گرگ بیابان

 

چشمت چاه نفته. مشکی، عمیق، گنج. و ملتی رو با مهربونیای بی حسابش بدبخت کرده.

لابد به قول خودت رفتی «روی سایلنت» و با یکی از اون نگاهای مستاصل و ماتت، یک دقیقه ای نگاش کردی و بعد پرسیدی: «آقای دکتر، اگر پدر خودتون بود چی کار می کردین؟»...


(و دیرتر از اون بود که بشه کاری کرد... و شش ماه گذشته... و لابد علیرغم یک عمر، چه یلدای سرد بی سحری بوده امسال...)

تا دوهزارتومانى را توى دستش بگذارم صداى آهنگ دمى قطع مى شود. مى ارزد که بیشتر هم بدهم، ناخن خشکى مى کنم. مى گوید: "مرسى جوون". خودش هم جوانى است. مى گویم: "این طرفا بیشتر بیا. همین دم غروب. دمت گرم" مى پرسد: "اسمت چیه جوون؟" مى گویم: "نادر" و راه افتاده ام که بروم. با آکوردئونش نغمه آشنایى مى گیرد و خطاب به پنجره ها بلند مى گوید: "براى آقا نادر"... و مى نوازد. و مى خواند: "ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم..." هر کدام به سویى مى رویم. او تا آنجا که صدایش در کوچه ها گم شود از این ترانه دست نمى کشد...

مى پرسه: «چند سالشه؟» مى گم: «بیست و شیش هفت». آروم دستى به سبیل پرپشتش مى کشه، مى پرسه: «چه جور آدمیه؟ شیطون؟ آروم؟ چه جورى؟» مى گم: «شیطون، خیلی». مى خندم. اون ولى با چشماى قلنبه و از پشت پلکاى افتاده ش، بى تفاوت باز مى پرسه: «سبزه س یا سفید؟» مى گم: «سبزه». دیگه بهش نمى گم سبزه ى بانمک، با چشماى سیاه بانمک، اصلا براى تو شیرین درست تره یا با نمک؟ پیرمرد باز مى پرسه: «خودتون بیشتر عطر شیرین دوست دارید یا تند یا سرد؟» و طورى که انگار شعرى بخونه مى گه: «شما کنارشى، شما باید خوشت بیاد، براى شما عطر مى زنه». لبام به خنده یه ور مى شن. مى گم: «خب... شیرین». یه شیشه عطر میاره و مى گه: «مچت رو بیار»... روى شاهرگم عطر مى زنه مى گه: «اینو بو کنید» بو مى کشم... پیر مرد با نفساى عمیق من نفس عمیق مى کشه. بهت میاد... به انگشت تکون دادناى یواشکیت از دور وقتى دارى مى رسى به قرار، به جیغ کشیدنت وقت دیدن گربه ها، به خوابیدن آروم و عمیقت... مى گم: «از همین مى برم.» دو تا شیشه ازش مى خرم؛ یکیشو تو بزنى، یکیشو من نگه دارم...

این تویی که لپاتو باد کردی؟ از این همه فاصله پیدا نیست... ولی شرط می بندم اگه تو باشی، الآن یه کم مستاصل شدی که اینطوری لپاتو باد کردی... یادمه؛ نگاهتم می چرخوندی یه ور دیگه، به قول خودت "سایلنت" می شدی. منم مثل اون جوونی که روبروته بیچاره می شدم از گیجی. خودتی یعنی؟ تو اینقدر تپل نیستی... نبودی یعنی... این دو سال بهت ساخته؟ اینقدر؟!...

من فقط وقتی سرمو کامل برگردونم، شیش تا میز اونطرف تر، اگر این ستون لعنتی بذاره، طرح مبهم صورتتو می بینم... اگر تو نیستی چرا دستاتو همونطوری گوله کردی زیر لپای باد کرده ت؟ چرا روسریتو از پشت گوشات رد کردی و گره هم نزدی؟ چرا گوشواره نگین تکی انداختی بالای لاله گوشت؟ چرا عطر بربری زدی؟ مگه کی غیر تو ناخوناش هر روزِ روزگار مانیکور شده س؟ مگه کی مثل تو گوشه دندون جلوش پریده و با نمک ترش کرده؟

تو هم منو دیدی؟ شناختی؟ مگه کی مثل من تو کافه ها پی ت می گرده؟ کی هی پشت سرشو نگاه می کنه؟ که شاید شیش تا میز اونورتر، پشت یه میزی، پس یه ستونی، یه سایه ای از تو باشه؟...

چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | لینک به این مطلب | نظرات ()

این تویی که لپاتو باد کردی؟ از این همه فاصله پیدا نیست... ولی شرط می بندم اگه تو باشی، الآن یه کم مستاصل شدی که اینطوری لپاتو باد کردی... یادمه؛ نگاهتم می چرخوندی یه ور دیگه، به قول خودت "سایلنت" می شدی. منم مثل اون جوونی که روبروته بیچاره می شدم از گیجی. خودتی یعنی؟ تو اینقدر تپل نیستی... نبودی یعنی... این دو سال بهت ساخته؟ اینقدر؟!...

من فقط وقتی سرمو کامل برگردونم، شیش تا میز اونطرف تر، اگر این ستون لعنتی بذاره، طرح مبهم صورتتو می بینم... اگر تو نیستی چرا دستاتو همونطوری گوله کردی زیر لپای باد کرده ت؟ چرا روسریتو از پشت گوشات رد کردی و گره هم نزدی؟ چرا گوشواره نگین تکی انداختی بالای لاله گوشت؟ چرا عطر بربری زدی؟ مگه کی غیر تو ناخوناش هر روزِ روزگار مانیکور شده س؟ مگه کی مثل تو گوشه دندون جلوش پریده و با نمک ترش کرده؟

تو هم منو دیدی؟ شناختی؟ مگه کی مثل من تو کافه ها پی ت می گرده؟ کی هی پشت سرشو نگاه می کنه؟ که شاید شیش تا میز اونورتر، پشت یه میزی، پس یه ستونی، یه سایه ای از تو باشه؟...

چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | لینک به این مطلب | نظرات ()

یک غریبه خودکار من را در غیبتم برداشته. از ردّ عطر دستش روی خودکار فهمیدم. چند بار پشت هم بو کشیدم. تند و پشت هم. آرام و عمیق. هر بار یک عطر زنانه بازیگوش ِ شاد پیچید توی مشامم. حالا که دارم می نویسم، هر چند کلمه یک بار، خودکارم را بو می کشم، همانجایی را که انگشتها دورش جمع می شوند؛ آنجاست که دست های غریبه را لو می دهد.

شاید فقط امتحان کرده ببیند قلم، آبی می نویسد یا مشکی، شاید هم مشکی پسند بوده و چند کلمه ای هم قلمی کرده، یا یک بیت غزل گوشه تقویمش نوشته، با خوطّ خوش؛ که صفای خط از صفای دل است...

باید روی شیشه عطرش نوشته باشند: «مخصوص دستهای ظریف با انگشتان بلند و کشیده»...

باید خودکارم را هر از گاهی، روی میز، تنها رها کنم، بگذارم در غیابم او آرام برگردد، خودکار را بردارد و بین انگشتانش به بازی بگیرد و از عطر انگشتانش روی آن، ردّی بگذارد... خودکار را دام می کنم، به صید بوی او...

یعنی می خواهید بگویید کاملا اتفاقی است؟ این که این روزها هر چه معشوق در آثار هنری پیش چشم من است، "ماری" از آب در می آید، قسمت من است یا "ماری" واقعا بین اهالی هنر اسم رمزیست؟

"بیگانه" آلبر کامو را چند وقت پیش می خواندم؛ اسم شخصیت اوّل داستان یادم نیست. امّا نام تنها معشوق عمرش، توی ذهنم نشسته. نمی دانم چون اسم ساده ایست در یاد می ماند یا چون "ماری"های عالم، پرشمارند یا اصلا سرّی در این اسم هست؟

زن "هانس شنیر" هم او را ترک کرده و راستش را بخواهید، شاید همین باعث شده که این مرد به خاک سیاه بنشیند. هانس شنیر، شخصیت اوّل کتاب "عقاید یک دلقک"، دیگر مثل قبل نمی تواند از عهده دلقک بودن بر بیاید. تحمل ناپذیری فراق زنش او را دائم الخمر کرده. و حدس بزنید نام زنش چیست؟ بله؛ "ماری".

حالا گیرم که نام اصلی "ماری" در فیلم "گذشته" فرهادی، "ماریان" است و به اختصار او را "ماری" صدا می زنند. این بار هم پای یک "ماری" در میان است. "ماری" فیلم فرهادی، تا بحال یک تنه، دل سه مرد را اسیر خودش کرده؛ ناز بنیاد کرده و زندگی ها بر باد داده. فیلم را می بینم و فکر می کنم علی مصفا یا همان احمد فیلم، چه مرد همه چیز تمامی است. برای من که قهرمان دنیای کلاسیکم "همفری بوگارت" بوده، احمد می تواند از مرد اوّل های دنیای امروزی باشد؛ مصمم، موقع سنج، مدیر، مسلط بر خود و محیطش، با مرام، یک جور "داش آکُل" کت و شلوار پوش دانشگاه رفته. و مطمئن نیستم کسی از بینندگان فیلم دلیل قانع کننده ای برای جدایی احمد از ماری پیدا کرده باشد؛ وقتی احمد این همه دل سپرده "ماری" است، زن جوان چه دلیلی توانسته پیدا کند که چنین مرد محکم و مقبولی را نخواهد؟

شاید این سرنوشت زوجیت با "ماری" هاست. مثل "لیلا" ها که قهرمانان اصلی عشق های نافرجامند. اصلا همین علی مصفا، یک بار توی "لیلا"ی داریوش مهرجویی، دلش را پیش "لیلا"نامی جا گذاشت و انگشت نمای خلق شد.

ردّ "ماری"های دیگر را شما در آثار هنری و ادبی بزنید، ببینید این فرضیه چه قدر می تواند درست از آب در بیاید. شاید هم فقط قرینگی یک سلسله اتفاق است. امّا آیا این هم اتفاقی است که بیگانه آلبرکامو، نوبل ادبیات می برد؟ و چند سال بعد "عقاید یک دلقک" هاینریش بل هم؟ و "ماری" گذشته فرهادی هم زیر سایه نخل کن می نشیند؟ اصلا آیا  دل دادگی، آیا سایه در سایه هم ماندن، آیا عشق، یک اتفاق است؟

 

 

بشنوید:

سلام، لیلا خانوم...

همه عمرم اگه باشی

تو بازم تازگی داری

تو بازم ناز می بخشی

تو شکّر پارگی داری

 

من از یک خنده ساده

من از چشم تو نو می شم

همیشه این همه راحت

دوباره مال تو می شم

 

چشات مشکی ترین یلدا

خودت قرص قمر بودی

نمی شه اینو مخفی کرد

که از من بیشتر بودی

 

چرا دیگه نمی خندی

پری کوچیک معصومم؟

چرا راضی تری وقتی

به دوری از تو محکومم؟

 

بگو آیا به چشم تو

من آزردن بلد بودم؟

نمی دونم ولی آیا

به این اندازه بد بودم؟

 

همیشه توی تردیدم:

جواب من رو کی می دی؟

تو آیا یاد من هستی؟؛

من ِ تنهای تبعیدی؟

 

چه می شد کرد... قسمت بود

که با هم، راه، کم رفتیم

به جاش دیشب تو خواب من

همه ش قربون هم رفتیم

یه عرض مختصر دارم حضورت

 

تو که پیداست خیلی مهربونی

 

 

نمی خوام زحمتت باشه، ولی... خب...

 

نمی شه بیشتر پیشم بمونی؟

چشمات دُرّ مشکی، گیست گُلای گندم

هر روز این فرشته، می چرخه بین مردم

 

جنست حریر نازه، کی بافته دلت رو؟

چه با سلیقه بسته ن، موهای کاکُلت رو

 

مایی که ادّعامون، می گفت مردِ مردیم

رو شونه نحیفت، چقدر گریه کردیم

 

ما آدمیم و خاطی، دلخور نباش از ما

چشمت یه ذره خوبی، می دید کاش از ما

 

هر موقعی که دیدی، قلبت پیِ بهشته

من مانعت نمی شم، پرواز کن فرشته...

مشق کردن زیباترین آهنگ، مرگ شاگرد است. آن روزی که شاگرد جای نت های زیباترین آهنگ دلش را یادگرفت، وقتی کدام پرده را گرفتن یا کدام کلید را فشردن یا بهنگام و بجا مضراب زدن را آموخت طوری که آهنگ خاطراتش، نوای دلش را از ساز بیرون بکشد، دیگر آن شاگرد، شاگرد بشو نیست... چی بزند بهتر از نوای دل؟ به چی دل ببندد لطیف تر از صوت جانش؟ مثل "او" که دیگر خواننده نشد... او خوب بلد شده بود بخواند: "هنوزم چشمای تو، مثل شبای پر ستاره س... هنوزم دیدن تو، برام مثل عمر دوباره س... هنوزم وقتی می خندی، دلم از شادی می لرزه... هنوزم با تو نشستن، قدر همه دنیا می ارزه..."

 

نه که قصد کرده باشم...

 

ناخودآگاه و غریزی؛

 

 

هنوزم یادت می افتم...

 

هنوزم برام عزیزی...

 

 

من برای تو بی ثمر بودم

 

تو ولی از جواهرات منی

 

 

یادگاری هم از تو خیلی هست؛

 

نازهای تمام ناشدنی...

 

چه سِحر عمق چشمای سیاهت

 

چه رقص گیسوی مشکیت در باد

 

 

یه کاری کرد با این دل که جز تو

 

همه شیرینیا از چشمم افتاد

 

دلم تنگه ولیکن چاره ای نیست

 

نشونیتو برای من نگفتی

 

 

کنارت تو خیالم راه می رم

 

تو اصلا هیچ یاد من می افتی؟

 

نباشی دست من یخ بسته و سرد

 

تمام هفته، دل انبار آتیش

 

 

تمام شنبه ها سنگین تر از قبل

 

غروب جمعه ها غمگین تر از پیش

 

تلخی و غصه ای اگر هم بود

 

پیش چشمات بی اثر بودن

 

 

و تمام قشنگیای جهان

 

تو که بودی قشنگ تر بودن

 

چرا اصرار کردی قهر باشیم؟

 

نمی ری از دل من با ندیدن

 

 

چطوری عطر تو یادم نمونه؟

 

تمام کوچه ها بوی تو می دن...


بدون هُرمِ دستت، بی نفسهات...

 

چه بی تو عمر کردن سخته خانوم...

 

 

فقط یادت رو دارم، چاره ای نیست؛

 

خیالت رو بغل می گیرم آروم...

من، پاپتیهِ کوره راهی دور

 

من خالی ام تا نیستی پیشم

 

خوابم رو که می بینی انگاری

 

جایی از این دنیا مهم می شم

 

 

دستی به اون موها بکش آروم

 

از قول دست من نیابت کن

 

از قول من چشم سیاهت رو

 

در قاب آیینه زیارت کن

 

 

هر جلوه و نوری اگر شب داشت

 

تو هدیه به مهتاب می دادی

 

بودم در آغوشت اگر بی تاب

 

آهسته من رو تاب می دادی

 

...

یه روزی که این حوالی

 

تو رو می بینم خیالی

 

 

زیر بارون ستاره

 

بغلت می گیرم آره

 

 

تو رو ای همیشه مرهم

 

وصله می کنم به قلبم...

دل من زیرزیرکی؛

 

بغل بغل غصه داره

 

 

بی صداس، یواشکی؛

 

یه عالم پچ پچ آهسته داره

 

 

نگو: این دیگه دلش سنگه و سفته

 

از دلم خبر نداری...

 

گُر گرفته... گُر گرفته...

فنجونا یخ کرده ن... مات شده ن

 

صندلی ها مثل اموات شده ن

 

 

نه صدات هست بگه "جانم"...

 

نه نگاهت پیداست...

 

نه به این زودی میاد بوت به مشامم

 

 

کاش نگاهت اونهمه عالی نبود

 

کاشکی جات خالی نبود

سازم ناکوک شده. هر سه جفت سیم تار، کوکشان در رفته. دیگر «منتظرت بودم» را که می‌زنم، صداهایش پرت و پلاست. آخ که چقدر دلم هوایش را کرده... «شب به گلستان، تنها، منتظرت بودم، منتظرت بودم...» چقدر تمرین کردم تا همین یک جمله تصنیف را شبیه خودش در بیاورم. آن صدایی که من را هوایی این تصنیف کرد، از دور می‌آمد... با ویولن. توی دل شب می‌چرخید و پر می‌زد و از دورها می‌آمد و مردی با صدای جاافتاده می‌خواند: «منتظرت بودم... منتظرت بودم...» و هی از آغاز، ساز و آواز دوره می‌کردند... رفتم تار را دست گرفتم و هی دنبال نت‌ها گشتم. آن‌قدر گشتم و زدم که سیم‌ها روی انگشت‌هام جا انداخت. منتظرت بودم...

حالا سازم مثل دلم ناکوک شده. سیم «دو» را که درست کوک کنم، باقی را هم با آن جور می‌کنم. اما نوای نُت «دو» توی ذهنم آرام نمی‌گیرد... می‌آید و می‌چرخد و می‌رود.

تو یادم دادی که بوق آزاد تلفن صدای «دو» می‌دهد. ولی من دست و دلم به تلفن نمی‌رود؛ تلفنی که فقط با آن تار کوک کنند، به چه درد می‌خورد... تلفن باید دست‌کم به اندازه چند شماره، نت‌های مختلف بزند، بعد صدای آشنا تویش بپیچد و موسیقی‌اش را کامل کند. حالا من بدون صدای «دو» چه‌کار کنم؟ چطوری «منتظرت بودم» را بزنم؟...

آهسته، آهسته می‌آ‌یم سراغ تلفن، با احتیاط گوشی را برمی‌دارم... بوق ممتد را که می‌شنوم، زخمه می‌زنم به سیم «دو» و پیچ سیم «دو» را می‌پیچانم... «دو» ... «دو» ... «دو» ... هی به «دو» مضراب می‌زنم و کوک را دقیق‌تر می‌کنم ... «دو» ... «دو» ... «دو» ... تو ... تو ... تو ... تو ...

باز هم لالایی نوشته ام و گفته ام...
 
زود پشیمون شدم

داغ زدم به دستم



عصر همون روزی که

ساکمو زود بستم



تو دلت افتاده بود

حال و هوای آشتی



اما بهت حق می دم؛

بهانه ای نداشتی



چقدر ماهرانه

بهانه می تراشی



که باز دل ببندی

پیش قدم تو باشی


 
دوباره شب نشینی

بهانه های تازه


 
دوباره آغوش من

که بی قرار بازه


 
بیا که از نگاهت

گل کنه مهربونی



منتظرم که این بار

بیای تا بمونی...

یه لباسِ تن نخورده

 

که زمان رنگشو برده

 

 

کاستِ بنان و "گُلپا"

 

توی برنامه "گلها"

 

 

ترمه ی گُلاب خورده

 

که همیشه بوش می مونه

 

 

همه، توی چمدونه... به هوای بوی خونه...

 

 

 

سه کتابِ جلد قرمز:

 

اخوان، فروغ، حافظ

 

 

با یه دفترچه ی سیمی؛

 

تلفنهای قدیمی

 

 

دو تا شیشه عطرِ خالی

 

که می دادن بوی پونه

 

 

همه توی چمدونه... به هوای بوی خونه...

 

 

 

دفتر خاطره؛ خالی

 

پُرِ عشقای خیالی

 

 

شیشه ی تیلّه و پولک

 

دو تا آلبوم، یه عروسک

 

 

صفحه ی گرامافون که

 

دیگه پیداس نمی خونه

 

 

همه توی چمدونه... به هوای بوی خونه...

 

 

گفتار من

با بهره از آثار جاودانه هایی چون: داریوش اقبالی، ویگن و گوگوش

 

 

 

 

 

 لالایی (دانلود)

 

 

لالایی (دانلود از سایتی دیگر)

 

گُلِ عمرم و غنچه ی زندگیت

 

پلاسیده شد پای یکدندگیت

 

 

دِهِ خوابهات، شهرِ نقّاشیام

 

چه بی رنگ شد، پایِ لجبازیام

 

 

 

هیاهوی من، غُر زدنهای تو

 

شب و روز، مشغولِ یکّی به دو

 

 

کلافه، نخوابیده و خسته من

 

تو هم عاقبت، خسته از دستِ من

 

 

تو از سایه ی من گریزون شدی

 

چشات مه گرفتن، تو بارون شدی

 

 

دلت با منه، قهر کردی ولی

 

شبیهِ گُلِ نازِ محزون شدی

 

 

چطور خنده توی دلی گُل کنه

 

که دوریتو باید تحمّل کنه؟

 

 

واسه دیدنت نقشه ها می کشم

 

که تو این مسیر "پیش قدم" من بشم

 

 

بیا و اگر حوصله داشتی

 

تا دنیا به جاست، آشتی... آشتی...

باغچه ما، نه این که بایر باشد؛ خودت دیده ای که همین باغچه جمع و جور و نصفه-نیمه، تابستان به تابستان چه باری می دهد تاکهایش...

حالا البته هر که نداند، تو می دانی که وقتی می گویم: "بار می دهد"، منظورم همان چند کیلو انگوری است که فقط نوبرانه تابستان خودمان می شود و تازگیِ گلوی دوست و آشنایی که میهمانمان می شوند.

امّا هر یاقوتِ انگور، هزار خاطره در دل خود دارد. وقتی دانه ها در دهانت شکافته می شود، خاطره ها هم ساخته می شوند؛ "شکّر شکنی" و "نُقلِ تر" که می گویند، مگر غیر از این است؟

نیمِ صفای تابستان من و تو به انگور خوردن های عصر تابستان است؛ به گپ و گعده ها، به شکّر شکنی.

تو آن انگورهای یاقوتی موی پیر را بیشتر می پسندی. می دانم. ولی همیشه می گویی: "دانه ها؛ یاقوتی باشند یا نه، بهانه اند. لحظه ها را ذائقه است که شیرین می کند، ذوق است که خاطره می سازد"...

حالا، نه این که این باغچه چند متری ما بایر باشد؛ فصلش نیست. نوبتش نیست. امّا تو خوب بلدی توی خواب زمستانی هم خاطره بسازی. تو ذوق داری. تو در این شبها باغچه را می آرایی، بی گُل؛ آنطور که پنجره، حکم قاب عکس پیدا کند.

تو خانه را گرم می کنی. خاطره می سازی؛ این بار از دانه های کشمش، از تخمه های هندوانه، تو خنده را کشف می کنی از میان لبخند پسته ها...

باغچه ما، نه این که بایر باشد؛ خستگی می گیرد، باغچه را –خواب باشد یا بیدار- حضور توست که سبز می کند...

اگر از من می شنوی، اگر روزی عاشقانه ای نوشتی، ته اش نقطه نگذار... جمله ات را -حتی اگر تمامِ چیزی است که می خواهی بگویی- با سه نقطه تمام کن... کلمه ها شاید تمام شوند، امّا هوای تو که به این زودی ها تمام شدنی نیست. تازه جمله که به آخر برسد، باید نشست و نگاهت را خواند. او، خودش که نیست نگاهت را بخواند؛ سه نقطه را که برایش بگذاری یعنی همین؛ یعنی چیزی در درون تو، در امتداد نگاهت که به ناکجا دوخته ای، ادامه دارد. یعنی این هوایی که به هوایش نوشته ای، این هوای توفانی بی صدا، یا این نسیم نارنج و ترنجی که باغ دلت را آباد کرده، به این زودی ها از سرافتادنی نیست...

 آخ... بزنه قهر کنی، لوس بشی/ اخم کنی، دید بزنی زیرِ چشی/ بازی کنی با نوکِ موهای مشی

 

 حالا... عجب حالی بده منت کشی

 

 آخ... بزنه قهر کنی...

بارون ِ نم نم... بارونِ نم نم که می گم می دونی یعنی چی؟ یعنی... وقتی بارون می زنه به شیشه ماشین، شرّه نکنه. ریز-ریز صبرو شکر کنه روی شیشه، بمونه همونجا؛ بشه یه نقطه روشن. بارونِ نم نم که بزنه، شب که باشه، انگار ستاره ریختن جلوی چشمت. رنگ به رنگ، قرمز و زرد. شرطش اینه که با من اومده باشی شبگردی توی اتوبانای خلوت نیمه شب.

اینجوری سبقت ممنوعه، برف پاک کن ممنوعه، ضبط روشنه، چشمای تو روشنه...

١-       این تیتراژ پایانی پس کی می آید روی پرده؟ می خواهم تمام قد بایستم و برای همه چیز این فیلم دست بزنم. وسط فیلم که نمی شود... چقدر مانده فیلم تمام شود؟... نه! تمامش نکنید. بگذارید همینجوری برود جلو. بگذار تا خود صبح بنشینم پاش. نمی خواهم تمام شود. من این آدمها را می شناسم. تازه بعد عمری آشنا دیده ام. همدیگر را پیدا کرده ایم. تازه داریم حرف می زنیم. خاطره این همه سال را می گوییم. همدیگر را بغل کرده ایم. به چشمِ تر ِ هم گریه می کنیم، نگران همیم. بگذار تمام نشود... تمام که نمی شود... تیتراژ می آید فقط... این آدمها ته نشین می شوند در من... ما که غریبه نیستیم... در این سالهای زهرِمار؛ "صد سال به این سالها"... دست سامان مقدم درد نکند.

 

-          فیلم صدرعاملی را ندیدم. سکانس ندیده اش همچنان گل است برایم. فیلم سامان مقدم؛ همه اش دیدنی، همه اش سکانسهای گُل، گُل سکانسها، همه اش خواستنی...

 

-          نقد نمی نویسم. پای این فیلم، گور پدر نقد فنّی. این یکجا، خوش به حال من که چند سال جوان تر نبودم. دو- سه سال دیرتر آمده بودم، این هم می شد یک فیلم پرده پر کن متوسط... مزّه اش نمی کردم...

 

 

 

٢-       بدینوسیله دعوت می شوید به...

دعوت می شوید به همه اینها که من عاشقشان هستم: راستش... من فقط عاشق اینم...

هفته پیش بود که موزیک را شنیدم. گفتند برنده اول یوروویژن شده که خب این به کلیپش مربوط می شود و من ندیده ام. این موسیقی را به خاطر جایزه اش نیست که اینجا می گذارم. تا شنیدمش نسخه ای ازش کش رفتم. شب یادم افتاد که با من هست و... نشد که نزدیک به سی بار پشت هم گوشش نکنم. نشد که گوشم را به واژه هاش تیز نکنم. نشد که خواب آلود، توی اینترنت پی ترانه اش نگردم. نشد. می دانی؟ نشد که کرم جایگزین کردن واژه های ترانه با معادلهای فارسی را به روی خودم نیاورم. و نشد که تا صبح، هم پای شنیدن آهنگ، ترجمه را تا آنجا که باب سلیقه ام شود فرونریزم و از نو نسازم؛ یک ساخت و ساز سلیقه ای.

حالا طبق عادت اینجا و رسم من، اول ترانه را دانلود کن و گوش بده. ببین اصلا لذت می بری یا نه. اگر لذت بردی و خواستی بدانی چی می گوید، فایل ورد را دانلود کن که متن ترانه اصلی را دارد به اضافه برگردان من را. ولی انصافا جر نزن! اول شنیدن، بعد خواندن. توی خواندن هم اول ترانه اوریجینال، بعد اگر خواستی؛ چیزی که من دوست داشتم معادل فارسی این ترانه می بود.

 

1-       موزیک اینجا

2-       ترانه و ترجمه اش اینجا

من و تو

بی نیاز از کلام

می شویم راوی غزل ترین... عسل ترین ترانه ها

روزها...

ماه ها...

بس که کافی اند نگاه ها

راستش... حالا زمان ِ گفتنه

باز آنتن رفت!... گوشِت با منه؟

قطع و وصلی... چی؟... صدای من میاد؟

دوستت دارم... پیامم روشنه؟

قدِّ بلند، موی سیاه، مژه ی دراز؛ ماه! ماه! ماه!

می نویسی: "هستی؟"

و دلت غنج می رود برای یک "آره" خشک وخالیش که بیاید روی مانیتور تو...

-من را آوردند که همبازی برادر بزرگتر باشم. و این ماموریت سالهاست که به پایان رسیده است.

 

-حالا من هم "بسی رنج بردم در این سال سی". ولی تجربه ابوالقاسم خان ثابت کرده که هفتصد-هشتصد سالی طول می کشد تا مجسمه آدم را بزنند وسط میدان. صبر می کنیم!

 

-این توضیح را به خط خودش ضمیمه هدیه تولدم کرده:

“ For your dreams… A “Dream Catcher” is a net, just designed in order not to let any of your dreams to runaway!”

هدیه ام بازساختی است از “Dream Catcher” اسباب کهن سرخپوستان؛ آنها که رویاهایشان را گرامی می دارند.

من هدیه ام را می گیرم، هدیه ام تو را!

 

در میدان امام خمینی جزئی از جمعیت سبز بودیم، فشرده و درهم. کمی گذشت، به زحمت، خرده-خرده راه باز کردیم به سمتی دیگر که تعجب کردم:"چه خلوت مانده این طرف!" 

گفت: "خیلی ساده؛ چون این طرف آفتاب است. داغ است. آنطرف سایه بود"

گفتم:‌"قانع شدم"

و اضافه کردم: "برای کسی که سایه به سایه ی محبوبی باشد، همینجا، ظلّ آفتاب، بهاری ترین هوای عالم است"

گفت: "قانع شدم"

گاه یادی کن از عسلخواری

 

یاد ِ لبهای گرم ِ گلکاری

 

گاه آبی بپاش و جارو کن

 

خانه ای را که در دلم داری

تمام صبح ها؛ عادت، کلیشه

 

سراسر مات، مرده، چون همیشه

 

فقط تکرار یک تصویر، زیباست؛

 

کبوترهای عاشق، پشت شیشه

دُردانه! گل نازم! سیمین بدنِ گُل پوش!

 

ای چشم پر از گفته! ای لب شِکر ِ خاموش!

 

ما بین خیالاتت، گهگاه هوایم کن

 

تنها به همین مقدار: اندازه ی یک آغوش

دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ | لینک به این مطلب | نظرات ()

این پست نظم و نسقی دارد که اگر به جا نیاوری، بهتر است که نخوانی و نشنوی. اصل ماجرا این است که فایل صوتی را دانلود کنی و بشنوی -و چه بسا تا به حال شنیده باشی. قبل از هرچیز دیگری باید نفس این خواننده را و چیزی را که در صدا دارد و نوایی را که همراهی اش می کند بشنوی. اصل این است. تضمینی هم نیست که لذت ببری. من ولی بردم.

بعد، و تنها بعد از شنیدن، اگر خواستی، متن ترانه(یا به قول من غزل) را و ترجمه خام دستانه ی من را دانلود کن.

 

١-       دانلود موسیقی

٢-       دانلود متن

سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ | لینک به این مطلب | نظرات ()

جایی از کارِ جهان لنگ شده

 

همه جا تیره و بی رنگ شده

 

راستش...وضع جهان معمولیست

 

قصه این است: دلم تنگ شده

چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸ | لینک به این مطلب | نظرات ()

دستمالی نحیف و فرسوده

 

یادگار عزیز ِ من بوده

 

نقش بسته است در میانه­ی آن

 

ردّی از اشک سرمه آلوده

من و این خوابها که دیدنی اند

 

چشمهایی که از غمت غنی اند

 

 

چشمهایم پس از خمِ ابروت

 

بی قرارِ خطوطِ منحنی اند

 

 

می رسد پشت هم بدون درنگ

 

لحظه هایی که بر تو مبتنی اند

 

 

 

"مهربان" غیر تو اگر هم هست

 

همگی"مهربانِ ناتنی" اند

 

 

من و اشعار غیر قابل چاپ

 

که پر از گفته نگفتنی اند

هنوز هر قدم دلم، هوای یار می کند

 

هنوز یاد تو مرا، چه بی قرار می کند

 

زیاده عرض ِ خاص نیست، کمی تو از خودت بگو

 

سلامتی عزیز من؟ دلت چه کار می کند؟

چهار فصل

 

کامل نیست

 

هوای تو

 

هوای دیگریست

 

ای دو چشمانِ تو نقشِ قابهام               رودم امّا بی تو از مردابهام

 

 

وعدة دیدار، پشتِ پلکِ من                  ای تو جاری در میانِ خوابهام

 

چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧ | لینک به این مطلب | نظرات ()

 

تشنه ی سیلِ بارشت شده ام               طالبِ حُرمِ تابشت شده ام

 

تو بگو؛ می شود نفس بکشم؟               من که غرقِ نوازشت شده ام؟

 

 

 

نشسته ای کنارِ خودم و آینة ماشین، با سلیقه خوش، تصویرِ تو را برایم زیرنویس کرده:

 

«... از آنچه در آینه به نظر می رسد به شما نزدیک تر است» 

 

 

 

 

 

 

گلها به تماشای تو دل باخته اند                   خود را زشعف به آب انداخته اند

 

دامان تو را برای آوردنِ گُل                            آغوشِ مرا برای تو ساخته اند

 

                                                 ***

 

چون آبگینه ای که بر آن سنگ می زنی           بی خویش می شوم چو تو آهنگ می زنی

 

مطرب! زمن مخواه کنم صبر یا سکوت             وقتی به بندِ تارِ دلم چنگ می زنی

 

 

 

 

 

 

 



تمام روزهای سال

چشم های ما

در انتظار یک نگاه عاشقانه است

ولنتاین

بهانه است

 

 

RSS Feed

Wolf of Desert