گرگ بیابان

اون اسمی که از لحظه شنیدن آلارم مسیج، تا زمان رسیدن به گوشیت و چک کردنش، بهش فکر می کنی...

 

چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٥ | لینک به این مطلب | نظرات ()

- شما چه نسبتی با بیمار دارید؟

- من... نگرانشم...

خیلی وقت ها در این «مداحی»ها، «مدح»ی نمی بینم؛ گاهی بیشتر از آن که ثناگویی و روایت عزت و حماسه باشد، ناله و نفرین و تظلم است. حالا یا اسمش را باید عوض کرد، یا رسمش را، یا ما توقعمان را.

این که بروی داروخانه و نسخه‌ات «اشک مصنوعی» باشد، به خودی خود، غریب و «یک جوری» هست. وهم‌انگیزترش وقتی است که نسخه‌پیچ می‌پرسد: «ایرانی یا خارجی؟»

 

بعضی ها می گویند: این آهنگ لحن روضه گونی دارد. شاید. حتی اگر چنین باشد برای من خیلی بیش از اینهاست. و من دائم به رندی های آهنگساز – که خود محسن چاوشی باشد - فکر می کنم که چطور با تکرار انتهای دو تا از مصرع ها، معنای جدیدی از شعر وحشی بافقی بیرون می کشد. می خواند: «بسیار ستمکار و بسی عهدشکن هست/ اما به ستمکاری آن عهدشکن نیست...» بعد انگار که دو، سه ثانیه فکرش را کرده باشد و از گفته اش پشیمان شده باشد، تکرار می کند: «عهدشکن نیست... عهدشکن نیست»...
و دست آخر می خواند: «بر بی کسی من نگر و چاره من کن/ زان کز همه کس، بی کس و بی یارترم من» و اینطور تکرار می کند: «بی یار، ترم من... بی یار، ترم من»... با فاصله ای که عمدا بین «یار» و «تر» می اندازد تا خبر از حال چشم هایش هم داده باشد.

پ.ن: 1: آهنگ را که رفیق با تلگرام فرستاد، برایش نوشتم: «جزو دردانه های من نیست، ولی مرا با خودش برده، همینجور دارم از نو گوش می کنم...» و از غروب که به دستم رسیده بود تا آخر شب، بیست - سی باری شنیدم و شنیدم.
پ.ن 2: به رفیق دیگری گفتم: این چیزی که محسن چاوشی برای سریال «شهرزاد» خوانده، به من نوید می دهد که حال سریال خوب باشد. رفیق گفت: خوبِ بد دیگر؟ بله، به نظرم حال سریالی با این تیتراژ، یک جور خوبی بد است. به خصوص وقتی آهنگ را می گذارم روی تصویر بیلبوردهای سریال و کنار نام حسن فتحی. می نشینم منتظر ببینم چی از آب درمی آید؛ باشد که هیچ امیدواری ناامید نشود!

 

از اینجا بشنوید

«احوال پرسی» یک فن است. فن پر امتیازی هم هست. آموختنی است؟ به احتمال زیاد. اما طبعا نه با «آموزش احوال پرسی در سه روز» یا چیزی شبیه به این. یک سلوک و مراقبه ای می خواهد؛ نه از جنس توی معبد نشستن و «اوم» گفتن یا معتکف نشستن به زبان روزه. یک مراقبه فعال ِ از دل خاسته لازم دارد و البته که مثل هر هنر و فنی که نوع «ذاتی» اش موجود است، «احوال پرس» های ذاتی هم مکتب نرفته، مسأله آموزند.
«احوال پرس» ها به خصوصی ترین مسائل شما نزدیک می شوند بدون آن که احساس کنید اسرار مگویتان عالم گیر خواهد شد؛ چون آنها از روی فضولی سؤال نمی پرسند؛ می دانند باید کجا را بکاوند تا غده های درد سر باز کنند. برای رسیدن به این غده ها، دست به جراحی های دردآور هم نمی زنند، اصراری ندارند که شما را شفا بدهند. نرم و آرام، تا آنجا که احساس کنند هیچ صدمه ای نمی بینید، روحتان آزرده نمی شود و خلقتان به تنگی نمی رود، از شما سؤال می کنند و به جواب هایتان گوش می دهند. «گوش دادن» هم البته که بلدی می خواهد. «آهان، آهان» گفتن و سر تکان دادن دیگران، شما را سبک نمی کند. آنها که برای دقایق استیصالشان گوش شنوایی سراغ دارند خوب می دانند یعنی چه و چه نعمتی روزیشان شده.
ما قواعدی ابداع کردیم و می کنیم که نشان بدهیم آن ایرانی فضول قضاوت گر نیستیم. آن ایرانی چه و چه نیستیم. قواعدی وضع کردیم بر مبنای قانون «همه یا هیچ»؛ سؤال درباره دیگران فضولی است، پس دیگر سؤال نمی کنیم. معتقدیم: طرف خودش بخواهد می گوید. این هم ممکن است، ولی همه انسان ها با هم فرق دارند و این چیزی است که ما در برساختن قواعد کلی جدید، ندید گرفتیم تا خودمان را راحت کنیم؛ تا مجبور نباشیم رفقایمان را بخوانیم و بلد شویم و با هر کس به اقتضایش رفتار کنیم.
هرچند تشبیه ناخوشایندی به نظر برسد – که شخصا خوش دارمش - «احوال پرسی» مثل آروغ گرفتن نوزاد است؛ می توانی بچه را به حال خودش بگذاری؛ بالاخره این باد سر معده، زمانی از جایی خارج می شود. هیچ نوزادی از باد سر دل و نفخ شیر نمرده. ولی کسی که مهر نوزاد را به دل دارد، در آغوشش می کشد، آرام و مکرر و سر صبر به پشتش می زند تا صدایی را بشنود که به خودی خود دلربا و گوشنواز نیست.
فضول ها، آروغ گرفتن را بلد نیستند، چنان به پشت طرف می کوبند که درد به جانش بیفتد. دیگرانی هم که یا فضول ها را ملامت می کنند، یا نگرانند چند دقیقه ای مرهم شدن برای رفیقی قضازده، پاییزگرفته یا اسیر هورمون های ماهانه یا حتی بدخواب شده، به «انرژی منفی» دچارشان کند، ترجیح می دهند نوزاد را بگذارند تا خودش با درد نفخی که طبعا نمی کُشد، کنار بیاید.
اگر رفیق «احوال پرس» دور و برتان دارید، خوشا به احوالتان و اگر ندارید، چه فقدان عظیمی... باشد که روزیتان شود.

 

و حتما در کتاب «دلایل غم غربت» فصل مفصلی خواهند نوشت ذیل عنوان «به همین سادگی؟»؛ و در آن توضیح خواهند داد که چه حالی پیدا می کند آدم توی غربت، وقتی پی می برد که زندگی در موطنش، در شهرش، در قوم و خویشش جریان دارد؛ مثل قبل، بی کاستی، بی آن که چیزی لنگ باشد، بی آن که نبودنش خللی ایجاد کرده باشد...

 

اونی که باب کرد به اینجور مراسم بگن «گودبای پارتی»، احتمالا یا تصور درستی از «پارتی»نداشته، یا نمی‌فهمیده «خداحافظی» یعنی چی...

لابد به قول خودت رفتی «روی سایلنت» و با یکی از اون نگاهای مستاصل و ماتت، یک دقیقه ای نگاش کردی و بعد پرسیدی: «آقای دکتر، اگر پدر خودتون بود چی کار می کردین؟»...


(و دیرتر از اون بود که بشه کاری کرد... و شش ماه گذشته... و لابد علیرغم یک عمر، چه یلدای سرد بی سحری بوده امسال...)

خلاصه قصه اینطوری است: شهاب والیبال خیلی دوست داشت، همان جلسه اوّلی که رفت تمرین، از سرِ خستگی نفس کم آورد، به مربی گفت: «نمی توانم ادامه بدهم»، مربی هم گفت: «خوش آمدی».

والیبال، یا کلّا ورزش، استعداد می خواهد. حتما شما هم دیگر تا حالا شنیده اید که این تیم ملی بزن بهادر و درجه یک والیبال ما، نتیجه استعدادیابی سال های دور است. اوایل دهه هفتاد بود که فدراسیون والیبال، یک مربی روس به نام «ایوان» را به ایران آورد. ایوان توی مدارس پسرانه دوره راهنمایی چرخید، خوش قد و بالاها و با بنیه ها را دست چین کرد، تست گرفت، تمرین داد، بازیکن ها سرند شدند و ته ماجرا شد پایه تیم و توانی که امروز ایتالیا را ناک اوت می کند و برزیل را مستاصل.

یعنی همان خردسالان سال های بمب و موشک و کوپن، رسیده بودند به سالهای گوشت یخی و نان ماشینی که ایوان از راه رسید تا از تازه پشت لب سبز کرده ها، والیبالیست ملّی بسازد. آن سال ها، خیلی از خانواده ها، به جای قصابی، می رفتند «سازمان گوشت»؛ گوشت یخی مفصلا ارزان تر بود و البته صف درازی داشت. نزدیک یک نیم روز باید توی صف پا به پا می کردی، چمباتمه می زدی، بی نوبت ها را می پاییدی و بعد چند کیلو گوشت را تا خانه به دندان می کشیدی. شهاب گاهی این مجموعه مصائب را تقبل می کرد. به هر حال یک روزی در این مملکت بچه ها هم در کارهای خانه شریک بودند.

بله. شهاب آن روزی که نتوانست تمرین والیبال را تحمل کند، حدود نصف روز را توی صف سازمان گوشت گذرانده بود. آن تمرین والیبال –که در ورزشگاه زینبیه برگزار می شد- جلسه اوّل تمرین تیم منتخب «ایوان» بود و آن مربی که شهاب و دیگر بچه ها را تمرین می داد و آن «خوش آمدی» معروف را گفت، همین آقای «محتشمیان»، بود که حالا بازی های زنده را گزارش و کارشناسی می کند؛ خودتان بیست سال جوان ترش را تصور کنید. و شهاب در ورزش استعداد یگانه ای بود. و هست البته. با تیم بسکتبال مدرسه، قهرمان منطقه شد. مربی ای که قرار بود تیم منطقه را برای مسابقات استانی بچیند، خیلی پاپیچ شهاب شد که از دستش ندهد، پدر امّا گفت: «درس» و تمام. با تیم «آزمون قوای جسمانی» مدرسه هم قهرمان منطقه شد. با تیم تنیس روی میز هم. کاپیتان این یکی بود؛ کاپیتان ما. ما، اعضای تیم تنیس روی میز، پنج نفر بودیم.

شهاب برادر من است. این روزها مهندس کامپیوتر است و شرکتی دارد. کسی را سراغ ندارم که او را دوست نداشته باشد یا بهتر است بگویم: بتواند کم دوسته داشته باشد و بعید می دانم مثلا نداشتن مدال طلای جهانی چیزی از مهمّاتِ امور او کم کند. نظرات داوری اش در خیلی از رشته ها از جمله فوتبال، در حدّ یک داور میدان دیده کارکشته، حجّت است. قواعد خیلی از ورزش ها را گاهی در حدّ بند و تبصره و اصلاحیّه می داند (درباره «سپک تاکرا» مطمئن نیستم) و وقتی با هم مسابقه ای را می بینیم، گاهی حرکات مربّی را هم دقایقی پیشتر حدس می زند.

خلاصه قصه اینطوری است: والیبال، کلّا ورزش، اصلا کلّا خیلی چیزهای دیگر، استعداد می خواهند ولی خیلی چیزها غیر از استعداد هم می خواهند.

 

ایرنا، ایکنا و دیگر خبرگزاری ها خبر را نوشتند، صدا و سیما در چند نوبت موکّدا اعلام کرد: «نتایج آخرین سرشماری‌ها نشان می‌دهد که نام «محمد» در اسلو، پایتخت نروژ، به محبوبترین نام تبدیل شده است».

در همان روز اعلام این خبر، ایسنا نوشت: «کامپیوتری متعلق به گروه "داعش" به دست آمده که حامل اطلاعات زیادی از جمله چگونگی استفاده از سلاح میکروبی و گسترش آن و همچنین 26 صفحه درخصوص استفاده از سلاح کشتار جمعی بوده است. این اطلاعات نشان می‌دهد که صاحب این دستگاه به خوبی از چگونگی به کارگیری سلاح میکروبی آگاه بوده و برای حمله‌ای احتمالی آماده می‌شده است. اطلاعات نشان می‌دهد که صاحب این دستگاه یک تونسی به نام "محمد" بوده که شیمی و فیزیک خوانده است».

 - نمی دانم اگر آمار مربوط به نروژ، درباره سیرالئون یا السالوادور بود، صدا و سیمای ما باز هم اینقدر ذوق می کرد و شوق انتشار داشت؟

- در ادامه خبر مربوط به نروژ آمده: «جمعیت 150 هزار نفری مسلمانان نروژ، عموماً پاکستانی، سومالیایی، عراقی و مراکشی تبار هستند.» خودمانی اش می شود: نروژی نیستند.

- با سجلّ می شود «محمد» شد، سهل و بی ضامن معتبر. امّا ردای «رحمت للعالمین»ی را تنها به قواره یک نفر دوخته اند. اگر بوی «رحمت» از هم شنیدیم، اگر عالمیان را نمک گیر مرام خودمان کردیم و دست کم نفحه ای شدیم از آن تُنگ عطرِ عیار تمام، زهی سعادت؛ حرفی نیست، آن وقت بیایید تیتر بزنیم، خبر بنویسیم و بابت اعلامش در رساترین بلندگوهای عالم، مشتلق بگیریم.

- «نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند/ نه هر که آینه سازد سکندری داند».

تا دوهزارتومانى را توى دستش بگذارم صداى آهنگ دمى قطع مى شود. مى ارزد که بیشتر هم بدهم، ناخن خشکى مى کنم. مى گوید: "مرسى جوون". خودش هم جوانى است. مى گویم: "این طرفا بیشتر بیا. همین دم غروب. دمت گرم" مى پرسد: "اسمت چیه جوون؟" مى گویم: "نادر" و راه افتاده ام که بروم. با آکوردئونش نغمه آشنایى مى گیرد و خطاب به پنجره ها بلند مى گوید: "براى آقا نادر"... و مى نوازد. و مى خواند: "ما هم شکسته خاطر و دیوانه بوده ایم..." هر کدام به سویى مى رویم. او تا آنجا که صدایش در کوچه ها گم شود از این ترانه دست نمى کشد...

یک غریبه خودکار من را در غیبتم برداشته. از ردّ عطر دستش روی خودکار فهمیدم. چند بار پشت هم بو کشیدم. تند و پشت هم. آرام و عمیق. هر بار یک عطر زنانه بازیگوش ِ شاد پیچید توی مشامم. حالا که دارم می نویسم، هر چند کلمه یک بار، خودکارم را بو می کشم، همانجایی را که انگشتها دورش جمع می شوند؛ آنجاست که دست های غریبه را لو می دهد.

شاید فقط امتحان کرده ببیند قلم، آبی می نویسد یا مشکی، شاید هم مشکی پسند بوده و چند کلمه ای هم قلمی کرده، یا یک بیت غزل گوشه تقویمش نوشته، با خوطّ خوش؛ که صفای خط از صفای دل است...

باید روی شیشه عطرش نوشته باشند: «مخصوص دستهای ظریف با انگشتان بلند و کشیده»...

باید خودکارم را هر از گاهی، روی میز، تنها رها کنم، بگذارم در غیابم او آرام برگردد، خودکار را بردارد و بین انگشتانش به بازی بگیرد و از عطر انگشتانش روی آن، ردّی بگذارد... خودکار را دام می کنم، به صید بوی او...

یعنی می خواهید بگویید کاملا اتفاقی است؟ این که این روزها هر چه معشوق در آثار هنری پیش چشم من است، "ماری" از آب در می آید، قسمت من است یا "ماری" واقعا بین اهالی هنر اسم رمزیست؟

"بیگانه" آلبر کامو را چند وقت پیش می خواندم؛ اسم شخصیت اوّل داستان یادم نیست. امّا نام تنها معشوق عمرش، توی ذهنم نشسته. نمی دانم چون اسم ساده ایست در یاد می ماند یا چون "ماری"های عالم، پرشمارند یا اصلا سرّی در این اسم هست؟

زن "هانس شنیر" هم او را ترک کرده و راستش را بخواهید، شاید همین باعث شده که این مرد به خاک سیاه بنشیند. هانس شنیر، شخصیت اوّل کتاب "عقاید یک دلقک"، دیگر مثل قبل نمی تواند از عهده دلقک بودن بر بیاید. تحمل ناپذیری فراق زنش او را دائم الخمر کرده. و حدس بزنید نام زنش چیست؟ بله؛ "ماری".

حالا گیرم که نام اصلی "ماری" در فیلم "گذشته" فرهادی، "ماریان" است و به اختصار او را "ماری" صدا می زنند. این بار هم پای یک "ماری" در میان است. "ماری" فیلم فرهادی، تا بحال یک تنه، دل سه مرد را اسیر خودش کرده؛ ناز بنیاد کرده و زندگی ها بر باد داده. فیلم را می بینم و فکر می کنم علی مصفا یا همان احمد فیلم، چه مرد همه چیز تمامی است. برای من که قهرمان دنیای کلاسیکم "همفری بوگارت" بوده، احمد می تواند از مرد اوّل های دنیای امروزی باشد؛ مصمم، موقع سنج، مدیر، مسلط بر خود و محیطش، با مرام، یک جور "داش آکُل" کت و شلوار پوش دانشگاه رفته. و مطمئن نیستم کسی از بینندگان فیلم دلیل قانع کننده ای برای جدایی احمد از ماری پیدا کرده باشد؛ وقتی احمد این همه دل سپرده "ماری" است، زن جوان چه دلیلی توانسته پیدا کند که چنین مرد محکم و مقبولی را نخواهد؟

شاید این سرنوشت زوجیت با "ماری" هاست. مثل "لیلا" ها که قهرمانان اصلی عشق های نافرجامند. اصلا همین علی مصفا، یک بار توی "لیلا"ی داریوش مهرجویی، دلش را پیش "لیلا"نامی جا گذاشت و انگشت نمای خلق شد.

ردّ "ماری"های دیگر را شما در آثار هنری و ادبی بزنید، ببینید این فرضیه چه قدر می تواند درست از آب در بیاید. شاید هم فقط قرینگی یک سلسله اتفاق است. امّا آیا این هم اتفاقی است که بیگانه آلبرکامو، نوبل ادبیات می برد؟ و چند سال بعد "عقاید یک دلقک" هاینریش بل هم؟ و "ماری" گذشته فرهادی هم زیر سایه نخل کن می نشیند؟ اصلا آیا  دل دادگی، آیا سایه در سایه هم ماندن، آیا عشق، یک اتفاق است؟

 

 

بشنوید:

سلام، لیلا خانوم...

1-      در سالهای ریش و موشک که سخنرانی های محسن قرائتی، از معدود طنزهای هفتگی تلویزیون بود، یک بار شیخ محسن در برنامه شب جمعه اش گفت: «بعضی ها مسلمانی شان فقط در این حد است که مادربزرگشان روز عاشورا شله زرد می دهد». طبیعیست که بچه ای به سن آن روزگار من تلویزیون را حجّت می دانست و طنزهای شیخ آن روزها را ادله محکمه. پس من هم به آنهایی که فقط در حدی مسلمان بودند که مادربزرگشان روز عاشورا شله زرد درست می کرد خنده زدم.

2-      بعدها فهمیدم خیلی از آنها هم که به جای شستن دیگ شله زرد، جانماز آب می کشند، تخم دو زرده ای در این عالم نکرده اند و یحتمل نخواهند کرد. طبیعی است که امروزه روز، خنده آن شبم به حرف شیخ قرائتی، برایم مایه شرمندگی است.

3-      قشری گری دین را تضعیف نمی کند، یک جورهایی آن را نابود می کند. شخصا از ظاهر گرایی و دین رساله ای صرف، دل خوشی ندارم. همین قشری گرایی و سطحی نگری است که باعث می شود هی در دنیا انفجار رخ بدهد و هی گروه های مذهبی تندرو، مسئولیت انفجارها را برعهده بگیرند. امّا من معتقدم قشری گری ای که منجر به پختن شله زرد می شود، هزار بار شیرین تر از قشری گری ای است که منجر به انفجار می شود.

4-      این یکی-دو روز نیمه شعبان، بسیجی ها و دولتی ها، به مردم –شاید- و به شربت دادن به مردم -قطعا- علاقه مند شده اند. چیز تازه ای نیست. تازه این است که خود مردم، بدون بخشنامه و فرموده، بین همشهری هایشان شربت و شیرینی پخش می کنند؛ حتی آنها که جای مهر روی پیشانی ندارند، چفیه به گردنشان نیست یا حتی حجاب سفت و سختی بر سر نکرده اند. مردم، تازگی ها نیمه شعبان بیرون می ریزند، خیابان گردی می کنند، بوق می زنند و حتی در خیابان می رقصند. دیشب مردم خیابان در نظرم مهربان تر آمدند و شادتر و امیدوارتر.

5-      دیشب به این فکر می کردم که قشری گری هنوز هم چیز خوبی نیست. امّا، حالا، بدی هم نیست که ملت یک شب بیشتر خوشحالی کنند، کامشان به شربتی شیرین شود و این یک شب را –بی چشمداشت- لقمه ای شیرینی به هم تعارف کنند. مگر ما از دین چیزی غیر از اشاعه مهربانی می خواهیم؟

مشق کردن زیباترین آهنگ، مرگ شاگرد است. آن روزی که شاگرد جای نت های زیباترین آهنگ دلش را یادگرفت، وقتی کدام پرده را گرفتن یا کدام کلید را فشردن یا بهنگام و بجا مضراب زدن را آموخت طوری که آهنگ خاطراتش، نوای دلش را از ساز بیرون بکشد، دیگر آن شاگرد، شاگرد بشو نیست... چی بزند بهتر از نوای دل؟ به چی دل ببندد لطیف تر از صوت جانش؟ مثل "او" که دیگر خواننده نشد... او خوب بلد شده بود بخواند: "هنوزم چشمای تو، مثل شبای پر ستاره س... هنوزم دیدن تو، برام مثل عمر دوباره س... هنوزم وقتی می خندی، دلم از شادی می لرزه... هنوزم با تو نشستن، قدر همه دنیا می ارزه..."

آن‌قدر توی فکری، انگار الان است که توی دریای افکار غرق بشوی. دروغ چرا؛ از نگاهت پیداست غمگین هم هستی. این را همان وقتی که چای را آوردم و روی میز گذاشتم، از نگاهت خواندم. کار سختی نبود. حتی خنده یک‌وری و «مرسی» گفتنت هم گولم نزد. من رفیقم را می‌شناسم. لبخند رفیق من دو وری است. به پهنای صورت، پررنگ است. یک‌وری و کم‌رنگ لبخند نمی‌زند. پیداست یک ور صورتت توی فکر غرق شده. می‌پرسم: «خربزه می‌خوری قاچ کنم؟» خودم می‌دانم که می‌گویی «نه» و می‌گویی «نه»! من خودم می‌دانم سال‌هاست به خاطر آلرژی لب به خربزه نمی‌زنی. حالا می‌گردم یک بهانه دیگر پیدا کنم تا ورِ غرق‌شده صورتت را از دریا بیرون بکشم. می‌گویم: «بیا یک روز غروب برویم بیلیارد بازی کنیم. خیلی وقت است نرفته‌ایم.» می‌گویی: «آره خیلی وقت است.» و یک‌وری می‌خندی. و من به پهنای صورتم لبخند می‌زنم. فرق من و تو این است که من دغل‌ترم. زورکی هم که شده هر دو ورِ لبم را تا بناگوش بالا می‌کشم. خیلی تمرین کرده‌ام تا شده‌ام این که می‌بینی. می‌پرسی: «به چای، بهار نارنج هم زده‌ای؟» می‌دانم برای شکستن سکوت است که می‌پرسی. اما تو نیامده‌ای پیش من که چای بهار نارنج بخوری. آمده‌ای این‌جا مجالی پیدا کنی که توی دریای افکارت شنا کنی و در ساحلش آفتاب بگیری. من هم بهانه را دستت می‌دهم. حرف می‌زنم تا سکوت روی سینه‌ات سنگینی نکند. آفتابت را بگیری و نفس تازه کنی. حرف می‌زنم. از این‌که آخرین بار بهار نارنج را از کجا خریده‌ام و از این‌که از همان عطاری زنجبیل هم خریده‌ام. بعد مفصلا - بی‌این‌که منتظر باشم تو بشنوی - از خواص زنجبیل می‌گویم؛ از این‌که ترکیبش با چای و نبات، چه معجون درمانگری می‌شود. از سرماخوردگی تا درد معده، درمانِ درد است و...

می‌دانی؟... شک کرده‌ام که باید به رویت بیاورم یا نه. فکر می‌کنم شاید بعضی وقت‌ها نباید به کسی گفت که توی فکر غرق شده... که نگاهش غم دارد، که لبخندش یک‌وری است.

شاید بعضی وقت‌ها نباید فرتوتی نگاه کسی را، غصه گوشه لبش را به رویش آورد.

حالا از زنجبیل و بهار نارنج هرچه در چنته داشته‌ام تمام شده. نمی‌خواهم بین من و تو سکوت باشد. این‌طور سکوت بین من و تو چیز معمولی نیست. می‌گویم: «چای را بزن... از لب نیفتد.» و بعد برای آن‌که مطمئن باشم با آرامش توی بحر فکرت شنا می‌کنی و - هرچند غمگنانه - در ساحل فکرت آفتاب می‌گیری، دستی به شانه‌ات می‌زنم و می‌گویم: «من می‌روم خربزه قاچ کنم...»

دل من زیرزیرکی؛

 

بغل بغل غصه داره

 

 

بی صداس، یواشکی؛

 

یه عالم پچ پچ آهسته داره

 

 

نگو: این دیگه دلش سنگه و سفته

 

از دلم خبر نداری...

 

گُر گرفته... گُر گرفته...

فنجونا یخ کرده ن... مات شده ن

 

صندلی ها مثل اموات شده ن

 

 

نه صدات هست بگه "جانم"...

 

نه نگاهت پیداست...

 

نه به این زودی میاد بوت به مشامم

 

 

کاش نگاهت اونهمه عالی نبود

 

کاشکی جات خالی نبود

او عینک آفتابی اش را دوست دارد. انگار یک جوری به جانش بسته است. نه به خاطر قیمتش. البته چون چشمهایش را هم دوست دارد، یک عینک آفتابی اصل خریده که حسابی برایش آب خورده. دلش نمی آید چشمهایش را ارزان از دست بدهد. شنیده که این عینکهای آفتابی ارزان، بی صدا چه پدری از چشم در می آورند.

عینک آفتابی او محرم اشکهای بی صداست. او می گوید: یک عینک آفتابی خوب، عینکی است که آنقدر تیره باشد که چشمهایت را لو ندهد. برق اشکهایت را هم. یک عینک آفتابی خوب، آنقدر پهن و بزرگ است که تا اشک بخواهد از سیطره اش بیرون بیاید، خشکیده باشد.

اشک که زمان ندارد، بغض که مکان نمی شناسد، به دل که نمی شود گفت نلرزد تا از پس ساعتها ترافیک آهن و آدم، برسی به عزلتِ خانه.

او می گوید: باید به وقتش عینک آفتابی را چون پرده پوشی بیاویزی پیش چشمانت و بگذاری چشمها دلت را آب و جارو کنند.

او می گوید: عینک آفتابی خوب، محرم دل آدم است، سِرپوشِ بزنگاه های دیدگان آدم است.

او عینک آفتابی اش را دوست دارد و نگران روزهای ابری است. روزهایی که بهانه ای برای عینک آفتابی زدن ندارد امّا تا دلت بخواهد بهانه دارد برای اشک...

سازم ناکوک شده. هر سه جفت سیم تار، کوکشان در رفته. دیگر «منتظرت بودم» را که می‌زنم، صداهایش پرت و پلاست. آخ که چقدر دلم هوایش را کرده... «شب به گلستان، تنها، منتظرت بودم، منتظرت بودم...» چقدر تمرین کردم تا همین یک جمله تصنیف را شبیه خودش در بیاورم. آن صدایی که من را هوایی این تصنیف کرد، از دور می‌آمد... با ویولن. توی دل شب می‌چرخید و پر می‌زد و از دورها می‌آمد و مردی با صدای جاافتاده می‌خواند: «منتظرت بودم... منتظرت بودم...» و هی از آغاز، ساز و آواز دوره می‌کردند... رفتم تار را دست گرفتم و هی دنبال نت‌ها گشتم. آن‌قدر گشتم و زدم که سیم‌ها روی انگشت‌هام جا انداخت. منتظرت بودم...

حالا سازم مثل دلم ناکوک شده. سیم «دو» را که درست کوک کنم، باقی را هم با آن جور می‌کنم. اما نوای نُت «دو» توی ذهنم آرام نمی‌گیرد... می‌آید و می‌چرخد و می‌رود.

تو یادم دادی که بوق آزاد تلفن صدای «دو» می‌دهد. ولی من دست و دلم به تلفن نمی‌رود؛ تلفنی که فقط با آن تار کوک کنند، به چه درد می‌خورد... تلفن باید دست‌کم به اندازه چند شماره، نت‌های مختلف بزند، بعد صدای آشنا تویش بپیچد و موسیقی‌اش را کامل کند. حالا من بدون صدای «دو» چه‌کار کنم؟ چطوری «منتظرت بودم» را بزنم؟...

آهسته، آهسته می‌آ‌یم سراغ تلفن، با احتیاط گوشی را برمی‌دارم... بوق ممتد را که می‌شنوم، زخمه می‌زنم به سیم «دو» و پیچ سیم «دو» را می‌پیچانم... «دو» ... «دو» ... «دو» ... هی به «دو» مضراب می‌زنم و کوک را دقیق‌تر می‌کنم ... «دو» ... «دو» ... «دو» ... تو ... تو ... تو ... تو ...

باز هم لالایی نوشته ام و گفته ام...

منتشر شده در هفته نامه چلچراغ- شماره 30 اردیبهشت 91

 

من به موزیک هایی که با اسم آدمها شروع می شوند بد بینم. اثر مویسقایی که جای این شلنگ تخته اندازی ها نیست. مثل این است که پرویز پرستویی، وسط "آژانس شیشه ای" بگوید: "من پرویز پرستویی هستم که دارم حاج کاظم را بازی می کنم"! یا در بحبوحه محاصره و کشاکش حاجی و عباس و سلحشور، حاتمی کیا خودش را بیندازد وسط و در جفت چشم من و شما زل بزند که: "این ابراهیم حاتمی کیا که می گویند، من هستم، کارگردان هستم". البته که چنین خرق عادتی اسم حاتمی کیا را بیش از پیش سر زبانها خواهد انداخت، امّا به همان میزان از عزّ و آبرویش خواهد کاست.

حاتمی کیا، از عرق ریزانِ سالیان پیاپی، از پسِ دودِ چراغ و فرسایش تن و اقامت در وادی اندیشه است که شهرت نامش را، آبروی این برند سینمایی را، فراهم آورده است. شهرت، هزار و یک راه دارد. حاتمی کیا راه دور و صعب، امّا آبرومندانه و عزتمند و با اصالتش را انتخاب کرد. پرویز پرستویی هم، سیروس قایقران و آیدین آغداشلو و قیصر امین پور هم. پرویز مشکاتیان و محمدرضا شجریان هم. خیلی های دیگر هم.

حالا تازگی ها چه اضطراری خواننده و آهنگساز و تنظیم کننده را واداشته که به بهانه زیرزمینی بودن آهنگ، با صداهایی معوج و معیوب، اسم خود را ابتدای آهنگها دکلمه کنند؟ از من بپرسید می گویم شیفتگی به شهرت؛ آن هم فوری و فوتی. این از خواصّ نسلی است که مطمئن نیست دو روز دیگر یا تا همین فردا، کارش را پی می گیرد یا نه. پس با همین یک اثری که فراهم آورده، اسمش را هم فریاد می کند و منتظر تیتراژ و جلد آلبوم صوتی و پرسش دل مردم نمی ماند...

***

ما از نسل "کوله پشتی" هستیم. چندان به سنّ و سال ربطی ندارد. از پیرمرد نقرس گرفته و گوژپشت تا خردسال مهدکودکی در این قماش هست. این طایفه، ضرورِ بار و بندیلش را در بقچه ای می چیند و آن را همواره با خود می کشد و برای حمل چه وسیله ای سهل تر از کوله پشتی.

این قبیله، اهل ماندن نیست. ما اهل ماندن نیستیم. ما راحت طلبیم. ما دیگر سامسونیت دست نمی گیریم؛ بی ثباتی و ویلانی ما بیش تر از آن است که به بازو و ساعد و مچمان زحمت بدهیم و ضایعات استخوانی را به تن بخریم. زندگی مان را انداخته ایم کولمان؛ بی درد و دیلاق. چون می دانیم اهل ماندن نیستیم؛ نه با کسی، نه در جایی، نه برای چیزی.

***

نسل کوله پشتی، به اصالت اعتقاد چندانی ندارد. نسلِ جنسِ چینی است. ارزان می خرد و به قدر قیمت استفاده می کند؛ محضِ همین چند روز. از بی جانی و بی بتّگی جنس هم با خبر است امّا چه باک؛ ارزان است، زهوارش که در رفت به ثمن بخس باز می خرد... کسی از فردا چه خبر دارد؟ چو فردا رسد فکر فردا کنیم... نسل کوله پشتی، نسل خریدهای موقّتی، نسلِ هر چیزِ موقّتی است...

***

هیچ دقّت کرده اید چقدر کم شده اند کسانی که کارِ سالم تحویلتان بدهند؟ ماشین دست مکانیک می دهید، نه می گوید چه دردش است، نه می گوید چه کرده؛ یک توده معیوب به اسم ماشین تحویلتان می دهد. شده که برای یک آنفولانزای شدید سه بار پیش سه پزشک رفته ام و هر بار نسخه ای متفاوت گرفته ام. الآن ساندویچ هم که سفارش بدهید به آدرستان دلیوری کنند یا فراموششان می شود، یا یخ کرده می آورند، یا نوشابه ای، سُسی، چیزی از سفارش شما جامانده... چون دیگر کسی بنای ماندن ندارد. امروز ساندویچی می زند، فردا می رود بساز و بفروش می شود، سه روز دیگر مغازه شیرآلات صنعتی باز می کند. یا خودش می رود یا مشتری اش. دیگر خوش حسابی و مردم داری و رسم نیکو هم برای کسی که چند روزه نوبت اوست معنا نمی دهد. "اصالت" کلمه ای تهی از ارزش می شود. ما، "نسل کوله پشتی"، آن را کم ارزش می کنیم. و وقتی اصالت نباشد، انسان چیزی برای دفاع کردن، چیزی برای از دست دادن ندارد...

***

ادب هم دیگر رعایتش محلّی از اعراب ندارد. حالا که محتمل است توی این محلّه ی برو-بیا، تا دو روز دیگر نه تو مانی و نه من، چه لزومی دارد به شما عرض ادب کنم، سلام بدهم یا کلاه از سر بردارم؟ اگر ما همه، مشتری گذریِ همدیگریم، اگر فقط هم اتوبوسی چند دقیقه ای هم هستیم، اگر همسایه چند صباح و رفیق مناسبتی همدیگریم، چه لزومی دارد که من شانِ شما را بجا بیاورم و خستگی حال و احوال کردن و تعارفات مرسوم را به خود بخرم؟ سرم را پیش می اندازم، کوله ام را دوشم می گیرم، تنه می زنم و راه باز می کنم و می روم...

***

جامعه ای با نسلِ کوله پشتی، یک خطر بالفعل است. می دانم چه می گویم؛ "بالفعل" و "بالقوه" را خلط نکرده ام. در چنان جامعه ای، جای چیزی به نام "مرام" به شدّت خالی است. "مرام" به گمانم یعنی مسلک فردی هر کس. یعنی این که بشود از کسی توقّعات مشخصی داشت. یعنی کسی به چیزهایی، به شیوه ای از اخلاق، به مَنِشی، به خط کشی ها و قواعدی، به هر شکلی که هستند و از هر نوعی که هستند پایبند باشد.

کوله پشتی از سامسونیت و کلاسور و چمدان راحت تر است. ولی شاید همیشه راحت ترین ها، بهترین ها نباشند...

پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ | لینک به این مطلب | نظرات ()

محسن و عاطفه همدیگر را نمی شناسند. تقریبا هیچ ربطی به یکدیگر ندارند. الّا این که هرکدام به طریقی، غربت را بر من سهل کردند.

***

در زندگی ام، کم و زیاد، شورش هایی کرده ام. یک بار، سال سوم دبیرستان، که همه بخشنامه ها و آئین نامه ها می گفتند: "انتقال از دبیرستان غیر انتفاعی به نمونه مردمی انجام پذیر نیست و انتقال از یک منطقه آموزش و پرورش به منطقه ای دیگر منع قانونی دارد و جابجایی در میانه سال تحصیلی هم چیزی در حد ناممکن است"، من پایم را در یک کفش کردم و گیوه ام را ورکشیدم و گفتم: "یا دیگر مدرسه نمی روم، یا همین میانه سال، از این آشغالدانی غیر انتفاعی می روم به همان مدرسه نمونه مردمی سال اوّلم در منطقه قبلی، که بچه هایش معرفت داشتند و دل داشتند"... این را به اطلاع مدیر آشغالدانی، مدیر مدرسه بامعرفت ها و مقامی مسئول در منطقه ی مدرسه ی با معرفت ها رساندم و دیگر به آشغالدانی نرفتم و در خانه ماندم.

روز اوّل در مدرسه ی شلوغ و کم جای با معرفت ها، وسط درس زیست شناسی، ناظم سال اوّل که از قضا حالا ناظم سال سومی ها شده بود، من را به کلاس برد، معرفی کرد و خواست که جایی بین نیمکت های کم و بیش پر جمعیت برایم دست و پا کند. سال اوّل که بودم با یکی از همین هم کلاسی ها بد جوری به تیپ هم زده بودیم. ناظم از سر خیرخواهی های سنت گرایانه، من را به عنوان نفر سوم یک نمیکت، کنار طرف دعوای قدیمی، نشاند. طرف دعوا هم که بدجوری لیف من به تنش خورده بود، رویش در هم رفت و ترش کرد و علنا به روی ناظم آورد که: "بین این همه میز، گیر داده اید به میز ما؟!" و آنوقت ها تا آخر سال، باید همانجا می نشستی که روز اوّل نشسته بودی، و جای هرکسی منطقه سوق الجیشی و استراتژیکی بود برای خودش...

ناظم از اعتراض همشاگردی جا خورد و تند شد و تا این دو بیایند بگو مگو کنند و معترض همدیگر شوند، محسن، که تا آن روز، هیچ همدیگر را ندیده بودیم، و پیدا بود بچه ها حرفش را می خوانند، از چند نیمکت آن طرف تر بلند شد، رفت جایی نزدیکی های ته کلاس، جایش را داد به من و خودش به جماعت نیمکتی دیگر اضافه شد و تا آخر سال، همانجا ماند، تا مهمان کلاس، که من باشم، لدی الورود، نامهربانی نبیند...

***

در دانشکده، بعد از یک سال، عاقبت با همه احتیاط ها و مشورت ها تصمیمم را گرفتم. گفتم: "رشته ام را برای بار دوم عوض می کنم". این بار به رشته ای دیگر در همان دانشکده؛ بی نیاز از کنکور مجدد و فقط با موافقت مقامات دانشگاه. سهل بود. رفتم به کلاس هم رشته ای های جدید. یک صندلی در ردیف های آخر برای خودم دست و پا کردم و نشستم. و خب مرسوم نبود غریبه ای بی مقدمه، وسط سال دوم، به عنوان دانشجو سر و کله اش در کلاس پیدا بشود. تکلیف بچه ها با من معلوم نبود. به عنوان یک شیء ناشناخته غیر قابل پیش بینی، زیرچشمی ورانداز می شدم؛ نه می شد با من گرم گرفت و نه می شد من را زیر سبیلی رد کرد! گاهی کسی برای کشف بیشتر من، تک سوالی می پرسید و البته هنوز سر معده همه مانده بودم. عاطفه بود که دست آخر گفت: "به هر حال به هر دلیلی که آمده اید، از آشنایی با شما خوشوقتیم، خیلی خوش آمدید، امیدواریم همکلاسی های خوبی باشیم". پیدا بود که دیگران حرف عاطفه را هم می خوانند... خواندند... شدیم همکلاسی های خوب و آشنا...

***

سالها پیش شنیدم که محسن بعد از دیپلم و سربازی، در یک مغازه کولرسازی کار می کند و این آخرین خبری است که از او دارم. عاطفه را هنوز در جمع هم دانشکده ای های سابق و دوستان دیرپای امروز می بینم. نه محسن و نه عاطفه، هیچکدام صمیمی ترین دوستان من نبوده اند. امّا آنها در ذهن من، کلید داران لحظه هایی ویژه از خاطرات منند. آنها را اینگونه به یاد می آورم و پیش از هرچیز با این ویژگی می شناسم: کلید داران لحظه های خاص.

یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ | لینک به این مطلب | نظرات ()

یه لباسِ تن نخورده

 

که زمان رنگشو برده

 

 

کاستِ بنان و "گُلپا"

 

توی برنامه "گلها"

 

 

ترمه ی گُلاب خورده

 

که همیشه بوش می مونه

 

 

همه، توی چمدونه... به هوای بوی خونه...

 

 

 

سه کتابِ جلد قرمز:

 

اخوان، فروغ، حافظ

 

 

با یه دفترچه ی سیمی؛

 

تلفنهای قدیمی

 

 

دو تا شیشه عطرِ خالی

 

که می دادن بوی پونه

 

 

همه توی چمدونه... به هوای بوی خونه...

 

 

 

دفتر خاطره؛ خالی

 

پُرِ عشقای خیالی

 

 

شیشه ی تیلّه و پولک

 

دو تا آلبوم، یه عروسک

 

 

صفحه ی گرامافون که

 

دیگه پیداس نمی خونه

 

 

همه توی چمدونه... به هوای بوی خونه...

گاهی فکر می کنم مقتدرانه تر و عزیزتر آن است که سپر و شمشیر را بیندازم و ایستاده و تمام قد بگویم: "تمام شد" و سوزش عمیق شمشیر روزگار را که از روبرو، سینه و دنده ها و ریه و قلب و کبدم را می شکافد و از کنار مهره های کمرم بیرون می زند، به جان بخرم.

خسته ها دیگر با مهارت نمی جنگند. نفس زنان و تکیده، گاهی روی خاک می غلتند و گاهی فنّ و بدلهایی که می زنند، به چشم خبره خودشان هم، ناخوشایند و بد منظر جلوه می کند. غبار آلود و نیم جان می شوند و گاهی بخت است که جای عقل و بازو برایشان شمشیر می گرداند.

هر چند، قاعده زندگی این است که تا می شود بجنگی و چه بسا در لحظه ای که گمان نمی کنی، تیر غیب حریفت را بیندازد و پادشاهی مُلکی هم نصیبت شود...

امّا من اگر به قواعد زندگی پایبند بودم، شاید الآن اینجا از میدان جنگ نمی نوشتم...

 

 

گفتار من

با بهره از آثار جاودانه هایی چون: داریوش اقبالی، ویگن و گوگوش

 

 

 

 

 

 لالایی (دانلود)

 

 

لالایی (دانلود از سایتی دیگر)

"تاج الدین از گناوه"، سمت راست است، "محمّد از تایباد"؛ کمی بالاتر. سیامک؛ نمی دانم از کجا امّا استقلالی دو آتشه است؛ نوشته: "آبیته"!

امیرحسین خرسند مشهدی، بین آنها که تاریخ زده اند، از همه قدیمی تر است؛ بهار 1371... بیست سال پیش یعنی. من و این "امیرحسین"ی که اسمش را بیست سال پیش به دیواره برجک نگهبانی حک کرده، هم خدمت نبوده ایم... امّا هم قسمتیم. هر دو، بهار، بالای این برجک پُست داده ایم... شاید او هم مثل من، سال را این بالا تحویل کرده باشد...

تا چشم کار می کند، دشت است و دشت است و دشت... ولی همین اسمهای حک شده بر دیوار، کم کم با تو رفاقت می کنند، کم کم جای هر کدامشان را، دستخط هر کدامشان را به جا می آوری... اینجا از دهل و سُرنای لحظه تحویل سال خبری نیست، باید با ساعت مچی، حساب لحظه تحویل را نگه داری... اما اینجا هم بهار می شود...

اینجا، فقط شهر من نیست که بهار می شود... بهار را می شود یکجا توی چشمِ تایبادی ها، گناوه ای ها، تفرشی ها، گچسارانی ها و آملی ها دید... حالا اینجا به وقت ساعت مچی من، بهار شده است... به احترامِ بهار؛ خبر دار!

چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ | لینک به این مطلب | نظرات ()

جدیدا لاف ها بالا گرفته

 

و جای مهر را اینها گرفته:

 

رفیقانِ مرامِ بادِ معده

 

رفاقتهای بوی پا گرفته

گاهی وقتها "سوم" شدن، فخر و مباهاتش از "اوّل" شدن بیشتر است. "سوم"هایی هستند که مدال برنزشان از طلا سر است. چه بسا، هیچوقت مدالی به گردن نیندازند و روی سکّو نروند؛ آنها بزرگتر از آنند که روی سکّو جایی درخورشان پیدا بشود.

***

چه پایتان به ماجرایی عاشقانه باز شده باشد، چه درگیر یک لج و لجبازی شخصی باشید، یا حتّی اگر با رئیس یا زیردست مراوده دارید، نوعی از رابطه را تجربه می کنید و رابطه ها در ساده ترین شکل خودشان، دو سو دارند. دو نفر یا گروه که به هر دلیلی گذرشان به هم افتاده. حتّی زمانی که شما با یک پدیده مواجه هستید، یک سوی ماجرا ایستاده اید و آن پدیده سویی دیگر؛ یا گیر و گرفتی در کارتان هست که باید حلّ و فصلش کنید، یا هدفی دارید که برای آنکه تیرتان به آن بنشیند، باید حساب و کتاب و دو-دوتایتان را مدام نو کنید و فکر و ذکرتان را مشغولش نگه دارید... به هر حال شما یک ورِ ماجرائید و آن ورِ دیگر، کسی، چیزی یا موجودی هست که شما به هر شکل نسبتی با آن دارید؛ نفر اوّل، نفر دوم.

***

"بندباز" از کلاسیک های سینمای هالیوود است. ماجرای یک سیرک بزرگ و بندبازی که گل سرسبد سیرک است؛ روی طنابی با فاصله ای حیرت آور از زمین، مثل آب خوردن راه می رود و پشتک می زند و از ریسمانهای آویخته، تاب می خورد و از ریسمانی به ریسمان دیگر می جهد. این بندباز که "مایکی" باشد، دل به دختر بندباز سیرک بسته، آن هم دخترِ زیبایِ بدقلقِ خودشیفته.

"مایکی"، یک رفیق قدیمی دارد که اتفاقا چندان هم اهل نمایشِ رفاقت نیست؛ نه او و نه "مایکی". ولی اینقدر حرف هم را و بلکه نگاه هم را می خوانند، که همان چند کلمه که وقت گذشتن از کنار هم توی راهروی سیرک با هم ردّ و بدل می کنند، به اندازه یک نشستِ مشترکِ مفصّل، معنی و پیام و حکایت دارد برای هر دو.

حالا بندبازِ جوانِ خوش استعدادی به سیرک آمده که "مایکی" باید تعلیمش بدهد تا او با یک معلّق اضافه تر از بندی به بند دیگر، رکوردی بزند با سه معلّق و جان تازه ای به سیرک بدهد.

گره از جایی در کارِ "مایکی" می افتد که جوان تازه وارد هم به دختر بندباز دل می بندد؛ همان دخترِ زیبایِ بدقلقِ خودشیفته. رئیس سیرک، معتقد است "مایکی" کم کم دارد از اوج فاصله می گیرد؛ حواسش به کارش نیست و بنیه اش تحلیل رفته و قدر ستاره ها نمی درخشد. کمی پیش از شب سرنوشت سازِ اجرای "سه معلّق" -که همه چشم انتظارش مانده اند- رئیس سیرک به این نتیجه می رسد که "مایکی"، آرزوهای بزرگ او را روی بند بر باد خواهد داد. دستور رئیس سیرک این است که رفیقِ "مایکی" در نقش پارتنرِ جوان تازه وارد، اسباب درخشش او روی بند باشد. تمرینها درست جلو می رود و سه معلّق با همین ترکیب، کاملا شدنی است. امّا با این ترکیب، رسیدنِ "مایکی" به عشقش تا همیشه نشدنی است. برگشتنش به جایگاهِ قبلی هم به "امّا" و "اگر" می خورد. در شرایطی که همه چیز به بن بست رسیده و روزگار می رود که در باقی عمر "مایکی"، سخت و فسرده و تار باشد، رفیقِ "مایکی" همه چیز را عوض می کند. روز اجرای نهایی، با لباس بندبازی اش، پای صحنه می ایستد و هر بلایی که ممکن است رئیس جاه طلب سیرک بر سرش بیاورد به جان می خرد و صبر می کند تا "مایکی"، تمام آینده زندگی اش را روی بند عوض کند و نشان بدهد که هنوز می درخشد...

خب، نقش اوّلِ مرد در فیلم، "مایکی" است، نقش اوّل زن هم معشوقه اوست. من حتّی اسم رفیقِ "مایکی" را هم یادم نیست. کلّ زمان حضورش در فیلم هم قابل ملاحظه نیست. امّا "مایکی"، تمام عمر، لحظات خوش زندگی اش را، بزرگترین پیروزی های حیاتش را و رسیدن به عشقش را مدیون چند دقیقه همکاری این نفر سوم خواهد ماند؛ چند دقیقه ای که فقط انسانهای بزرگ از پسش بر می آیند.

***

شاید همیشه هم نفر سوم، زندگی شما را از این رو به آن رو نکند. گاهی نفر سوم، فقط چند دقیقه آرامش رایگان به شما هدیه می کند، گاهی یک روزِ شما را به یک خاطره شیرین همیشگی بدل می کند که تا ابد مزمزه اش کنید و به یادش لبخند آرامی بزنید.

نفر سوم، انسان فهمیده صاحب ذوقی است. موقعیت شناس است و از این که به دیگران شادی هدیه کند، آرام می گیرد و گاهی شاید بداند که هیچ نامی از او باقی نخواند ماند.

آن راننده تاکسی که می فهمد که مجبور شده ای در مکالمه موبایلی ات به یک بحث کاملا خصوصی گریزناپذیر تن بدهی و دست می برد و صدای ضبط ماشینش را به قدری میزان می کند که صدای تو توی آهنگ گم شود و در عین حال، حرفهای طرفت را به آسانی از توی گوشی بشنوی، دقایقی بعد توی انبوه ماشینها گم خواهد شد، امّا او دقایق ویژه ای را به تو بخشیده که جبرانش به این راحتی ها نیست.

مردِ با فهم و کمالات مهربانی مثل پیانیست سیاهپوست فیلم "کازابلانکا" است که می داند وقتی عشق قدیمی همفری بوگارت وارد کافه می شود، باید چه آهنگی بنوازد تا نگاه ها کلمه و جمله و کتاب و شعر شوند، بی نیاز از تکلّم...

***

گاهی بزرگترین اتفاق زندگی شما را نفر سوم است که رقم می زند. نفرهای سوم، ما را مدیون خود می کنند در حالی که خیلی وقتها حتّی از حضورشان بی خبر می مانیم. حالا، من و شما، نفر سومِ چند رابطه بوده ایم؟ چقدر حضور آرام بی صدای پر رنگمان را به دیگران پیشکش کرده ایم؟ چقدر نفرهای سوم زندگی مان را جدّی گرفته ایم و سپاسی در شانشان به جا آورده ایم؟ واقعا چقدر؟

"مهمترین آدمهای زندگی شما، لزوما چهره های مشهوری نیستند"- جمله ای از... نمی دانم کی!

واقعا گوینده را خاطرم نیست. شاید خودش هم از این اتفاق راضی تر باشد. من که فراموشی ام را تعبیر می کنم به صحّت گفته گوینده. می گذارم به پای کم ارزشی –یا بلکه بی ارزشی- شهرت. می نویسم به پای تاییدی بر متنِ همین جمله؛ که یعنی دو کلمه حرف حساب، یک جمله کارآمدِ پر مایه، یک کلامِ گیرایِ کار راه انداز، لزوما از دهان مشاهیر در نمی آید. شهرت و حتّی محبوبیّت، مهر تایید بر شخصیت و اندیشه های کسی نیست. این روزها شاید بیش از هر روزگار دیگری محتاج تدقیق در این معناییم... در روزگار پر جذبه رسانه ها...

***

می خواهم یک فیلم برایتان تعریف کنم. آنقدری که ذهنم یاری کند سعی می کنم قریب به اصل باشد. در مراسم اختتامیّه جشنواره فیلم های دانشجویی-گمانم سال 86- قرار بود از رضا کیانیان تجلیل شود. این فیلمِ چند دقیقه ای را ابتدای مراسم تجلیل پخش کردند.

قصه اینطور بود که فیلمساز جوان، زنگ زد به آقای کیانیان و برایش توضیح داد که می خواهند برای بزرگداشتش فیلمی از او بسازند. صدای کیانیان از آن سوی خط آمد که: "اشتباه گرفته اید! من "جمعه" هستم. شماره ای که گرفته اید مال من است، نه آقای کیانیان". خلاصه از فیلمساز اصرار و ازآقای کیانیان انکار و نهایتا به فیلمساز گفت که فلان روز و فلان ساعت زنگ بزند تا با هم صحبت کنند. جوان سر موعد باز تماس گرفت. این بار صدای آقای کیانیان گفت: من "سلحشور" هستم. کیانیان نیستم. جوان دیگر رسما به روی کیانیان آورد که: شما یا سرِ شوخی را باز کرده اید یا ما را سر می دوانی... باز هم صدا گفت که فلان روز و فلان ساعت دوباره تماس بگیر تا بیشتر صحبت کنیم. القصه، این تماس ها به تعداد نقشهای ماندگار رضاخان کیانیان ادامه پیدا کرد و هر بار او خودش را به اسم یکی از نقشهایش معرفی کرد. در آخرین تماس، وعده ملاقات حضوری داد و سر وعده آمد. این بار کیانیان بودنش را انکار نکرد. امّا جملاتی گفت که دلیل تکذیب های قبلی را روشن می کرد.

او چیزهایی گفت به این مضمون که "شما نمی خواهید از "رضا کیانیان" تجلیل کنید. شما رضا کیانیان را چنانکه هست نمی شناسید. چیزی که میل شما را برانگیخته، نقشهای رضا است؛ "جمعه"ای که در "روبان قرمز" بود، "سلحشور"ی که در "آژآنس شیشه ای" بود، "دکتر سپید بختِ" "خانه ای روی آب" و... مردم اینها را دوست دارند، کی "رضا کیانیان" واقعی را روی پرده سینما دیده؟"

او راست می گفت. شهرتی که از پرده سینما، از صفحه تلویزیون، از صحنه تئاتر، از سِنِ کنسرت و  از هر نوع منبر و تریبونی بدست می آید، چنین چیزی است؛ یک معرّفی دور و بعید و نمایشی...

راستی! اسم آن فیلمساز جوان را هم با این ایده درس آموزِ ماندگارش، یاد ندارم...

***

روز دیگری و جای دیگری، دعوت بودم به دیدن مستندی درباره رضا کیانیان. قرار بود مستند، خودِ خودِ آقای کیانیان را تصویر کند؛ نه فقط نقش هایش را و بازیگر بودنش را. نام فیلم را یادم نیست. ولی این را که خاطرم مانده به رسم احترام می گویم که کارگردانش "طه شجاع نوری" بود که دستش درد نکند.

یکی از جالب ترین تصاویری که از آن قریب به یک ساعت، از پسِ سالها توی ذهنم نشسته، تصویر مرد نقّاشی است که دوست نزدیک آقا رضا است. بلکه نزدیک ترین دوستش. اگر نامش را می دانستم اسم می بردم... توی فیلم گفتند و در خاطرم نماند. نه به این خاطر که او مرد بزرگی نیست... بلکه به این دلیل که از مهمترین های زندگی من نیست؛ امّا آنقدر در زندگی آقای بازیگر، پر رنگ و استوار است که آن پرتره ی یک ساعته، خالی از او ممکن نشده بود؛ یک مرد نقّاش که برای رضا کیانیان، یک "دوست" خوب بود؛ نه یک طرفدار خوب.

از چند جمله ای که آقای بازیگر درباره اش می گفت، می شد فهمید که او از معدود کسانی است که رضا کیانیان را فارق از نقش هایش، جدا از شهرتش و سوای محبوبیت سینمایی اش، آنطور که واقعا هست می شناسد؛ با همه زیر و بم ها و افت و خیزهایی که دارد... طبعا کیانیان هم برای او بیش از یک دوست نیست و البته که این به خودی خود تمام آن چیزی است که باید باشد...

***

همین تازگی دو عزیز همکار من، کتاب منتشر کرده اند. یکی مجموعه شعر و دیگری یک گردآوری و ترجمه ستودنی. خبر و لینک های مربوط به هر کدام را جداگانه توی یکی از شبکه های اجتماعی پر آمد و شد دیدم و ذوق کردم. خواستم ذوقم را توی الفاظ معمول این اتفاقها بریزم و کامنتی بگذارم و ابراز خرسندی کنم. خواستم بنویسم: "من به تو افتخار می کنم"... امّا ننوشتم. دست و دلم نرفت که همچین جمله ای بنویسم. گفتم: این فلانی، همان رفیق چند ساله عزیز خاطر است. فرقی نکرده. اگر مایه افتخار است، همیشگی است، چه کتابی بنویسد و چاپ کند، چه کتابی بنویسد و به چاپ نرسد، چه هیچگاه قصد انتشار کتابی نکند. "من به تو افتخار می کنم"، زمانی که برای تبریک انتشار یک کتاب، یا بازی توی یک فیلم، یا کارگردانی یک تئاتر یا هر جور غلتیدن به عرصه شهرگی باشد، خود شیرینیِ تلخِ تاسّف باری است.

اگر رفیقی، مایه مباهات من باشد، به دلیل رونق نامش یا نقل محافل شدنش نیست. او شهره شهر بشود یا نه، به خاطر خودش، به خاطر همه آن چیزی که لایق دوستی و دوست داشتن دانسته امش، اسباب فخر و رفیق دوست داشتنی من است. من اگر مختصات این رفیق را بشناسم، می دانم که به قدر کفایت، قوّت قلم و حرف گفتنی و ذوق نوشتن دارد. اگر تا بحال ننوشته، یا اگر بعد از این کتابی منتتشر نکند، برای یک دوستِ شناسنده واقف، چه فرقی می کند؟

حالا اگر این رفیق صاحب ذوق، قصد انتشار کتاب کرد و زمان و قوّت و حوصله صرف کرد برای تحقّق قصدش، زمانی که سعی اش به بار نشست، جای تبریک و شادباش دارد. گیرم ذوق نوشتنی هم در کار نباشد؛ به تعداد انسانها تنوّع نوع آدمیزاد داریم. گیرم قصدی کرد بر هر کار دیگری –حتی سفری- و از خودش برای رسیدن خرج کرد؛ آن وقت به شادی اش شاد می شویم و تبریک و میمنت می گوییم. وگرنه که نام آوری، بهانه استواری برای "افتخار کردن" به یک دوست نیست و هر انسان ارزشمند و لایقی هم لزوما نویسنده یا بازیگر از آب در نمی آید. هر کس هم که مشهور و محبوب شد، لزوما درست نمی گوید. باور کنید!

می شه چند لحظه منو نگاه کنی؟ می دونم سرت گرمِ کاغذای امتحانی بچه هاس، می شه چند لحظه شاگرداتو یادت بره؟ می خوام یه چیزی یادت بیارم؛ یادت میاد؟ پنج سال قبل بود، همین روز، همین شب، تو هم شماره دفترخونه خاطرت هست هنوز؟ هنوزم عدد 18 برات عزیزه؟ هجدهم بود، دفترخونه شماره 18، ساعت 18...

نمی خوای منصرف بشی؟ به نظرت می ارزه که هفته ای دو روز بری شهرستان برای تدریس؟ یه وقت بچه های اونجا اذیتت نکنن؟ بیشتر تحقیق کردی درباره مدرسه؟ مدیرش داره هواتو؟...

اون شبو می گفتم: ساعت 18، یادته مادرت چه پشت دستی گزید؟ می گفت: خجالت نمی کشی بار اوّل بله رو می گی؟! من که می دونم تو خجالتی بودی... حالا بگو ببینم؛ چی شد که نُخودی و زیرکی و تند گفتی: "بله"...؟

میلت می کشه به کیک شوکولاتی؟ می دونم که همیشه میلشو داری، واسه همین کیک شوکولاتی خریدم که کم اشتهائیت مانع شیرین شدن کامت نباشه تو سالگرد ازدواجمون... اشتهات این روزا بهتره؟

ببینم! اونجا که بری موبایل خوب آنتن می ده؟ تلفن دمِ دستت هست؟ یه وقت زنگ نزنم وسط کلاس باشی؟ یه وقت نشه زنگ بزنی من کنار گوشیم نباشم؟...

کیکش همونی بود که دوست داشتی؟ کامت شیرین شد؟ هجده که گفتم چشمت برق زد... یادت شیرین شد؟ نفست تازه شد؟ حالا بقیه برگه ها رو تصحیح کن... نمره هاشون خوب شده؟ راستی! می خوای به منم یه نمره بدی؟... می شه؟... می شه بهم یه نمره خوب بدی؟...

آقای راننده! من توی همین تاکسی ها این آهنگ را شنیده ام. تو خودت کلمه به کلمه اش را از بری لابد. من که گذری و نیم بند، توی ماشین های خود شما به گوشم رسیده، هوای این ترانه را می دانم، دستم آمده این ملودی کدام رگِ آدمیزاد را فشار می دهد، دستگیرم شده کار شنونده را به کجا می کشاند و توی کدام جاده سیرش می دهد...

"نمیدونم چی شد که اینجوری شد، نمیدونم چند روزه نیستی پیشم..."

حالا شما که راننده ای، شما که سی دی هایت را ردیف، اسم خورده و دسته بندی شده، پسِ سایه بانِ پیشِ رویت گذاشته ای، شما که می دانی روی بورس افتاده: " تا کی به عشقه دیدنت دوباره، تو کوچه ها خسته بشم بمیرم، تا کی باید دنبال تو بگردم، از کی باید سراغتو بگیرم..."، شما که دقایقی است برای مسافر کنار دستی، از دستفرمانت در شب عروسی حکایتها می گویی و حرفه ای گری رو می کنی، چرا مشتری ات را نمی شناسی پس؟

چرا نمی دانی زن میانسال رنگ و رو پریده ای که سراسر مشکی بَر کرده، وقتی با نگاه بی سویش از تو می پرسد: "این ماشین مسجد الجواد می رود؟" یعنی چه...

کارِ یک دکمه است؛ با همچین مسافری، چرا ترانه را عوض نمی کنی؟... چرا صدای بالا کشیدن بینی زن را نمی شنوی که با جمله های ترانه شروع شده؟ چرا وقتی زن چادر روی صورتش می کشد، در خاطره گفتن خللی نمی کنی؟ و حالا دارد می خواند: " قرار نبود چشمای من خیس بشه، قرار نبود هر چی قرار نیست بشه، قرار نبود دیدنت آرزوم شه، قرار نبود که اینجوری تموم شه"... پس چرا تکانهای زن را زیر چادر سیاهش نمی بینی؟... چرا؟...

 

شنیدن

...گل را که تو کاشتی. همان گلِ ثانیه های آخر که جام را نصیبمان کرد. امّا هر جا نشستی، چای را نخورده، گفتی پاس گل را فلانی داد؛ یعنی من.

من هم هر بار گفتم: "هرکس دیگری هم جای من بود پاس می داد"، و تو هر بار گفتی: "کسی جای تو نبود، درست جاگیری کردی"

و من هر بار بزرگی تو را بیشتر دیدم. تو اینطوری گل می کاری... توی دلِ آدمها...

هیچ کجا خانه خود آدم نمی شود؛ این از این. هم دلتنگ بودم هم دلنگران. برای خود اینجا که فقط نه؛ برای رهگذرها، همخانه ها، مهمان ها، مهمان های اختصاصی خودِ من.

آنچه از دلایل این دوره دوری گفتنی باشد، سروش روحبخش عزیز، شیرین و ظریف در "خواب بزرگ" زیر عنوان "بازگشت به سال صفر" قلم بند کرده و موسیو گلابی به طنز و شوخی در "بازگشت مقتدرانه" رفع و رجوع کرده و این نشان می دهد که من در این وادی پیچ پیچ تنها و یکّه نیستم. آنچه جزئی تر باقی می ماند از غیبت و دلتنگی من، بماند به وقتی که حوصله ای بود برای شنیدن و مجالی برای گفتن. عجالتا سلامِ گرم... به رفقای گذری، به دوستان پایاپای، با فشردن دستان آنها که این خانه خالی را گاه به پیغامی آب و جارو کردند تا شوق ماندن در من نمیرد... سلام...

با یک نغمه ملایم، با حرکت آرام دوربین، با نماهای کلوزآپ از نگاه های عمیق مهربان بی چاره، توی خیال من، توی ذهنم، با یک همچین میزانسنی، داریم گر می گیریم و می سوزیم؛ همه مان؛ دیر و زود؛ یکی بعد از یکی... یک سوختنِ پر از خاطره بی گریز، با شکوهی که زیر سکوتمان، زیر نگاه های خواندنیمان پنهان است... هرچه هست، همین است... هیچ جایش خبری از قصّه ی ققنوس و این انقلابی گری ها و حرفهای بزرگِ نفهمیده نیست... اینها مالِ سرِ داغ است. ما امّا داریم کنار هم می سوزیم...

دامادی قبله عالم، تاجی نبود بر سرِ ما. قبله عالم اگر خادم ایران بود، همه ی نفوسِ رعیّت از این خاکِ طلا، تاجِ زرنشان می ساختند به نیّت ِ خاطرِ همایونی.

ما، در بندِ خاطرِ همایونی نبودیم وقتِ پوشیدن خلعتِ دامادی. ما را خاطرِ عزیزی به بند کشید، ما ریسمان طلعتِ خورشید به گردن داریم. و گرنه "پسرِ آشپزباشی" صدایمان کنند یا "صدر اعظم"، در بند القاب نیستیم. حالا هم، دامادِ شاه نیستیم، همسرِ بانویی هستیم که خانه دلمان را پادشاهی می کند. علی ایّ حال، شه زاده ها هم گاهی غریب می شوند در روزگار.

منزلتی که بندِ جقّه ی مبارک باشد، به بادی بند است. باد که شدت بگیرد، کلاهی بر سر نمی ماند. شه زاده خانمِ ما، ساکن تبعیدِ باغ فین باشد یا اندرونی صاحبقرانیه، شاهزادگی می کند بر این امیر.

شاهزاده و امیر، هر دو غریب مانده اند. غمِ غربت، بابت دوری از خانه نیست؛ فرسخ-فرسخ راه تا تهران آنقدر به دل بد نمی نشیند که کرور-کرور فرسنگ فاصله تا دل آدمها؛ از ارباب و رعایا.

لقب "امیر کبیر" اعطا می کنند، اما چه کبریایی وقتی غریبِ ولایتِ خود باشی... ما "میرزا تقی" مانده ایم؛ عزّتمان را نه آشپزخانه دربار خفیف کرد، نه القاب همایونی، ملوّن و ملوّث.

نه خلعت می خواهیم، نه نشان و لقب، نه صدارت و امارت. در این گاهِ خواب آلودگان، بفرستید فصّاد را گسیل کنند رگ را به او بسپاریم... "ما آزموده ایم در این شهر بختِ خویش"... ما خواستیم باقی باشیم در سیاهه ی نیکان. خانه می کنیم در سرای باقی، در دل های اهل رفق و دوستی با ما و نیّتمان در طول تاریخ... به دلّاک باشیِ تیغ در درست راغب تریم تا تخت نشینِ بی حمیّت... فصّاد را بخوانید بیاید...

  آب، روشنایی است... یک کاسه آب، تمامِ دارایی من است...

شاید کوران بشود و هواپیماها را زمین گیر کند... شاید اتوبوسِ پیر، این بار استارت نخورد... شاید تعمیراتِ اساسی لوکوموتیو، بلیت قطار را باطل کند... شاید تو دیر بیایی...

نکند ژاکتت را جایی جا بگذاری! نکند چاله های آبِ یخ بسته، به پایت بپیچند! نکند جاده با تو بد تا کند! نکند راهت به بی راهه بیفتد! نکند تو دیر بیایی...

اگر بخاری اتاقت سردی کند چه؟ اگر تخت خوابت سختی کند چه؟ اگر کیفت سنگینی کند؟ اگر تو دیر بیایی چه؟

با دلشوره ها می شود یک جوری کنار آمد... با سکوت خانه یک جوری تا می کنم عاقبت... با خیالت، یادت، خاطر و خاطره ات همراه می شوم... با دلگرمی تو به سرمای خانه طعنه می زنم... با تو همدل می شوم که بیایی...

آب، روشنایی است... در بدرقه ات، یک کاسه ی آب، تمام دارایی من است...

 

اوّلین کلمه ها گاهی خیلی مهم اند. مثل نوزادی که تازه زبان باز می کند؛ مادر و پدر چشمشان ماه و سال به دهان نوزاد می ماند تا ببینند اولین کلمه ای که متولّد می شود چیست؛ مامان؟ بابا؟ یا چی؟

اولین حروفی هم که روی کلیدهای ماشین تحریر، لمس می شوند، شاید همینطور مهم باشند؛ این که اصلا به چه نیتی یک ماشین تحریر خریده می شود، مهم است؛ این که کدام کلمه ها زورشان به تو رسیده تا عادتِ کاغذ و خودکار را، سهولتِ دست و مداد را وابگذاری، مبلغی علیحدّه کنار بگذاری، زحمت راه را به خودت سهل بگیری و بگردی تا یک صفحه پر از کلید و اهرمهای سربی بخری و تا خانه ات به دوش بکشی. حالا گیرم این روزها همه را خلاصه کرده اند توی باریکه، هم قواره ی کتاب و اسمش را گذاشته اند "لپ تاپ"؛ هر چه هست، گاهی چیزی، شاید شما را مجبور کند یا به شوق بیاورد، تا عادت لغزاندن قلم را با جنباندن سرانگشتها روی صفحه ی کلید، تاخت بزنید.

گاهی مهم است که اوّلین بهانه چیست... نامه ای به عزیزی، عریضه ای به امید گشایشی در کار، یا یک گزارش ساده اداری...

روی صفحه ی کلید، گفتنی ترین حروف، کمرنگ ترین کلیدها می شوند... مثل حروف یک اسم... مثل نام یک عزیز...

باغچه ما، نه این که بایر باشد؛ خودت دیده ای که همین باغچه جمع و جور و نصفه-نیمه، تابستان به تابستان چه باری می دهد تاکهایش...

حالا البته هر که نداند، تو می دانی که وقتی می گویم: "بار می دهد"، منظورم همان چند کیلو انگوری است که فقط نوبرانه تابستان خودمان می شود و تازگیِ گلوی دوست و آشنایی که میهمانمان می شوند.

امّا هر یاقوتِ انگور، هزار خاطره در دل خود دارد. وقتی دانه ها در دهانت شکافته می شود، خاطره ها هم ساخته می شوند؛ "شکّر شکنی" و "نُقلِ تر" که می گویند، مگر غیر از این است؟

نیمِ صفای تابستان من و تو به انگور خوردن های عصر تابستان است؛ به گپ و گعده ها، به شکّر شکنی.

تو آن انگورهای یاقوتی موی پیر را بیشتر می پسندی. می دانم. ولی همیشه می گویی: "دانه ها؛ یاقوتی باشند یا نه، بهانه اند. لحظه ها را ذائقه است که شیرین می کند، ذوق است که خاطره می سازد"...

حالا، نه این که این باغچه چند متری ما بایر باشد؛ فصلش نیست. نوبتش نیست. امّا تو خوب بلدی توی خواب زمستانی هم خاطره بسازی. تو ذوق داری. تو در این شبها باغچه را می آرایی، بی گُل؛ آنطور که پنجره، حکم قاب عکس پیدا کند.

تو خانه را گرم می کنی. خاطره می سازی؛ این بار از دانه های کشمش، از تخمه های هندوانه، تو خنده را کشف می کنی از میان لبخند پسته ها...

باغچه ما، نه این که بایر باشد؛ خستگی می گیرد، باغچه را –خواب باشد یا بیدار- حضور توست که سبز می کند...

تاکسی که پر شد و راه افتاد و راننده که گرم گیر و دار ماشین های جلویی شد، او برگشت، مسافرهای صندلی عقب را با نگاهش وارسی کرد و بی حس و آرام گفت: "مجلس مردونه اس؟" و بعد که مطمئن شد، قبل از آن که فرصت کند صورتش را کامل توی دستهایش قایم کند، صدای شکستن بغضش، ماشین را برداشت...

یک... دو... سه...

سه تارِ موی سفید؛ هر کدومش حاصل یه خاطره... یادگار، کنارِ یادگار... اینا رو به آینه ام که نگاه می کنم مرور می کنم... آینه خصوصی ِ خصوصیِ من...

 

یک... دو... سه...

دینگ... دینگ... دینگ...

جعبه آینه خصوصی من... درش رو که باز می کنم، آهنگ شروع می شه؛ موسیقیِ متن خاطره هام؛ دور، نزدیک، تلخ، گس، شیرین، ترش... نوای خصوصی ترین درد دلهام...

یه عمر چشم انداختم به همین آینه و تعریف کردم، چشم تو چشمِ خودم... گلایه کردم از همشاگردی، غر زدم بابت رفیق هم محلّی، اشک ریختم از جدایی... یادگار عزیزترینم رو سالهاست همین جعبه نگه داشته برام؛ ساعت کوچیک نقره، که "تیک تیک"ش گم میشه تو صدای "دینگ دینگ" آروم آهنگ جعبه آینه ام؛

تیک... تیک... تیک...

یک... دو... سه...

سه تا چروک؛ گوشه ی چشم... این آخری، بابت هول و ولای سلامت نوه یکی-یه دونه که تازگی قدمش رسیده به دنیا؛ سه روز پیش...

یک... دو... سه...

می خوام جعبه آینه مو، همه خاطره هامو، یادگار همه عمرمو، بذارم برای کوچولوی تازه وارد، همه اش برای خودِ یکی-یه دونه اش...

 

یک... یک... یک...

 

دانلود آهنگ آینه

"آیا چلچراغ از هفته آینده می ترکاند؟"؛ چلچراغ به "هفته بعد" نرسید که این سوال نقش بسته بر جلد آخرین شماره، به جواب روشنی برسد؛ ما توقیف شدیم. الآن جالبش اینجاست که فعل آخر آن جمله سوالی را، هم می شود مضارع خواند(به فتح نون)، هم ماضی(با نون ساکن). قرار بود حجم را تقریبا دو برابر کنیم، با صفحات و حال و هوای جدید.

قرار گذاشتیم یکی از صفحات جدید من، اسمش بشود "بیلیارد باز". روزی که اولین شماره از صفحه جدید را تکمیل می کردیم، خبر توقیف هم آمد. دست کشیدیم و تنها چیزی که جاماند، قرار دادن اسم صفحه بود. کاریکاتورش را "بزرگمهر حسین پور" کشیده بود که عجیب به دلم نشست و "علی هنرور" که همیشه طراحی گرافیک صفحه هایم را انجام می داد، برای اوّلین بار خودش صفحه را بسته بود.

 

اگر خواستید متن را بخوانید:

دانلود JPEG

دانلود PDF

حس بدبختی و مصیبتی که پاییز برای من میآورد، بستگی مستقیم دارد با سبک و سیاق مدارسی که در آنها درس خواندم و سواد بیسودی که به من تحمیل شد و آزردگی عمیقی که چنگ انداخت توی روان من و هزاران هزار مثل من. نه که شاگرد تنبلی باشم یا شر به پا کنم و آتش بسوزانم. برعکس؛ اهلتر و بهراهتر از من - آنطور که خوشایند مدیر و معلم باشد - کمتر پیدا میشد.

و اشتباه همین جا بود؛ ما گمان برده بودیم که حرف آن مدیرها و معلمها، ملاک درستبودن است. فکر میکردیم انتگرال و محاسبه رزونانس تار صوتی و مشتق چندم از معادله درجه چندم، به دردی از زندگی ما میخورد. فکر میکردیم حیاط مدرسه جای دویدن نیست و اساسا دانشآموز مگر مرض دارد که بدود؟ یاد داده بودند که «زنگ تفریح» اگر آدم باشید، باید «کتاب درسی» جلویتان باز باشد. از این قسم لاطائلات کم یاد ما ندادند. ما یاد گرفتیم که نقاشی، تشریفات است و موسیقی، وقت ضایعکردن و حیف عمر. ما یاد گرفتیم که اصولا شادی، مزخرف است و احتیاط دارد. روز اول پاییز، آغاز جبرِ آموختنِ همه اینها بود برای من. پاییز، فصل نشستن پای درسهای ناخواسته، شنیدن نطق آدمهای نچسب و سرکردن در اتاقهای بیروحِ ابرو در هم کشیده بود. فصل 12 سال حبس شادی و بهجت و شعف نوجوانی، توی انتهاییترین دخمههای زیرزمین. این «بوی ماه مهر»، خواستن دارد؟

این بوی نامطبوع، با همه خاطرات ناخوشش، با همه سالهای رفته بر بادش، با همه سالهای داده بر بادش، وقتی از راه میرسد که خنکای هوا کمکم تنآزار میشود، خورشید، زودتر خاموشی میزند، همه، زودتر به خانههای خود میخزند و دیگر هوا آنقدر گرم نیست که پنجرهای باز بماند و تو صدای همهمه شادمانهای را بیآنکه انتظار بکشی بشنوی، یا بوی غذای اجاق خانهای تو را به هوس بیندازد و یادت بیاورد که زندگی جریان دارد. عیب از پاییز نیست؛ همین سردی و نموری و تاریکی، اگر یادهای شیرین با خودش داشت، خواستنیترین ترکیب روزگار میبود...

ممکن است به خاکی که روی میز تحریر نشسته فکر کنی، یا آبی که توی لوله ها زنگار بسته، یا غذاهایی که توی یخچال برفک نشسته ات، روزها است تاریخ مصرفشان سرآمده. هزار و یک اتفاق هست که شاید در نبود تو افتاده باشد و همین، دلت را به هول و شور می اندازد. اما، وقت برگشتن، یک امیدواری و ترس، یک حسّ ترش و شیرین هم وجود دارد: احتمالِ نامه هایی که وقتی در را باز می کنی، پشت در منتظر پرسیدن احوالت باشند و خبر بدهند که حتی وقتِ نبودنت در یادی مانده ای. و تو شاید تمام راه، دو به شک باشی که: اصلا نامه ای انتظارت را می کشد؟

من، اینبار که –پس از روزها- درِ این خانه را گشودم، لبخند داشتم...

در این گرمای هرم انگیز

و وانفسای تن سوزان

که می میرد نفس، بی رحم و وهم آمیز

میان چلّه تب دارِ تابستان

 

"زمستان است"...

تلخ است؛ یک وقت بر می گردی پشت سرت را نگاه میکنی، می بینی اگر پول این کلاس آموزشی را داده بودی بابت آن تخت خوابی که مدتی فکر کرده ای جایش در اتاقت خالی است، الان، جسمت و روانت و زندگی ات آرامش بیشتری داشت. و وقتی این را می فهمی، دیگر ساده نیست چنین آدمی را-که خودت باشی- تحمل کردن.

یعنی قرار است در این میهمانی، ما با این جماعت ِ دست و پا در خون خزاب، سر یک سفره بنشینیم؟ خداجان، اگر قرار است ما روزه بگیریم، این جماعت مدّعی ِ ابرو در هم کشیده ی مساوی­تر از ما هم، که خودشان را متولّی تو می دانند، روزه بگیرند، بعد ما و آنها را به هوای این روزه ها، به یک جا بفرستی؛ چه بهشت، چه جهنم، پیشاپیش بفرما که ما روزه را نگیریم. ما که کلّ یوم مهمانت هستیم، شعبان و رمضان هم ندارد. خیلی مخلصیم.

یک دور از اوّل مرور می کنم و همه چیز را در نظر می گیرم؛ این که راننده عنتر ماشین جلویی اگر با چه ژستی پیاده شود با قفل فرمان بیایم پایین، این که چاک دهانم را تا کجا بازکنم؛ عشیره و اقارب؟ یا آفتابه را فقط به هیکل خودش بگیرم؟ یا اساسا عوض همه اینها، به ازای این حماقت و خریّت و گُنده­ کاری اش، می ارزد که با چه میزان دورخیز، ماشین را عمود بکوبم توی اتاق ماشینش و پیه همه خسارتش را به تنم بمالم؟... "فردا، رود طغیان شورافکن در دریا می خوابد"... نوای پیانوی ناآشنایی را که از ضبط ماشینم برخاسته، نمی توانم نشنید بگیرم... قفل فرمان را توی ذهنم می گذارم کنار... صدایی می خواند: "می گذرد در شب آئینه­ ی رود"... صدای مرد را اوّل بار است که می شنوم؛ خوش صدا نیست، ولی برای من دوستانه است... "فـردا رودِ افشـانِ ابـریشـم در دریـا مـی خوابــد"... از کهنگی صدایی که پخش می شود پیداست که شاید یادگار دوره نوارهای ریلی باشد. خلوت است؛ فقط پیانو و ویولن... و کافی است... و بچه ها همراه می شوند؛ به سادگی همراهی یک گروه سرود کوچک با مربّی مدرسه، توی یک تمرین معمولی: "موجی در موجی می پیوندد... بر افسون شب می خندد... با آبی ها می پیوندد..." سرعتم را می گیرم، می گذارم ماشین جلویی دور شود، از چشمم و از خیالم برود... اینجا یک گروه از خانم کوچولوهای مدرسه ­ای با آقا مربّی دارند برای من سرود اجرا می کنند؛ از پس سالها، چهل سال شاید. "فردا، رود طغیان ابریشم در دریا می خوابد... خورشید، از باغ خاور می روید بر دریا می تابد"... سرود تمام می شود: "با آبی ها می پیوندد... با آبی ها می پیوندد"... تِرَک بعدی این سی دی ناآشنا را با چی پر کرده اند یعنی؟ "صورتتو کارتونی دیدم، سواچتو نایلونی دیدم"؟ با چی؟... توی همین چند ثانیه سکوت بین تِرَکها، تصمیمم را می گیرم؛ دکمه تکرار را می زنم، می خواهم یک بار دیگر بروم به ضیافت آقا مربّی و خانم­های کوچولوی با صفا... " می گذرد در شب آئینه­ ی رود"...

 

این هم صدایشان

اگر از من می شنوی، اگر روزی عاشقانه ای نوشتی، ته اش نقطه نگذار... جمله ات را -حتی اگر تمامِ چیزی است که می خواهی بگویی- با سه نقطه تمام کن... کلمه ها شاید تمام شوند، امّا هوای تو که به این زودی ها تمام شدنی نیست. تازه جمله که به آخر برسد، باید نشست و نگاهت را خواند. او، خودش که نیست نگاهت را بخواند؛ سه نقطه را که برایش بگذاری یعنی همین؛ یعنی چیزی در درون تو، در امتداد نگاهت که به ناکجا دوخته ای، ادامه دارد. یعنی این هوایی که به هوایش نوشته ای، این هوای توفانی بی صدا، یا این نسیم نارنج و ترنجی که باغ دلت را آباد کرده، به این زودی ها از سرافتادنی نیست...

1-       زندگی رو دوس دارم در حدّ مرگ! مساله اینه که جاش -که این دنیا باشه- جای خوبی نیس

 

2-       اوّلین بار که سینما توی ایران زبون باز کرد، این حرفا رو گذاشتن تو دهن دختر لر که با لهجه شیرینش بگه: "تهرون؟!... تهرون که می گن خوب جائیه!... امّا مردمش بدن..." بلانسبت رفقا؛ راس می گف

"فردا شکل امروز نیست"؛ "نادر ابراهیمی" این بخش از مرامنامه نانوشته اش را بر پیشانی مجموعه ای از داستانهایش گذاشت. این مجموعه داستان، به چاپ سوم رسیده بود که من خریدم. چاپ اولش برمی گردد به سال 68. داستانی در این کتاب هست که در انتهایش نوشته اند: "چاپ اوّل: 1359". خواندنی است. نامش را گذاشته: "وقتی سری تکان دادی..." دیگر داستانهای کتاب هم، کلی مزّه و خاصیت دارند. اما این یکی را این روزها جور دیگری دوست دارم. دوست داشتم شما هم بخوانید. دوست داشتم خودم برایتان بخوانم. خواندم. داستان را در دو قسمت آپلود کردم تا بشود فایلها را به ترتیب، سر فرصت دانلود کرد؛ به هر حال نه حوصله دانلودهای طولانی هست، نه شاید خطها اجازه بدهند. اگر هم اینها را نتوانستی یا نخواستی بشنوی، داستان را نخوانده نگذار.

 

- وقتی سری تکان دادی(قسمت اول)

- وقتی سری تکان دادی(قسمت دوم)

سر بزنگاه است؛ باید یکی را انتخاب کرد؛ آبی یا قرمز... راستش طرف فهمیده که کسانی همه چیز را تحت کنترلشان گرفته اند. حتی فکر همه را. حالا این جوانک از سر اتفاق، فکرش هنوز مسخ نشده، فهمیده که می فهمد، فهمیده که یک چیزهایی هست که بقیه خبر ندارند، فهمیده که اگر بخواهد همچنان خودش باشد، هزینه اش بالاست، شاید جانش را معامله کند، زنده هم اگر بماند روزگارش سیاه است؛ چون به هرحال قرار نیست او یا هیچکس دیگری چیزی فهمیده باشد. حالا آقای مورفیوس او را آورده توی عمارت خودش، سیر تا پیاز ماجرا را برای جوانک تعریف کرده، بهش گفته که همه در سیطره "ماتریکس" هستند، گفته که دانستنش برایش گران تمام می شود، گفته که اگر می خواهی آزاده بمانی روزگارت سیاه است، گفته که اگر می خواهی همچنان چیزی باشی که خودت می خواهی و به اختیار خودت باشی، شب و روز برایت نمی گذارند، و دست آخر گفته که اگر می خواهی آرام باشی، آرام بمانی، سرت پایین به زار و زندگی ات باشد، مثل همه مردم روزمره ات را بگذرانی و بی دردسر چوب خط عمرت را خط بکشی، می توانی همین الان همه چیز را فراموش کنی و دیگر به یاد نیاوری که چیزی می دانستی.

بعد آقای مورفیوس، مشتهای بسته اش را می آورد جلوی مرد جوان. دست چپ را باز می کند، قرصی قرمز را نشان می دهد و می گوید: این را می خوری، بیدار که بشوی همه چیز به آرامش بر گشته و تو فراموش کرده ای که چه ها دیده ای و چه ها می دانسته ای. بعد مشت راست را باز می کند، قرصی آبی را نشان می دهد و می گوید که خوردنش یعنی دانستن و تا همیشه دانستن و البته یعنی هر لحظه اضطراب، هر لحظه مبارزه و هر لحظه کمین مرگ. نئو، قهرمان فیلم "ماتریکس"، قرص آبی را خورد. اگر قرص قرمز را خورده بود هیچ چیزی برای تعریف کردن وجود نداشت. دیگر سه فیلم پرهیاهوی ماتریکس ساخته نمی شد. چون دیگر زندگی نئو، چیزی برای حکایت کردن نداشت. مثل میلیونها نفر دیگر بود. یک زندگینامه معمولی که به درد فیلمنامه شدن هم نمی خورد.

***

حالا، سر بزنگاه است... باید یک قرص را برداشت. بیرون عمارت مورفیوس ممکن است برای هر کدام ما اتفاقی افتاده باشد؛ عشقی ویرانگر، آرمانهایی پر هزینه، خاطراتی حتی. گاهی با خودم فکر می کنم چقدر حیف است که من "جهان آرا" را یادم می رود. کلاهدوز را یادم می رود، آذر شریعت رضوی را یادم می رود، تندگویان را یادم می رود می دانم که رسم روزگار است. می دانم. به هرحال باید به زندگی رسید. ولی وقتی می شنوم که یکی دنیا و عیشش را توی آمریکا می گذارد زمین، می آید در مملکت انقلابی اش وزیر می شود و عوض دفتر نشینی کلاشینکف می اندازد روی دوشش می رود سوسنگرد و گلوله می خورد، وقتی می خوانم که آن یکی در تبریز، تفنگ سرپر می اندازد شانه اش، با جماعتی تفنگچی، کسب و عائله را بی خیال می شوند، می مانند پای آزادگی، بی منّت و وعده ای و وعیدی، وقتی حکایت می کنند که آن دیگری شبها سرش را روی خاک جنگل گذاشت ولی حاضر نشد فکر سرش را بفروشد، وقتی می بینم طرف که حکم اعدام برایش بریده اند، توی بیدادگاه شاهنشاهی به جای تقاضای تخفیف و گردن کج کردن، تمام قد می ایستد و حسین را می ستاید و سروده می خواند، با خودم می گویم: من روزی چند بار اجازه دارم اینها را یادم برود؟ حالا نه میرزا کوچک خان شهید، نه شهید چمران، نه محمد جهان آرا، هیچ کدام معطل یاد آوری من که نمانده اند. احتیاجی هم به اسم چهارتا اتوبان و میدان ندارند. یادآوردن من حتی از باب تشکر نیست. بیشر به اتفاق بزرگی فکر می کنم که آنها ظهور داده اند، حتی در چهل روز تفنگ دست گرفتن، حتی در یک جلسه دادگاه، حتی در یک سماجت چند دقیقه ای برسر نگه داشتن بزرگی خود و از دست دادن جان، این زمانهای کوتاه، شاید بزرگی اش از تمام عمر من بیشتر باشد. کمند کسانی که از پس ظهور دادن این بزرگی ها بربیایند. و من گاهی فکر می کنم که چطور می شود توی این زندگی، آن بزرگی ها را گاهی از یاد برد. خاطره شان را نه، حسّشان را. بعد فکر می کنم اگر از رفیقم بپرسم لوترکینگ کیست و او نداند چی؟ هزاران هزار نامی که من نمی دانم چی؟ روزی چند تا قرص باید خورد؟ اصلا آبی؟ یا قرمز؟

***

حالا، من و تو هم از هم خاطراتی داریم. گاهی دست و پا گیر می شوند این خاطره ها. یک جورهایی جاتنگ می کنند. نمی گذارند آدم خاطره های جدید بچیند روی تاقچه مغزش. گاهی همه چیز به راحتی یک قرص خوردن است؛ ندید می گیریم. من بی خیال می شوم که تو سراغی نمی گیری، تو هم بی خیال می شوی که روزگاری رفیقی بود. خاطره ها را هم می گذاریم توی صندوقچه و ته انبار بایگانی می کنیم. شاید هم ریختیم دور اصلا. دردسر است. آدمیزاد باید به زندگی اش برسد. به هر حال باید قرص را انتخاب کرد. راستش من آبی را دوست دارم. خوش رنگ تر است کلا. سلیقه است دیگر. حالا بسم الله. تا من می روم یک لیوان آب بیاورم، تو هم انتخاب کن؛ یا آبی، یا قرمز.

پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٩ | لینک به این مطلب | نظرات ()

این‌قدر آمار و عدد و نمودار نمی‌خواهد که! دور و برت را نگاه کنی پیداست؛ طلاق زیاد شده. آن هم نه همپای اضافه‌شدن جمعیت؛ یک دو - سه گامی جلوتر. از هر کارشناس و خبره کار و واقف امری هم که دلیل بخواهید، توی همان جمله‌های اول، از بالا رفتن سطح سواد می‌گوید. توجیهش این شکلی است: خانم‌ها بیش از گذشته درس می‌خوانند، بیشتر به حقوق خود آشنا می‌شوند و بیشتر هم امکان استقلال اقتصادی پیدا می‌کنند، پس دیگر زیر بار حرف زور نمی‌روند. این کارشناس‌ها نصف واقعیت را می‌بینند. در واقع مشکل از نگاه آنها نیست. خود اتفاق، نصفه و نیم‌بند است. این درس خواندنی که طلاق می‌آورد، سوادها را بالا می‌برد فقط، فهم‌ها را نه. «سواد» می‌دانی یعنی چه؟ از «سودا» و «سیاهی» می‌آ‌ید. یعنی من بلد بشوم کاغذ سیاه کنم، بنویسم، شما هم بلد بشوید این سیاهکاری‌های من را بخوانید. این یعنی سواد. خیلی وقت‌ها از همین خواندن و نوشتن ساده، تا دکترا و پست داک هم، فقط سواد است که عاید طرف شده. یعنی گاهی بالاترین مقام علمی یک رشته هم فقط بلد می‌شود تخصصی‌تر بخواند و بنویسد، واژه‌های پیچیده‌تری را بشناسد، بخواند و پس بدهد. اما تذوّق نمی‌کند. نمی‌چشد. به قول دکتر شریعتی، همه حافظ می‌خوانند، خیلی‌ها هم کل دیوانش را از بر دارند، منتهی حافظ‌شناس کم است. حافظ‌شناس، لزوما شعر حافظ از بر ندارد. ولی یک بیتش را که بشنود مزمزه می‌کند، هضم می‌کند، به خورد رگ و پی‌اش می‌رساند و به خودش اضافه می‌کند. شعر را شاید یادش برود، اما شعورش را به خودش اضافه کرده. پس سواد، همیشه شعور نمی‌آورد. می‌گویند شکسپیر، خیلی اهل مطالعه نبوده، اما چیزهایی نوشته که چند قرن است عالمی را مشغول خودش کرده. خیلی‌ها هم هستند که به قاعده یک کتابخانه ملی، سیاهه خوانده‌اند و هنوز یک نامه ساده را نمی‌توانند خلاقانه، شسته و رفته و ظریف و به‌جا قلمی کنند. همه اینها را گفتم که بگویم سواد، جداست، شعور جدا. حالا هر که شعورش حاصلخیز بود، هرچه بکارد، هرچه بخواند، به خودش، به شعورش اضافه کرده. فرموده قرآن است که کسانی مثل سنگند، دانه که روی سنگ بگذاری هزاری هم که آب بدهی حاصل نمی‌دهد، بعضی‌ها ضمیرشان خاک محصول‌پرور است، دانه را بپاش، باران خودش می‌زند، خوشه خوشه محصول می‌چینی.

دبستان و دبیرستان رفتن‌ها، دانشگاه رفتن‌ها، فوق دیپلم و لیسانس‌های ما، «سواد»آموزی شده. واحدها را «پاس» می‌کنی، تذوّق نمی‌کنی.

حالا حرف، سر همین اتفاق نصفه - نیم بند است که جامعه‌شناس و روان‌شناس، می‌گوید طلاق را برده بالا. می‌گوید دانش و سواد رشد کرده. ولی کاش می‌گفت که «نصفه» رشد کرده. ناقص و معیوب و بی‌تناسب رشد کرده. دختر و پسر هم ندارد. همه «سواد» پیدا کرده‌اند؛ خوانده‌اند که شرط ضمن عقد یعنی چه؟ حق طلاق را چه‌جوری باید گرفت؟ شوهر غلط می‌کند چه‌جور دستورهایی بدهد؟ زن بی‌جا می‌کند کدام خواسته‌ها را اجابت نکند؟ طرف اگر کجا را کج برود می‌شود گوشش را گرفت و کشان کشان بردش تا پس در دادگاه؟ اینها را همه بلد شده‌اند، حفظ شده‌اند. تا اینجای کار، خوب هم هست؛ جنگ اول به از صلح آخر. هر چیزی هم قاعده و قانونی دارد. قبول. ولی اینها را بلد شدیم، آدم‌شناسی بلد نشدیم. این را که «چه کسی وصله جور من است؟» بلد نشدیم. نفهمیدیم که اصلا آدمش هستیم که پای زن و زندگی از خودمان خرج کنیم یا نه؟ اصلا می‌فهمیم این شناسنامه سیاه‌کردن یعنی چه؟ اینها را بی‌خیال شدیم حقوق خواندیم تا پدر همدیگر را دربیاوریم. شعور به خرج ندادیم که درست انتخاب کنیم. سواد پیدا کردیم که اگر در انتخاب گند زدیم، گندمان را جمع کنیم. پس هی گند زدیم، هی اشتباه انتخاب کردیم، هی طلاق دادیم. حالا هم نمی‌دانیم این آمار و عدد را کجای دلمان بگذاریم. یا می‌اندازیم گردن مدرنیته، یا می‌چسبانیم به بدعهدی روزگار، یا هزار چیز دیگر. حالا بدبختی بزرگ‌تر مانده؛ همه ما، یک سوادهایی پیدا کرده‌ایم. فهمیده‌ایم «شهروند» حقوقی دارد.

فهمیده‌ایم که علم روان‌شناسی می‌گوید: اول خودت را دوست داشته باش؛ تا خودت برای خودت محترم نباشی، نه دیگران برایت محترمند و نه تو برای دیگران. این را فهمیده‌ایم که هر کسی حق دارد خودش برای خودش تصمیم بگیرد.

فهمیده‌ایم که حق ما، حق ماست. اختیارش را داریم. اینها را توی کتاب‌ها خوانده‌ایم، بلد شده‌ایم، از بر کرده‌ایم. همین. فقط بلد شده‌ایم. حالا راه افتاده‌ایم توی خیابان‌های این شهر، توی مغازه، توی تاکسی، توی رستوران، توی مدرسه و دانشگاه، می‌خواهیم حق خودمان را تا قران آخر از گلوی بقیه بیرون بکشیم. حقمان است، اختیارش را داریم. ما به عنوان آدمیزاد حق داریم عصبانی بشویم. پس اگر کسی پرِ شالش به ما گرفت، عربده می‌زنیم، فحش نثارش می‌کنیم و آبا و اجدادش را یاد می‌کنیم و به روی خودمان نمی‌آوریم که قصدی در کار بوده یا نه. این پر شالی که به ما گرفته اصلا لباس بی‌قواره صدقه‌ای است یا انتخاب صاحب لباس؟

اگر کسی کمتر از ما در اتوبان سرعت رفت، خواسته راه من و تو را بند بیاورد؟ یا خودش هم خوشحال می‌شد اگر دست به فرمانش از من و تو بهتر بود و زودتر به روزگارش می‌رسید؟

اصلا همین رانندگی‌مان، تجسم خصلت‌های ماست، عینیت باوری است که از حق خودمان داریم. از پیکان فرسوده تا پرادو و لکسوس هم توفیری ندارد، جاده مال من است و هر کس چپ بپیچد، با بوق ممتد قهوه‌ای‌اش می‌کنم، او هم بوق بزند، داد می‌زنم، داد بزند یقه می‌گیرم... خلاصه حق با من است، حتی اگر توی شکم همشهری‌ام گیر کرده باشد؛ حق دارم بدرم و بیرون بکشم و با خود ببرم. من توی خانه‌ام حق دارم برای خودم تصمیم بگیرم. همخانه‌ام نمی‌پسندد؟ مشکل خودش است، برادرم مکدّر می‌شود؟ خودش برود فکری به حال تکدرش بکند. مادرم دلش می‌گیرد؟ من را که نخریده! حداکثر مادر است! اصلا همین شام و ناهار را هم نخواستیم بپزد پیشمان بگذارد!

بله برادر! ما دیگر به هم رحم نمی‌کنیم. حق هم داریم. حقمان را شناخته‌ایم، اما از آدمیت، چیزهای زیادی را یادمان رفته. رحم یادمان رفته، معرفت، مرام یادمان رفته. یادمان رفته یا دیگر لازمشان نداریم. علم می‌گوید: این تویی که مهم‌ترینی. حقوق می‌گوید: در سن قانونی به مادرت ربطی ندارد تو چه تصمیمی برای خودت می‌گیری. قانون می‌گوید: حکم تخلیه یعنی حق داری اثاث طرف را بریزی توی جوب. می‌بینی؟ ما با سواد شده‌ایم. این سواد و سیاهی، چشم ما را سیاه کرد، یادمان رفت شعور یعنی چی. ما خودمان را به سوادمان باختیم برادر!

بارون ِ نم نم... بارونِ نم نم که می گم می دونی یعنی چی؟ یعنی... وقتی بارون می زنه به شیشه ماشین، شرّه نکنه. ریز-ریز صبرو شکر کنه روی شیشه، بمونه همونجا؛ بشه یه نقطه روشن. بارونِ نم نم که بزنه، شب که باشه، انگار ستاره ریختن جلوی چشمت. رنگ به رنگ، قرمز و زرد. شرطش اینه که با من اومده باشی شبگردی توی اتوبانای خلوت نیمه شب.

اینجوری سبقت ممنوعه، برف پاک کن ممنوعه، ضبط روشنه، چشمای تو روشنه...

١-       این تیتراژ پایانی پس کی می آید روی پرده؟ می خواهم تمام قد بایستم و برای همه چیز این فیلم دست بزنم. وسط فیلم که نمی شود... چقدر مانده فیلم تمام شود؟... نه! تمامش نکنید. بگذارید همینجوری برود جلو. بگذار تا خود صبح بنشینم پاش. نمی خواهم تمام شود. من این آدمها را می شناسم. تازه بعد عمری آشنا دیده ام. همدیگر را پیدا کرده ایم. تازه داریم حرف می زنیم. خاطره این همه سال را می گوییم. همدیگر را بغل کرده ایم. به چشمِ تر ِ هم گریه می کنیم، نگران همیم. بگذار تمام نشود... تمام که نمی شود... تیتراژ می آید فقط... این آدمها ته نشین می شوند در من... ما که غریبه نیستیم... در این سالهای زهرِمار؛ "صد سال به این سالها"... دست سامان مقدم درد نکند.

 

-          فیلم صدرعاملی را ندیدم. سکانس ندیده اش همچنان گل است برایم. فیلم سامان مقدم؛ همه اش دیدنی، همه اش سکانسهای گُل، گُل سکانسها، همه اش خواستنی...

 

-          نقد نمی نویسم. پای این فیلم، گور پدر نقد فنّی. این یکجا، خوش به حال من که چند سال جوان تر نبودم. دو- سه سال دیرتر آمده بودم، این هم می شد یک فیلم پرده پر کن متوسط... مزّه اش نمی کردم...

 

 

 

٢-       بدینوسیله دعوت می شوید به...

دعوت می شوید به همه اینها که من عاشقشان هستم: راستش... من فقط عاشق اینم...

دختره خورده زمین، درد پیچیده توی وجودش، نفسش گره خورده توی سینه اش

برادرش، دویده که دختره رو ضبط و ربط کنه، دستش رو می گیره

درد کوتاه نمیاد

دختره می گه: "یه خاطره بگو... حواسمو پرت کن..."

 

پ.ن: همین جمله دختره، شده اسم فیلم رسول صدرعاملی –که ندیده ام و نمایش هم داده نشده. از چند ساعت دیگه تا ده روز آینده، معلوم می شه که این سکانس، برام گُل سکانسهای جشنواره فیلم امسال می مونه یا نه.

من بیدار شدم و برادرم نه. این تا سالها افتخار من ماند. دستمایه پز به برادر بزرگتر بود. که من دیده ام زمین لرزه چه شکلی است و تو نه. تجربه منحصر به فردی است که ببینی هفت بند خانه و زندگی دارد تکان می خورد. در عالم بچگی، سر ذوق منتظر ماندیم تا دوباره زمین رِنگ بگیرد و ما سرخود، یگانه ترین تاب بازی عالم را بکنیم. عدد و رقم سرمان نمی شد. خبرها دیر می رسید. بعدها فهمیدیم که چندهزار کشته یعنی چی. بعدها سرمان شد که این تاب بازی به آن همه بی تابی نمی ارزد. فهمیدیم رودبار کجاست، منجیل کدام است، و چرا باید رفت عیادت صامده در بیمارستانی در تهران، و چرا نباید درباره دخترش لیلا از او سوال کرد.

بعدها قرار شد که تهران زلزله بیاید. یعنی از یک روزگاری به بعد، دیگر نمی شد زیرسبیلی رد کرد که تهران را گسل های عمیق چندشقه کرده اند و زلزله دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. حالا البته، خیلی ها دارند توی سازمانها و زیرمجموعه ها و گروههای تحقیقاتی و عملیاتی، از زلزله نیامده تهران نان می خورند. که یعنی ما آماده باش هستیم. مرکز مدیریت بحران داریم، مهندس عمران ناظر بر فعالیت های ساختمانی داریم-که نگویند ساختمان به پفی بند است- مرکز زلزله نگاری داریم، مرکز تحقیقات زلزله داریم و از این چیزها خیلی داریم. اما همه اینها در تهرانی که با اولین نم باران پاییزی همه شاه راههایش قفل می شود، به چه کار می آید؟ ساختمانی که گود برداری بنای بغل دستی، از وسط شکافش می دهد، می خواهد کدام زلزله جدی را تحمل کند؟ حالا هی مسوولان هلال احمر بگویند: "ما برای وقوع زلزله آمادگی کامل داریم". این آمبولانسهایی که ناله کمبودشان به آسمان است، روز ِ روزش "تمام عمر دیر می رسند"، حالا بعد زلزله ای که نه از تاک نشان بگذارد و نه از تاک نشان، کی می رود از هلال احمر بپرسد: "شما مگر نگفته بودی آماده ای؟"

پس اینها را بی خیال. بیایید با همین زلزله های کم ریشتر خوش باشیم. این زلزله ها، مثل زلزله هفته پیش تهران، فواید زیادی دارند.

مثلا مردم را کمی با هم مهربان تر می کنند. یعنی ظهر که با هم تکان بخوریم، می شود توقع داشت تا غروب، کمی بیشتر احترام همدیگر را به جا بیاوریم. چون بالاخره مجبور می شویم یادمان بیفتد که زندگی اینقدرها هم که ما توقع داریم، بقا ندارد. خانه و سقف بالای سر هم. بعد ترجیح می دهیم دست کم فکر آخرتمان باشیم. و این یک بعدازظهر پاییزی نسبتا زیبا را با خود همراه می آورد. "نسبتا زیبا"، چون بعضی ها زلزله را به خاطر شدت کمش حس نکرده اند و بعضی از آنها هم که حس کرده اند، جزئی از وظیفه روزمره شان را به جا آورده اند؛ زندگی است دیگر، می خوابیم می رویم سرکار، چند نامه اداری می نویسیم، به میزان لازم زیرآب می زنیم، می رویم ناهار، زلزله می آید، تکان می خوریم، می رویم قبض موبایل را پرداخت می کنیم و... الی آخر.

حالا که فکر می کنم می بینم "نسبتا زیبا" و "چند ساعت"، خیلی اغراق است. صرفا دور هم یک تکانی خورده ایم.

ولی ریشتر که بالا برود، همشهری ها شب می آیند توی پارک. امن تر است. تیرچه بلوکهای قلابی و اسکلت بندی های دیمی، روی سر آدم آوار نمی شود. حالا همه ما جماعت پارک نشین، یک جور هدف مشترک داریم. انگار که همه علیه یک نیروی تخریب گر، مقاومت می کنیم. انگار که یک جور ائتلاف تشکیل داده ایم، آن هم جایی که پای مرگ و زندگی در میان است.

ولی راستش... بیشتر که فکر می کنم، می بینم این چه جور ائتلافی است که طرف، آب توی فلاسک را هم از ملاء عام دور می کند، نکند که تشنه ای از راه برسد، آب بخورد، فردا زلزله بیاید، لوله ها بپکند و آن وقت فلاسک، یک لیوان آب کمتر داشته باشد. ائتلاف کجا بود؟ پشم چی؟ کشک چی؟

خب... از زلزله دردناک رودبار و منجیل خیلی گذشته. در این فاصله داغ زلزله باز هم دیده ایم. نمونه اش بم. هم سن و سالهای من بعد از واقعه رودبار، فهمیدند که این تاب بازی، مفتش هم نمی ارزد.

حالا... رفیق سالیان من! همبازی تاب بازی های کودکی! چی برتو گذشته که  هفته پیش، تمام آن شب را، علیرغم هشدار آماده باش، زیر نا امن ترین سقف ترک دار خانه ات رختخواب پهن کرده ای و عمیق تر از همیشه خوابیده ای؟ با من بگو رفیق!

فرق است بین زندگی مجردی و تنها زندگی کردن. با چهارنفر همخانه پر شر و شور هم می شود سالها زندگی مجردی کرد و تنها هم نبود. آب و رنگ و راه و رسم زندگی مجردی کلی با تنها زندگی کردن فرق دارد. یک فرق جالبش این است که در خانه "تنها"زی ها، یک چیزهایی –که تعدادشان هم زیاد است- اساسا اسم ندارند. معمولا کسی نیست که آدمِ تنها، ازش بخواهد کاسه ای را که گل قرمز دارد و معمولا در آن میوه هایی در شکل و اندازه سیب می گذارند و فقط برای مهمان استفاده می شود، از داخل گنجه برایش بیاورد. اگر کسی باشد، برای راحتی کار، خیلی فوری و ناخواسته، یک توافق پنهان بر سر اسم این ظرف انجام می شود. مثلا ممکن است اسم این ظرف، توی محاوره های خانگی بشود: "ظرف سیب گلی"، یا "ظرف گلی" یا حتی "سیب خوری". مهم این است که با کمترین کلماتی که برای همخانه قابل فهم باشد و حاصل زبان مشترکی است که با همخانه تان پیدا کرده اید، از او بخواهید که ظرف مورد نظر را برایتان بیاورد یا دست کم بداند که درباره چی حرف می زنید.

وقتی برای "تنها"زی ها مهمان می آید، تازه می فهمند که چقدر موجود و وسیله بی اسم توی خانه دارند. مثلا وقتی یک "تنها"زی، دنبال ظرف شیشه ای لیوان مانندی می گردد که در آن گاهی عود می گذارد و حالا مدتی است استفاده ای جز تزئین میز وسط اتاق ندارد، نمی تواند به مهمان در یک کلمه حالی کند که دقیقا دنبال چه جور چیزی است. این ظرف، ذاتا نه "جا عودی" است، نه "لیوان". ولی می شود با همخانه-به شرط وجود- توافق کرد که اسم این موجود، "لیوانک" باشد. یا حتی – به هر دلیلی- "سرمه".

خب، سوای این که کار شما با اسمها خیلی زودتر راه می افتد، یک شیرینی خیلی ملایم و کمرنگ، در پس این اسمها، این توافقهای کلامی، شکل می گیرد. شیرینیِ "تو مرا می فهمی". شیرینیِ "دنیای دو نفره خودمان".

دیگر کی ساعت کوک می کند؟ همه مان موبایل کوک می کنیم. آهنگش را هم خودمان انتخاب می کنیم. یکی را ساسی مانکن از خواب بیدار می کند، یکی را بک استریت بویز، یکی را هم بوقهای ساده ای که قرار بوده سمفونی باخ باشند. هر روز صبح صدای یکی از اینها، خواب ناز را حراممان می کند. اینطوری می شود که بعد چندماه، می خواهی ساسی مانکن را از سقف آویزان کنی، جد و آباء بک استریت بویز را با فحش های آبدار یاد می کنی و قبر باخ را هم البته از یاد نمی بری. بعد، هروقتِ روز، هرجا که آهنگ بیداری تو پخش می شود، بی آنکه بدانی چرا، دلشوره می گیری و اوقاتت تلخ می شود.

حتی من هم – که زنگها از هر نوعی، خیلی در بیدار کردنم توفیق ندارند- بعد از مدتی آهنگ آلارم موبایل، برایم حکم انکرالاصوات را پیدا می کند. اما این یکی فرق می کند: من را ماههاست که مرد نازنینی از بهشت بیدار می کند. هیچ جوره نمی شود ازش دلخور شد. چنان با صفاست که هرچه بگوید، فدای سرش. مگر چه می گوید اصلا؛ چند لحظه از بهشت مرخصی می گیرد، می آید بالای سر من، سر صبر و آرام و مهربان می گوید: "من غلام قمرم..."

با زبان خوش، آنقدر می گوید تا مطمئن شود که با خوش خلقی از خواب بیدار شده ای. بعد، خیالش که راحت شد، دوباره بر می گردد به آنجا که بود؛ به بهشت.

 

صداش

سیگار هزار و یک عیب دارد.

عوضش چند دقیقه ای آه ِ سرد نمی کشی. دود سیگار، "آه" مجسّم است. دیدن آه خودت حسّ غریبی دارد. و چقدر کمک می کند به وهم آدم. توی دودش، کلی می شود خیال کرد، شمایل دید و... کلّی نقش بافت...

رفقایی هستند که گذشت زمان یا بعدِ مسافت، زورش به رفاقتمان نرسیده. همکار یا هر "هم" دیگری هم که نباشیم، با هم مانده ایم. ما همدیگر را می فهمیم. نگاه هم را می خوانیم. مثلا رفاقت با سیاوش.

یک قرار کاری پیش آمد. به حسب مسیر، کافه ای انتخاب کردیم که نه من رفته بودم نه او. در را که باز کردیم، جوانی می خواند. گیتار می زد و می خواند. اول هردو گمان کردیم بازارگرمی لوسی باشد. تا ما بنشینیم، جوان ترانه ای را تمام کرد و ماند تا نفسی بگیرد. با سیاوش نشستیم به حرف زدن. جوان از نو شروع کرد...

من و سیاوش حرف کار می زدیم مثلا. ولی از چشمهایمان پیدا بود دلمان را داده ایم به صدای گیرای این پسری که خوب می دانست چه ترانه ای بخواند و چطور بخواند. و من و سیاوش ناگفته توافق کردیم که جاهایی بحث کاری را نصفه رها کنیم و کسی هم نپرسد: "خب؟ ادامه اش؟"

جوان، مدتی بعد، رفت بیرون که هوایی عوض کند. رفتم بیرون، دستخوشی به او دادم و گفتم: "اسمت؟" گفت: "آیین"

معمول این است که رکوردرم را با خودم دارم. توی کافه گذاشتمش روی میز. می خواهید صدای آیین را بشنوید؟ برایتان جاهایی را که حرفهای کاری ما کمتر مزاحم صدایش بوده جمع و جور کرده ام. بابت آن اندکی هم که در همین فایل صدای من توی آوایش پریده، از گوش شما و حنجره آیین، معذرت!

 

صدای آیین

-من را آوردند که همبازی برادر بزرگتر باشم. و این ماموریت سالهاست که به پایان رسیده است.

 

-حالا من هم "بسی رنج بردم در این سال سی". ولی تجربه ابوالقاسم خان ثابت کرده که هفتصد-هشتصد سالی طول می کشد تا مجسمه آدم را بزنند وسط میدان. صبر می کنیم!

 

-این توضیح را به خط خودش ضمیمه هدیه تولدم کرده:

“ For your dreams… A “Dream Catcher” is a net, just designed in order not to let any of your dreams to runaway!”

هدیه ام بازساختی است از “Dream Catcher” اسباب کهن سرخپوستان؛ آنها که رویاهایشان را گرامی می دارند.

من هدیه ام را می گیرم، هدیه ام تو را!

 

در میدان امام خمینی جزئی از جمعیت سبز بودیم، فشرده و درهم. کمی گذشت، به زحمت، خرده-خرده راه باز کردیم به سمتی دیگر که تعجب کردم:"چه خلوت مانده این طرف!" 

گفت: "خیلی ساده؛ چون این طرف آفتاب است. داغ است. آنطرف سایه بود"

گفتم:‌"قانع شدم"

و اضافه کردم: "برای کسی که سایه به سایه ی محبوبی باشد، همینجا، ظلّ آفتاب، بهاری ترین هوای عالم است"

گفت: "قانع شدم"

این پست نظم و نسقی دارد که اگر به جا نیاوری، بهتر است که نخوانی و نشنوی. اصل ماجرا این است که فایل صوتی را دانلود کنی و بشنوی -و چه بسا تا به حال شنیده باشی. قبل از هرچیز دیگری باید نفس این خواننده را و چیزی را که در صدا دارد و نوایی را که همراهی اش می کند بشنوی. اصل این است. تضمینی هم نیست که لذت ببری. من ولی بردم.

بعد، و تنها بعد از شنیدن، اگر خواستی، متن ترانه(یا به قول من غزل) را و ترجمه خام دستانه ی من را دانلود کن.

 

١-       دانلود موسیقی

٢-       دانلود متن

سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ | لینک به این مطلب | نظرات ()

شنیدم قبل از این که کار سیاسی بهش بسپارن، کارگر و کشاورز بوده. عشقش بود. ده سال کارش همین بود. یه مدت هم برای یه یهودی کارگری کرد. شنیدم که هروقت می خواسته ازشیرینی های زندگیش بگه، درباره اون ده سال صحبت می کرده. یه جور ِ شاعرانه ای از کانالای آبی که تا پای درختا زده بوده، از زمزمه ی آب می گفته،  از قدکشیدن درختا،  از این که چه کیفی کرده که ساخته وآباد کرده، تک و تنها،  با مزد کارگری.

به چشم کسی نیومد؛ ولی شنیدم از بزرگترین محققای ادبیات بوده. یه جریان ساز ادبی. توی همون ده سال کارگری، گوشه ای نشسته و  نوشته و یادداده و قلمی کرده؛ بی ادعا، بی سر و صدا.

هیچکدوم از سالهای مسئولیت سیاسیش جای شیرینی بیل و کلنگ زدن رو براش نگرفت. آره، براش شیرین بود؛ چاه می کند و سر در همون چاه می کرد و ناله می زد، ولی براش شیرین بود. شیرین تر از پنج سال خلافت مسلمین.

اسم قنادی اش را گذاشته: "شیرینی خاطره"

کسی از مش رحیم، بدی یادش نیست. می گن بین چهارتا برادر بالابلندتر از همه بوده، شیک پوش تر و آداب دون تر و باسوادتر. دختراش فقط ازش نوازش یادشونه و بزرگواری. مغرب از مسجد می اومده، شام که می خورده، شمرده شمرده و آروم، از وعظ آقا برای اهل خونه می گفته. آهنگری می کرده. با ورق آهن، چیزی می ساخته، بخاری،سماور، شیروونی. یه روز وقتِ نصبِ یکی از همین شیروونیا نمی دونم چی میشه که از بوم می افته. الان تنها چیزی که ازش مونده یه عکس سه در چهاره که آشناها از روش هی چاپ کردن و نگه داشتن با یه صفحه دستخط که خیلی خوانا و موقّر دعایی رو رونویسی کرده.

مش رحیم که رفت، کوچیک ترین دخترش دبیرستان می رفت. الآن کوچیک ترین دخترش، مادر من، پنجاه و سه سالشه.

امروز بعد نماز صبح عازمیم قم. دختر و داماد مش رحیم چند روزی مونده برن خونه خدا مکه. می ریم قم، وادی السلام،خداحافظی. برسیم تهران تا عصر باید از خاله زهرا،‌ دایی اسماعیل، خانم جان و خانم باجی هم خداحافظی کنن؛ بهشت زهرا. محمد صادق، نوه مش رحیم، هم هست. امروز دقیقا یک ساله رفته.

خب دیگه... همین بیست-سی ثانیه مکث توی پاگردِ تاریک و بی نور کفایت می کنه. کفایت که نه؛ در همین حد که کُتِ جین رو به خودم بپیچم و تنمو از این خنکای لعنتی پاییز بپوشونم، چند ثانیه، از قابِ تاریکِ پنجرة نیمه باز، بیرونِ بی خیال و درگیر رو ورانداز کنم، ذره ای خیره بمونم، لپهام رو از نفسم پر و خالی کنم و بعد کوله پشتیم رو از گَلِ دستگیرة پنجره بردارم و پایین تر، باز توی ظلمات پله ها گُم بشم...

مادرها،...خیلی از مادرها، وقت راه رفتن، دست فرزندشان را می گیرند؛ که گم نشود، پی شان باشد، خاطر خودشان جمع باشد

بعضی مادرها، وقت راه رفتن، دستشان را به فرزندشان می دهند، به سرخوشی های کوچکش، به قلب کوچکش

محمد صالح علا همین سه شب پیش بود که در «دو قدم مانده به صبح» باز از همان حکایتهای نُقل و نبات و خواستنی اش نوشته بود و با صدای مجعدِ پیچ پیچ ِ ملسش می خواند. داستان با چنین جمله هایی از زبان یک « آقای گدای محترم» تمام می شد:

 

… ناخوبیِ رباتها این است که دلشان نمی گیرد و تنگ نمی شود

گریه نمی کنند و بغضی ندارند

با بعضی فیلم ها، شاعر می شوم.

چرا مجبورم می کنی «نقد» بنویسم؟

 

 

1)

 

هیچوقتِ روزگار

تا این حد

گیاهان را نفهمیده ام

که در این ایّامِ زندگی نباتی!

 

 

2)

 

امشب

چای هم در کار نیست

ولی دعوتت می کنم

به صَرفِِ موسیقی و اتوبان

 

RSS Feed

Wolf of Desert