گرگ بیابان

خلاصه قصه اینطوری است: شهاب والیبال خیلی دوست داشت، همان جلسه اوّلی که رفت تمرین، از سرِ خستگی نفس کم آورد، به مربی گفت: «نمی توانم ادامه بدهم»، مربی هم گفت: «خوش آمدی».

والیبال، یا کلّا ورزش، استعداد می خواهد. حتما شما هم دیگر تا حالا شنیده اید که این تیم ملی بزن بهادر و درجه یک والیبال ما، نتیجه استعدادیابی سال های دور است. اوایل دهه هفتاد بود که فدراسیون والیبال، یک مربی روس به نام «ایوان» را به ایران آورد. ایوان توی مدارس پسرانه دوره راهنمایی چرخید، خوش قد و بالاها و با بنیه ها را دست چین کرد، تست گرفت، تمرین داد، بازیکن ها سرند شدند و ته ماجرا شد پایه تیم و توانی که امروز ایتالیا را ناک اوت می کند و برزیل را مستاصل.

یعنی همان خردسالان سال های بمب و موشک و کوپن، رسیده بودند به سالهای گوشت یخی و نان ماشینی که ایوان از راه رسید تا از تازه پشت لب سبز کرده ها، والیبالیست ملّی بسازد. آن سال ها، خیلی از خانواده ها، به جای قصابی، می رفتند «سازمان گوشت»؛ گوشت یخی مفصلا ارزان تر بود و البته صف درازی داشت. نزدیک یک نیم روز باید توی صف پا به پا می کردی، چمباتمه می زدی، بی نوبت ها را می پاییدی و بعد چند کیلو گوشت را تا خانه به دندان می کشیدی. شهاب گاهی این مجموعه مصائب را تقبل می کرد. به هر حال یک روزی در این مملکت بچه ها هم در کارهای خانه شریک بودند.

بله. شهاب آن روزی که نتوانست تمرین والیبال را تحمل کند، حدود نصف روز را توی صف سازمان گوشت گذرانده بود. آن تمرین والیبال –که در ورزشگاه زینبیه برگزار می شد- جلسه اوّل تمرین تیم منتخب «ایوان» بود و آن مربی که شهاب و دیگر بچه ها را تمرین می داد و آن «خوش آمدی» معروف را گفت، همین آقای «محتشمیان»، بود که حالا بازی های زنده را گزارش و کارشناسی می کند؛ خودتان بیست سال جوان ترش را تصور کنید. و شهاب در ورزش استعداد یگانه ای بود. و هست البته. با تیم بسکتبال مدرسه، قهرمان منطقه شد. مربی ای که قرار بود تیم منطقه را برای مسابقات استانی بچیند، خیلی پاپیچ شهاب شد که از دستش ندهد، پدر امّا گفت: «درس» و تمام. با تیم «آزمون قوای جسمانی» مدرسه هم قهرمان منطقه شد. با تیم تنیس روی میز هم. کاپیتان این یکی بود؛ کاپیتان ما. ما، اعضای تیم تنیس روی میز، پنج نفر بودیم.

شهاب برادر من است. این روزها مهندس کامپیوتر است و شرکتی دارد. کسی را سراغ ندارم که او را دوست نداشته باشد یا بهتر است بگویم: بتواند کم دوسته داشته باشد و بعید می دانم مثلا نداشتن مدال طلای جهانی چیزی از مهمّاتِ امور او کم کند. نظرات داوری اش در خیلی از رشته ها از جمله فوتبال، در حدّ یک داور میدان دیده کارکشته، حجّت است. قواعد خیلی از ورزش ها را گاهی در حدّ بند و تبصره و اصلاحیّه می داند (درباره «سپک تاکرا» مطمئن نیستم) و وقتی با هم مسابقه ای را می بینیم، گاهی حرکات مربّی را هم دقایقی پیشتر حدس می زند.

خلاصه قصه اینطوری است: والیبال، کلّا ورزش، اصلا کلّا خیلی چیزهای دیگر، استعداد می خواهند ولی خیلی چیزها غیر از استعداد هم می خواهند.

 

RSS Feed

Wolf of Desert