گرگ بیابان

اون اسمی که از لحظه شنیدن آلارم مسیج، تا زمان رسیدن به گوشیت و چک کردنش، بهش فکر می کنی...

 

چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٥ | لینک به این مطلب | نظرات ()

 

رفقا، به نظرم باز در هدف گیری اشتباه کرده ایم. حرف های نادر قاضی پور، نماینده ارومیه در مجلس، که ادب و انسانیت و فهم و حیا و خیلی چیزهای دیگر را یک جا زیر سؤال برده، طبعا دردآور و واکنش برانگیز است. ولی واکنش ما نباید به نادر قاضی پور باشد، باید به مردمی باشد که دو دوره پیاپی با رأی خود، او را به عنوان نماینده شهرشان در مجلس انتخاب کردند و امسال برای سومین بار این انتخاب را تأیید کردند؛ حتی با شنیدن این حرف هایش که چندی پیش به عنوان سخنرانی تبلیغاتی گفته و لابد سال های قبل هم مشابهش را به زبان آورده. [با اینکه به نظرم واضح و روشن است، بد نیست صراحتا هم – برای رفع سوء برداشت احتمالی - بگویم: ابدا قاضی پور را نماد مردم ارومیه یا نماینده تفکر آنها نمی دانم]

واکنشی اگر می خواهیم نشان بدهیم باید به جمعیتی باشد که توی این ویدئوی منتشر شده، روبه روی او ایستاده اند و با هرجمله کریهش، برای او دست می زنند. واکنش ما باید به آنهایی باشد که می گویند بین بد و بدتر انتخاب نمی کنند و رضایت می دهند به این که کرسی مجلس و بلندگو و رسانه، دست کسی مثل قاضی پور باشد. بیایید در شناخت مقصّر تجدید نظر کنیم. قاضی پور به اعتبار جماعت هوراکش، به پشت گرمی آنها، به حمایت کسانی که به او رأی داده اند و به حساب بی خیالی آنها که رأی نداده اند، اینطور پلشتی را در سطح وسیع اشاعه می دهد. وگرنه کیست که نداند از این دست کوته فکرها توی کوچه و خیابان زیاد پیدا می شوند و نمی ارزد که کسی هم علیهشان کمپین کند. حتی اگر هم این چرت گویی های اخیر قاضی پور، بر حسب اتفاق منتشر نمی شد، حرف های پیشینش و بینشش که توی مصاحبه ها و مناظره های تلویزیونی این سال ها هویدا بود، کفایت می کرد که بدانند و بدانیم با چه جور شخصیتی طرفیم. آنقدر کافی بود که بدانیم رأیمان را به کی می دهیم. خود قاضی پور آنقدرها مقصر نیست. اصلا تشخیص این چیزها را ندارد. بیایید هدف گیری را اصلاح کنیم رفقا.

 

 

وقتی ادموند استوارت در سال 1335 شمسی به ایران آمد، هیچکس گمان نمی کرد که او مراسمی جهانی را بنیان بگذارد.

او که در آمریکا تهیه کننده آلبوم های موسیقی بود، تابستان را مهمان ییلاق سالارخان از ملاکان شمیران و از ضابطان قدیمی کنسولگری ایران شد. همان شب اوّل، بشیر، پادوی سالارخان، برای آن که مهمان نوازی را در حق استوارت تمام کرده باشد، دایره زنگی خودش را آورد و «ارباب خودم سلام علیکم» را اجرا کرد. استوارت با دیدن دایره زنگی حیرت کرد و به سالارخان گفت: «شما در ایران چنین ابزارهایی دارید و قدرش را نمی دانید؟ اگر ما چنین چیزی داشتیم الان در موسیقی حرف اوّل را در دنیا می زدیم». استوارت که سر ذوق آمده بود قطعه «بگذار از آن تو باشم» را از «الویس پریسلی» با سبک راک اند رول خواند که سال قبل از آن از محبوب ترین ترانه های آمریکای شمالی شده بود. بعد از اجرای ادموند استوارت، همه به او «دمت گرم» گفتند. بخصوص بشیر نسبت به صدای استوارت خیلی اظهار شیفتگی کرد و این باعث شد استوارت اعتماد به نفس خارق العاده ای پیدا کند.

آن شب بشیر به دلیل خواندن «ارباب خودم...» خطاب به استوارت از اربابش سالارخان کتک مفصلی خورد ولی چیزی از ارزشهای او کم نشد.

استوارت ابراز تمایل کرد که درباره موسیقی ایران بیشتر بداند. سالارخان گفت که ما در این سرزمین موسیقی نواحی و موسیقی مقامی داریم. همین بهانه سفر شد. سالارخان او را ابتدا به کاشان برد، بعد به اصفهان و از آنجا به یزد و بعد به کرمان رفتند که هیچکدام موسیقی مقامی نداشتند. در عوض، استوارت که با اجرای اوّلش روحیه گرفته بود، در تمام این شهرها برای اهالی «بگذار از آن تو باشم» را اجرا کرد و به این ترتیب بود که سبک «راک اند رول» در ایران آن دوره شناخته شد و رواج پیدا کرد. در هر اجرا بشیر، ترتیبی می داد تا مردم مهمان نواز، با «دمت گرم»های پیاپی به مهمان خود روحیه بدهند. در نهایت استوارت معنی این ترکیب را از سالارخان پرسید و «دمت گرم» به نماد روحیه برای او تبدیل شد. وقتی ادموند استوارت به آمریکا بازگشت، در سال 1958 جزو تهیه کنندگانی بود که در «آکادمی ملی علوم و هنرهای ضبط» تصمیم گرفتند یک جایزه جهانی برای موسیقی بصورت سالانه برگزار کنند. بر سر انتخاب اسم اختلاف بود. ادموند استوارت خواست مهمان نوازی ایرانیان  و بخصوص بشیر را به گونه ای جبران کرده باشد و برای همیشه ثبت کند. او واژه «گرم» را از «دمت گرم»هایی که به او روحیه داده بود وام گرفت و واژه «گرمی» را پیشنهاد داد و مخالفان را اینطور قانع کرد که «گرمی» مخفف «گرامافون» است. او حتی باعث شد، تندیس گرامافون طلایی طراحی شده برای برندگان، از روی گرامافون موجود در ییلاق سالارخان طراحی شود. بعد از مرگ او در 1989، تندیس جدید در ابعاد تازه ساخته شد و هنوز خیلی ها نمی دانند که ایرانی ها و بخصوص بشیر، چقدر در نامگذاری جوایز جهانی «گرمی» که هر سال برگزار می شود، تاثیر داشته اند.

[به قلم من در مکتوب طنز «سه نقطه»]

- شما چه نسبتی با بیمار دارید؟

- من... نگرانشم...

خلقت با ما کاری کرده، شبیه کاری که پلیس راهنمایی و رانندگی ایران با راننده ها می کند. اگر تصادف، خسارتی باشد ولی نه در حدی که ماندن پلیس در صحنه و کشیدن کروکی و برآورد خسارت، بصرفد، افسر از هر دو طرف مدارکشان را می گیرد، یک نگاهی می اندازد، مدارک هر راننده را می دهد دست آن دیگری، می گوید: «خودتان با هم توافق کنید»، خودش را به نشنیدن می زند و صحنه را ترک می کند و کاملا قابل حدس است که از این جا به بعد چه مهلکه پر آب چشم و بلکه پر خون و خشمی برپا می شود.

حالا خلقت هم یک بخش مهمی – کم یا زیاد – از احتیاجات زن و مرد را گذاشته پیش آن دیگری. از احتیاجات عاطفی و روانی گرفته تا جسمانی و فیزیکی. بعد هم قرار شده نیمی از دنیا، با نیم دیگر توافق کنند. تازه اگر آن نیمه گم نشده باشد! یک بساط فتنه خیز لاینحل ازلی – ابدی، به وسعت کره خاکی.

بی هیچ مقدمه چینی، راننده میانسال ِ مشکی ِ امام حسین پوشیده، آه کشان درآمد که: «آقا، ما یه اشتباهی کردیم انقلاب کردیم، شمام یه اشتباهی کنید انقلاب کنید»...

«بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم...»
بالاخره یه روزی طی یه تحقیقی معلوم می شه حضرت حافظ هم پلیپ داشته.

‫#‏وضع_مملکت‬
‫#‏وضع_دنیا‬

«آیا مُجازیم تروریست ها را ترور کنیم؟»؛
چالشی که کم کم برای حقوق بشری ها جدی تر می شود.

‫#‏پاریس‬ ‫#‏حملات_پاریس‬
‪#‎Paris‬ ‪#‎Paris_attacks‬

یه وقتا هم «سکوت»
:is
"so cute"

زنگ زدم به پلیس 110؛ پنج و ربع عصر امروز. گفتم: «خانه ما وسط خیابان 152 غربی است، یک هیئتی در خیابان 154، آن هم شرقی، یعنی در یک فاصله بعیدی، صدای بلندگویش را آنقدر زیاد کرده که کل خانه ما را برداشته. به طور غیر عادی ای صدا زیاد است. کار یک خیابان و دو خیابان نیست، کل منطقه را برداشته». مامور گفت: «الان اعلام می شود یک را بفرستند». چهل دقیقه گذشت. هیچ تاثیری نکرد. دوباره زنگ زدم. داد و بیداد کردم. به این یکی مامور گفتم: «شما آمار می دهید که چهار دقیقه ای در صحنه حاضر می شویم، الان چهل دقیقه است هیچ اقدامی نشده، حتما باید به خاطر همچین مسأله ای، کسی برود آنجا، جر و بحث و دعوا و خون و خون ریزی بشود تا بعد از همه اینها شما یک نفر را بفرستید؟» گفت: «ببین، ما اعلام کرده ایم، کلانتری نیرو نفرستاده، یک بار دیگر اعلام می کنیم، اگر نیرو نفرستادند، زنگ بزن به 197 شکایت کن».

زنگ زدم به 197 گفتم: «110 چهل دقیقه است که هنوز...». خانم گفت: «ما زیر چهل و پنج دقیقه تاخیر را ثبت نمی کنیم». گفتم: «یعنی من باید صبر کنم پنج دقیقه دیگر هم بگذرد دوباره زنگ بزنم تا ثبت کنید؟». گفت: «بله». پنج دقیقه بعد زنگ زدم. گفت: «احتمالا مامور را فرستاده اند، ولی این چیزها چون با باورهای مردم سر و کار دارد، مامور حداکثر کاری که می تواند بکند این است که یک تذکری بدهد». گفتم: «ما هم به امام حسین باور داریم، خودم پامنبری ام، توی همین خیابان پشتی ما هم چند تا هیأت هست، این یکی کاملا غیر عادی است، بعد هم من که نگفتم بروید کل هیأت را جمع کنید، آن بلندگو یک ولوم دارد، پیچش را چند میلی متر می چرخانند، صدا کم تر می شود. بعد هم عاشورا جمعه پیش بود، الان دیگر مناسبتش چیست؟». گفت: «هفتم امام است». گفتم: «به هر دلیل موجهی هم که عزاداری کنند، دلیل نمی شود اینجور مزاحمت ایجاد کنند». گفت: «ما پی گیری می کنیم». پرسیدم: «کسی به من زنگ خواهد زد؟» گفت: «تا یک ساعت دیگر با شما برای اعلام نتیجه تماس می گیرند، اگر نگرفتند شما خودتان تماس بگیرید». بعد هم مفصلا از من آدرس را، اسم هیأت را (که نمی دانستم) دلیل را (که صدای زیاد بود و خود خانم ثبت کرد: «آلودگی صوتی») از من پرسید و توی کامپیوترش وارد کرد. و یادآوری کردم که: «الان مشکل دوتاست، اولی صدای هیأت، دومی که مهم تر است انجام ندادن ماموریت توسط پلیس».

یک ساعت بعد زنگ زدند. یک آقایی که ادبیات و بیانش به مدرسه ای ها می خورد ولی صدایش نزدیک به چهل می زد، گفت: «شما زنگ زده بودید برای مورد مزاحمت؟» گفتم: «بله». پرسید: «رفع شده؟». گفتم: «برنامه تمام شد. از وقتی من تماس گرفتم، حدود یک ساعت و نیم دیگر هم ادامه داشت و کسی اعتنا نکرد». گفت: «مزاحمت چی بوده؟ مزاحمت ماشینی بوده؟» گفتم: «من که برای همکارتان کامل توضیح دادم». گفت: «حالا بگو چی بوده؟ ماشینی بوده؟». از نو توضیح دادم. گفت: «شما آنجا بودی؟ دیدی که مامور ما نیامده باشد؟». گفتم: «من که نمی روم در صحنه، مامور شما را حضور و غیاب کنم، هر وقت صدای هیأت کم شود می فهمم شما وظیفه تان را انجام داده اید».

گفت: «احتمالا مامور رفته، تذکر داده، بعد که برگشته باز شروع کرده اند». گفتم: «صدا لحظه ای قطع یا کم نشد». گفت: «حالا که برنامه تمام شده دیگر». گفتم: «هر جرم دیگری هم بود همین را می گفتید؟ اگر مزاحم نوامیس مردم هم بشوند یا جیب کسی را بزنند، ماموران شما تذکر می دهند و طرف اگر دلش خواست رعایت می کند اگر نخواست نه؟» گفت: «حالا ما پی گیری می کنیم. اگر به نتیجه ای رسیدیم شما را هم در جریان می گذاریم، اگر هم تماس نگرفتیم شما تماس بگیرید».

رک گفتم: «برای شما که 197 باشید، و توی بیلبوردها و شعارها از مردم دعوت می کنید ناظر نیروی انتظامی باشند و قرار است به سیستم امنیتی کشور نظارت کنید، این جواب مایه آبروریزی است».

گفت: «حالا ما پی گیری می کنیم». و چون جوابی ندادم گفت: «قربان شما». و چون باز چیزی نشنید گفت: «تشکر». و چون باز جوابی ندادم گفت: «خداحافظ شما».

این دیگه چه مُد مزخرفیه: «می‌شه اول منو راه‌بندازید، ماشینم بد جاست...»

بعضی از این رفقای مداح خیلی ملاحظه کارن؛ برای محکم تر سینه زدن و دم گرفتن جمعیت، هی می فرمان: «اجرتون با امام حسین»، بعد آخر مجلس، خودشون چک اجرشونو از صابخونه می گیرن می رن. لابد می خوان دیگه وقت آقا رو نگیرن ما زودتر به اجرمون برسیم. همچین ملاحظه کارایی هستن.

خیلی وقت ها در این «مداحی»ها، «مدح»ی نمی بینم؛ گاهی بیشتر از آن که ثناگویی و روایت عزت و حماسه باشد، ناله و نفرین و تظلم است. حالا یا اسمش را باید عوض کرد، یا رسمش را، یا ما توقعمان را.

نشان برتر خلاقانه ترین مد پاییزه، با تقدیر از ماسیمو دوتی، گوچی، شَنل و دیگران، تعلق می گیرد به ویروس آنفولانزا برای نوآوری های بی پایان در ابداع مدل های غیرقابل پیش بینی فصل به فصل.

 

RSS Feed

Wolf of Desert