گرگ بیابان

این تویی که لپاتو باد کردی؟ از این همه فاصله پیدا نیست... ولی شرط می بندم اگه تو باشی، الآن یه کم مستاصل شدی که اینطوری لپاتو باد کردی... یادمه؛ نگاهتم می چرخوندی یه ور دیگه، به قول خودت "سایلنت" می شدی. منم مثل اون جوونی که روبروته بیچاره می شدم از گیجی. خودتی یعنی؟ تو اینقدر تپل نیستی... نبودی یعنی... این دو سال بهت ساخته؟ اینقدر؟!...

من فقط وقتی سرمو کامل برگردونم، شیش تا میز اونطرف تر، اگر این ستون لعنتی بذاره، طرح مبهم صورتتو می بینم... اگر تو نیستی چرا دستاتو همونطوری گوله کردی زیر لپای باد کرده ت؟ چرا روسریتو از پشت گوشات رد کردی و گره هم نزدی؟ چرا گوشواره نگین تکی انداختی بالای لاله گوشت؟ چرا عطر بربری زدی؟ مگه کی غیر تو ناخوناش هر روزِ روزگار مانیکور شده س؟ مگه کی مثل تو گوشه دندون جلوش پریده و با نمک ترش کرده؟

تو هم منو دیدی؟ شناختی؟ مگه کی مثل من تو کافه ها پی ت می گرده؟ کی هی پشت سرشو نگاه می کنه؟ که شاید شیش تا میز اونورتر، پشت یه میزی، پس یه ستونی، یه سایه ای از تو باشه؟...

چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | لینک به این مطلب | نظرات ()

این تویی که لپاتو باد کردی؟ از این همه فاصله پیدا نیست... ولی شرط می بندم اگه تو باشی، الآن یه کم مستاصل شدی که اینطوری لپاتو باد کردی... یادمه؛ نگاهتم می چرخوندی یه ور دیگه، به قول خودت "سایلنت" می شدی. منم مثل اون جوونی که روبروته بیچاره می شدم از گیجی. خودتی یعنی؟ تو اینقدر تپل نیستی... نبودی یعنی... این دو سال بهت ساخته؟ اینقدر؟!...

من فقط وقتی سرمو کامل برگردونم، شیش تا میز اونطرف تر، اگر این ستون لعنتی بذاره، طرح مبهم صورتتو می بینم... اگر تو نیستی چرا دستاتو همونطوری گوله کردی زیر لپای باد کرده ت؟ چرا روسریتو از پشت گوشات رد کردی و گره هم نزدی؟ چرا گوشواره نگین تکی انداختی بالای لاله گوشت؟ چرا عطر بربری زدی؟ مگه کی غیر تو ناخوناش هر روزِ روزگار مانیکور شده س؟ مگه کی مثل تو گوشه دندون جلوش پریده و با نمک ترش کرده؟

تو هم منو دیدی؟ شناختی؟ مگه کی مثل من تو کافه ها پی ت می گرده؟ کی هی پشت سرشو نگاه می کنه؟ که شاید شیش تا میز اونورتر، پشت یه میزی، پس یه ستونی، یه سایه ای از تو باشه؟...

چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | لینک به این مطلب | نظرات ()

 

ماشینمون هنوز همون قراضه

شیپیش تو جیبمون سه قاپ میندازه

فیلمه حالا سه سال بعدِ توقیف

چهارمین ساله پی ِ جوازه

 

جواب روشنی کسی نمی ده

هنوز چشممون پی کلیده

 

توی صفِ این سبدای کالا

از کول هر کی شده رفتیم بالا

به لطفِ زیرِ یه خم و بارانداز

ما به سبد رسیدیم، امّا حالا؛

 

سبدهامون سه سوته ته کشیده

هنوز چشممون پی کلیده

 

روزای اوّل و نبودنِ آرد

کشیده شد به «نه هزار میلیارد»

دو در شدیم هر زمان به سبکی

مدرن و امپرسیون و آوانگارد

 

قصر طرف تو کانادا خریده

هنوز چشممون پی کلیده

 

دپ زده کز کرده یه گوشه فرهاد

که برده شیرینشو گشت ارشاد

معتقده لباسهای شیرین

از نظرش بوده حسابی گشاد

 

ما و زنان ِ توی ون چپیده

هنوز چشممون پی کلیده

 

عزیزی از میان جمع خوبان

کشیده هفت تیر در اتوبان

مسلما بدیهیه که شاکی

شکایتی نداشته از ایشان

 

حالا شاید یه ذره هم ترسیده

هنوز چشممون پی کلیده

 

اینجوریه وضع محیط زیستم

با این همه من «عصبانی نیستم»

عجالتا همین بسه اگرچه

خیلی درازه محتوای لیستم

 

البته عمر ما که قد نمی ده...

هنوز چشممون پی کلیده...

 

(از بنده. منتشر شده در ویژه نامه عید ماهنامه خط خطی)

 

ماشینمون هنوز همون قراضه

شیپیش تو جیبمون سه قاپ میندازه

فیلمه حالا سه سال بعدِ توقیف

چهارمین ساله پی ِ جوازه

 

جواب روشنی کسی نمی ده

هنوز چشممون پی کلیده

 

توی صفِ این سبدای کالا

از کول هر کی شده رفتیم بالا

به لطفِ زیرِ یه خم و بارانداز

ما به سبد رسیدیم، امّا حالا؛

 

سبدهامون سه سوته ته کشیده

هنوز چشممون پی کلیده

 

روزای اوّل و نبودنِ آرد

کشیده شد به «نه هزار میلیارد»

دو در شدیم هر زمان به سبکی

مدرن و امپرسیون و آوانگارد

 

قصر طرف تو کانادا خریده

هنوز چشممون پی کلیده

 

دپ زده کز کرده یه گوشه فرهاد

که برده شیرینشو گشت ارشاد

معتقده لباسهای شیرین

از نظرش بوده حسابی گشاد

 

ما و زنان ِ توی ون چپیده

هنوز چشممون پی کلیده

 

عزیزی از میان جمع خوبان

کشیده هفت تیر در اتوبان

مسلما بدیهیه که شاکی

شکایتی نداشته از ایشان

 

حالا شاید یه ذره هم ترسیده

هنوز چشممون پی کلیده

 

اینجوریه وضع محیط زیستم

با این همه من «عصبانی نیستم»

عجالتا همین بسه اگرچه

خیلی درازه محتوای لیستم

 

البته عمر ما که قد نمی ده...

هنوز چشممون پی کلیده...

 

(از بنده. منتشر شده در ویژه نامه عید ماهنامه خط خطی)

یک غریبه خودکار من را در غیبتم برداشته. از ردّ عطر دستش روی خودکار فهمیدم. چند بار پشت هم بو کشیدم. تند و پشت هم. آرام و عمیق. هر بار یک عطر زنانه بازیگوش ِ شاد پیچید توی مشامم. حالا که دارم می نویسم، هر چند کلمه یک بار، خودکارم را بو می کشم، همانجایی را که انگشتها دورش جمع می شوند؛ آنجاست که دست های غریبه را لو می دهد.

شاید فقط امتحان کرده ببیند قلم، آبی می نویسد یا مشکی، شاید هم مشکی پسند بوده و چند کلمه ای هم قلمی کرده، یا یک بیت غزل گوشه تقویمش نوشته، با خوطّ خوش؛ که صفای خط از صفای دل است...

باید روی شیشه عطرش نوشته باشند: «مخصوص دستهای ظریف با انگشتان بلند و کشیده»...

باید خودکارم را هر از گاهی، روی میز، تنها رها کنم، بگذارم در غیابم او آرام برگردد، خودکار را بردارد و بین انگشتانش به بازی بگیرد و از عطر انگشتانش روی آن، ردّی بگذارد... خودکار را دام می کنم، به صید بوی او...

زنبور از این مدیر، پر کارتر است

 

انصافا از او چنار پر بارتر است

 

یک عمر مدیر بود کشکی کشکی

 

امّا خود ِ کشک، خاصیت دارتر است

یعنی می خواهید بگویید کاملا اتفاقی است؟ این که این روزها هر چه معشوق در آثار هنری پیش چشم من است، "ماری" از آب در می آید، قسمت من است یا "ماری" واقعا بین اهالی هنر اسم رمزیست؟

"بیگانه" آلبر کامو را چند وقت پیش می خواندم؛ اسم شخصیت اوّل داستان یادم نیست. امّا نام تنها معشوق عمرش، توی ذهنم نشسته. نمی دانم چون اسم ساده ایست در یاد می ماند یا چون "ماری"های عالم، پرشمارند یا اصلا سرّی در این اسم هست؟

زن "هانس شنیر" هم او را ترک کرده و راستش را بخواهید، شاید همین باعث شده که این مرد به خاک سیاه بنشیند. هانس شنیر، شخصیت اوّل کتاب "عقاید یک دلقک"، دیگر مثل قبل نمی تواند از عهده دلقک بودن بر بیاید. تحمل ناپذیری فراق زنش او را دائم الخمر کرده. و حدس بزنید نام زنش چیست؟ بله؛ "ماری".

حالا گیرم که نام اصلی "ماری" در فیلم "گذشته" فرهادی، "ماریان" است و به اختصار او را "ماری" صدا می زنند. این بار هم پای یک "ماری" در میان است. "ماری" فیلم فرهادی، تا بحال یک تنه، دل سه مرد را اسیر خودش کرده؛ ناز بنیاد کرده و زندگی ها بر باد داده. فیلم را می بینم و فکر می کنم علی مصفا یا همان احمد فیلم، چه مرد همه چیز تمامی است. برای من که قهرمان دنیای کلاسیکم "همفری بوگارت" بوده، احمد می تواند از مرد اوّل های دنیای امروزی باشد؛ مصمم، موقع سنج، مدیر، مسلط بر خود و محیطش، با مرام، یک جور "داش آکُل" کت و شلوار پوش دانشگاه رفته. و مطمئن نیستم کسی از بینندگان فیلم دلیل قانع کننده ای برای جدایی احمد از ماری پیدا کرده باشد؛ وقتی احمد این همه دل سپرده "ماری" است، زن جوان چه دلیلی توانسته پیدا کند که چنین مرد محکم و مقبولی را نخواهد؟

شاید این سرنوشت زوجیت با "ماری" هاست. مثل "لیلا" ها که قهرمانان اصلی عشق های نافرجامند. اصلا همین علی مصفا، یک بار توی "لیلا"ی داریوش مهرجویی، دلش را پیش "لیلا"نامی جا گذاشت و انگشت نمای خلق شد.

ردّ "ماری"های دیگر را شما در آثار هنری و ادبی بزنید، ببینید این فرضیه چه قدر می تواند درست از آب در بیاید. شاید هم فقط قرینگی یک سلسله اتفاق است. امّا آیا این هم اتفاقی است که بیگانه آلبرکامو، نوبل ادبیات می برد؟ و چند سال بعد "عقاید یک دلقک" هاینریش بل هم؟ و "ماری" گذشته فرهادی هم زیر سایه نخل کن می نشیند؟ اصلا آیا  دل دادگی، آیا سایه در سایه هم ماندن، آیا عشق، یک اتفاق است؟

 

 

بشنوید:

سلام، لیلا خانوم...

 

ما فقط ارز ِ گران داریم؛ عرض ِ معذرت

 

اختلاسات کلان داریم؛ عرض ِ معذرت

 

فیله ها را خورده ایم و مانده باقی استخوان

 

اندکی هم دنبلان داریم؛ عرض ِ معذرت

سوای پیروزی های تیم ملی والیبال، همین که در والیبال برعکس فوتبال؛

بازیکن ها یا آب دهن ندارند، یا تف کردن بلد نیستند، یا به هر طریق با ادب تر از آنند که تف کنند،

همین که به بهانه ورزش و مسابقه، به همدیگر لگد، مشت و کف گرگی نمی زنند،

همین که به بهانه شادی پس از گل استریپتیز نمی کنند،

همین که والیبالی ها «رویانیان» ندارند،

همین که به جای «آقای گل ِ بازی ها»، «بهترین پاسورِ بازی ها» دارند،

و همین که تماشاگران والیبال از توپ و تانک و فشفشه تا شیر سماور و اگزوز خاور را حواله داور نمی کنند،

یعنی که می ارزد پول فوتبال را بیاورید بریزید توی والیبال!

1-      در سالهای ریش و موشک که سخنرانی های محسن قرائتی، از معدود طنزهای هفتگی تلویزیون بود، یک بار شیخ محسن در برنامه شب جمعه اش گفت: «بعضی ها مسلمانی شان فقط در این حد است که مادربزرگشان روز عاشورا شله زرد می دهد». طبیعیست که بچه ای به سن آن روزگار من تلویزیون را حجّت می دانست و طنزهای شیخ آن روزها را ادله محکمه. پس من هم به آنهایی که فقط در حدی مسلمان بودند که مادربزرگشان روز عاشورا شله زرد درست می کرد خنده زدم.

2-      بعدها فهمیدم خیلی از آنها هم که به جای شستن دیگ شله زرد، جانماز آب می کشند، تخم دو زرده ای در این عالم نکرده اند و یحتمل نخواهند کرد. طبیعی است که امروزه روز، خنده آن شبم به حرف شیخ قرائتی، برایم مایه شرمندگی است.

3-      قشری گری دین را تضعیف نمی کند، یک جورهایی آن را نابود می کند. شخصا از ظاهر گرایی و دین رساله ای صرف، دل خوشی ندارم. همین قشری گرایی و سطحی نگری است که باعث می شود هی در دنیا انفجار رخ بدهد و هی گروه های مذهبی تندرو، مسئولیت انفجارها را برعهده بگیرند. امّا من معتقدم قشری گری ای که منجر به پختن شله زرد می شود، هزار بار شیرین تر از قشری گری ای است که منجر به انفجار می شود.

4-      این یکی-دو روز نیمه شعبان، بسیجی ها و دولتی ها، به مردم –شاید- و به شربت دادن به مردم -قطعا- علاقه مند شده اند. چیز تازه ای نیست. تازه این است که خود مردم، بدون بخشنامه و فرموده، بین همشهری هایشان شربت و شیرینی پخش می کنند؛ حتی آنها که جای مهر روی پیشانی ندارند، چفیه به گردنشان نیست یا حتی حجاب سفت و سختی بر سر نکرده اند. مردم، تازگی ها نیمه شعبان بیرون می ریزند، خیابان گردی می کنند، بوق می زنند و حتی در خیابان می رقصند. دیشب مردم خیابان در نظرم مهربان تر آمدند و شادتر و امیدوارتر.

5-      دیشب به این فکر می کردم که قشری گری هنوز هم چیز خوبی نیست. امّا، حالا، بدی هم نیست که ملت یک شب بیشتر خوشحالی کنند، کامشان به شربتی شیرین شود و این یک شب را –بی چشمداشت- لقمه ای شیرینی به هم تعارف کنند. مگر ما از دین چیزی غیر از اشاعه مهربانی می خواهیم؟

شخصا مطمئن نیستم که رئیس جمهوری منتخب بتواند شق القمری بکند. این «ظرفیت» که سعید جلیلی کشف کرد، چیز مهمی است. بر طبق قانونِ ظرفیت ها، حسن روحانی بعید است که یک شبه ره صد ساله طی کند و هر چه نابسامانی به یادگار مانده است، به سامان کند. از این حیث، از حیث مواجهه با انبوه مشکلات و گره ها، فرقی نمی کرد که روحانی بیاید یا هر کس دیگر. زور کسی نمی رسد که چهارساله، ارزانی بیاورد، صادرات را چند برابر کند، تنش های سیاسی را التیام بببخشد، نامهربانی ها و بی اعتمادی ها را ترمیم کند و روابط بین الملل را به درجه اعلی برساند.

حتی اگر انصاف بدهید، خیلی شدنی نیست که از روی تبلیغات نامزدها، بتوان چشم انداز دقیقی از عملکرد آینده شان ترسیم کرد. همین حالا هم اگر مثلا از کسی که به دکتر روحانی رای داده بپرسید: «سیاست دکتر در حوزه نفت چیست؟»، شاید نداند.

همین است که تبلیغات یک ماهه و ضربتی و رگباری را دچار نقص می کند؛ به یک سری کلیات بسنده می شود و چاره ای هم نیست.

اما رای های دکتر روحانی چطور از دل این کلیات بیرون آمده اند؟

جواب شاید در «مبنای نگاه» باشد؛ یکی معتقد است آزادی بیان، ارزشمند است و از اولویت هاست و نامزد دیگر، این مقوله را در فهرست اولویت ها قرار نداده است. یکی معتقد به برخورد گاز انبری است، دیگری معتقد است «مدارا» جواب می دهد. یکی معتقد است باید از فرصت هایی که دنیای ارتباطات در اختیارمان می گذارد، استفاده کنیم و دیگری فکر می کند «پهنای باند اینترنت» مال قرتی هاست. یکی فکرش انبساطی و مسالمت جویانه است و دیگری نگاهش انقباضی و ستیزه گر.

به نظرم رای های دکتر روحانی از اقبال عمومی به مبنای فکری او می آید. اکثریت ایرانی ها، زاویه دوربین دکتر روحانی را به زاویه دوربین نامزدهای دیگر ترجیح داده اند. آنها به نگاه دکتر روحانی به جهان و پدیده هایش رای داده اند. وگرنه کیست که نداند، ساختن و ترمیم، کار یک شب و دو شب، یک سال و دو سال نیست. ما خواستیم به مردی رای بدهیم که به جهان نگاه مهربانانه تری دارد.

آبروی «شوپنهاور» به این یکی-دو روزه بسته است.

اگر فیلسوف نامدار قرن نوزدهم، در برداشتش از زندگی، درست گفته باشد که: «امروز بد است و هر روز بدتر خواهد شد تا این که بدترین اتفاق رخ دهد»، پس باید منتظر باشیم که همین امروز و فردا –یا خانه پرُش تا یکی دو هفته دیگر- اسم «سعید جلیلی» به عنوان یازدهمین رئیس جمهوری کشور از صندوق ها دربیاید.

شخصا ترجیح می دهم شوپنهاور سنگ روی یخ بشود و درست و حسابی از اعتبار بیفتد. امّا معلوم نیست همه ترجیحشان همین باشد...

 

 

 

 

علی کوچیکه... 

 

 

(دانلود یا شنیدن)

 

 

(دانلود یا شنیدن از جایی دیگر) 

 

 

شعر: فروغ فرخ زاد (با تلخیص)

 

موسیقی: کریستوف رضاعی (آلبوم "کنعان")

 

گفتار: هری هالر

 

 

تکثیر این فایل مجاز است!

جملات متداول دیگران در واکنش به چاق و لاغر شدن ما:

در واکنش به لاغری: "چه لاغر شدی!" (با لحن:  ای طفلک رنج کشیده کم غذا! چی تو رو به این روز درآورده؟)

در واکنش به چاقی: "چاق شدیا!" (با لحن: ای ناقلا! خوب مفت می خوری و می خوابی، معلوم نیست مال کی رو هاپولی کرده بی عار!) 

پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ | لینک به این مطلب | نظرات ()

سوال متداول ایرانیا وقتی با خارج تلفنی صحبت می کنن: الآن اونجا ساعت چنده؟

پدر با این که معتقد است: "بچه هر کس برایش همیشه بچه است" مسئولیت غروب جمعه را بر عهده نمی گیرد و در جواب این سوال که: "غروب جمعه چه کنیم؟" می گوید: "شما دیگه بچه نیستید، خودتون یه فکری بکنید".

پدر غروب جمعه ته دیگ اخبار ماهواره را می تراشد و به عنوان زنگ تفریح به همراه مادر برنامه فلسفی-عرفانی "معرفت" را از شبکه چهار تماشا می کند.

همچین غروب جمعه ای داریم ما.

هی کنجکاوم ببینم اینایی که با کت و کراوات از طریق اسکایپ با شبکه های ماهواره ای مصاحبه می کنن، شلوار پاشونه یا پیژامه.

سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ | لینک به این مطلب | نظرات ()

هم داغ از تلاءلوء خورشید می کشم

 

هم بغض از گرفتگی ابر می کنم

 

 

تو همچنان پریچه ی من، ناز می کنی

 

من همچنان عزیز دلم صبر می کنم

من و شما تا قرانِ آخر، سر کرایه تاکسی چانه می زنیم. حتی ممکن است کار به ناسزا و محکم کوبیدن در ماشین موقع پیاده شدن هم بکشد. برای صد تومان کم یا زیاد، راننده و مسافر، از اجداد هم یاد می کنیم و هفت پشت همدیگر را جلوی چشممان می آوریم. امّا وقتی روغن، شیر، گوشت یا هر چیز از این دست، ناغافل و بی بهانه گران می شود، متشخص و اتو کشیده، به دریانی محل می رویم، معقول و منطقی خریدمان را می کنیم، به آقای دریانی لبخند می زنیم و با همراهی یکدیگر چند بد و بیراه احیانا نثار کارخانه محصولات گران شده می کنیم و به آقای دریانی متذکر می شویم که: «از گلویشان پایین نمی رود». آقای دریانی هم یحتمل موافقتی ضمنی می کند و قضیه با توافق طرفین بر صحت این فرضیه که «زندگی ها سخت شده» پایان می یابد و ما می رویم که به «کارهای مهم تر»مان برسیم.

من و شما بلدیم بر سر این که توی اتوبان جلوی هم پیچیده ایم، یا این که «راه مال کیست؟»، به روی یکدیگر قفل فرمان بکشیم، امّا وقتی می فهمیم فلان کارخانه، یکی از قطعات را از ماشین فاکتور گرفته تا سودش بیشتر شود و در عوض، هوا آلوده تر، بلد نیستیم کنار هم بایستیم، چهار خط عریضه بنویسیم و حقی را احیا کنیم، هوایی را تازه کنیم و «کم فروش»ی را متنبه کنیم.

من و شما حاضر نشدیم ماشین بهمان کارخانه را حتی وقتی با 22 قطعه کمتر از تعداد استاندارد تولید می شد نخریم.

ما نتوانستیم پای آتش گرفتن پژو بایستیم، نخریم، به گوش شنوایی نامه ای بنویسیم و عریضه ای بدهیم. اما تا دلتان بخواهد بلدیم بگوییم: «این هم شد وضع؟ این خودرو است که ما داریم؟» این را حتی نمی گوییم؛ تنقّل می کنیم. همچون نُقلی در اتاق پذیرایی با صاحبخانه و دوست و آشنا مزمزه اش می کنیم، مهمانی که تمام می شود سوار پژوی خودمان می شویم و به خانه مان می رویم.

من و شما می دانیم که ظرفیت محدود خیابان یعنی چه. می دانیم که اتوموبیل های تهران را ردیف و تنگ هم که بچینی از دو طرف شهر بیرون می زند، امّا نمی گوییم: «ماشین نخریم»، می گوییم: «ماشین تولید نکنند». می خریم حتی اگر فقط سه روز اجازه استفاده داشته باشیم، حتی اگر فقط در بعضی خیابان ها مجوز راندن داشته باشیم، حتی اگر روی قیمت بنزین برود، حتی اگر با همه این ها، خود ماشینی که چند برابر قیمت جهانی می خریم، گران تر از قبل بشود.

من وشما، خودمان، ماشین می خریم، بنزین می سوزانیم، بد رانندگی می کنیم، دور دور می کنیم،  دود تولید می کنیم، با هزار ترفند طرح ترافیک را دور می زنیم، افسر ناظر طرح زوج و فرد را می پیچانیم و در دلمان به گلی که کاشته ایم مباهات می کنیم و توقع داریم، روزی، جایی، کسی بیاید و بگوید: «این هم سند آسمان پاک آبی بی دود، شش دانگ مال شما».

همه عمرم اگه باشی

تو بازم تازگی داری

تو بازم ناز می بخشی

تو شکّر پارگی داری

 

من از یک خنده ساده

من از چشم تو نو می شم

همیشه این همه راحت

دوباره مال تو می شم

 

چشات مشکی ترین یلدا

خودت قرص قمر بودی

نمی شه اینو مخفی کرد

که از من بیشتر بودی

 

چرا دیگه نمی خندی

پری کوچیک معصومم؟

چرا راضی تری وقتی

به دوری از تو محکومم؟

 

بگو آیا به چشم تو

من آزردن بلد بودم؟

نمی دونم ولی آیا

به این اندازه بد بودم؟

 

همیشه توی تردیدم:

جواب من رو کی می دی؟

تو آیا یاد من هستی؟؛

من ِ تنهای تبعیدی؟

 

چه می شد کرد... قسمت بود

که با هم، راه، کم رفتیم

به جاش دیشب تو خواب من

همه ش قربون هم رفتیم

یه عرض مختصر دارم حضورت

 

تو که پیداست خیلی مهربونی

 

 

نمی خوام زحمتت باشه، ولی... خب...

 

نمی شه بیشتر پیشم بمونی؟

چشمات دُرّ مشکی، گیست گُلای گندم

هر روز این فرشته، می چرخه بین مردم

 

جنست حریر نازه، کی بافته دلت رو؟

چه با سلیقه بسته ن، موهای کاکُلت رو

 

مایی که ادّعامون، می گفت مردِ مردیم

رو شونه نحیفت، چقدر گریه کردیم

 

ما آدمیم و خاطی، دلخور نباش از ما

چشمت یه ذره خوبی، می دید کاش از ما

 

هر موقعی که دیدی، قلبت پیِ بهشته

من مانعت نمی شم، پرواز کن فرشته...

مشق کردن زیباترین آهنگ، مرگ شاگرد است. آن روزی که شاگرد جای نت های زیباترین آهنگ دلش را یادگرفت، وقتی کدام پرده را گرفتن یا کدام کلید را فشردن یا بهنگام و بجا مضراب زدن را آموخت طوری که آهنگ خاطراتش، نوای دلش را از ساز بیرون بکشد، دیگر آن شاگرد، شاگرد بشو نیست... چی بزند بهتر از نوای دل؟ به چی دل ببندد لطیف تر از صوت جانش؟ مثل "او" که دیگر خواننده نشد... او خوب بلد شده بود بخواند: "هنوزم چشمای تو، مثل شبای پر ستاره س... هنوزم دیدن تو، برام مثل عمر دوباره س... هنوزم وقتی می خندی، دلم از شادی می لرزه... هنوزم با تو نشستن، قدر همه دنیا می ارزه..."

 

نه که قصد کرده باشم...

 

ناخودآگاه و غریزی؛

 

 

هنوزم یادت می افتم...

 

هنوزم برام عزیزی...

 

 

من برای تو بی ثمر بودم

 

تو ولی از جواهرات منی

 

 

یادگاری هم از تو خیلی هست؛

 

نازهای تمام ناشدنی...

 

RSS Feed

Wolf of Desert