوسک های قدیمی تلفن)


 

مثل خیلی چیزهای دیگرمان، به جای اصلِ این جنس هم، "شما"یی از جنس را داشتیم؛ اتاقکهای زرد فرسوده ای که در بی آب و رنگی شهر، حجله مزیّنی بودن برای خودشان، تنها "شما"یی و شمایلی از چیزی بوند که به آنها کیوسک تلفن می گفتند که در فارسی شده بود "باجه تلفن".

در روزگاری که تلفن، ساز و برگی به حساب می آمد، این اندک جعبه های زرد افراشته، هر کدام برجی بود که می شد توی آدرس ها نشان به آن نشانی داد. امّا انگار این کیوسکها از ازل ناقص الخلقه بودند؛ یا گوشی نداشتند، یا شیشه هایشان شکسته بود، یا درشان چفت و بسط درستی نداشت و بلکه باز و بسته نمی شد و یا اساسا تلفن عیب و علّتی داشت و خرابی رایج هم خوردنِ سکّه بود؛ آن زمان که دو قران و پنج زار هم به حساب می آمد و به زخمی می خورد، چه بسا تلفنِ سکّه خوار، بین اهل محل، پیشانی سفید می شد!

کامل و بی نقص این بقایای زردرنگ را، که از هدایای مدرنیته بود، ما در فیلمها می دیدیم؛ آنجا که آرتیست فیلم، دوان و پریشان یا پرسشگر و منتظر به اتاقک تر و تمیز و شیشه دار و گوشی دار و حتی چراغ دار می رفت، با اشاره دست در را چفت می کرد و با اوّلین سکه ای که به حلقوم دستگاه می انداخت، شماره ای می گرفت و زبان دستگاه باز می شد.

توی فیلمها حتی گاهی می شد دید که کتاب قطور زردرنگی هست که شماره تلفن هر بنی بشری را توی آن نوشته اند که بعدها فهمیدیم خیلی از ممالک از این "یلو بوک" ها دارند که البته ما هنوز هم جزو آن خیلی ها نیستیم. نه این که جمع کردن و چاپ کردن شماره تلفن مردم یک مملکت در این دوره سانتریفوژ و ماهواره هوا کردن، شق القمری باشد. نه. این کار حتّی در روزگار شماره گیرهای گردِ سوراخ دار تلفن هم تخمِ دو زرده ای نبود. امّا مساله ما، اتفاقا، با همین کارهای ساده است. مساله ما داشتن یا نداشتن کیوسک تلفن نیست، گره ما در اینجاست که بلد نیستیم چطوری سر نوبت برویم توی کیوسک؛ همیشه کسی بود که بی ملاحظه، شماره پشت شماره بگیرد و همیشه منتظرانی حضور داشتند که با سکّه به شیشه باجه –یا اگر نداشت به بدنه فلزی اتاقک- بکوبند و طعنه بزنند که: "باقی را در نامه بنویس" و همیشه توی صف، کسی بود که اعتقاد داشت تلفنش ضروری تر از مابقی است.

مشکل ما ناتوانی در جمع آوری و چاپ شماره های تلفن و چلفتی گری در مجلد کردن "یلو بوک" نیست. مساله این است که اگر چنین چیزی طلب کنیم معلوم نیست کی باید گردن بگیرد و در عوض پیشاپیش معلوم است که قضیه امنیتی می شود و خود ما می نشینیم و تخمه می شکنیم و داستان می سازیم که طرح این "یلو بوک"ها، زیر سر کی بوده و نقشه و منظور طرف دقیقا چیست...

آن باجه های زردی که قرار بود حریمی باشد برای صحبت های خصوصی تر، حائلی باشد بین صدای بوق و فریاد و همهمه با صدای آدمیزادی که دو کلام حرف با او داری و هر چه نبود، یک سازه خوش رنگ خیال انگیز بود، معلوم نیست چرا در یک حرکت انقلابی چنان از سطح شهر روفته شد که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان.

دست کم من باب یادآوری و میراث فرهنگی سازی(!) هم چیزی از آن یادگارهای سنتی مدرنیته باقی نگذاشتند. امّا مشکل هر چه باشد، مطمئنا با برداشتن سقف بالای سر تلفنها حل نمی شود. چون مشکل از اتاقک زرد خوش رنگ نیست؛ مشکل مائیم؛ یادگاری ها و امضاها و شماره تلفن هایی را که در و دیوار کیوسکها را زخمی می کرد، با تاریخ روز، روی در و دیوار کهن ترین بناهای میراث فرهنگی مان می توانید یافت کنید. اگر دیروز کسی بود که بی مورد با سکّه به شیشه باجه تلفن بزند، امروز راه دوری گز نکرده؛ حالا دارد سر چهار راه برای دو وجب راه بازکردن، بوق ممتد می زند. آن کسی که تلفن پشت تلفن می زد و آن دیگری که به بهانه "کار ضروری" خودش را اوّل صف جا می کرد، امروز پشت عابر بانک و ای. تی. ام. نقش کهن خودشان را مصرّانه به اجرا در می آورند.

خلاصه که مشکل ما در این سرزمین نخبه پرور، همچنان کارهای ساده است. کارهایی به سادگی رفتار با یک مکعب زرد خوشرنگ... و ما هنوز، کاملِ خیلی چیزها را در فیلم ها می بینیم...

منتشر شده در هفته نامه چلچراغ- شماره 30 اردیبهشت 91

 

من به موزیک هایی که با اسم آدمها شروع می شوند بد بینم. اثر مویسقایی که جای این شلنگ تخته اندازی ها نیست. مثل این است که پرویز پرستویی، وسط "آژانس شیشه ای" بگوید: "من پرویز پرستویی هستم که دارم حاج کاظم را بازی می کنم"! یا در بحبوحه محاصره و کشاکش حاجی و عباس و سلحشور، حاتمی کیا خودش را بیندازد وسط و در جفت چشم من و شما زل بزند که: "این ابراهیم حاتمی کیا که می گویند، من هستم، کارگردان هستم". البته که چنین خرق عادتی اسم حاتمی کیا را بیش از پیش سر زبانها خواهد انداخت، امّا به همان میزان از عزّ و آبرویش خواهد کاست.

حاتمی کیا، از عرق ریزانِ سالیان پیاپی، از پسِ دودِ چراغ و فرسایش تن و اقامت در وادی اندیشه است که شهرت نامش را، آبروی این برند سینمایی را، فراهم آورده است. شهرت، هزار و یک راه دارد. حاتمی کیا راه دور و صعب، امّا آبرومندانه و عزتمند و با اصالتش را انتخاب کرد. پرویز پرستویی هم، سیروس قایقران و آیدین آغداشلو و قیصر امین پور هم. پرویز مشکاتیان و محمدرضا شجریان هم. خیلی های دیگر هم.

حالا تازگی ها چه اضطراری خواننده و آهنگساز و تنظیم کننده را واداشته که به بهانه زیرزمینی بودن آهنگ، با صداهایی معوج و معیوب، اسم خود را ابتدای آهنگها دکلمه کنند؟ از من بپرسید می گویم شیفتگی به شهرت؛ آن هم فوری و فوتی. این از خواصّ نسلی است که مطمئن نیست دو روز دیگر یا تا همین فردا، کارش را پی می گیرد یا نه. پس با همین یک اثری که فراهم آورده، اسمش را هم فریاد می کند و منتظر تیتراژ و جلد آلبوم صوتی و پرسش دل مردم نمی ماند...

***

ما از نسل "کوله پشتی" هستیم. چندان به سنّ و سال ربطی ندارد. از پیرمرد نقرس گرفته و گوژپشت تا خردسال مهدکودکی در این قماش هست. این طایفه، ضرورِ بار و بندیلش را در بقچه ای می چیند و آن را همواره با خود می کشد و برای حمل چه وسیله ای سهل تر از کوله پشتی.

این قبیله، اهل ماندن نیست. ما اهل ماندن نیستیم. ما راحت طلبیم. ما دیگر سامسونیت دست نمی گیریم؛ بی ثباتی و ویلانی ما بیش تر از آن است که به بازو و ساعد و مچمان زحمت بدهیم و ضایعات استخوانی را به تن بخریم. زندگی مان را انداخته ایم کولمان؛ بی درد و دیلاق. چون می دانیم اهل ماندن نیستیم؛ نه با کسی، نه در جایی، نه برای چیزی.

***

نسل کوله پشتی، به اصالت اعتقاد چندانی ندارد. نسلِ جنسِ چینی است. ارزان می خرد و به قدر قیمت استفاده می کند؛ محضِ همین چند روز. از بی جانی و بی بتّگی جنس هم با خبر است امّا چه باک؛ ارزان است، زهوارش که در رفت به ثمن بخس باز می خرد... کسی از فردا چه خبر دارد؟ چو فردا رسد فکر فردا کنیم... نسل کوله پشتی، نسل خریدهای موقّتی، نسلِ هر چیزِ موقّتی است...

***

هیچ دقّت کرده اید چقدر کم شده اند کسانی که کارِ سالم تحویلتان بدهند؟ ماشین دست مکانیک می دهید، نه می گوید چه دردش است، نه می گوید چه کرده؛ یک توده معیوب به اسم ماشین تحویلتان می دهد. شده که برای یک آنفولانزای شدید سه بار پیش سه پزشک رفته ام و هر بار نسخه ای متفاوت گرفته ام. الآن ساندویچ هم که سفارش بدهید به آدرستان دلیوری کنند یا فراموششان می شود، یا یخ کرده می آورند، یا نوشابه ای، سُسی، چیزی از سفارش شما جامانده... چون دیگر کسی بنای ماندن ندارد. امروز ساندویچی می زند، فردا می رود بساز و بفروش می شود، سه روز دیگر مغازه شیرآلات صنعتی باز می کند. یا خودش می رود یا مشتری اش. دیگر خوش حسابی و مردم داری و رسم نیکو هم برای کسی که چند روزه نوبت اوست معنا نمی دهد. "اصالت" کلمه ای تهی از ارزش می شود. ما، "نسل کوله پشتی"، آن را کم ارزش می کنیم. و وقتی اصالت نباشد، انسان چیزی برای دفاع کردن، چیزی برای از دست دادن ندارد...

***

ادب هم دیگر رعایتش محلّی از اعراب ندارد. حالا که محتمل است توی این محلّه ی برو-بیا، تا دو روز دیگر نه تو مانی و نه من، چه لزومی دارد به شما عرض ادب کنم، سلام بدهم یا کلاه از سر بردارم؟ اگر ما همه، مشتری گذریِ همدیگریم، اگر فقط هم اتوبوسی چند دقیقه ای هم هستیم، اگر همسایه چند صباح و رفیق مناسبتی همدیگریم، چه لزومی دارد که من شانِ شما را بجا بیاورم و خستگی حال و احوال کردن و تعارفات مرسوم را به خود بخرم؟ سرم را پیش می اندازم، کوله ام را دوشم می گیرم، تنه می زنم و راه باز می کنم و می روم...

***

جامعه ای با نسلِ کوله پشتی، یک خطر بالفعل است. می دانم چه می گویم؛ "بالفعل" و "بالقوه" را خلط نکرده ام. در چنان جامعه ای، جای چیزی به نام "مرام" به شدّت خالی است. "مرام" به گمانم یعنی مسلک فردی هر کس. یعنی این که بشود از کسی توقّعات مشخصی داشت. یعنی کسی به چیزهایی، به شیوه ای از اخلاق، به مَنِشی، به خط کشی ها و قواعدی، به هر شکلی که هستند و از هر نوعی که هستند پایبند باشد.

کوله پشتی از سامسونیت و کلاسور و چمدان راحت تر است. ولی شاید همیشه راحت ترین ها، بهترین ها نباشند...

پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ | لینک به این مطلب | نظرات ()

"تاج الدین از گناوه"، سمت راست است، "محمّد از تایباد"؛ کمی بالاتر. سیامک؛ نمی دانم از کجا امّا استقلالی دو آتشه است؛ نوشته: "آبیته"!

امیرحسین خرسند مشهدی، بین آنها که تاریخ زده اند، از همه قدیمی تر است؛ بهار 1371... بیست سال پیش یعنی. من و این "امیرحسین"ی که اسمش را بیست سال پیش به دیواره برجک نگهبانی حک کرده، هم خدمت نبوده ایم... امّا هم قسمتیم. هر دو، بهار، بالای این برجک پُست داده ایم... شاید او هم مثل من، سال را این بالا تحویل کرده باشد...

تا چشم کار می کند، دشت است و دشت است و دشت... ولی همین اسمهای حک شده بر دیوار، کم کم با تو رفاقت می کنند، کم کم جای هر کدامشان را، دستخط هر کدامشان را به جا می آوری... اینجا از دهل و سُرنای لحظه تحویل سال خبری نیست، باید با ساعت مچی، حساب لحظه تحویل را نگه داری... اما اینجا هم بهار می شود...

اینجا، فقط شهر من نیست که بهار می شود... بهار را می شود یکجا توی چشمِ تایبادی ها، گناوه ای ها، تفرشی ها، گچسارانی ها و آملی ها دید... حالا اینجا به وقت ساعت مچی من، بهار شده است... به احترامِ بهار؛ خبر دار!

چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ | لینک به این مطلب | نظرات ()

گاهی وقتها "سوم" شدن، فخر و مباهاتش از "اوّل" شدن بیشتر است. "سوم"هایی هستند که مدال برنزشان از طلا سر است. چه بسا، هیچوقت مدالی به گردن نیندازند و روی سکّو نروند؛ آنها بزرگتر از آنند که روی سکّو جایی درخورشان پیدا بشود.

***

چه پایتان به ماجرایی عاشقانه باز شده باشد، چه درگیر یک لج و لجبازی شخصی باشید، یا حتّی اگر با رئیس یا زیردست مراوده دارید، نوعی از رابطه را تجربه می کنید و رابطه ها در ساده ترین شکل خودشان، دو سو دارند. دو نفر یا گروه که به هر دلیلی گذرشان به هم افتاده. حتّی زمانی که شما با یک پدیده مواجه هستید، یک سوی ماجرا ایستاده اید و آن پدیده سویی دیگر؛ یا گیر و گرفتی در کارتان هست که باید حلّ و فصلش کنید، یا هدفی دارید که برای آنکه تیرتان به آن بنشیند، باید حساب و کتاب و دو-دوتایتان را مدام نو کنید و فکر و ذکرتان را مشغولش نگه دارید... به هر حال شما یک ورِ ماجرائید و آن ورِ دیگر، کسی، چیزی یا موجودی هست که شما به هر شکل نسبتی با آن دارید؛ نفر اوّل، نفر دوم.

***

"بندباز" از کلاسیک های سینمای هالیوود است. ماجرای یک سیرک بزرگ و بندبازی که گل سرسبد سیرک است؛ روی طنابی با فاصله ای حیرت آور از زمین، مثل آب خوردن راه می رود و پشتک می زند و از ریسمانهای آویخته، تاب می خورد و از ریسمانی به ریسمان دیگر می جهد. این بندباز که "مایکی" باشد، دل به دختر بندباز سیرک بسته، آن هم دخترِ زیبایِ بدقلقِ خودشیفته.

"مایکی"، یک رفیق قدیمی دارد که اتفاقا چندان هم اهل نمایشِ رفاقت نیست؛ نه او و نه "مایکی". ولی اینقدر حرف هم را و بلکه نگاه هم را می خوانند، که همان چند کلمه که وقت گذشتن از کنار هم توی راهروی سیرک با هم ردّ و بدل می کنند، به اندازه یک نشستِ مشترکِ مفصّل، معنی و پیام و حکایت دارد برای هر دو.

حالا بندبازِ جوانِ خوش استعدادی به سیرک آمده که "مایکی" باید تعلیمش بدهد تا او با یک معلّق اضافه تر از بندی به بند دیگر، رکوردی بزند با سه معلّق و جان تازه ای به سیرک بدهد.

گره از جایی در کارِ "مایکی" می افتد که جوان تازه وارد هم به دختر بندباز دل می بندد؛ همان دخترِ زیبایِ بدقلقِ خودشیفته. رئیس سیرک، معتقد است "مایکی" کم کم دارد از اوج فاصله می گیرد؛ حواسش به کارش نیست و بنیه اش تحلیل رفته و قدر ستاره ها نمی درخشد. کمی پیش از شب سرنوشت سازِ اجرای "سه معلّق" -که همه چشم انتظارش مانده اند- رئیس سیرک به این نتیجه می رسد که "مایکی"، آرزوهای بزرگ او را روی بند بر باد خواهد داد. دستور رئیس سیرک این است که رفیقِ "مایکی" در نقش پارتنرِ جوان تازه وارد، اسباب درخشش او روی بند باشد. تمرینها درست جلو می رود و سه معلّق با همین ترکیب، کاملا شدنی است. امّا با این ترکیب، رسیدنِ "مایکی" به عشقش تا همیشه نشدنی است. برگشتنش به جایگاهِ قبلی هم به "امّا" و "اگر" می خورد. در شرایطی که همه چیز به بن بست رسیده و روزگار می رود که در باقی عمر "مایکی"، سخت و فسرده و تار باشد، رفیقِ "مایکی" همه چیز را عوض می کند. روز اجرای نهایی، با لباس بندبازی اش، پای صحنه می ایستد و هر بلایی که ممکن است رئیس جاه طلب سیرک بر سرش بیاورد به جان می خرد و صبر می کند تا "مایکی"، تمام آینده زندگی اش را روی بند عوض کند و نشان بدهد که هنوز می درخشد...

خب، نقش اوّلِ مرد در فیلم، "مایکی" است، نقش اوّل زن هم معشوقه اوست. من حتّی اسم رفیقِ "مایکی" را هم یادم نیست. کلّ زمان حضورش در فیلم هم قابل ملاحظه نیست. امّا "مایکی"، تمام عمر، لحظات خوش زندگی اش را، بزرگترین پیروزی های حیاتش را و رسیدن به عشقش را مدیون چند دقیقه همکاری این نفر سوم خواهد ماند؛ چند دقیقه ای که فقط انسانهای بزرگ از پسش بر می آیند.

***

شاید همیشه هم نفر سوم، زندگی شما را از این رو به آن رو نکند. گاهی نفر سوم، فقط چند دقیقه آرامش رایگان به شما هدیه می کند، گاهی یک روزِ شما را به یک خاطره شیرین همیشگی بدل می کند که تا ابد مزمزه اش کنید و به یادش لبخند آرامی بزنید.

نفر سوم، انسان فهمیده صاحب ذوقی است. موقعیت شناس است و از این که به دیگران شادی هدیه کند، آرام می گیرد و گاهی شاید بداند که هیچ نامی از او باقی نخواند ماند.

آن راننده تاکسی که می فهمد که مجبور شده ای در مکالمه موبایلی ات به یک بحث کاملا خصوصی گریزناپذیر تن بدهی و دست می برد و صدای ضبط ماشینش را به قدری میزان می کند که صدای تو توی آهنگ گم شود و در عین حال، حرفهای طرفت را به آسانی از توی گوشی بشنوی، دقایقی بعد توی انبوه ماشینها گم خواهد شد، امّا او دقایق ویژه ای را به تو بخشیده که جبرانش به این راحتی ها نیست.

مردِ با فهم و کمالات مهربانی مثل پیانیست سیاهپوست فیلم "کازابلانکا" است که می داند وقتی عشق قدیمی همفری بوگارت وارد کافه می شود، باید چه آهنگی بنوازد تا نگاه ها کلمه و جمله و کتاب و شعر شوند، بی نیاز از تکلّم...

***

گاهی بزرگترین اتفاق زندگی شما را نفر سوم است که رقم می زند. نفرهای سوم، ما را مدیون خود می کنند در حالی که خیلی وقتها حتّی از حضورشان بی خبر می مانیم. حالا، من و شما، نفر سومِ چند رابطه بوده ایم؟ چقدر حضور آرام بی صدای پر رنگمان را به دیگران پیشکش کرده ایم؟ چقدر نفرهای سوم زندگی مان را جدّی گرفته ایم و سپاسی در شانشان به جا آورده ایم؟ واقعا چقدر؟

"مهمترین آدمهای زندگی شما، لزوما چهره های مشهوری نیستند"- جمله ای از... نمی دانم کی!

واقعا گوینده را خاطرم نیست. شاید خودش هم از این اتفاق راضی تر باشد. من که فراموشی ام را تعبیر می کنم به صحّت گفته گوینده. می گذارم به پای کم ارزشی –یا بلکه بی ارزشی- شهرت. می نویسم به پای تاییدی بر متنِ همین جمله؛ که یعنی دو کلمه حرف حساب، یک جمله کارآمدِ پر مایه، یک کلامِ گیرایِ کار راه انداز، لزوما از دهان مشاهیر در نمی آید. شهرت و حتّی محبوبیّت، مهر تایید بر شخصیت و اندیشه های کسی نیست. این روزها شاید بیش از هر روزگار دیگری محتاج تدقیق در این معناییم... در روزگار پر جذبه رسانه ها...

***

می خواهم یک فیلم برایتان تعریف کنم. آنقدری که ذهنم یاری کند سعی می کنم قریب به اصل باشد. در مراسم اختتامیّه جشنواره فیلم های دانشجویی-گمانم سال 86- قرار بود از رضا کیانیان تجلیل شود. این فیلمِ چند دقیقه ای را ابتدای مراسم تجلیل پخش کردند.

قصه اینطور بود که فیلمساز جوان، زنگ زد به آقای کیانیان و برایش توضیح داد که می خواهند برای بزرگداشتش فیلمی از او بسازند. صدای کیانیان از آن سوی خط آمد که: "اشتباه گرفته اید! من "جمعه" هستم. شماره ای که گرفته اید مال من است، نه آقای کیانیان". خلاصه از فیلمساز اصرار و ازآقای کیانیان انکار و نهایتا به فیلمساز گفت که فلان روز و فلان ساعت زنگ بزند تا با هم صحبت کنند. جوان سر موعد باز تماس گرفت. این بار صدای آقای کیانیان گفت: من "سلحشور" هستم. کیانیان نیستم. جوان دیگر رسما به روی کیانیان آورد که: شما یا سرِ شوخی را باز کرده اید یا ما را سر می دوانی... باز هم صدا گفت که فلان روز و فلان ساعت دوباره تماس بگیر تا بیشتر صحبت کنیم. القصه، این تماس ها به تعداد نقشهای ماندگار رضاخان کیانیان ادامه پیدا کرد و هر بار او خودش را به اسم یکی از نقشهایش معرفی کرد. در آخرین تماس، وعده ملاقات حضوری داد و سر وعده آمد. این بار کیانیان بودنش را انکار نکرد. امّا جملاتی گفت که دلیل تکذیب های قبلی را روشن می کرد.

او چیزهایی گفت به این مضمون که "شما نمی خواهید از "رضا کیانیان" تجلیل کنید. شما رضا کیانیان را چنانکه هست نمی شناسید. چیزی که میل شما را برانگیخته، نقشهای رضا است؛ "جمعه"ای که در "روبان قرمز" بود، "سلحشور"ی که در "آژآنس شیشه ای" بود، "دکتر سپید بختِ" "خانه ای روی آب" و... مردم اینها را دوست دارند، کی "رضا کیانیان" واقعی را روی پرده سینما دیده؟"

او راست می گفت. شهرتی که از پرده سینما، از صفحه تلویزیون، از صحنه تئاتر، از سِنِ کنسرت و  از هر نوع منبر و تریبونی بدست می آید، چنین چیزی است؛ یک معرّفی دور و بعید و نمایشی...

راستی! اسم آن فیلمساز جوان را هم با این ایده درس آموزِ ماندگارش، یاد ندارم...

***

روز دیگری و جای دیگری، دعوت بودم به دیدن مستندی درباره رضا کیانیان. قرار بود مستند، خودِ خودِ آقای کیانیان را تصویر کند؛ نه فقط نقش هایش را و بازیگر بودنش را. نام فیلم را یادم نیست. ولی این را که خاطرم مانده به رسم احترام می گویم که کارگردانش "طه شجاع نوری" بود که دستش درد نکند.

یکی از جالب ترین تصاویری که از آن قریب به یک ساعت، از پسِ سالها توی ذهنم نشسته، تصویر مرد نقّاشی است که دوست نزدیک آقا رضا است. بلکه نزدیک ترین دوستش. اگر نامش را می دانستم اسم می بردم... توی فیلم گفتند و در خاطرم نماند. نه به این خاطر که او مرد بزرگی نیست... بلکه به این دلیل که از مهمترین های زندگی من نیست؛ امّا آنقدر در زندگی آقای بازیگر، پر رنگ و استوار است که آن پرتره ی یک ساعته، خالی از او ممکن نشده بود؛ یک مرد نقّاش که برای رضا کیانیان، یک "دوست" خوب بود؛ نه یک طرفدار خوب.

از چند جمله ای که آقای بازیگر درباره اش می گفت، می شد فهمید که او از معدود کسانی است که رضا کیانیان را فارق از نقش هایش، جدا از شهرتش و سوای محبوبیت سینمایی اش، آنطور که واقعا هست می شناسد؛ با همه زیر و بم ها و افت و خیزهایی که دارد... طبعا کیانیان هم برای او بیش از یک دوست نیست و البته که این به خودی خود تمام آن چیزی است که باید باشد...

***

همین تازگی دو عزیز همکار من، کتاب منتشر کرده اند. یکی مجموعه شعر و دیگری یک گردآوری و ترجمه ستودنی. خبر و لینک های مربوط به هر کدام را جداگانه توی یکی از شبکه های اجتماعی پر آمد و شد دیدم و ذوق کردم. خواستم ذوقم را توی الفاظ معمول این اتفاقها بریزم و کامنتی بگذارم و ابراز خرسندی کنم. خواستم بنویسم: "من به تو افتخار می کنم"... امّا ننوشتم. دست و دلم نرفت که همچین جمله ای بنویسم. گفتم: این فلانی، همان رفیق چند ساله عزیز خاطر است. فرقی نکرده. اگر مایه افتخار است، همیشگی است، چه کتابی بنویسد و چاپ کند، چه کتابی بنویسد و به چاپ نرسد، چه هیچگاه قصد انتشار کتابی نکند. "من به تو افتخار می کنم"، زمانی که برای تبریک انتشار یک کتاب، یا بازی توی یک فیلم، یا کارگردانی یک تئاتر یا هر جور غلتیدن به عرصه شهرگی باشد، خود شیرینیِ تلخِ تاسّف باری است.

اگر رفیقی، مایه مباهات من باشد، به دلیل رونق نامش یا نقل محافل شدنش نیست. او شهره شهر بشود یا نه، به خاطر خودش، به خاطر همه آن چیزی که لایق دوستی و دوست داشتن دانسته امش، اسباب فخر و رفیق دوست داشتنی من است. من اگر مختصات این رفیق را بشناسم، می دانم که به قدر کفایت، قوّت قلم و حرف گفتنی و ذوق نوشتن دارد. اگر تا بحال ننوشته، یا اگر بعد از این کتابی منتتشر نکند، برای یک دوستِ شناسنده واقف، چه فرقی می کند؟

حالا اگر این رفیق صاحب ذوق، قصد انتشار کتاب کرد و زمان و قوّت و حوصله صرف کرد برای تحقّق قصدش، زمانی که سعی اش به بار نشست، جای تبریک و شادباش دارد. گیرم ذوق نوشتنی هم در کار نباشد؛ به تعداد انسانها تنوّع نوع آدمیزاد داریم. گیرم قصدی کرد بر هر کار دیگری –حتی سفری- و از خودش برای رسیدن خرج کرد؛ آن وقت به شادی اش شاد می شویم و تبریک و میمنت می گوییم. وگرنه که نام آوری، بهانه استواری برای "افتخار کردن" به یک دوست نیست و هر انسان ارزشمند و لایقی هم لزوما نویسنده یا بازیگر از آب در نمی آید. هر کس هم که مشهور و محبوب شد، لزوما درست نمی گوید. باور کنید!

"آیا چلچراغ از هفته آینده می ترکاند؟"؛ چلچراغ به "هفته بعد" نرسید که این سوال نقش بسته بر جلد آخرین شماره، به جواب روشنی برسد؛ ما توقیف شدیم. الآن جالبش اینجاست که فعل آخر آن جمله سوالی را، هم می شود مضارع خواند(به فتح نون)، هم ماضی(با نون ساکن). قرار بود حجم را تقریبا دو برابر کنیم، با صفحات و حال و هوای جدید.

قرار گذاشتیم یکی از صفحات جدید من، اسمش بشود "بیلیارد باز". روزی که اولین شماره از صفحه جدید را تکمیل می کردیم، خبر توقیف هم آمد. دست کشیدیم و تنها چیزی که جاماند، قرار دادن اسم صفحه بود. کاریکاتورش را "بزرگمهر حسین پور" کشیده بود که عجیب به دلم نشست و "علی هنرور" که همیشه طراحی گرافیک صفحه هایم را انجام می داد، برای اوّلین بار خودش صفحه را بسته بود.

 

اگر خواستید متن را بخوانید:

دانلود JPEG

دانلود PDF

 

یعنی خوش صداتر از فرهاد نبود؟ چرا. بود. امروز هم هست. صدای فرهاد کم و کسر زیاد داشت: دامنه اوج و فرودش خیلی گسترده نبود، قدرت مانور و تحریرش هم مفصّل و ویژه نبود. فرهاد آهنگ ساز یگانه یا نوازنده منحصر به فردی هم نبود. موسیقی خیلی خوب سرش می شد. بلد بود و از پسش بر می آمد. سازهای مختلف را بلد بود به خوبی بزند. ولی خب، بی نقص هم اگر که می زد، در فنّ نواختن، شماره یک نبود. شاید بلدترها بگویند: "دو هم نبود". پس چی شده که فرهاد این همه طرفدار دارد؟ آن هم چندین سال بعد از مرگش و با چند ده سال ممنوع الصدایی؟ اصلا سرجمع، مگر فرهاد چندتا آهنگ ساخته یا خوانده که منتشر شده باشد و دست به دست چرخیده باشد؟ بیشتر از پنجاه تا؟ پنجاه تا آهنگ از یک صدای معمولی، که این همه خواهان از پس این همه سال جمع نمی کند!

فرهاد با همه ی کسری های موسیقایی که گفتم، ترانه هایی ضبط کرده که حسابی دل آدم را می برد. من و تو جذب ِ چی ِ این ترانه ها می شویم؟ من اسمش را می گذارم: "روح". روح اجرای فرهاد.

به نظرم، روح یک اثر، منحصر به فردترین چیزی است که هنرمند در اثر هنری اش می دمد. همین است که اگر همه عوامل یک فیلم سینمایی را، از بازیگر و بودجه و دکور گرفته تا برگه های دکوپاژ کارگردان، به کارگردانی جدید بسپارید تا عین فیلم قبلی را برایتان بسازد، احتمالا با فیلمی رو به رو می شوید که حال و هوای دیگری در آن جاری است. به همین خاطر است که خیلی وقتها، بعضی فیلمهای کم خرج ِ کم امکانات، هزار بار بیشتر از بعضی فیلمهای پر زرق و برق و افتاده در بوق و کرنا، حال من و شما را خوب می کند.

فرهاد، روح کاری را که می کرد می فهمید و در کارش می دمید. روح منحصر به فردی را که فقط در نفَس او به ودیعه بود. حالا هی بعضی ها صدا کلفت کنند، بلکه جای فرهاد را در گوشه دل من و تو بگیرند، یا جای فریدون فروغی را. نمی شود که نمی شود. صدای فرهاد یعنی دم ِ گرم. گرمای نفَس را توی هیچ کلاس سولفژ و درس دانشگاه و کتاب تکنیکی به تو نمی دهند. شاید، محضر استادی خوش نفَس، گرمای خُفته ی نفَسی را بیدار کند، اما قبل از آن باید این گرما را، این روح را در تو تعبیه کرده باشند؛ ودیعه داده باشند.

فرهاد این روح را داشت. لباسهای مارک دار، موهای هر ماه یک مدل و عکسهای صدقلم روتوش هم نداشت. نیازی نبود. توی عکسهایی که از او دیده ام، هیچ تلاشی برای بهتر دیده شدن، برای بیشتر دیده شدن نیست. عکسهای سیاه و سفیدش با آن پیراهن ها و بولیزهای ساده و شاید رنگ باخته، هنوز از خیلی از عکسهای پرهزینه ی هنرمندانه روی سی دی های امروزی، خواستنی تر است؛ عکسهایی که "فرهاد مهراد" را نشان می دهد، نه تقلید و ادا برای مشتری تور کردن را. بی ادا، دستش را زیر چانه زده و نشسته جلوی دوربین و شاید عکاس پرسیده باشد:‌ "همینجوری؟" و او گفته باشد: "چه فرقی می کند؟ من همینم..." فرهاد "خود"ش بود؛ چیزی که هرکدام ما در بهترین حالت زندگیمان، خواهیم توانست باشیم؛ "خود"مان.

 

دانلود ترانه "یه مرد"؛ اجرای زنده- خواننده و نوازنده: فرهاد مهراد

چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ | لینک به این مطلب | نظرات ()

توی مجله قرار شد 10 پدیده خاطره انگیز رمضان هایمان را پیدا کنند و هر کدام را به کسی بسپارند که کوتاه ازش بنویسد. اذان رحیم موذن زاده اردبیلی قسمت من شد. در آن 9 چیز دیگر ربّنای شجریان هم بود. من اینطور نوشتم:

 

 

 

باورتان می‌شود بتوان به «بلال حبشی» بابت طرز اذان گفتنش ایراد گرفت؟ باورتان بشود یا نه، عده‌ای این کار را کرده‌اند؛ گله نزد پیغمبر بردند که: بلال وقت «حی علی‌الصلوه» و «حی علی‌الفلاح» گفتن «حاء» را از ته حلق ادا نمی‌کند.

«ای نبی و ای رسول کردگار / یک موذن کو بود افصح بیار» باقی را هم از زبان شیرین مولوی بشنوید: «خشم پیغمبر بجوشید و بگفت / یک - دو رمزی از عنایات نهفت - کای خسان! نزد خدا «هی» بلال / بهتر از صد «حی» و «حی» و «قیل و قال».

این روزها غربی‌ها به این ایرادگیرها می‌گویند: «کاتولیک‌تر از پاپ».

***

اذان موذن‌زاده اردبیلی برای خیلی‌ها، نشانه ملکوت است؛ بعضی‌ها می‌گویند انتخاب گوشه «روح‌الارواح» در موسیقی سنتی برای اجرای این اذان، انتخابی هوشمندانه و از سر ذوق بوده است. اما به نظر من اذان موذن‌زاده، چیزی بیش از اجرای کلمات، در دستگاه موسیقایی است؛ چیزی است که درک موذن‌زاده به صوتش اضافه کرده. چیزی است که از ماهیت اذان تذوق کرده. همین حس و روح است که اذان موذن‌زاده را امضای رمضان‌های ما کرده، همین درک است که ما را وامی‌دارد، دمِ اذان، کانال‌های تلویزیون را بالا و پایین کنیم، پیِ نوای پیرمرد اردبیلی، ولی وقتی کسانی باشند که «ارحنی یا بلال» پیغمبر را نشنیده بگیرند و به سیاه حبشی خرده بگیرند، حتما کسانی هم هستند که بگویند: «موذن‌زاده، کلمات را درست و شفاف ادا نمی‌کند.»

باورش سخت نیست که زمانی بحث بر سر این بود که پخش این اذان از صدا و سیما ممنوع شود. کسی چه می‌داند، شاید اگر خود موذن‌زاده زنده بود، از میان حرف‌های جدیدش، نظرات موخرش، اظهاراتی که شاید در پاسخ کسی، در شرح موضوعی می‌داد، می‌شد بهانه‌ای پیدا کرد و این صدای ملکوتی را از مناره‌ها پایین آورد. کسی چه می‌داند...

 

 

پی نوشت: اذانی شنیده ام که بعضی می گویند از سلیم موذن زاده اردبیلی است؛ برادر رحیم. بعضی هم می گویند از رحیم است. نقل اوّل به نظرم سلیم تر می آید. خلاصه آن که فایلش را اینجا می گذارم. چهار تکبیر اوّلش را بارها گوش داده ام:

 

دانلود

گوشت قرمز کم داریم، وزیر بازرگانی هفته پیش گفت: "نگران نباشید، از قرقیزستان وارد می کنیم"...

 

1)

توان اقتصادی هست بارز؛

تجارت، گاز، خودرو، گوشت قرمز

و منجر می شود این یکّه تازی

به کشف مرزهای زیر پونز

 

2)

دامدار عزیز تبریزی!

بختیاری! بلوچ! مهریزی!

سفره هاتان همیشه رنگین از

گوشتهای لذیذ قرقیزی

سر بزنگاه است؛ باید یکی را انتخاب کرد؛ آبی یا قرمز... راستش طرف فهمیده که کسانی همه چیز را تحت کنترلشان گرفته اند. حتی فکر همه را. حالا این جوانک از سر اتفاق، فکرش هنوز مسخ نشده، فهمیده که می فهمد، فهمیده که یک چیزهایی هست که بقیه خبر ندارند، فهمیده که اگر بخواهد همچنان خودش باشد، هزینه اش بالاست، شاید جانش را معامله کند، زنده هم اگر بماند روزگارش سیاه است؛ چون به هرحال قرار نیست او یا هیچکس دیگری چیزی فهمیده باشد. حالا آقای مورفیوس او را آورده توی عمارت خودش، سیر تا پیاز ماجرا را برای جوانک تعریف کرده، بهش گفته که همه در سیطره "ماتریکس" هستند، گفته که دانستنش برایش گران تمام می شود، گفته که اگر می خواهی آزاده بمانی روزگارت سیاه است، گفته که اگر می خواهی همچنان چیزی باشی که خودت می خواهی و به اختیار خودت باشی، شب و روز برایت نمی گذارند، و دست آخر گفته که اگر می خواهی آرام باشی، آرام بمانی، سرت پایین به زار و زندگی ات باشد، مثل همه مردم روزمره ات را بگذرانی و بی دردسر چوب خط عمرت را خط بکشی، می توانی همین الان همه چیز را فراموش کنی و دیگر به یاد نیاوری که چیزی می دانستی.

بعد آقای مورفیوس، مشتهای بسته اش را می آورد جلوی مرد جوان. دست چپ را باز می کند، قرصی قرمز را نشان می دهد و می گوید: این را می خوری، بیدار که بشوی همه چیز به آرامش بر گشته و تو فراموش کرده ای که چه ها دیده ای و چه ها می دانسته ای. بعد مشت راست را باز می کند، قرصی آبی را نشان می دهد و می گوید که خوردنش یعنی دانستن و تا همیشه دانستن و البته یعنی هر لحظه اضطراب، هر لحظه مبارزه و هر لحظه کمین مرگ. نئو، قهرمان فیلم "ماتریکس"، قرص آبی را خورد. اگر قرص قرمز را خورده بود هیچ چیزی برای تعریف کردن وجود نداشت. دیگر سه فیلم پرهیاهوی ماتریکس ساخته نمی شد. چون دیگر زندگی نئو، چیزی برای حکایت کردن نداشت. مثل میلیونها نفر دیگر بود. یک زندگینامه معمولی که به درد فیلمنامه شدن هم نمی خورد.

***

حالا، سر بزنگاه است... باید یک قرص را برداشت. بیرون عمارت مورفیوس ممکن است برای هر کدام ما اتفاقی افتاده باشد؛ عشقی ویرانگر، آرمانهایی پر هزینه، خاطراتی حتی. گاهی با خودم فکر می کنم چقدر حیف است که من "جهان آرا" را یادم می رود. کلاهدوز را یادم می رود، آذر شریعت رضوی را یادم می رود، تندگویان را یادم می رود می دانم که رسم روزگار است. می دانم. به هرحال باید به زندگی رسید. ولی وقتی می شنوم که یکی دنیا و عیشش را توی آمریکا می گذارد زمین، می آید در مملکت انقلابی اش وزیر می شود و عوض دفتر نشینی کلاشینکف می اندازد روی دوشش می رود سوسنگرد و گلوله می خورد، وقتی می خوانم که آن یکی در تبریز، تفنگ سرپر می اندازد شانه اش، با جماعتی تفنگچی، کسب و عائله را بی خیال می شوند، می مانند پای آزادگی، بی منّت و وعده ای و وعیدی، وقتی حکایت می کنند که آن دیگری شبها سرش را روی خاک جنگل گذاشت ولی حاضر نشد فکر سرش را بفروشد، وقتی می بینم طرف که حکم اعدام برایش بریده اند، توی بیدادگاه شاهنشاهی به جای تقاضای تخفیف و گردن کج کردن، تمام قد می ایستد و حسین را می ستاید و سروده می خواند، با خودم می گویم: من روزی چند بار اجازه دارم اینها را یادم برود؟ حالا نه میرزا کوچک خان شهید، نه شهید چمران، نه محمد جهان آرا، هیچ کدام معطل یاد آوری من که نمانده اند. احتیاجی هم به اسم چهارتا اتوبان و میدان ندارند. یادآوردن من حتی از باب تشکر نیست. بیشر به اتفاق بزرگی فکر می کنم که آنها ظهور داده اند، حتی در چهل روز تفنگ دست گرفتن، حتی در یک جلسه دادگاه، حتی در یک سماجت چند دقیقه ای برسر نگه داشتن بزرگی خود و از دست دادن جان، این زمانهای کوتاه، شاید بزرگی اش از تمام عمر من بیشتر باشد. کمند کسانی که از پس ظهور دادن این بزرگی ها بربیایند. و من گاهی فکر می کنم که چطور می شود توی این زندگی، آن بزرگی ها را گاهی از یاد برد. خاطره شان را نه، حسّشان را. بعد فکر می کنم اگر از رفیقم بپرسم لوترکینگ کیست و او نداند چی؟ هزاران هزار نامی که من نمی دانم چی؟ روزی چند تا قرص باید خورد؟ اصلا آبی؟ یا قرمز؟

***

حالا، من و تو هم از هم خاطراتی داریم. گاهی دست و پا گیر می شوند این خاطره ها. یک جورهایی جاتنگ می کنند. نمی گذارند آدم خاطره های جدید بچیند روی تاقچه مغزش. گاهی همه چیز به راحتی یک قرص خوردن است؛ ندید می گیریم. من بی خیال می شوم که تو سراغی نمی گیری، تو هم بی خیال می شوی که روزگاری رفیقی بود. خاطره ها را هم می گذاریم توی صندوقچه و ته انبار بایگانی می کنیم. شاید هم ریختیم دور اصلا. دردسر است. آدمیزاد باید به زندگی اش برسد. به هر حال باید قرص را انتخاب کرد. راستش من آبی را دوست دارم. خوش رنگ تر است کلا. سلیقه است دیگر. حالا بسم الله. تا من می روم یک لیوان آب بیاورم، تو هم انتخاب کن؛ یا آبی، یا قرمز.

پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٩ | لینک به این مطلب | نظرات ()

این‌قدر آمار و عدد و نمودار نمی‌خواهد که! دور و برت را نگاه کنی پیداست؛ طلاق زیاد شده. آن هم نه همپای اضافه‌شدن جمعیت؛ یک دو - سه گامی جلوتر. از هر کارشناس و خبره کار و واقف امری هم که دلیل بخواهید، توی همان جمله‌های اول، از بالا رفتن سطح سواد می‌گوید. توجیهش این شکلی است: خانم‌ها بیش از گذشته درس می‌خوانند، بیشتر به حقوق خود آشنا می‌شوند و بیشتر هم امکان استقلال اقتصادی پیدا می‌کنند، پس دیگر زیر بار حرف زور نمی‌روند. این کارشناس‌ها نصف واقعیت را می‌بینند. در واقع مشکل از نگاه آنها نیست. خود اتفاق، نصفه و نیم‌بند است. این درس خواندنی که طلاق می‌آورد، سوادها را بالا می‌برد فقط، فهم‌ها را نه. «سواد» می‌دانی یعنی چه؟ از «سودا» و «سیاهی» می‌آ‌ید. یعنی من بلد بشوم کاغذ سیاه کنم، بنویسم، شما هم بلد بشوید این سیاهکاری‌های من را بخوانید. این یعنی سواد. خیلی وقت‌ها از همین خواندن و نوشتن ساده، تا دکترا و پست داک هم، فقط سواد است که عاید طرف شده. یعنی گاهی بالاترین مقام علمی یک رشته هم فقط بلد می‌شود تخصصی‌تر بخواند و بنویسد، واژه‌های پیچیده‌تری را بشناسد، بخواند و پس بدهد. اما تذوّق نمی‌کند. نمی‌چشد. به قول دکتر شریعتی، همه حافظ می‌خوانند، خیلی‌ها هم کل دیوانش را از بر دارند، منتهی حافظ‌شناس کم است. حافظ‌شناس، لزوما شعر حافظ از بر ندارد. ولی یک بیتش را که بشنود مزمزه می‌کند، هضم می‌کند، به خورد رگ و پی‌اش می‌رساند و به خودش اضافه می‌کند. شعر را شاید یادش برود، اما شعورش را به خودش اضافه کرده. پس سواد، همیشه شعور نمی‌آورد. می‌گویند شکسپیر، خیلی اهل مطالعه نبوده، اما چیزهایی نوشته که چند قرن است عالمی را مشغول خودش کرده. خیلی‌ها هم هستند که به قاعده یک کتابخانه ملی، سیاهه خوانده‌اند و هنوز یک نامه ساده را نمی‌توانند خلاقانه، شسته و رفته و ظریف و به‌جا قلمی کنند. همه اینها را گفتم که بگویم سواد، جداست، شعور جدا. حالا هر که شعورش حاصلخیز بود، هرچه بکارد، هرچه بخواند، به خودش، به شعورش اضافه کرده. فرموده قرآن است که کسانی مثل سنگند، دانه که روی سنگ بگذاری هزاری هم که آب بدهی حاصل نمی‌دهد، بعضی‌ها ضمیرشان خاک محصول‌پرور است، دانه را بپاش، باران خودش می‌زند، خوشه خوشه محصول می‌چینی.

دبستان و دبیرستان رفتن‌ها، دانشگاه رفتن‌ها، فوق دیپلم و لیسانس‌های ما، «سواد»آموزی شده. واحدها را «پاس» می‌کنی، تذوّق نمی‌کنی.

حالا حرف، سر همین اتفاق نصفه - نیم بند است که جامعه‌شناس و روان‌شناس، می‌گوید طلاق را برده بالا. می‌گوید دانش و سواد رشد کرده. ولی کاش می‌گفت که «نصفه» رشد کرده. ناقص و معیوب و بی‌تناسب رشد کرده. دختر و پسر هم ندارد. همه «سواد» پیدا کرده‌اند؛ خوانده‌اند که شرط ضمن عقد یعنی چه؟ حق طلاق را چه‌جوری باید گرفت؟ شوهر غلط می‌کند چه‌جور دستورهایی بدهد؟ زن بی‌جا می‌کند کدام خواسته‌ها را اجابت نکند؟ طرف اگر کجا را کج برود می‌شود گوشش را گرفت و کشان کشان بردش تا پس در دادگاه؟ اینها را همه بلد شده‌اند، حفظ شده‌اند. تا اینجای کار، خوب هم هست؛ جنگ اول به از صلح آخر. هر چیزی هم قاعده و قانونی دارد. قبول. ولی اینها را بلد شدیم، آدم‌شناسی بلد نشدیم. این را که «چه کسی وصله جور من است؟» بلد نشدیم. نفهمیدیم که اصلا آدمش هستیم که پای زن و زندگی از خودمان خرج کنیم یا نه؟ اصلا می‌فهمیم این شناسنامه سیاه‌کردن یعنی چه؟ اینها را بی‌خیال شدیم حقوق خواندیم تا پدر همدیگر را دربیاوریم. شعور به خرج ندادیم که درست انتخاب کنیم. سواد پیدا کردیم که اگر در انتخاب گند زدیم، گندمان را جمع کنیم. پس هی گند زدیم، هی اشتباه انتخاب کردیم، هی طلاق دادیم. حالا هم نمی‌دانیم این آمار و عدد را کجای دلمان بگذاریم. یا می‌اندازیم گردن مدرنیته، یا می‌چسبانیم به بدعهدی روزگار، یا هزار چیز دیگر. حالا بدبختی بزرگ‌تر مانده؛ همه ما، یک سوادهایی پیدا کرده‌ایم. فهمیده‌ایم «شهروند» حقوقی دارد.

فهمیده‌ایم که علم روان‌شناسی می‌گوید: اول خودت را دوست داشته باش؛ تا خودت برای خودت محترم نباشی، نه دیگران برایت محترمند و نه تو برای دیگران. این را فهمیده‌ایم که هر کسی حق دارد خودش برای خودش تصمیم بگیرد.

فهمیده‌ایم که حق ما، حق ماست. اختیارش را داریم. اینها را توی کتاب‌ها خوانده‌ایم، بلد شده‌ایم، از بر کرده‌ایم. همین. فقط بلد شده‌ایم. حالا راه افتاده‌ایم توی خیابان‌های این شهر، توی مغازه، توی تاکسی، توی رستوران، توی مدرسه و دانشگاه، می‌خواهیم حق خودمان را تا قران آخر از گلوی بقیه بیرون بکشیم. حقمان است، اختیارش را داریم. ما به عنوان آدمیزاد حق داریم عصبانی بشویم. پس اگر کسی پرِ شالش به ما گرفت، عربده می‌زنیم، فحش نثارش می‌کنیم و آبا و اجدادش را یاد می‌کنیم و به روی خودمان نمی‌آوریم که قصدی در کار بوده یا نه. این پر شالی که به ما گرفته اصلا لباس بی‌قواره صدقه‌ای است یا انتخاب صاحب لباس؟

اگر کسی کمتر از ما در اتوبان سرعت رفت، خواسته راه من و تو را بند بیاورد؟ یا خودش هم خوشحال می‌شد اگر دست به فرمانش از من و تو بهتر بود و زودتر به روزگارش می‌رسید؟

اصلا همین رانندگی‌مان، تجسم خصلت‌های ماست، عینیت باوری است که از حق خودمان داریم. از پیکان فرسوده تا پرادو و لکسوس هم توفیری ندارد، جاده مال من است و هر کس چپ بپیچد، با بوق ممتد قهوه‌ای‌اش می‌کنم، او هم بوق بزند، داد می‌زنم، داد بزند یقه می‌گیرم... خلاصه حق با من است، حتی اگر توی شکم همشهری‌ام گیر کرده باشد؛ حق دارم بدرم و بیرون بکشم و با خود ببرم. من توی خانه‌ام حق دارم برای خودم تصمیم بگیرم. همخانه‌ام نمی‌پسندد؟ مشکل خودش است، برادرم مکدّر می‌شود؟ خودش برود فکری به حال تکدرش بکند. مادرم دلش می‌گیرد؟ من را که نخریده! حداکثر مادر است! اصلا همین شام و ناهار را هم نخواستیم بپزد پیشمان بگذارد!

بله برادر! ما دیگر به هم رحم نمی‌کنیم. حق هم داریم. حقمان را شناخته‌ایم، اما از آدمیت، چیزهای زیادی را یادمان رفته. رحم یادمان رفته، معرفت، مرام یادمان رفته. یادمان رفته یا دیگر لازمشان نداریم. علم می‌گوید: این تویی که مهم‌ترینی. حقوق می‌گوید: در سن قانونی به مادرت ربطی ندارد تو چه تصمیمی برای خودت می‌گیری. قانون می‌گوید: حکم تخلیه یعنی حق داری اثاث طرف را بریزی توی جوب. می‌بینی؟ ما با سواد شده‌ایم. این سواد و سیاهی، چشم ما را سیاه کرد، یادمان رفت شعور یعنی چی. ما خودمان را به سوادمان باختیم برادر!

 

فکر می کردم این رفقای همکار، یک کاری به این طیاره کرده اند که خودشان می گفتند «چارتر». که ظاهرا همان «دربستی» خودمان است. بعدا معلوم شد فقط حدود سه چهارمش ما هستیم و یک چهارم الباقی را دیگر مسافرین در «تر» شراکت دارند.

 

طیاره مورد نظر فوکر است که بسیار مستعد است در زبان لاتین بد خوانده شود. بعید هم نیست اسم را با مسمّی گذاشته باشند. اگر اسم این طیاره با مسمّی درآمد، نیاز به توضیح است که شخصا قصد و نیتم از این سفر تفریح و چیزی در این حدود است و ضمن این که آرزو دارم خداوند مرا با شهدای خاصه اش محشور کند، هرگونه شهادت  احتمالی خود را در این طی طریق هوایی پیشاپیش تکذیب می کنم.

 

ضمنا: به وقتش، بازماندگان، چند متر مربوطه در قطعه مخصوص «اصحاب رسانه» را از حلقوم مسوولان امر بیرون کشیده، سپس هر کجا عشقشان کشید ما را فرو کنند.

زیاده عرض خاص نیست

 

 

 

 

الان، یعنی به همین زودی ها، ایام ِ سیّاسی و سیاستگری است. رقابت برای انتخابات عن قریب است که جدی- جدی سر بگیرد و در این قبیل جدال ها هم -مثل هر جدل دیگری- حلوا خیر نمی کنند. دوره، دورة "هل من مبارز" است و نفس کش طلبی. جماعتی هم -از هر دسته که فکرش را بکنی- هستند که یا به فرموده یا در نقش ِ خاله خرسه، "فحش بِده"ی ماجرا می شوند و... خلاصه این را بگویم که در آن اوضاع از هر حرفی برداشتهای سیاسی و به شدت سیاسی و به شدت غیرمعمولی از هر سو ممکن است بشود. حالا حرفی که من می خواهم بزنم سیاسی نیست. ولی چون ممکن است در روزگار پیش رو برداشتهای عجیب و غریبی از آن بشود، گفتم تا دیر نشده و جرس به صدا نیامده، ما حرفمان را زده باشیم.

قبلا هم گفته ام: لایق فحش یا سزاوار ثنا، هرچه که هستم، ترجیح می دهم خودم باشم. این که هرکدام ما چقدر به خودِ حقیقیمان قرابت داریم و اینکه چقدر شدنی است بحثش علیحده است و مفصل. ولی دست کم توقع به جا و کاملا انجام پذیری است که خود ِ آدم از خودش تعریف بدهد. یعنی چوب گز ِ اندازه من، کار و کردار خودم باشد و محک ِ عیار من، قول و عمل خودم.

قضیه از این قرار است که حدود یکسال پیش دیدم که دوست و آشنا یا تشویق می کنند که: "دمت بابت آن شعر کوبنده ای که درباره جنبش دانشجویی گفتی گرم" یا شکایت می آورند که: "تو دیگر چرا؟ تو هم می زنی؟". هاج و واج بودم که این شعر جدیدی که گل کرده، کی از من ساطع(!) شده که بی خبرم! پرس و جو کردم و معلوم شد یکی از شعرهای چند سال قبل ِ من(البته با تغییراتی) در وبلاگ "خبرنگار مسلمان" و چند سایت و وبلاگ دیگر، همزمان منتشر شده. این که مناسبتش چه بوده من بی خبرم. ولی ماجرا اینجاست که آن شعر تغییراتی کرده بود و تیتری خورده بود که معنا را زمین تا آسمان تغییر می داد.

نوشتن این شعر مربوط می شد به اواخر بهار و اوایل تابستان 82 . آن روزها برای مدتی بعضی خیابان های پایتخت شلوغ شد. بهانه هم هجدهم تیر بود. دور و اطراف منزل ما هم از قضا از کانونهای شلوغ بازی ها بود. ما که دیگر بچه محل ها را می شناسیم: می دانستیم این جماعتی که سرازیر می شدند به خیابان، بیشتر هوای یک "گرگم به هوای شبانه" با رفقایشان را داشتند. یا حداکثر اعتراضاتی داشتند که شاید برای بعضی از خودشان هم روشن نبود و اگر می پرسیدی بعید می دانستم که بدانند دقیقا برای چی و با چه چشم اندازی در خیابان هستند. اینها را که عرض می کنم، اگر بچه محل ما هم نبودید، همین که شعارها را می شنیدید و کارهایی که به اسم تظاهرات می شد، می دیدید، خودتان ملتفت می شدید.

آن روزها من به "حلقه رندان" می رفتم. حالا هم گاهی می روم. این "حلقه رندان" بزرگترین نشست ادبی کشور بود که به شعر طنز مختص شده بود. قصد کردم برای جلسه پیش رو شعر طنزی آماده کنم و به رسم عموم طنزپردازها و خصوص طنزنویسان اجتماعی، دنبال "سوژه روز" رفتم؛ همین تظاهراتی که صدا و سیما نه می توانست صدایش را در نیاورد و نه می توانست خیلی واضح ازش حرف بزند. دائم اخباری می گفت دربارة "وقایع اخیر" که هیچوقت هم نگفت این "وقایع اخیر" یعنی چه وقایعی؟!

ما شعرمان را گفتیم. آن روزها بیشتر از حالا در وزن سهل انگار بودم. هرچه بود، شعر را در "حلقه رندان" تالار اندیشه خواندم و 300-400 نفر، دور هم خندیدیم. دفتر طنز حوزه هنری که "حلقه رندان" را برگزار می کند، دو سال بعد(سال 84) تصمیم گرفت کتابی منتشر کند، گزیده از شعرهایی که تا آن روز در "حلقه رندان" خوانده شده بود. شعر ما هم مورد عنایت افتاد ولی موقع چاپ، ناشر به سلیقه خودش اسم "جنبش دانشجویی" را روی شعر گذاشت. و خب جنبش دانشجویی،بد یا خوب، با "وقایع اخیر" سال 82 زمین تا آسمان توفیر می کند و کسی که سال 87 شعر را بدون توضیحات من و با تیتر حوزه هنری(جنبش دانشجویی) بخواند، برداشتش به همان اندازه ی زمین تا آسمان متفاوت از منظور من است.

قوز بالای قوز اینجا بود: شعری که دوستان، یکباره چهار سال بعد از سروده شدن شعر، و دو سال بعد از انتشار کتاب "درحلقه رندان"، آن هم حدود آذرماه، در وبلاگها گذاشته بودند، اضافه بر این که اسمش "جنبش دانشجویی" بود، تغییرات دیگری هم کرده بود. از جمله این که هرجا من نوشته بودم "تظاهرات"، دوستان مبدل کرده بودند به "تجمعات". یا مثلا اسم "عباس" را کرده بودند: "ابی" ، "امشب" بیا شده بود: "امروز" بیا و "شبهای تظاهرات" شده بود "روزای تجمعات" تعدادی هم عکس به شعر افزوده شده بود که هیچکدام نشانی از "شبهای تظاهرات" و آن "وقایع اخیر" نداشت.

خلاصه این که ما شعرمان را همان روزها که تازه سروده بودیم، گذاشته بودیم توی همین وبلاگ خودمان. اینجا. گفتم ماجرا روشن شود تا بعدها اگر کسی خواست فحش بدهد یا درود بفرستد، به نوشته خودم، به چیزی که منظور من بوده و به خودِ خودم نثار کند. نه چیزی که مال ِ من نیست یا همه اش مال من نیست.

 

این شعر من

 

این شعر من به روایت خبرنگار مسلمان با اندکی تصرف

این  مطلبِ زیری، جدیدترین نوشته من در چلچراغ بوده. همین ِ همین که نه. درواقع با قلم قرمز ِ رفقای من در مجله که رئسای من هم هستند، یک قرمز کاری اساسی شد. کار به جایی رسید که شعری که مخاطب فرضی اش دختران بودند، خطابش شد سریال جمعه شبهای برادر سلحشور! گویا تنگی وقت مانع شد که دخل و تصرف به خودم واگذار شود و شرایط هم اقتضا نمی کرده که کل مطلب را از صفحه بیاورند بیرون. رک؛از شکل و شمایل اصلاح شده نوشته اصلا خوشم نیامد. هرچند مصلحت اندیشی دوستان را می فهمم. نهایتا این که من تنها می توانم مسوولیت فنی نوشته ای را که خودم نوشته ام بپذیرم؛ از فحش و نکبت تا درود و ثنا. حالا این، دست نخورده همان نوشته است در ستون "دل ایدل":

 

ما برای آن که نشان بدهیم که هیچ چیزی هیچ حساب و کتابی ندارد و ما هم بلدیم حرف بزنیم و دبه کنیم و فقط نامزدهای دم انتخابات نیستند که ازاین کارها بلدند، با این که گفته بودیم درِ "دل ایدل" را گل می گیریم، دل ایدل می نویسیم. خیلی مهمه؟! یعنی مشکل مردم ما اینه؟!یعنی مشکل جوونای ما اینه؟! 

 

١- محض دستگرمی:

 

دختر! خود قرص قمری انصافا

از جمله پریرخان سری انصافا

هر روز اگر شد برو آرایشگاه

بی ریش و سبیل بهتری انصافا

 

تیغ های پنج لبه اصل را فقط از ما تهیه کنید. با تحویل رایگان درب منزل سه تا صد تومن.

 

٢- این یکی را هم، همینطوری بیخود و بی جهت داشته باشید:

 

تا نگاهش به روی او افتاد

بی خود از خود شد و به او دل داد

پسرم! دلنواز باش و در همه حال

گشت ارشاد را نبر از یاد

 

حتما باید کلی  خرج کنند مانور برایتان بگذارند؟ خب خودتان نبرید از یاد دیگر!

 

٣- یک طرحی داده رئیس دانشگاه تهران مبنی بر این که بد هم نیست اگر دانشجویان دانشگاه تهران لباس فرم بپوشند. از دانشجویان هم  خواسته که طرح لباس بدهند. از زمان اعلام این طرح،‌ ورساچی، بیژن و کلا دنیای مد  در حدّ معتنابهی خاک بر سر شده اند. از سوی دیگر شاخص بورس کشور نیمه دوست،چین، زده بالا چون احتمال می رود ست کامل یونیفرم را کنترات کند. در کره شمالی بابت این که یک کشور دیگر هم در دنیا پیدا شده که کم کم دارد  می فهمد یونیفرم چقدر ماه است ذوق مرگی واگیردار شیوع پیدا کرده و کلا جنبش دانشجویی تاثیرگذار یعنی این. بد نیست حالا که روی دور تحول هستیم یکباره یک حال اساسی به واحدهای درسی دانشگاه هم بدهند.

 

یکسره یکدست شود شکل و رنگ

می شود اصلاح بدون درنگ

پیش نیاز همة‌ رشته ها:

تک زدن و خشم شب و دوش فنگ

 

۴- یکی از اعضای کمیسیون آموزش عالی مجلس هم که خبر یونیفرم را شنیده،‌اعلام کرده که اگر این ایده عملی شود ما واکنش نشان خواهیم داد.

 

خوش بوَد قول در بیان دادن

حال کافی به دیگران دادن

نگرانم که رگ به رگ نشوند

بابت واکنش نشان دادن!

 

۵- یک نفری  همین یکی- دو ماه پیش اعلام کرده بود که دیگر عمرا نفت به زیر صد دلار نخواهد آمد. نفت بی مرامی کرد و روی گوینده را زمین انداخت و آمد پایین.

 

طعنه و طنز و نیش می آید

حالتی دل پریش می آید

وحی منزل که نیست ای مردم

اقتصاد است، پیش می آید! 

اینها را قریب به هفت سال قبل، از آدمهای جنگ نوشتم، از  احوالِ بعد از جنگشان:

 

عصای دست

عزیزتر از اولاد نمی توانید سراغ کنید. برای آدم از جان خودش هم عزیزتر است. من هم خب استثنا نیستم. وجودم را این سال ها به همین اعتبار به پایش ریخته ام. نفسم به نفسش بند است. مثل همه مادرها. و مثل هر مادر دیگری آرزوها برایش داشتم. هنوز هم دارم. در خیالم خودم را می دیدم پیر و گیس سفید، لرزان و کم توان و او را می دیدم که می آمد دستم را می گرفت، راهم می برد.عصای دستم می شد.

او که رفت گریه کردم. شب و روز. بی تابی کردم. پدرش عصبانی بود از دستم. می گفت: «توکل کن به خدا». زود برگشت، ولی...

دیگر آرزوهایم را کمتر دوره می کنم. نه وقتش را دارم نه حوصله و توانش را. همین که او را ضبط و ربط کنم راضی ام. همین که آسوده باشد، احساس راحتی کند، غم نداشته باشد، برایم لذت دارد. شاید دیگر نتواند حرکت کند، دکترها این طور می گویند. حالا، سرِ پیری، من عصای دست اویم.

 

 

سنگ

لبِ مرز که آوردندمان، ترس داشتم: « اگر برمان گردانند؟!» همه همین طور بودند. من اما بیشتر؛ حالتی بین بیم و امید، خوف و رجاء. این همه سال، سردی غربت و درد اسارت، امید را کم فروغ کرده بود. به خصوص برای امثال من که صلیب سرخ هم سراغی ازمان نمی گرفت. اگر ماندم و تحمل کردم، اگر جان در بدنم قرار گرفت، شکنجه را، بی نشانی و درد را اگر بر خودم خریدم، به دلگرمی «او» بود که می دانستم منتظر است تا برگردم، غم من را بخورد، خیمه دلم را از نو برپا کند و من ناراحتش بودم که دخترهایم را بزرگ می کند بی حضور پدر، و یک تنه آنها را از آب و گل در می آورد.

نه اسمی از من مانده بود، نه نشانی که پی ام را بگیرند. آن سال ها گذشته بود بی نامه ای از «او». بی هیچ خبری.

گفتم: « تنهایی و انتظار، او را شکسته. بد دردی است انتظار، سخت است تنهایی».

فکر کردم: بر می گردم دلش آرام می گیرد. کمک حالش می شوم. شراکتم را از سر می گیرم در غم و شادی.

آوردند؛ از قصر شیرین تا تهران. که هر لحظه اش یک سال بود و هر سالش را جوان تر می شدم از قبل.

ساعاتی بعد، ویران شدم. به آنی درهم شکستم. آمالم پرپر شدند و امیدهایم بر باد. بارقة امید بی فروغ شد وقتی که سنگ قبر را به نام  خودم نشانم دادند.

 

یادش به خیر روزگاری که دانشکده خبر هنوز امثال علی اکبر قاضی زاده را داشت و می شد که آدمِ خوش خوابی مثل من، خودش را راضی کند که گرمای رختخواب را دمِ صبح،  سرِ سیاهِ زمستان، بی خیال شود و دل خوش کند به سرِ کلاس نشستن که هم برایمان سواد داشت، هم هزار و یک دقایق و ظرایف. برای این استاد، مشق هم به اشتیاق می کردیم. استاد قاضی زاده، آن ترم «ویراستاری و مدیریت اخبار» حالیِ ما می کرد. خواست تا هرکسی یک نشریة دوازده صفحه ای جمع و جور کند؛ صفحه بندی شده، آمادة چاپ و همه چیزش به قاعده و شرطش هم این بود که نشریه را به قصد شمارة اول سر و سامان بدهیم با همة خاصیتهای اولین شماره، با سرمقاله ای که می بایست قواعد درسِ استاد بابتِ «اولین شماره بودن» درش رعایت می شد.

اسم نشریه ام را گذاشتم «پرند» و حاصل کار برای خودم دوست داشتنی و خواستنی شد (و گویا برای استاد هم). حالا همة اینها را گفتم که سرمقالة اولین شمارة «پرند» را اینجا نقل کنم. جاهایی که منحصرا «پرند» را معرفی می کرد از آن بیرون کشیدم و حرفِ دلم را گذاشتم اینجا. هنوز هم حرفم همین است:

 

 

اتراق کولی ها

 

کسب و کار ما به شدت به کولی ها شبیه شده. «روزنامه نگاری» ما کم کم دارد با «کوچ نشینی» همزاد می شود. قواعد بازی، سخت شده و معلوم نیست خیمه ای که روزی جایی برپا می کنی و چند اهل قلم را زیر سایه اش جمع می کنی، فردا صبح، سایه اش برسرت باقی هست یا نه. معلوم نیست تا فردا روز کدام ماده قانون یا تبصره یا متممی شامل حالت می شود یا کدام یک از مصوبات دهه های دور احیاء می شود که به موجبش باید زار و زندگی ات را بارکنی و دوره بگردی تا دوباره جایی پیدا بشود که بشود در آن نوشت.

اینها را می گویم تا شما هم حق بدهید که سرمقالة شمارة یک نشریه را نوشتن، چه اقدام لوث و لوس و بی قدر و مقداری شده. هر از چندی شمارة «یک»ی پیدا می شود که در ستون سرمقاله اش لبخند می زنیم، سلام بلندبالا می دهیم، «مقدمتان سبز» می گوییم، یاری و همراهی می طلبیم، وعدة اقدامات مشعشع می دهیم، قرار می گذاریم که بهترین باشیم و به قول امروزی ها «بترکانیم»! ولی قواعد بازی، سخت شده است و مبهم. اگر بخت، یاری کند و مشمول تبصره ها و قوانین احیا شده نشویم، هزار و یک «اما» و «اگر» دیگر هست تا نشریه، سرپا و خواندنی بماند. آن هم برای امثال «پرند» که قرار است خودشان دخل و خرج کنند.

برای شمارة اول، شاید این حرفها را گفتن، معمول نباشد. شاید ترجیع بندِ «ما آمده ایم تا...» خیلی امیدوارانه تر باشد. ولی این ترجیع بند هم از آن دست قواعد بازی است که خود ما مطبوعاتی ها بی ارجش کرده ایم. ما اعتبار این ترجیع بند را به فروش رفتنِ شماره های نخست مطبوعه مان فروخته ایم و اصلا هم فکر نکرده ایم که کسی وفای وعده را از ما طلب می کند. پس می بینید که سرمقاله نوشتن برای شمارة اول، به رسم مالوفش کمی مضحک یا شاید هم اعصاب خردکن باشد.

عجالتا از باب آشنایی، مختصرا خودمان را معرفی می کنیم. بعد منتظر می شویم تا شما ببینید این مُشکی که ما در انبان داریم از خودش بویی دارد یا نه. چرا که به لطف بعضی از دوستان هم صنف، روی حرف عطار، خیلی نمی شود حساب باز کرد.

...

قصد ما این است که در این برهه از زندگیِ کولی وارمان که با هم، هم کلام شده ایم، حرفمان حرف حساب باشد و البته خواندنی. دنیا را چه دیده اید، شاید دوستی ما سالها قدمت گرفت و برجا ماند. پس حالا –که احتمالا- پول عزیز را صرف این مجموعه کرده اید، تورقی کنید و ببینید که می ارزد هفته بعد را هم با هم سرکنیم یا نه. یا حق!

 

 

RSS Feed

Wolf of Desert