گرگ بیابان

دامادی قبله عالم، تاجی نبود بر سرِ ما. قبله عالم اگر خادم ایران بود، همه ی نفوسِ رعیّت از این خاکِ طلا، تاجِ زرنشان می ساختند به نیّت ِ خاطرِ همایونی.

ما، در بندِ خاطرِ همایونی نبودیم وقتِ پوشیدن خلعتِ دامادی. ما را خاطرِ عزیزی به بند کشید، ما ریسمان طلعتِ خورشید به گردن داریم. و گرنه "پسرِ آشپزباشی" صدایمان کنند یا "صدر اعظم"، در بند القاب نیستیم. حالا هم، دامادِ شاه نیستیم، همسرِ بانویی هستیم که خانه دلمان را پادشاهی می کند. علی ایّ حال، شه زاده ها هم گاهی غریب می شوند در روزگار.

منزلتی که بندِ جقّه ی مبارک باشد، به بادی بند است. باد که شدت بگیرد، کلاهی بر سر نمی ماند. شه زاده خانمِ ما، ساکن تبعیدِ باغ فین باشد یا اندرونی صاحبقرانیه، شاهزادگی می کند بر این امیر.

شاهزاده و امیر، هر دو غریب مانده اند. غمِ غربت، بابت دوری از خانه نیست؛ فرسخ-فرسخ راه تا تهران آنقدر به دل بد نمی نشیند که کرور-کرور فرسنگ فاصله تا دل آدمها؛ از ارباب و رعایا.

لقب "امیر کبیر" اعطا می کنند، اما چه کبریایی وقتی غریبِ ولایتِ خود باشی... ما "میرزا تقی" مانده ایم؛ عزّتمان را نه آشپزخانه دربار خفیف کرد، نه القاب همایونی، ملوّن و ملوّث.

نه خلعت می خواهیم، نه نشان و لقب، نه صدارت و امارت. در این گاهِ خواب آلودگان، بفرستید فصّاد را گسیل کنند رگ را به او بسپاریم... "ما آزموده ایم در این شهر بختِ خویش"... ما خواستیم باقی باشیم در سیاهه ی نیکان. خانه می کنیم در سرای باقی، در دل های اهل رفق و دوستی با ما و نیّتمان در طول تاریخ... به دلّاک باشیِ تیغ در درست راغب تریم تا تخت نشینِ بی حمیّت... فصّاد را بخوانید بیاید...

  آب، روشنایی است... یک کاسه آب، تمامِ دارایی من است...

شاید کوران بشود و هواپیماها را زمین گیر کند... شاید اتوبوسِ پیر، این بار استارت نخورد... شاید تعمیراتِ اساسی لوکوموتیو، بلیت قطار را باطل کند... شاید تو دیر بیایی...

نکند ژاکتت را جایی جا بگذاری! نکند چاله های آبِ یخ بسته، به پایت بپیچند! نکند جاده با تو بد تا کند! نکند راهت به بی راهه بیفتد! نکند تو دیر بیایی...

اگر بخاری اتاقت سردی کند چه؟ اگر تخت خوابت سختی کند چه؟ اگر کیفت سنگینی کند؟ اگر تو دیر بیایی چه؟

با دلشوره ها می شود یک جوری کنار آمد... با سکوت خانه یک جوری تا می کنم عاقبت... با خیالت، یادت، خاطر و خاطره ات همراه می شوم... با دلگرمی تو به سرمای خانه طعنه می زنم... با تو همدل می شوم که بیایی...

آب، روشنایی است... در بدرقه ات، یک کاسه ی آب، تمام دارایی من است...

 

اوّلین کلمه ها گاهی خیلی مهم اند. مثل نوزادی که تازه زبان باز می کند؛ مادر و پدر چشمشان ماه و سال به دهان نوزاد می ماند تا ببینند اولین کلمه ای که متولّد می شود چیست؛ مامان؟ بابا؟ یا چی؟

اولین حروفی هم که روی کلیدهای ماشین تحریر، لمس می شوند، شاید همینطور مهم باشند؛ این که اصلا به چه نیتی یک ماشین تحریر خریده می شود، مهم است؛ این که کدام کلمه ها زورشان به تو رسیده تا عادتِ کاغذ و خودکار را، سهولتِ دست و مداد را وابگذاری، مبلغی علیحدّه کنار بگذاری، زحمت راه را به خودت سهل بگیری و بگردی تا یک صفحه پر از کلید و اهرمهای سربی بخری و تا خانه ات به دوش بکشی. حالا گیرم این روزها همه را خلاصه کرده اند توی باریکه، هم قواره ی کتاب و اسمش را گذاشته اند "لپ تاپ"؛ هر چه هست، گاهی چیزی، شاید شما را مجبور کند یا به شوق بیاورد، تا عادت لغزاندن قلم را با جنباندن سرانگشتها روی صفحه ی کلید، تاخت بزنید.

گاهی مهم است که اوّلین بهانه چیست... نامه ای به عزیزی، عریضه ای به امید گشایشی در کار، یا یک گزارش ساده اداری...

روی صفحه ی کلید، گفتنی ترین حروف، کمرنگ ترین کلیدها می شوند... مثل حروف یک اسم... مثل نام یک عزیز...

 

RSS Feed

Wolf of Desert