گرگ بیابان

خلاصه قصه اینطوری است: شهاب والیبال خیلی دوست داشت، همان جلسه اوّلی که رفت تمرین، از سرِ خستگی نفس کم آورد، به مربی گفت: «نمی توانم ادامه بدهم»، مربی هم گفت: «خوش آمدی».

والیبال، یا کلّا ورزش، استعداد می خواهد. حتما شما هم دیگر تا حالا شنیده اید که این تیم ملی بزن بهادر و درجه یک والیبال ما، نتیجه استعدادیابی سال های دور است. اوایل دهه هفتاد بود که فدراسیون والیبال، یک مربی روس به نام «ایوان» را به ایران آورد. ایوان توی مدارس پسرانه دوره راهنمایی چرخید، خوش قد و بالاها و با بنیه ها را دست چین کرد، تست گرفت، تمرین داد، بازیکن ها سرند شدند و ته ماجرا شد پایه تیم و توانی که امروز ایتالیا را ناک اوت می کند و برزیل را مستاصل.

یعنی همان خردسالان سال های بمب و موشک و کوپن، رسیده بودند به سالهای گوشت یخی و نان ماشینی که ایوان از راه رسید تا از تازه پشت لب سبز کرده ها، والیبالیست ملّی بسازد. آن سال ها، خیلی از خانواده ها، به جای قصابی، می رفتند «سازمان گوشت»؛ گوشت یخی مفصلا ارزان تر بود و البته صف درازی داشت. نزدیک یک نیم روز باید توی صف پا به پا می کردی، چمباتمه می زدی، بی نوبت ها را می پاییدی و بعد چند کیلو گوشت را تا خانه به دندان می کشیدی. شهاب گاهی این مجموعه مصائب را تقبل می کرد. به هر حال یک روزی در این مملکت بچه ها هم در کارهای خانه شریک بودند.

بله. شهاب آن روزی که نتوانست تمرین والیبال را تحمل کند، حدود نصف روز را توی صف سازمان گوشت گذرانده بود. آن تمرین والیبال –که در ورزشگاه زینبیه برگزار می شد- جلسه اوّل تمرین تیم منتخب «ایوان» بود و آن مربی که شهاب و دیگر بچه ها را تمرین می داد و آن «خوش آمدی» معروف را گفت، همین آقای «محتشمیان»، بود که حالا بازی های زنده را گزارش و کارشناسی می کند؛ خودتان بیست سال جوان ترش را تصور کنید. و شهاب در ورزش استعداد یگانه ای بود. و هست البته. با تیم بسکتبال مدرسه، قهرمان منطقه شد. مربی ای که قرار بود تیم منطقه را برای مسابقات استانی بچیند، خیلی پاپیچ شهاب شد که از دستش ندهد، پدر امّا گفت: «درس» و تمام. با تیم «آزمون قوای جسمانی» مدرسه هم قهرمان منطقه شد. با تیم تنیس روی میز هم. کاپیتان این یکی بود؛ کاپیتان ما. ما، اعضای تیم تنیس روی میز، پنج نفر بودیم.

شهاب برادر من است. این روزها مهندس کامپیوتر است و شرکتی دارد. کسی را سراغ ندارم که او را دوست نداشته باشد یا بهتر است بگویم: بتواند کم دوسته داشته باشد و بعید می دانم مثلا نداشتن مدال طلای جهانی چیزی از مهمّاتِ امور او کم کند. نظرات داوری اش در خیلی از رشته ها از جمله فوتبال، در حدّ یک داور میدان دیده کارکشته، حجّت است. قواعد خیلی از ورزش ها را گاهی در حدّ بند و تبصره و اصلاحیّه می داند (درباره «سپک تاکرا» مطمئن نیستم) و وقتی با هم مسابقه ای را می بینیم، گاهی حرکات مربّی را هم دقایقی پیشتر حدس می زند.

خلاصه قصه اینطوری است: والیبال، کلّا ورزش، اصلا کلّا خیلی چیزهای دیگر، استعداد می خواهند ولی خیلی چیزها غیر از استعداد هم می خواهند.

همه چیز عالیست، من و شهاب و امیر، سوار ماشین امیر هستیم که آخرین مدل موجود در بازار است؛ با پدال دوچرخه اى و زنجیر و طراحى به شکل ماشین هاى فرمول یک. نوبتى سوار مى شویم و براى آنکه دو نفر دیگر هم نقشى در بازى داشته باشند، ماشین را هول مى دهند. ما هفت-هشت ساله هاى محل، هر روز بعد از این که فوتبال توى کوچه، با قهر مسعود در اعتراض به نتیجه بازى و بردن تیردروازه هایش تمام مى شود، به حیاط خانه امیر اینها مى رویم و بازى هاى ویژه خودمان را مى کنیم، مثل نوعى فوتبال که اسمش "یار قدیمى" است و البته حق دارید اگر اسمش بیشتر شما را یاد سفره خانه هاى سنتى بیندازد تا فوتبال. این ماشین سوارى هم حالا یکى از بازى هاى سه نفره است. شیوه کار این است که یک نفر - که بیشتر اوقات صاحب ماشین است- سوار مى شود، آن دو نفر دیگر -که با وجود رایزنى ها معمولا من و شهاب هستیم- هول مى دهند، سرعت که از صد یا صد و ده بالا زد- این تخمین ماست البته- راننده دستى را مى کشد. آهان، این ماشین یک ترمز دستى کوچک هم دارد که برگ زرین دیگرى در طراحى به روز و مدرن آن محسوب مى شود. الآن یک ساعتى هست که ما درایورهاى لق لقوى چرک و عرق کرده، در حیاط امیر اینها دستى مى کشیم و البته کسى این دور و بر نیست که شیفته دستفرمان ما بشود و بپرد بالا... قریب به یک ساعت تجربه در امور فرمول یک و دستى باعث شده هى رکوردها را جابجا کنیم و بهبود ببخشیم و طول خط ترمزهاى به جا مانده نشان هاى افتخار ماست که بر موزائیک هاى حیاط ثبت مى شود. من و شهاب در هول دادن حرفه اى و صاحب سبک شده ایم، صفر تا صد ماشین را تا حدى که دانش فنیمان اجازه مى دهد پایین آورد ه ایم و البته تشویق هاى امیر هم در این امر بى تاثیر نیست. خب، حالا من و شهاب تصمیم مى گیریم بیشتر تشویق بشویم و خط ترمزى را در جریده عالم ثبت کنیم. در واقع ما هول مى دهیم امیر ثبت مى کند. شمارش معکوس شروع مى شود، چراغ هاى سبز روشن مى شوند و خط نگهدار پرچم شطرنجى را تکان مى دهد. هول مى دهیم، سرعت بیشتر و بیشتر مى شود، چشم جهان به رکورد تازه ما دوخته شده، سرعت از همیشه بیشتر شده، امیر دستى را مى کشد، چهار چرخ هوا مى رود، امیر پرواز مى کند، حالا امیر با ماشین در هم آمیخته است، ما فکر مى کنیم امیر مى خندد، ما هم مى خندیم، نگو امیر دارد گریه مى کند، ما دیگر نمى خندیم، به هم نگاه مى کنیم، ثانیه هایى دیگر است که مادر امیر به حیاط بیاید، نیازى به در میان گذاشتن فکر مشترک من و شهاب با همدیگر نیست، چون اشارات نظر نامه رسان ماست هر دو به سوى خانه مى دویم، یادم رفته بود بگویم، من و شهاب برادریم... در خانه تا حد ممکن طبیعى جلوه مى کنیم و گاهى که دورمان خلوت است احتمالات موجود درمورد سرنوشت امیر را -از مرگ درجا تا نجات با عمل پیوند عضو- بررسى مى کنیم. تصمیم مى گیریم توصیه هاى مجرى منطقى برنامه کودک را جدى بگیریم و شب، خواب آرامى داشته باشیم.  صبح توى رختخوابیم که زنگ مى زنند، من و شهاب با همدیگر وداع مى کنیم، مادر در را باز کرده، امیر کله صبحى آمده با دستى که با یک کهنه دور گردنش انداخته و دارد کونسه مى دهد که چطور مى شود امروز غروب، کمى خط ترمز را طولانى تر کرد...

یک غریبه خودکار من را در غیبتم برداشته. از ردّ عطر دستش روی خودکار فهمیدم. چند بار پشت هم بو کشیدم. تند و پشت هم. آرام و عمیق. هر بار یک عطر زنانه بازیگوش ِ شاد پیچید توی مشامم. حالا که دارم می نویسم، هر چند کلمه یک بار، خودکارم را بو می کشم، همانجایی را که انگشتها دورش جمع می شوند؛ آنجاست که دست های غریبه را لو می دهد.

شاید فقط امتحان کرده ببیند قلم، آبی می نویسد یا مشکی، شاید هم مشکی پسند بوده و چند کلمه ای هم قلمی کرده، یا یک بیت غزل گوشه تقویمش نوشته، با خوطّ خوش؛ که صفای خط از صفای دل است...

باید روی شیشه عطرش نوشته باشند: «مخصوص دستهای ظریف با انگشتان بلند و کشیده»...

باید خودکارم را هر از گاهی، روی میز، تنها رها کنم، بگذارم در غیابم او آرام برگردد، خودکار را بردارد و بین انگشتانش به بازی بگیرد و از عطر انگشتانش روی آن، ردّی بگذارد... خودکار را دام می کنم، به صید بوی او...

(منتشر شده در بخش "نوستالژی" هفته نامه "نگاه"- شماره هشتم- موضوع پرونده: کیوسک های قدیمی تلفن)


 

مثل خیلی چیزهای دیگرمان، به جای اصلِ این جنس هم، "شما"یی از جنس را داشتیم؛ اتاقکهای زرد فرسوده ای که در بی آب و رنگی شهر، حجله مزیّنی بودن برای خودشان، تنها "شما"یی و شمایلی از چیزی بوند که به آنها کیوسک تلفن می گفتند که در فارسی شده بود "باجه تلفن".

در روزگاری که تلفن، ساز و برگی به حساب می آمد، این اندک جعبه های زرد افراشته، هر کدام برجی بود که می شد توی آدرس ها نشان به آن نشانی داد. امّا انگار این کیوسکها از ازل ناقص الخلقه بودند؛ یا گوشی نداشتند، یا شیشه هایشان شکسته بود، یا درشان چفت و بسط درستی نداشت و بلکه باز و بسته نمی شد و یا اساسا تلفن عیب و علّتی داشت و خرابی رایج هم خوردنِ سکّه بود؛ آن زمان که دو قران و پنج زار هم به حساب می آمد و به زخمی می خورد، چه بسا تلفنِ سکّه خوار، بین اهل محل، پیشانی سفید می شد!

کامل و بی نقص این بقایای زردرنگ را، که از هدایای مدرنیته بود، ما در فیلمها می دیدیم؛ آنجا که آرتیست فیلم، دوان و پریشان یا پرسشگر و منتظر به اتاقک تر و تمیز و شیشه دار و گوشی دار و حتی چراغ دار می رفت، با اشاره دست در را چفت می کرد و با اوّلین سکه ای که به حلقوم دستگاه می انداخت، شماره ای می گرفت و زبان دستگاه باز می شد.

توی فیلمها حتی گاهی می شد دید که کتاب قطور زردرنگی هست که شماره تلفن هر بنی بشری را توی آن نوشته اند که بعدها فهمیدیم خیلی از ممالک از این "یلو بوک" ها دارند که البته ما هنوز هم جزو آن خیلی ها نیستیم. نه این که جمع کردن و چاپ کردن شماره تلفن مردم یک مملکت در این دوره سانتریفوژ و ماهواره هوا کردن، شق القمری باشد. نه. این کار حتّی در روزگار شماره گیرهای گردِ سوراخ دار تلفن هم تخمِ دو زرده ای نبود. امّا مساله ما، اتفاقا، با همین کارهای ساده است. مساله ما داشتن یا نداشتن کیوسک تلفن نیست، گره ما در اینجاست که بلد نیستیم چطوری سر نوبت برویم توی کیوسک؛ همیشه کسی بود که بی ملاحظه، شماره پشت شماره بگیرد و همیشه منتظرانی حضور داشتند که با سکّه به شیشه باجه –یا اگر نداشت به بدنه فلزی اتاقک- بکوبند و طعنه بزنند که: "باقی را در نامه بنویس" و همیشه توی صف، کسی بود که اعتقاد داشت تلفنش ضروری تر از مابقی است.

مشکل ما ناتوانی در جمع آوری و چاپ شماره های تلفن و چلفتی گری در مجلد کردن "یلو بوک" نیست. مساله این است که اگر چنین چیزی طلب کنیم معلوم نیست کی باید گردن بگیرد و در عوض پیشاپیش معلوم است که قضیه امنیتی می شود و خود ما می نشینیم و تخمه می شکنیم و داستان می سازیم که طرح این "یلو بوک"ها، زیر سر کی بوده و نقشه و منظور طرف دقیقا چیست...

آن باجه های زردی که قرار بود حریمی باشد برای صحبت های خصوصی تر، حائلی باشد بین صدای بوق و فریاد و همهمه با صدای آدمیزادی که دو کلام حرف با او داری و هر چه نبود، یک سازه خوش رنگ خیال انگیز بود، معلوم نیست چرا در یک حرکت انقلابی چنان از سطح شهر روفته شد که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان.

دست کم من باب یادآوری و میراث فرهنگی سازی(!) هم چیزی از آن یادگارهای سنتی مدرنیته باقی نگذاشتند. امّا مشکل هر چه باشد، مطمئنا با برداشتن سقف بالای سر تلفنها حل نمی شود. چون مشکل از اتاقک زرد خوش رنگ نیست؛ مشکل مائیم؛ یادگاری ها و امضاها و شماره تلفن هایی را که در و دیوار کیوسکها را زخمی می کرد، با تاریخ روز، روی در و دیوار کهن ترین بناهای میراث فرهنگی مان می توانید یافت کنید. اگر دیروز کسی بود که بی مورد با سکّه به شیشه باجه تلفن بزند، امروز راه دوری گز نکرده؛ حالا دارد سر چهار راه برای دو وجب راه بازکردن، بوق ممتد می زند. آن کسی که تلفن پشت تلفن می زد و آن دیگری که به بهانه "کار ضروری" خودش را اوّل صف جا می کرد، امروز پشت عابر بانک و ای. تی. ام. نقش کهن خودشان را مصرّانه به اجرا در می آورند.

خلاصه که مشکل ما در این سرزمین نخبه پرور، همچنان کارهای ساده است. کارهایی به سادگی رفتار با یک مکعب زرد خوشرنگ... و ما هنوز، کاملِ خیلی چیزها را در فیلم ها می بینیم...

محسن و عاطفه همدیگر را نمی شناسند. تقریبا هیچ ربطی به یکدیگر ندارند. الّا این که هرکدام به طریقی، غربت را بر من سهل کردند.

***

در زندگی ام، کم و زیاد، شورش هایی کرده ام. یک بار، سال سوم دبیرستان، که همه بخشنامه ها و آئین نامه ها می گفتند: "انتقال از دبیرستان غیر انتفاعی به نمونه مردمی انجام پذیر نیست و انتقال از یک منطقه آموزش و پرورش به منطقه ای دیگر منع قانونی دارد و جابجایی در میانه سال تحصیلی هم چیزی در حد ناممکن است"، من پایم را در یک کفش کردم و گیوه ام را ورکشیدم و گفتم: "یا دیگر مدرسه نمی روم، یا همین میانه سال، از این آشغالدانی غیر انتفاعی می روم به همان مدرسه نمونه مردمی سال اوّلم در منطقه قبلی، که بچه هایش معرفت داشتند و دل داشتند"... این را به اطلاع مدیر آشغالدانی، مدیر مدرسه بامعرفت ها و مقامی مسئول در منطقه ی مدرسه ی با معرفت ها رساندم و دیگر به آشغالدانی نرفتم و در خانه ماندم.

روز اوّل در مدرسه ی شلوغ و کم جای با معرفت ها، وسط درس زیست شناسی، ناظم سال اوّل که از قضا حالا ناظم سال سومی ها شده بود، من را به کلاس برد، معرفی کرد و خواست که جایی بین نیمکت های کم و بیش پر جمعیت برایم دست و پا کند. سال اوّل که بودم با یکی از همین هم کلاسی ها بد جوری به تیپ هم زده بودیم. ناظم از سر خیرخواهی های سنت گرایانه، من را به عنوان نفر سوم یک نمیکت، کنار طرف دعوای قدیمی، نشاند. طرف دعوا هم که بدجوری لیف من به تنش خورده بود، رویش در هم رفت و ترش کرد و علنا به روی ناظم آورد که: "بین این همه میز، گیر داده اید به میز ما؟!" و آنوقت ها تا آخر سال، باید همانجا می نشستی که روز اوّل نشسته بودی، و جای هرکسی منطقه سوق الجیشی و استراتژیکی بود برای خودش...

ناظم از اعتراض همشاگردی جا خورد و تند شد و تا این دو بیایند بگو مگو کنند و معترض همدیگر شوند، محسن، که تا آن روز، هیچ همدیگر را ندیده بودیم، و پیدا بود بچه ها حرفش را می خوانند، از چند نیمکت آن طرف تر بلند شد، رفت جایی نزدیکی های ته کلاس، جایش را داد به من و خودش به جماعت نیمکتی دیگر اضافه شد و تا آخر سال، همانجا ماند، تا مهمان کلاس، که من باشم، لدی الورود، نامهربانی نبیند...

***

در دانشکده، بعد از یک سال، عاقبت با همه احتیاط ها و مشورت ها تصمیمم را گرفتم. گفتم: "رشته ام را برای بار دوم عوض می کنم". این بار به رشته ای دیگر در همان دانشکده؛ بی نیاز از کنکور مجدد و فقط با موافقت مقامات دانشگاه. سهل بود. رفتم به کلاس هم رشته ای های جدید. یک صندلی در ردیف های آخر برای خودم دست و پا کردم و نشستم. و خب مرسوم نبود غریبه ای بی مقدمه، وسط سال دوم، به عنوان دانشجو سر و کله اش در کلاس پیدا بشود. تکلیف بچه ها با من معلوم نبود. به عنوان یک شیء ناشناخته غیر قابل پیش بینی، زیرچشمی ورانداز می شدم؛ نه می شد با من گرم گرفت و نه می شد من را زیر سبیلی رد کرد! گاهی کسی برای کشف بیشتر من، تک سوالی می پرسید و البته هنوز سر معده همه مانده بودم. عاطفه بود که دست آخر گفت: "به هر حال به هر دلیلی که آمده اید، از آشنایی با شما خوشوقتیم، خیلی خوش آمدید، امیدواریم همکلاسی های خوبی باشیم". پیدا بود که دیگران حرف عاطفه را هم می خوانند... خواندند... شدیم همکلاسی های خوب و آشنا...

***

سالها پیش شنیدم که محسن بعد از دیپلم و سربازی، در یک مغازه کولرسازی کار می کند و این آخرین خبری است که از او دارم. عاطفه را هنوز در جمع هم دانشکده ای های سابق و دوستان دیرپای امروز می بینم. نه محسن و نه عاطفه، هیچکدام صمیمی ترین دوستان من نبوده اند. امّا آنها در ذهن من، کلید داران لحظه هایی ویژه از خاطرات منند. آنها را اینگونه به یاد می آورم و پیش از هرچیز با این ویژگی می شناسم: کلید داران لحظه های خاص.

یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ | لینک به این مطلب | نظرات ()

"آیا چلچراغ از هفته آینده می ترکاند؟"؛ چلچراغ به "هفته بعد" نرسید که این سوال نقش بسته بر جلد آخرین شماره، به جواب روشنی برسد؛ ما توقیف شدیم. الآن جالبش اینجاست که فعل آخر آن جمله سوالی را، هم می شود مضارع خواند(به فتح نون)، هم ماضی(با نون ساکن). قرار بود حجم را تقریبا دو برابر کنیم، با صفحات و حال و هوای جدید.

قرار گذاشتیم یکی از صفحات جدید من، اسمش بشود "بیلیارد باز". روزی که اولین شماره از صفحه جدید را تکمیل می کردیم، خبر توقیف هم آمد. دست کشیدیم و تنها چیزی که جاماند، قرار دادن اسم صفحه بود. کاریکاتورش را "بزرگمهر حسین پور" کشیده بود که عجیب به دلم نشست و "علی هنرور" که همیشه طراحی گرافیک صفحه هایم را انجام می داد، برای اوّلین بار خودش صفحه را بسته بود.

 

اگر خواستید متن را بخوانید:

دانلود JPEG

دانلود PDF

من بیدار شدم و برادرم نه. این تا سالها افتخار من ماند. دستمایه پز به برادر بزرگتر بود. که من دیده ام زمین لرزه چه شکلی است و تو نه. تجربه منحصر به فردی است که ببینی هفت بند خانه و زندگی دارد تکان می خورد. در عالم بچگی، سر ذوق منتظر ماندیم تا دوباره زمین رِنگ بگیرد و ما سرخود، یگانه ترین تاب بازی عالم را بکنیم. عدد و رقم سرمان نمی شد. خبرها دیر می رسید. بعدها فهمیدیم که چندهزار کشته یعنی چی. بعدها سرمان شد که این تاب بازی به آن همه بی تابی نمی ارزد. فهمیدیم رودبار کجاست، منجیل کدام است، و چرا باید رفت عیادت صامده در بیمارستانی در تهران، و چرا نباید درباره دخترش لیلا از او سوال کرد.

بعدها قرار شد که تهران زلزله بیاید. یعنی از یک روزگاری به بعد، دیگر نمی شد زیرسبیلی رد کرد که تهران را گسل های عمیق چندشقه کرده اند و زلزله دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. حالا البته، خیلی ها دارند توی سازمانها و زیرمجموعه ها و گروههای تحقیقاتی و عملیاتی، از زلزله نیامده تهران نان می خورند. که یعنی ما آماده باش هستیم. مرکز مدیریت بحران داریم، مهندس عمران ناظر بر فعالیت های ساختمانی داریم-که نگویند ساختمان به پفی بند است- مرکز زلزله نگاری داریم، مرکز تحقیقات زلزله داریم و از این چیزها خیلی داریم. اما همه اینها در تهرانی که با اولین نم باران پاییزی همه شاه راههایش قفل می شود، به چه کار می آید؟ ساختمانی که گود برداری بنای بغل دستی، از وسط شکافش می دهد، می خواهد کدام زلزله جدی را تحمل کند؟ حالا هی مسوولان هلال احمر بگویند: "ما برای وقوع زلزله آمادگی کامل داریم". این آمبولانسهایی که ناله کمبودشان به آسمان است، روز ِ روزش "تمام عمر دیر می رسند"، حالا بعد زلزله ای که نه از تاک نشان بگذارد و نه از تاک نشان، کی می رود از هلال احمر بپرسد: "شما مگر نگفته بودی آماده ای؟"

پس اینها را بی خیال. بیایید با همین زلزله های کم ریشتر خوش باشیم. این زلزله ها، مثل زلزله هفته پیش تهران، فواید زیادی دارند.

مثلا مردم را کمی با هم مهربان تر می کنند. یعنی ظهر که با هم تکان بخوریم، می شود توقع داشت تا غروب، کمی بیشتر احترام همدیگر را به جا بیاوریم. چون بالاخره مجبور می شویم یادمان بیفتد که زندگی اینقدرها هم که ما توقع داریم، بقا ندارد. خانه و سقف بالای سر هم. بعد ترجیح می دهیم دست کم فکر آخرتمان باشیم. و این یک بعدازظهر پاییزی نسبتا زیبا را با خود همراه می آورد. "نسبتا زیبا"، چون بعضی ها زلزله را به خاطر شدت کمش حس نکرده اند و بعضی از آنها هم که حس کرده اند، جزئی از وظیفه روزمره شان را به جا آورده اند؛ زندگی است دیگر، می خوابیم می رویم سرکار، چند نامه اداری می نویسیم، به میزان لازم زیرآب می زنیم، می رویم ناهار، زلزله می آید، تکان می خوریم، می رویم قبض موبایل را پرداخت می کنیم و... الی آخر.

حالا که فکر می کنم می بینم "نسبتا زیبا" و "چند ساعت"، خیلی اغراق است. صرفا دور هم یک تکانی خورده ایم.

ولی ریشتر که بالا برود، همشهری ها شب می آیند توی پارک. امن تر است. تیرچه بلوکهای قلابی و اسکلت بندی های دیمی، روی سر آدم آوار نمی شود. حالا همه ما جماعت پارک نشین، یک جور هدف مشترک داریم. انگار که همه علیه یک نیروی تخریب گر، مقاومت می کنیم. انگار که یک جور ائتلاف تشکیل داده ایم، آن هم جایی که پای مرگ و زندگی در میان است.

ولی راستش... بیشتر که فکر می کنم، می بینم این چه جور ائتلافی است که طرف، آب توی فلاسک را هم از ملاء عام دور می کند، نکند که تشنه ای از راه برسد، آب بخورد، فردا زلزله بیاید، لوله ها بپکند و آن وقت فلاسک، یک لیوان آب کمتر داشته باشد. ائتلاف کجا بود؟ پشم چی؟ کشک چی؟

خب... از زلزله دردناک رودبار و منجیل خیلی گذشته. در این فاصله داغ زلزله باز هم دیده ایم. نمونه اش بم. هم سن و سالهای من بعد از واقعه رودبار، فهمیدند که این تاب بازی، مفتش هم نمی ارزد.

حالا... رفیق سالیان من! همبازی تاب بازی های کودکی! چی برتو گذشته که  هفته پیش، تمام آن شب را، علیرغم هشدار آماده باش، زیر نا امن ترین سقف ترک دار خانه ات رختخواب پهن کرده ای و عمیق تر از همیشه خوابیده ای؟ با من بگو رفیق!

رفقایی هستند که گذشت زمان یا بعدِ مسافت، زورش به رفاقتمان نرسیده. همکار یا هر "هم" دیگری هم که نباشیم، با هم مانده ایم. ما همدیگر را می فهمیم. نگاه هم را می خوانیم. مثلا رفاقت با سیاوش.

یک قرار کاری پیش آمد. به حسب مسیر، کافه ای انتخاب کردیم که نه من رفته بودم نه او. در را که باز کردیم، جوانی می خواند. گیتار می زد و می خواند. اول هردو گمان کردیم بازارگرمی لوسی باشد. تا ما بنشینیم، جوان ترانه ای را تمام کرد و ماند تا نفسی بگیرد. با سیاوش نشستیم به حرف زدن. جوان از نو شروع کرد...

من و سیاوش حرف کار می زدیم مثلا. ولی از چشمهایمان پیدا بود دلمان را داده ایم به صدای گیرای این پسری که خوب می دانست چه ترانه ای بخواند و چطور بخواند. و من و سیاوش ناگفته توافق کردیم که جاهایی بحث کاری را نصفه رها کنیم و کسی هم نپرسد: "خب؟ ادامه اش؟"

جوان، مدتی بعد، رفت بیرون که هوایی عوض کند. رفتم بیرون، دستخوشی به او دادم و گفتم: "اسمت؟" گفت: "آیین"

معمول این است که رکوردرم را با خودم دارم. توی کافه گذاشتمش روی میز. می خواهید صدای آیین را بشنوید؟ برایتان جاهایی را که حرفهای کاری ما کمتر مزاحم صدایش بوده جمع و جور کرده ام. بابت آن اندکی هم که در همین فایل صدای من توی آوایش پریده، از گوش شما و حنجره آیین، معذرت!

 

صدای آیین

 

در میدان امام خمینی جزئی از جمعیت سبز بودیم، فشرده و درهم. کمی گذشت، به زحمت، خرده-خرده راه باز کردیم به سمتی دیگر که تعجب کردم:"چه خلوت مانده این طرف!" 

گفت: "خیلی ساده؛ چون این طرف آفتاب است. داغ است. آنطرف سایه بود"

گفتم:‌"قانع شدم"

و اضافه کردم: "برای کسی که سایه به سایه ی محبوبی باشد، همینجا، ظلّ آفتاب، بهاری ترین هوای عالم است"

گفت: "قانع شدم"

١ 

"اصلا می دونی چرا من رفتم سراغ طنز؟ واسه این که خیلی احساساتی بودم. دوبیتی می نوشتم، اشک می ریختم، غزل می ساختم، مثل سیل اشکم میومد. دیگه دیدم نمی تونم. رفتم طنز نوشتم".

 نقل به مضمون از گپی با منوچهر احترامی 

 

٢

هربار که می دیدمش حساب و کتاب می کردم که:‌ آیا این بار تا این حد خودمانی شده ام که بپرسم: "آقای احترامی، چرا همه این شست و هفت سال را مجرد ماندید؟" و به او بر نخورد؟

 

 

٣

 "صدای زنگولة  گردن خرها آمد. یوسف گفت: "برای شهر همسایه بهارنارنج آورده اند. چه بویی در هواست". زری دل نمی کند برود. آنقدر ایستاد تا خرها وارد باغ همسایه شدند و بارهای معطر خود را در خرند وسط باغ روی هم انباشتند.... زری تمام این مدت در نخ حرکات پیرمرد عرق گیر و سه تا پسرش بود. پیرمرد دوزانو رو به روی شکوفه های بهار نارنج نشسته بود و سبدها را می انباشت و پسرها سبدها را روی سرشان می گذاشتند و به خزانه می بردند... و زری می اندیشید که چرا پیرمرد پسرهایش را زن نمی دهد در حالی که موقع زنشان است، و بعد فکر کرد که آدمهایی که با این همه گل سر و کار دارند چه لزومی دارد زن بگیرند؟"

 بخشهایی از "سووشون"سیمین دانشور

 

 

۴

ولی من همیشه گمان می کردم که اگر روزی سوالم را از احترامی بپرسم، به جای خاطرات عرق گیری از بهارنارنج، در پس چشمهایش آثار نمناک غزلهای ناسروده است که هویدا می شود.

کسی از مش رحیم، بدی یادش نیست. می گن بین چهارتا برادر بالابلندتر از همه بوده، شیک پوش تر و آداب دون تر و باسوادتر. دختراش فقط ازش نوازش یادشونه و بزرگواری. مغرب از مسجد می اومده، شام که می خورده، شمرده شمرده و آروم، از وعظ آقا برای اهل خونه می گفته. آهنگری می کرده. با ورق آهن، چیزی می ساخته، بخاری،سماور، شیروونی. یه روز وقتِ نصبِ یکی از همین شیروونیا نمی دونم چی میشه که از بوم می افته. الان تنها چیزی که ازش مونده یه عکس سه در چهاره که آشناها از روش هی چاپ کردن و نگه داشتن با یه صفحه دستخط که خیلی خوانا و موقّر دعایی رو رونویسی کرده.

مش رحیم که رفت، کوچیک ترین دخترش دبیرستان می رفت. الآن کوچیک ترین دخترش، مادر من، پنجاه و سه سالشه.

امروز بعد نماز صبح عازمیم قم. دختر و داماد مش رحیم چند روزی مونده برن خونه خدا مکه. می ریم قم، وادی السلام،خداحافظی. برسیم تهران تا عصر باید از خاله زهرا،‌ دایی اسماعیل، خانم جان و خانم باجی هم خداحافظی کنن؛ بهشت زهرا. محمد صادق، نوه مش رحیم، هم هست. امروز دقیقا یک ساله رفته.

دو به شک نباش. امروز هم خود من بودم.

خب دیگه... همین بیست-سی ثانیه مکث توی پاگردِ تاریک و بی نور کفایت می کنه. کفایت که نه؛ در همین حد که کُتِ جین رو به خودم بپیچم و تنمو از این خنکای لعنتی پاییز بپوشونم، چند ثانیه، از قابِ تاریکِ پنجرة نیمه باز، بیرونِ بی خیال و درگیر رو ورانداز کنم، ذره ای خیره بمونم، لپهام رو از نفسم پر و خالی کنم و بعد کوله پشتیم رو از گَلِ دستگیرة پنجره بردارم و پایین تر، باز توی ظلمات پله ها گُم بشم...

 

یادش به خیر روزگاری که دانشکده خبر هنوز امثال علی اکبر قاضی زاده را داشت و می شد که آدمِ خوش خوابی مثل من، خودش را راضی کند که گرمای رختخواب را دمِ صبح،  سرِ سیاهِ زمستان، بی خیال شود و دل خوش کند به سرِ کلاس نشستن که هم برایمان سواد داشت، هم هزار و یک دقایق و ظرایف. برای این استاد، مشق هم به اشتیاق می کردیم. استاد قاضی زاده، آن ترم «ویراستاری و مدیریت اخبار» حالیِ ما می کرد. خواست تا هرکسی یک نشریة دوازده صفحه ای جمع و جور کند؛ صفحه بندی شده، آمادة چاپ و همه چیزش به قاعده و شرطش هم این بود که نشریه را به قصد شمارة اول سر و سامان بدهیم با همة خاصیتهای اولین شماره، با سرمقاله ای که می بایست قواعد درسِ استاد بابتِ «اولین شماره بودن» درش رعایت می شد.

اسم نشریه ام را گذاشتم «پرند» و حاصل کار برای خودم دوست داشتنی و خواستنی شد (و گویا برای استاد هم). حالا همة اینها را گفتم که سرمقالة اولین شمارة «پرند» را اینجا نقل کنم. جاهایی که منحصرا «پرند» را معرفی می کرد از آن بیرون کشیدم و حرفِ دلم را گذاشتم اینجا. هنوز هم حرفم همین است:

 

 

اتراق کولی ها

 

کسب و کار ما به شدت به کولی ها شبیه شده. «روزنامه نگاری» ما کم کم دارد با «کوچ نشینی» همزاد می شود. قواعد بازی، سخت شده و معلوم نیست خیمه ای که روزی جایی برپا می کنی و چند اهل قلم را زیر سایه اش جمع می کنی، فردا صبح، سایه اش برسرت باقی هست یا نه. معلوم نیست تا فردا روز کدام ماده قانون یا تبصره یا متممی شامل حالت می شود یا کدام یک از مصوبات دهه های دور احیاء می شود که به موجبش باید زار و زندگی ات را بارکنی و دوره بگردی تا دوباره جایی پیدا بشود که بشود در آن نوشت.

اینها را می گویم تا شما هم حق بدهید که سرمقالة شمارة یک نشریه را نوشتن، چه اقدام لوث و لوس و بی قدر و مقداری شده. هر از چندی شمارة «یک»ی پیدا می شود که در ستون سرمقاله اش لبخند می زنیم، سلام بلندبالا می دهیم، «مقدمتان سبز» می گوییم، یاری و همراهی می طلبیم، وعدة اقدامات مشعشع می دهیم، قرار می گذاریم که بهترین باشیم و به قول امروزی ها «بترکانیم»! ولی قواعد بازی، سخت شده است و مبهم. اگر بخت، یاری کند و مشمول تبصره ها و قوانین احیا شده نشویم، هزار و یک «اما» و «اگر» دیگر هست تا نشریه، سرپا و خواندنی بماند. آن هم برای امثال «پرند» که قرار است خودشان دخل و خرج کنند.

برای شمارة اول، شاید این حرفها را گفتن، معمول نباشد. شاید ترجیع بندِ «ما آمده ایم تا...» خیلی امیدوارانه تر باشد. ولی این ترجیع بند هم از آن دست قواعد بازی است که خود ما مطبوعاتی ها بی ارجش کرده ایم. ما اعتبار این ترجیع بند را به فروش رفتنِ شماره های نخست مطبوعه مان فروخته ایم و اصلا هم فکر نکرده ایم که کسی وفای وعده را از ما طلب می کند. پس می بینید که سرمقاله نوشتن برای شمارة اول، به رسم مالوفش کمی مضحک یا شاید هم اعصاب خردکن باشد.

عجالتا از باب آشنایی، مختصرا خودمان را معرفی می کنیم. بعد منتظر می شویم تا شما ببینید این مُشکی که ما در انبان داریم از خودش بویی دارد یا نه. چرا که به لطف بعضی از دوستان هم صنف، روی حرف عطار، خیلی نمی شود حساب باز کرد.

...

قصد ما این است که در این برهه از زندگیِ کولی وارمان که با هم، هم کلام شده ایم، حرفمان حرف حساب باشد و البته خواندنی. دنیا را چه دیده اید، شاید دوستی ما سالها قدمت گرفت و برجا ماند. پس حالا –که احتمالا- پول عزیز را صرف این مجموعه کرده اید، تورقی کنید و ببینید که می ارزد هفته بعد را هم با هم سرکنیم یا نه. یا حق!

 

 

پنج روز قبل:

 توی دورِ نمی دانم چندمِ رفت و برگشت توی پیاده روی کریم خان، محسن را ،روی سکویی نشسته، کشف می کنم. با صدای من که سرش را که از توی مجله می کشد بیرون، بیشتر انگار او من را کشف کرده! :«هیچ معلوم هست کجایی؟».«جای خاصی نیستم» را می شنود ولی لبخند ماسیده و نگاه خیره، یعنی این که «راستش را بگو» که البته اگر نگاه خیره اش را تا ته و درست بخوانی، آخر جمله اش یک «پدر سوخته» هم دارد.

خلاصه که می گوید: «بیا دوباره این ستون «هواشناس» را بنویس، کشیدن طرحش هم با من. الآن سوژه هم زیاد است. مثلا توی پیش بینی هایی که همیشه می کردی می توانی آینده افشین قطبی را در پرسپولیس پیش بینی کنی که مثلا...» می پرسم: «مگر افشین قطبی قرار است برگردد؟‍« چشمهای محسن کم کمک نازک می شود، لبش را کج می کند و می گوید: «ما را گرفته ای تو؟ یعنی نمی دانی این همه وقت است که برگشته؟» دیگر هم اعتنا نمی کند که من چند بار پرسیده ام: «مگر چند وقت است که برگشته؟»

 

سه روز قبل:

پای تلفن می پرسد: «حالا کجا هستید؟» و می گوید: «جای خاصی نیستم» را دربارة‌ شما باور نمی کنم. بیایید همینجا پیش ما مشغول شوید. می گویم: «فعلا دلم به روزنامه نویسی نمی رود. حتی دیگر خبر هم نمی خوانم. گوش هم نمی دهم. نگاه هم نمی کنم. امروز صبح کلی اسباب تفرّج دوستان شدم از این بابت که گمان می کردم پیروزی اوباما بر هیلاری کلینتون داغ ترین خبر  همین امروز در دنیاست». می گوید:«دوستانتان را دست انداخته بودید؟» به او اطمینان می دهم که : «نه». می پرسد: «من را چطور؟» دیر تر می پذیرد که: «نه» و به عنوان حسن ختام، یک سؤال فلسفی مطرح می کند:‌ «شما... اصلا هستید؟ کلاً!»

 

دیروز:

کیوان، مهدی را که می بیند می گوید:‌ «تارخ حسابی برای جشن در تب و تاب است». می پرسم:‌ «کدام تارخ؟» می گوید:‌ «مگر ما کلا چند تا تارخ داریم؟ امین تارخ دیگر» می پرسم:‌ «ماجرای جشن چیست؟‌ کدام جشن؟‍« کیوان به مهدی سر تکان می دهد و لب ورمی چیند و با حرص می گوید: «اوتِ اوت است!» و رو به من می کند که: «جشن خانۀ سینما؛ امین تارخ دبیر جشن خانۀ سینما شده. تازگی هم ندارد. حالا بپرس:‌ کدام سینما؟‍!»

 

امروز:

خوب. بستگی دارد که چطور نگاه کنید؛ یعنی از کدام طرف. مثلا من گاهی نگران می شوم و به خودم فحش و فضیحت می دهم، گاهی هم خودم را گول می زنم و سی دی فرهاد می گذارم و این تِرَک را چندباره گوش می کنم:

 

کوچه ها باریکن، دکّونا بسته اس

خونه ها تاریکن، طاقا شکسته اس

از صدا افتاده تار و کمونچه

مرده می برن کوچه به کوچه

 

نگا کن مرده ها به مرده نمی رن

حتی به شمع جون سپرده نمی رن

شکل فانوسی ان که اگه خاموشه

واسه نفت نیست هنوز یه عالم نفت توشه

 

جماعت،من دیگه حوصله ندارم

به خوب امید و از بد گله ندارم

گرچه از دیگرون فاصله ندارم

کاری با کار این قافله ندارم

 

کوچه ها باریکن، دکّونا بسته اس

خونه ها تاریکن، طاقا شکسته اس

از صدا افتاده تار و کمونچه

مرده می برن کوچه به کوچه

 

 

RSS Feed

Wolf of Desert