گرگ بیابان

بعضی از ما روزنامه نگارا تا بیایم عادت کنیم که شیر گرم و سرد دستشویی دقیقا کدوم یکیه باید دفتر کارمونو عوض کنیم.

 

[اینو پنجشنبه شبی که گذشت در یک جلسه ای گفتم. لبخند زدیم...] 

#توقیف #مردم-امروز

بعضی از ما روزنامه نگارا تا بیایم عادت کنیم که شیر گرم و سرد دستشویی دقیقا کدوم یکیه باید دفتر کارمونو عوض کنیم.

 

[اینو پنجشنبه شبی که گذشت در یک جلسه ای گفتم. لبخند زدیم...] 

#توقیف #مردم-امروز

بعضی از ما روزنامه نگارا تا بیایم عادت کنیم که شیر گرم و سرد دستشویی دقیقا کدوم یکیه باید دفتر کارمونو عوض کنیم.

 

[اینو پنجشنبه شبی که گذشت در یک جلسه ای گفتم. لبخند زدیم...] 

#توقیف #مردم-امروز

بعضی از ما روزنامه نگارا تا بیایم عادت کنیم که شیر گرم و سرد دستشویی دقیقا کدوم یکیه باید دفتر کارمونو عوض کنیم.

 

[اینو پنجشنبه شبی که گذشت در یک جلسه ای گفتم. لبخند زدیم...] 

#توقیف #مردم-امروز

بعضی از ما روزنامه نگارا تا بیایم عادت کنیم که شیر گرم و سرد دستشویی دقیقا کدوم یکیه باید دفتر کارمونو عوض کنیم.

 

[اینو پنجشنبه شبی که گذشت در یک جلسه ای گفتم. لبخند زدیم...] 

#توقیف #مردم-امروز

این که توی قصه ها گربه ها موش می گرفتن، کلا دروغ بود یا زمونه عوض شده؟

هم­ عصر فردوسی توسی، در ایران زمین پیرمردی می زیست به نام مسعود نائل. همانگونه که فردوسی در حماسی سرایی یگانه بود، نائل در خلق فانتزی و رئالیسم جادویی ید طولایی داشت که البته آن زمان این سبک ها درک نمی شدند و در بعضی منابع موثق مثل تاریخ دسته تبری، از آن به عنوان «دُررالمهمله و اراجیف الممکنه» یاد شده است که اینها هیچکدام از ارزش های نائل کم نمی کند. حتی ابوالقاسم فردوسی هم در شاهنامه طی بیتی بدون این که – به ملاحظه حرف مردم - نامی از نائل ببرد، او را ستایش کرده: «فرستاده‌ای خواند شیرین‌زبان/ خردمند و بیدار و روشن‌روان».

نائل برای کودکان قصه های خیال انگیزش را تعریف می کرد و کودکان او را بسیار دوست می داشتند. او به بچه ها باورانده بود که ارابه ای دارد که با آن در آسمان حرکت می کند. نام برخی از داستان های کودکانه مسعود نائل هنوز در برخی منابع به چشم می خورد، از جمله داستان های «محفل ققنوس» و «جام آتش». نائل اهتمام جدی به مسائل بهداشتی کودکان داشت و حتی به آنها آموخته بود که جورابشان را خودشان بشویند. او برای آن که کودکان به این شست و شو تشویق شوند، توی جوراب هایی که روی بند رخت بود، برای بچه ها خشکبار و چیزهای دیگر می گذاشت. مسعود نائل در گمنامی و در جایی در ترکیه امروز درگذشت. با آن که در سرزمین مادری اش قدر ندید اما ترک ها برای او مقبره ای ساختند و به کودکان خود آموختند که او را بابا نائل صدا بزنند. بعدها غربی ها از این افتخار ایرانیان، الهام گرفتند و شخصیتی ساختند که امروزه برای بچه هایشان در شب کریسمس هدیه توی جوراب ها می گذارد و او را بابا نوئل می خوانند و خیلی ها هنوز نمی دانند که بابانوئل در واقع یک ایرانی بوده و ریشه آریایی دارد.

 

[به قلم من در ماهنامه طنز «سه نقطه»- با تلخیص و شوخی زدایی فراوان برای اینجا]

همه چیز عالیست، من و شهاب و امیر، سوار ماشین امیر هستیم که آخرین مدل موجود در بازار است؛ با پدال دوچرخه اى و زنجیر و طراحى به شکل ماشین هاى فرمول یک. نوبتى سوار مى شویم و براى آنکه دو نفر دیگر هم نقشى در بازى داشته باشند، ماشین را هول مى دهند. ما هفت-هشت ساله هاى محل، هر روز بعد از این که فوتبال توى کوچه، با قهر مسعود در اعتراض به نتیجه بازى و بردن تیردروازه هایش تمام مى شود، به حیاط خانه امیر اینها مى رویم و بازى هاى ویژه خودمان را مى کنیم، مثل نوعى فوتبال که اسمش "یار قدیمى" است و البته حق دارید اگر اسمش بیشتر شما را یاد سفره خانه هاى سنتى بیندازد تا فوتبال. این ماشین سوارى هم حالا یکى از بازى هاى سه نفره است. شیوه کار این است که یک نفر - که بیشتر اوقات صاحب ماشین است- سوار مى شود، آن دو نفر دیگر -که با وجود رایزنى ها معمولا من و شهاب هستیم- هول مى دهند، سرعت که از صد یا صد و ده بالا زد- این تخمین ماست البته- راننده دستى را مى کشد. آهان، این ماشین یک ترمز دستى کوچک هم دارد که برگ زرین دیگرى در طراحى به روز و مدرن آن محسوب مى شود. الآن یک ساعتى هست که ما درایورهاى لق لقوى چرک و عرق کرده، در حیاط امیر اینها دستى مى کشیم و البته کسى این دور و بر نیست که شیفته دستفرمان ما بشود و بپرد بالا... قریب به یک ساعت تجربه در امور فرمول یک و دستى باعث شده هى رکوردها را جابجا کنیم و بهبود ببخشیم و طول خط ترمزهاى به جا مانده نشان هاى افتخار ماست که بر موزائیک هاى حیاط ثبت مى شود. من و شهاب در هول دادن حرفه اى و صاحب سبک شده ایم، صفر تا صد ماشین را تا حدى که دانش فنیمان اجازه مى دهد پایین آورد ه ایم و البته تشویق هاى امیر هم در این امر بى تاثیر نیست. خب، حالا من و شهاب تصمیم مى گیریم بیشتر تشویق بشویم و خط ترمزى را در جریده عالم ثبت کنیم. در واقع ما هول مى دهیم امیر ثبت مى کند. شمارش معکوس شروع مى شود، چراغ هاى سبز روشن مى شوند و خط نگهدار پرچم شطرنجى را تکان مى دهد. هول مى دهیم، سرعت بیشتر و بیشتر مى شود، چشم جهان به رکورد تازه ما دوخته شده، سرعت از همیشه بیشتر شده، امیر دستى را مى کشد، چهار چرخ هوا مى رود، امیر پرواز مى کند، حالا امیر با ماشین در هم آمیخته است، ما فکر مى کنیم امیر مى خندد، ما هم مى خندیم، نگو امیر دارد گریه مى کند، ما دیگر نمى خندیم، به هم نگاه مى کنیم، ثانیه هایى دیگر است که مادر امیر به حیاط بیاید، نیازى به در میان گذاشتن فکر مشترک من و شهاب با همدیگر نیست، چون اشارات نظر نامه رسان ماست هر دو به سوى خانه مى دویم، یادم رفته بود بگویم، من و شهاب برادریم... در خانه تا حد ممکن طبیعى جلوه مى کنیم و گاهى که دورمان خلوت است احتمالات موجود درمورد سرنوشت امیر را -از مرگ درجا تا نجات با عمل پیوند عضو- بررسى مى کنیم. تصمیم مى گیریم توصیه هاى مجرى منطقى برنامه کودک را جدى بگیریم و شب، خواب آرامى داشته باشیم.  صبح توى رختخوابیم که زنگ مى زنند، من و شهاب با همدیگر وداع مى کنیم، مادر در را باز کرده، امیر کله صبحى آمده با دستى که با یک کهنه دور گردنش انداخته و دارد کونسه مى دهد که چطور مى شود امروز غروب، کمى خط ترمز را طولانى تر کرد...


دوستان! هر حرفی درباره "هپی" بودن و اینها دارید زودتر بزنید. الآن یک سفره ای پهن است، دو روز دیگر موضوع می افتد توی خط قرمز و اینها، حرفش را هم دیگر نمی شود زد. به هر حال ما الآن خیلی در دنیا مطرح هستیم و غرب را ناک اوت کرده ایم و سه هیچ به نفع ماست. فکرش را بکنید کی می توانست فارل ویلیامز را مجبور کند کار و زندگی اش را ول کند بنشیند پای توییتر درباره کشور ما مطلب بنویسد؟ اظهار نظر هم که بلد نیست، حالا بعدا توجیه می شود و خودش می آید توی بیست و سی نظرش را اصلاح می کند. اینش دیگر با دوستان که نشان داده اند کارشان را بلدند.

از آن طرف آقای کفاشیان فوتبال ما را در سطح جهان مورد توجه قرار داده و همه دنیا الآن فهمیده اند که بازیکن های ما در جام جهانی نمی توانند پیراهنشان را با تیم مقابل عوض کنند. چون کیفیتش پایین است. یک دست گرم کن هم بیشتر نداریم. یعنی سپ بلاتر که از وقتی فوتبال بوده او هم بوده و با توپ پارچه ای خاطره دارد، الان در یک پیچ تاریخی در زندگی اش قرار دارد و برای هضم این قضیه شبها لورازپام 10 می خورد. خب، کی می توانست اینطوری با هیچی فوتبال ما را جهانی کند؟

از آن طرف عکس دو دختر ایرانی هفته پیش رفته روی صفحه اوّل بخش خبری یاهو. همان دو دختری که داشتند از خودشان فیلم می گرفتند و با ماشین رفتند توی –احتمالا- دیوار. ما خودمان را قارچ هم می دادیم نمی توانستیم به صدر اخبار یاهو برسیم. این دو دختر خانم خیلی، هم از جانشان مایه گذاشتند و هم از ذهن و دانش و مالشان و هم خیلی چیزهای دیگر. واقعا غرور ملی آدم باد می کند و من شخصا از این که چشم جهان همینطوری به ماست معذبم.

از ژیل ژاکوب، دبیر سالیان سال جشنواره کن که گنده تر نداریم. ما همچین جذبه ای به خرج دادیم که ژیل ژاکوب مجبور شد در بهبوهه جشنواره یک وقتی خالی کند بنشیند برای ما توضیح بنویسد و درباره اقسام بوس و سن و سال خودش و اینها توضیح بدهد. الآن دیگر گرم شده ایم و اگر آدم درخواستی دارید اعلام کنید. برویم تو نخ استیون هاوکینگ؟ یادداشت اختصاصی از راجر واترز بگیریم بگوییم یک عذرخواهی درباره رواج گیتار بکند؟ خلاصه ما نشان داده ایم که بلدیم. توی دنیا هم بیشتر مطرح می شویم و لایک خورمان بالا می رود. نقاشی ِ نمودارش هم اتفاقا خیلی قشنگ می شود و می شود توی تلویزیون نشان داد.

اما چند توصیه:

به خانم حاتمی برادرانه بگویم که عیب ندارد دیپلمات ایرانی در برزیل برود استخر مختلط و اختلاف فرهنگی اش را به رخ بچه مردم بکشد ولی دیگر اینقدر هم هرکی هرکی نیست که بازیگر زن ما برود کن داور جهانی بشود لپ پیرمرد هشتاد و چهار ساله را ماچ کند که!

به آنهایی هم که می خواهند هپی باشند مشفقانه عرض می کنم، این همه راه برای خوشحالی، بروید کشاورزی کنید، بروید بدوید، کتابهای علمی بخوانید، می دانم چند هفته است تلویزیون دیگر عموپورنگ پخش نمی کند اما گفتگوی ویژه خبری که پخش می کند. استفاده کنید.

توصیه سوم این که... ببخشید یک آقایی الآن آمده دفتر مجله و ظاهرا با من و سردبیران دیگر کار فوری دارد، الآن بر می گردم بقیه عرضم را می گویم...

ببخشید... کمی صحبتمان با این عزیزی که آمده بود طول کشید... داشتم عرض می کردم، رگبار هفته گذشته میزان ذخایر آب را افزایش داده و همچنان احتمال بارش های بهاری هست. اتفاقا من در سفری که به شیراز رفته بودم مدیریت منابع آب در آنجا هم مورد توجه بود و به خوبی انجام می شد. طبیعت سرسبزی هم داشت. زیاده عرضی نیست.

جملات متداول دیگران در واکنش به چاق و لاغر شدن ما:

در واکنش به لاغری: "چه لاغر شدی!" (با لحن:  ای طفلک رنج کشیده کم غذا! چی تو رو به این روز درآورده؟)

در واکنش به چاقی: "چاق شدیا!" (با لحن: ای ناقلا! خوب مفت می خوری و می خوابی، معلوم نیست مال کی رو هاپولی کرده بی عار!) 

پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ | لینک به این مطلب | نظرات ()

سوال متداول ایرانیا وقتی با خارج تلفنی صحبت می کنن: الآن اونجا ساعت چنده؟

پدر با این که معتقد است: "بچه هر کس برایش همیشه بچه است" مسئولیت غروب جمعه را بر عهده نمی گیرد و در جواب این سوال که: "غروب جمعه چه کنیم؟" می گوید: "شما دیگه بچه نیستید، خودتون یه فکری بکنید".

پدر غروب جمعه ته دیگ اخبار ماهواره را می تراشد و به عنوان زنگ تفریح به همراه مادر برنامه فلسفی-عرفانی "معرفت" را از شبکه چهار تماشا می کند.

همچین غروب جمعه ای داریم ما.

هی کنجکاوم ببینم اینایی که با کت و کراوات از طریق اسکایپ با شبکه های ماهواره ای مصاحبه می کنن، شلوار پاشونه یا پیژامه.

سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ | لینک به این مطلب | نظرات ()

 

قدیم: غصه نخور، پسته بخور.

 

حالا: حرص نخور، قرص بخور.

دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ | لینک به این مطلب | نظرات ()

به علت باختهای پی در پی رئال مادرید در مقابل بارسلون، پیشنهاد می شود لقب "خوزه مورینیو" از "آقای خاص" به "آقای خاص بی بصیرت" تغییر یابد.

 

(ستاد مقابله با جریان فتنه در رئال)

...و سفر بر سه قسم باشد:

 

سفر به آفاق

 

سفر به اَنفُس

 

و سفر به سانفرانسیسکو

سه چیز برای سه کس در حکم ناموس است:

 

اسلحه برای سرباز

 

برف پاک کن برای راننده خطی

 

سس برای ساندویچی

ترجمه ی "عینک آفتابی خیلی بهت میاد":

 

"چشمات خیلی ضایعن"

امیدوارم آیندگان، اینجای زندگینامه ام ننویسن: "و همه اینا تازه اوّل بدبختیاش بود..."!

بارون میاد تَق تَق

 

(این ابتدای همان شعر معروف "بارون میاد جر جر" است؛ از زبان یک کچل)

آدمهای خوشبخت، می روند درکه کوفته می خورند

آدمهای بدبخت، می روند به درک کوفت می خورند

ببین پسرم، یه سری پسوندها فاعل ساز هستن، یعنی معنای "انجام دهنده کار" رو با خودشون دارن، مثل پسوند "ین" در زبان انگلیسی

مثلا کسی که باله می رقصه، بهش می گن بالرین

کسی که تکنیک یه کاری رو می دونه، بهش می گن تکنسین

کسی که فیلم کمدی بازی می کنه، بهش می گن کمدین

کسی که سوتی می ده، بهش می گن... می گن: ای خاک بر اون سرِ ملنگت کنن ضایع!

"زندگی حسّ غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد"...

زندگی... جِر دارد...

یعنی قرار است در این میهمانی، ما با این جماعت ِ دست و پا در خون خزاب، سر یک سفره بنشینیم؟ خداجان، اگر قرار است ما روزه بگیریم، این جماعت مدّعی ِ ابرو در هم کشیده ی مساوی­تر از ما هم، که خودشان را متولّی تو می دانند، روزه بگیرند، بعد ما و آنها را به هوای این روزه ها، به یک جا بفرستی؛ چه بهشت، چه جهنم، پیشاپیش بفرما که ما روزه را نگیریم. ما که کلّ یوم مهمانت هستیم، شعبان و رمضان هم ندارد. خیلی مخلصیم.

"براد پیت" رو که می شناسی؟ من "در"شونم.

از زیر سبیل چرب، هرچیزی رد می شود

به سلامتی چس فیل، که در قید حرف مردم نیس!

به یکی که بخواد خودکشی کنه معمولا کدوم اینا رو می گن:

می گن "این کارو نکن زندگی خیلی زیباتر از این حرفاس"؟

یا می گن "این کارو نکن زندگی اصلا ارزش این حرفا رو نداره"؟

دختر خوب با بدان بنشست

یه چیزایی در این میان گم شد!

بزغاله چو گوساله ببیند خوشش آید

راننده عزیز.

آیا می دانید درصد بالایی از سوانح و حوادث رانندگی، بر اثر نصب ضبط خوب روی ماشین است؟

تجربه ثابت کرده، وقتی همه نشانه های زیر به طور همزمان مشاهده شود، بارندگی حتمی است:

ابرهای کومولوس باران زا در آسمان باشد

رطوبت هوا به میزان محسوسی افزایش پیدا کرده باشد

توده های کم فشار بر منطقه حاکم شده باشد

شب قبل، حسام ماشینش را کارواش برده باشد

 

تبصره: در صورت مهیّا نبودن سه شرط اول، شرط آخر برای بارش باران کافی است.

طبق اخبار داغ مسموعه

وضعیت، سخت غیرمطبوعه

یک سوال ضروری فنّی:

ماچ تا چند هفته ممنوعه؟

ای هرج و مرج طلبی که تظاهرات می کنی و باعث می شی بعضی ها بی گناه به زحمت بیفتن و چماق توی سر بقیه بزنن! ای بی ظرفیت که جنبه حرف زور نداری! ای عامل ِ همه بدبختی ها! ای برنج آلوده! دست کم برو یه موبایلی بخر که کیفیت فیلمبرداریش بالا باشه!

شد حسابت ز کلّ خلق جدا

آدمی غبطه می خورد به شما

خوش به حالت! زیارتت مقبول!

مشهدی "چاوز"! التماس دعا!

قدِّ بلند، موی سیاه، مژه ی دراز؛ ماه! ماه! ماه!

به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است                                              

... فقط مساله اینه که ما روی زمین زندگی می کنیم

- "مرد از دامان "زندان" است که به معراج می رود!"

نقل به مضمون از نتیجه گیری های تحت هیچگونه فشار و  بدون هرگونه آویزان شدگی آقایان ابطحی و عطریانفر 

 

- ضمنا تحقیقات برای کشف این حقیقت که آنچه پای چشم ابطحی روییده، بادمجان است یا خیار چمبر، همچنان ادامه دارد

-          پسرکوچولو! بزرگ شدی می خوای چی کاره بشی؟

-          منشی ِخانم با روابط عمومی بالا!

من آنچه در خانه نیاز است با شماگفتم/ حال تو خواه "قند" گیر، خواه "بلال"

-من را آوردند که همبازی برادر بزرگتر باشم. و این ماموریت سالهاست که به پایان رسیده است.

 

-حالا من هم "بسی رنج بردم در این سال سی". ولی تجربه ابوالقاسم خان ثابت کرده که هفتصد-هشتصد سالی طول می کشد تا مجسمه آدم را بزنند وسط میدان. صبر می کنیم!

 

-این توضیح را به خط خودش ضمیمه هدیه تولدم کرده:

“ For your dreams… A “Dream Catcher” is a net, just designed in order not to let any of your dreams to runaway!”

هدیه ام بازساختی است از “Dream Catcher” اسباب کهن سرخپوستان؛ آنها که رویاهایشان را گرامی می دارند.

من هدیه ام را می گیرم، هدیه ام تو را!

-          "تشکیل اجتماعات و راه پیمایی ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است".

-          "اجبار شخص به شهادت، اقرار یا سوگند مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است. متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می شود".

حالا درست که اینها اصول ٢٧ و ٣٨ قانون اساسی هستند، ولی از کجا معلوم که اغتشاش گران از همان وقتها برنامه اغتشاش نریخته باشند و این اصول را در قانون اساسی زورچپان نکرده باشند؟

حالا که دستتان می رسد لااقل به جبران مافات، یک قانونی در مجلس بگذرانید که جلوی فتنه گرفته شود. مثلا اینجوری:

"کسی که لباس فرم نیروی نظامی یا انتظامی به تن نداشته باشد، اگر حامی دولت باشد، "لباس شخصی" است و مجاز به حمل چماق و هرچیز مودبانه دیگری که دم دستش بیاید و استفاده از آن است و اگر حامی دولت نباشد، "اغتشاش گر" بوده و اساسا به گور مرحوم پدرش می خندد که توی خیابان راه برود".

مرگ بر آمریکا!

مرگ بر انگلیس!

مرگ بر فرانسه!

مرگ بر آلمان!

مرگ بر کانادا!

مرگ بر فنلاند!

مرگ بر نیوزلند!

(بچه! یه استکان آب جوش برسون)

مرگ بر لهستان!

مرگ بر سنگاپور!

...

تیغ ژیلت بنا به یک تحلیل          «بازدارد پیاده را ز سبیل»!

-

در کارنامه نویسنده نامه ذیل، تجربه ی یک بازی ملی فوتبال ثبت است

پست تخصصی: هوراکش! (جناح چپ، روبه روی جایگاه،از چپ به راست موج مکزیکی میزند)

-

آقای تربیت بدنی

سلام علیکم، گَندُکُم مطبوع!

استادیومی که یک صدا می گوید: "علی ی ی... دایی"، به اختلاف بیست ثانیه هوار می کشد:

"دایی! حیا کن! تیم ملی رو رها کن". دکتر بیلاردو هم که بیاورید، همین است که هست. فلذا

یک مربّی دوزاری کفایت می کند و بیش از آن مایه ی ثقل صدر و ترش کردگی مزاج هواداران

خواهد بود. علیهذا همچنان به سلولهای خاکستری مراجعه نفرمایید. در صورت خروج از آکبند،

پس گرفته نمی شود.

شایسته است الباقی بودجه مربوطه حاصل از ما به التفاوت دوزار،مصروف سفرهای استانی

گردد تا کل یوم مشکلات مردم حل شود.

لطف عالی منفجر!

سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ | لینک به این مطلب | نظرات ()

چندمین نفری است که به من گفته: "شبیه بازیگر مرد عنکبوتی هستی"

همچنان مساله این است: قبل از زدن نقاب یا بعدش؟!

 

فکر می کردم این رفقای همکار، یک کاری به این طیاره کرده اند که خودشان می گفتند «چارتر». که ظاهرا همان «دربستی» خودمان است. بعدا معلوم شد فقط حدود سه چهارمش ما هستیم و یک چهارم الباقی را دیگر مسافرین در «تر» شراکت دارند.

 

طیاره مورد نظر فوکر است که بسیار مستعد است در زبان لاتین بد خوانده شود. بعید هم نیست اسم را با مسمّی گذاشته باشند. اگر اسم این طیاره با مسمّی درآمد، نیاز به توضیح است که شخصا قصد و نیتم از این سفر تفریح و چیزی در این حدود است و ضمن این که آرزو دارم خداوند مرا با شهدای خاصه اش محشور کند، هرگونه شهادت  احتمالی خود را در این طی طریق هوایی پیشاپیش تکذیب می کنم.

 

ضمنا: به وقتش، بازماندگان، چند متر مربوطه در قطعه مخصوص «اصحاب رسانه» را از حلقوم مسوولان امر بیرون کشیده، سپس هر کجا عشقشان کشید ما را فرو کنند.

زیاده عرض خاص نیست

 

 

 

 

این  مطلبِ زیری، جدیدترین نوشته من در چلچراغ بوده. همین ِ همین که نه. درواقع با قلم قرمز ِ رفقای من در مجله که رئسای من هم هستند، یک قرمز کاری اساسی شد. کار به جایی رسید که شعری که مخاطب فرضی اش دختران بودند، خطابش شد سریال جمعه شبهای برادر سلحشور! گویا تنگی وقت مانع شد که دخل و تصرف به خودم واگذار شود و شرایط هم اقتضا نمی کرده که کل مطلب را از صفحه بیاورند بیرون. رک؛از شکل و شمایل اصلاح شده نوشته اصلا خوشم نیامد. هرچند مصلحت اندیشی دوستان را می فهمم. نهایتا این که من تنها می توانم مسوولیت فنی نوشته ای را که خودم نوشته ام بپذیرم؛ از فحش و نکبت تا درود و ثنا. حالا این، دست نخورده همان نوشته است در ستون "دل ایدل":

 

ما برای آن که نشان بدهیم که هیچ چیزی هیچ حساب و کتابی ندارد و ما هم بلدیم حرف بزنیم و دبه کنیم و فقط نامزدهای دم انتخابات نیستند که ازاین کارها بلدند، با این که گفته بودیم درِ "دل ایدل" را گل می گیریم، دل ایدل می نویسیم. خیلی مهمه؟! یعنی مشکل مردم ما اینه؟!یعنی مشکل جوونای ما اینه؟! 

 

١- محض دستگرمی:

 

دختر! خود قرص قمری انصافا

از جمله پریرخان سری انصافا

هر روز اگر شد برو آرایشگاه

بی ریش و سبیل بهتری انصافا

 

تیغ های پنج لبه اصل را فقط از ما تهیه کنید. با تحویل رایگان درب منزل سه تا صد تومن.

 

٢- این یکی را هم، همینطوری بیخود و بی جهت داشته باشید:

 

تا نگاهش به روی او افتاد

بی خود از خود شد و به او دل داد

پسرم! دلنواز باش و در همه حال

گشت ارشاد را نبر از یاد

 

حتما باید کلی  خرج کنند مانور برایتان بگذارند؟ خب خودتان نبرید از یاد دیگر!

 

٣- یک طرحی داده رئیس دانشگاه تهران مبنی بر این که بد هم نیست اگر دانشجویان دانشگاه تهران لباس فرم بپوشند. از دانشجویان هم  خواسته که طرح لباس بدهند. از زمان اعلام این طرح،‌ ورساچی، بیژن و کلا دنیای مد  در حدّ معتنابهی خاک بر سر شده اند. از سوی دیگر شاخص بورس کشور نیمه دوست،چین، زده بالا چون احتمال می رود ست کامل یونیفرم را کنترات کند. در کره شمالی بابت این که یک کشور دیگر هم در دنیا پیدا شده که کم کم دارد  می فهمد یونیفرم چقدر ماه است ذوق مرگی واگیردار شیوع پیدا کرده و کلا جنبش دانشجویی تاثیرگذار یعنی این. بد نیست حالا که روی دور تحول هستیم یکباره یک حال اساسی به واحدهای درسی دانشگاه هم بدهند.

 

یکسره یکدست شود شکل و رنگ

می شود اصلاح بدون درنگ

پیش نیاز همة‌ رشته ها:

تک زدن و خشم شب و دوش فنگ

 

۴- یکی از اعضای کمیسیون آموزش عالی مجلس هم که خبر یونیفرم را شنیده،‌اعلام کرده که اگر این ایده عملی شود ما واکنش نشان خواهیم داد.

 

خوش بوَد قول در بیان دادن

حال کافی به دیگران دادن

نگرانم که رگ به رگ نشوند

بابت واکنش نشان دادن!

 

۵- یک نفری  همین یکی- دو ماه پیش اعلام کرده بود که دیگر عمرا نفت به زیر صد دلار نخواهد آمد. نفت بی مرامی کرد و روی گوینده را زمین انداخت و آمد پایین.

 

طعنه و طنز و نیش می آید

حالتی دل پریش می آید

وحی منزل که نیست ای مردم

اقتصاد است، پیش می آید! 

تکرار ِ دخترکان گلفروش…

به بهشت زهرا نزدیک می شوید!

عارضم ای عزیزِ نورِ بصر

شتری خفته است در پسِ در

 

شده در قبض آن شتر مرقوم:

«برو تا خانة فلان مرحوم»

 

این نشان می دهد: بدون کما...

زود در می رود تلنگ شما

 

یک غروب عاقبت سرِ پیری

چیز می شی... خلاصه... می میری

 

علتش سکته یا که واگیر است

یا –بلا نسبت- از بواسیر است

 

یا دچار تبِ شُشی شده ای

بلکه هم پاره از خوشی شده ای

 

یا که چیزی به تن فرو شده است

یا لگنگاه پشت و رو شده است

 

یا چرا راهِ دور را بروی:

عاق کرده است بچه را ابوی

 

الغرض در مهار تقدیری

قبض را می دهند و می گیری

 

 این شتر داره کارت تضمین هم

برده حتی جوان تر از این هم

 

با تمامِ نداری ات این بار

می روی توی بنزِ کولر دار

 

گرچه در خواب هم نمی دیدی

عاقبت توی بنز خوابیدی

 

تا بپوشند بر تنت چلوار

می شوی چند لحظه بی شلوار

 

شسته اندت حدود ساعت نُه

بوی کافور می دهی، اُه اُه!

 

عده ای از پَسَت روان شده اند

«آنچه نادیدنی است، آن» شده اند

 

همسرت گریه کرده پرسیده:

«بعد از این، آب و نون رو کی می ده؟»

 

یک رفیقی که گفته بودی تو...

پُست او را گرفته بودی تو؛

 

دپ زده با قیافة هپلی

در درونش عروسی است ولی!

 

آن یکی خون چکانده از دیده

چون طلب هاش از تو مالیده

 

 می شوی دفن، صبحِ یکشنبه

بنز بازی بس است بی جنبه!

 

تا قیامت به طور دربستی

توی یک متر و نیم جا هستی

 

الغرض خوب بوده ای یا بد

فوت کردی، خدا بیامرزد

نبوده بیش از این هرچند مقدور              ولی دستی بر آتش دارد از دور

 

کسی که فیلمسازی را تکان داد           "سلحشور"ه! "سلحشور"ه! "سلحشور"!

یکهو ناغافل، وسط قبض موبایل همراه اول، یک پیام نوشته اند، از این قرار:

«پدافند غیرعامل، صلح آمیزترین شیوه دفاع است»

 

در همین راستا، چند تا «مسالتُن»:

-          آیا «پدافند غیر عامل» منقول است و در جیب جا می شود؟

-          آیا «پدافند غیر عامل» یک شیوه دفاع شخصی در سبک خشمِ اژدهاست؟

-          آیا مخابرات می خواهد «پدافند غیر عامل» بزند؟

-          آیا مخابرات می خواهد به چی «پدافند غیر عامل» بزند؟

-          آیا مشترکین تلفن همراه باید دفاع شخصی یاد بگیرند و «پدافند غیر عامل» باشند؟

-          آیا محترمانه، «خانه یا محلّ کار خود را ترک کرده و به پناهگاه برویم»؟

در شهر شما

گوشه به گوشه

بوی اسپند است که در مشام می وزد

 

گدا زیاد دارید؟

 

 

 

فصل سفر هم دیگر به طور نیمه رسمی به سر رسید، این هم چند دوبیتی از زبانِ کسی که آرزو به دل مانده ی جهانگردیست!

 

 

1- قصدِ رفتن به "ونکوور" داریم                چمدان خالی و سبکباریم

   با همین وضع هم اگر برسیم              تا سه نسل دگر بدهکاریم

 

 

2- داده یک پیرِ عاقلی پندم                که: "نرو قندهار فرزندم!"

    چون کسی پول بابتم ندهد             به گروگان اگر بگیرندم

 

 

3- گفت مردِ طالبِ افغان:                 یا ترور می کنیم یا که فلان

دو- سه سال از قضیه می گذرد          ما ترور گشته ایم آقاجان!

 

 

4- ویزای آمریکا اگر باشه                 باقیِ ماجرا سرِ جاشه

    لامروّت نمی دهد ویزا                 طرف انگار ارثِ باباشه!

 

 

5- فرض: می روم "نیوجرسی"           مثلا یا "واشنگتن دی سی"

   اگر آنها شبیهِ ما باشند                  به مجرّد هتل نمی ده کسی

 

 

6- بعدِ عمری رفیقم از "قفقاز"              کرده دعوت زمن به رویی باز

    چه بگویم که بنده از دیروز                تا دوسالِ دگر شدم سرباز

 

 

7- بکُشی هم نمی روم "ایرلند"            چون زبانِ مرا نمی فهمند

  این جماعت، تمامِ مدّتِ عمر              دو کلام "فارسی" بلد نشدند

 

 


حال و روز خاتمی در دوران ریاست جمهوری به نقل از خودش:‌ هر ۹ روز یک بحران
حال و روز ما در دوران کنونی به نقل از خودمان:‌ هر یک روز ۹ بحران
 
نمی دانم چه اصراری داری که باز هم خاتمی را بیشتر از من تحویل بگیری؟!

 

 

RSS Feed

Wolf of Desert