گرگ بیابان

اصل ماجرا مربوط به دو-سه هفته پیش است. این یادداشتی هم که در ادامه گذاشته ام، به بهانه همان خبر نوشتم. توی کیسه ام مانده بود و اگرچه به لحاظ خبری داغ نیست، امّا چون عرض بنده در این یادداشت خبر رسانی نیست، پس شاید دست کم بشود اینجا هم در معرض دید گذاشت:

 

 

دلواپسان عرصه قلیان

(چرا چهارهزار پزشک، فقط علیه «قلیان» بیانیه مشترک دادند؟)

 

 

 

چای میل دارید؟ اگر بله بسم الله. امّا بر فرض میل داشتن، اگر بی آن که بپرسند، دست و پای شما را بگیرند و چای جا افتاده را جبرا توی حلقتان بریزند، آن چای اعلا با زهر هلاهل همپایی می کند. اگر عوض ِ چای زهرابه باشد که دیگر گره اندر گره است.

حالا پارازیت ها –که هیچکس وجودشان را گردن نمی گیرد و همه هم معتقدند هست و اثبات وجودش هم هیچ پیچیده نیست- حکم آن زهرابه زورکی را دارد. مضر است و پیر و جوان و کودک، مفرّی از آن ندارند. همه جا و همه وقت، در معرض امواجی هستیم که از شدّت آسیب رسانی، کسی حاضر نیست مسئولیتشان را بپذیرد.

یک پله جلوتر؛ فرض که من و –دور از جان عزیزتان- شما، بیماری قند داریم و شیرینی تعارفمان می کنند. علم پزشکی تاکید می کند که ریاضت پیشه کنیم و شیرین کامی را به تلخی های بعدش ببخشیم. اما اگر خواستیم هوای دلمان را به جا بیاوریم، مختاریم. لرز بعد از خربزه را هم باید گردن بگیریم. امّا کسی نه پایمان را به محکمه می کشد و نه حقش را دارد که چنین کند و نه حق دارد صنف قناد را از جنس فروختن به من و شما منع کند.

قلیان، حکم آن شیرینی باب دندان را –برای اهلش- دارد. هر کس بخواهد می کشد. هر کس نخواهد، باب دل خودش رفتار می کند، پای این دستگاه دودزای بویناک نمی نشیند، دندان و ریه و قلب و کبدش را دست نخورده و آکبند نگه می دارد، او را به خیر و اهل دود را به سلامت.

چند روز پیش چهار هزار پزشک، از نهادهای مختلف جمع شده اند، از مجلسی و هیئت علمی و مسئولان دولت قبل و غیره، بیانیه نوشته اند و امضاء کرده اند که رئیس جمهوری اقدام عاجل کند در جمع آوری قلیان و اصلا موظف است که چنین کند. این جماعت دلواپسند که «سونامی قلیان» سلامت ملّت و بلکه آینده مملکت را به خطر بیندازد. علاقه هم دارند که در این اظهار نظر تخصصی در حیطه سلامت، قلیان را «تحفه استعماری» صدا بزنند.

خب، استادان، مسئولان، پزشکان دلواپس سرزمین من، پارازیت ها از نظر شما بی خطرند یا مطرح کردنش خطر دارد یا قابل ندانستید؟ من و ده ها میلیون هموطن دیگر، به اختیار، قلیان نمی کشیم، امّا در مقابل پارازیت ها همه ما، چه اهل قلیان چه غیر آن، بی اختیاریم.

شاید هنوز شما آشنای نازنینی نداشته اید که جنینش بی هیچ دلیل علمی سقط شده باشد. ولی مشورتی بکنید با آن دسته از همکارانتان که هر روز به تعدادی از این مادران جوان داغدار، پارازیت ها را به عنوان مقصر معرفی می کنند. سراغی بگیرید از مرگ بغطتا و دفعتا این همه غیر قلیانی که سرطان های پیشرفته ناگهانی، فرصت آغاز درمان را هم به آنها نمی دهد. گیرم که عده ای بگویند انتساب این آثار به پارازیت ها اثبات نشده. خب، رد هم نشده. اتفاقا اینجای کار است که پای اهل علم به میان می آید و بر دوش آنهاست که هم ببینند این پارازیت ها واقعا با آدمیزاد چه می کند و هم دست بجنبانند و غوری بکنند که علت متداول شدن این سرطان ها و سقط ها و دردهای بی درمان بی علت چیست و دلسوز آنهایی باشند که خربزه نخورده لرز کرده اند.

امضا کنندگان برجسته. سوای اینها هیچ احتمال داده اید که گرایش به قلیان، عارضه مساله یا مسائل دیگری باشد و نه خود بیماری؟

خب، بگذارید حالا که انگار همت و زهره ای برای امضای بیانیه هست، چند موضوع دیگر هم پیش پای همین چهارهزار پزشک بگذارم، شاید به ظنشان بیرزد که برگه ای برای اینها هم قلمی کنند و امضایی پای برگه بیندازند. مثلا «حق عمل های هنگفت و غیر قانونی گروهی از جراحان»، مثلا «مافیای بازار دارو»، مثلا «نایاب شدن و کمیاب شدن بعضی داروها، بخصوص برای بیماران خاص»، مثلا «بازار آشفته و پرحیله محصولات بهداشتی و داروهای مکمل»، مثلا «تشخیص های غلط عده ای از اطبا»، مثلا «دل پرخون بیماران از بیمارستان ها؛ دولتی یک جور، خصوصی یک جور دیگر»، مثلا «ناتوانی عده کثیری در پرداخت هزینه های درمان» و مثلا «روی زمین ماندن مریض ها، جلوی در بعضی از بیمارستان ها».

همه چیز عالیست، من و شهاب و امیر، سوار ماشین امیر هستیم که آخرین مدل موجود در بازار است؛ با پدال دوچرخه اى و زنجیر و طراحى به شکل ماشین هاى فرمول یک. نوبتى سوار مى شویم و براى آنکه دو نفر دیگر هم نقشى در بازى داشته باشند، ماشین را هول مى دهند. ما هفت-هشت ساله هاى محل، هر روز بعد از این که فوتبال توى کوچه، با قهر مسعود در اعتراض به نتیجه بازى و بردن تیردروازه هایش تمام مى شود، به حیاط خانه امیر اینها مى رویم و بازى هاى ویژه خودمان را مى کنیم، مثل نوعى فوتبال که اسمش "یار قدیمى" است و البته حق دارید اگر اسمش بیشتر شما را یاد سفره خانه هاى سنتى بیندازد تا فوتبال. این ماشین سوارى هم حالا یکى از بازى هاى سه نفره است. شیوه کار این است که یک نفر - که بیشتر اوقات صاحب ماشین است- سوار مى شود، آن دو نفر دیگر -که با وجود رایزنى ها معمولا من و شهاب هستیم- هول مى دهند، سرعت که از صد یا صد و ده بالا زد- این تخمین ماست البته- راننده دستى را مى کشد. آهان، این ماشین یک ترمز دستى کوچک هم دارد که برگ زرین دیگرى در طراحى به روز و مدرن آن محسوب مى شود. الآن یک ساعتى هست که ما درایورهاى لق لقوى چرک و عرق کرده، در حیاط امیر اینها دستى مى کشیم و البته کسى این دور و بر نیست که شیفته دستفرمان ما بشود و بپرد بالا... قریب به یک ساعت تجربه در امور فرمول یک و دستى باعث شده هى رکوردها را جابجا کنیم و بهبود ببخشیم و طول خط ترمزهاى به جا مانده نشان هاى افتخار ماست که بر موزائیک هاى حیاط ثبت مى شود. من و شهاب در هول دادن حرفه اى و صاحب سبک شده ایم، صفر تا صد ماشین را تا حدى که دانش فنیمان اجازه مى دهد پایین آورد ه ایم و البته تشویق هاى امیر هم در این امر بى تاثیر نیست. خب، حالا من و شهاب تصمیم مى گیریم بیشتر تشویق بشویم و خط ترمزى را در جریده عالم ثبت کنیم. در واقع ما هول مى دهیم امیر ثبت مى کند. شمارش معکوس شروع مى شود، چراغ هاى سبز روشن مى شوند و خط نگهدار پرچم شطرنجى را تکان مى دهد. هول مى دهیم، سرعت بیشتر و بیشتر مى شود، چشم جهان به رکورد تازه ما دوخته شده، سرعت از همیشه بیشتر شده، امیر دستى را مى کشد، چهار چرخ هوا مى رود، امیر پرواز مى کند، حالا امیر با ماشین در هم آمیخته است، ما فکر مى کنیم امیر مى خندد، ما هم مى خندیم، نگو امیر دارد گریه مى کند، ما دیگر نمى خندیم، به هم نگاه مى کنیم، ثانیه هایى دیگر است که مادر امیر به حیاط بیاید، نیازى به در میان گذاشتن فکر مشترک من و شهاب با همدیگر نیست، چون اشارات نظر نامه رسان ماست هر دو به سوى خانه مى دویم، یادم رفته بود بگویم، من و شهاب برادریم... در خانه تا حد ممکن طبیعى جلوه مى کنیم و گاهى که دورمان خلوت است احتمالات موجود درمورد سرنوشت امیر را -از مرگ درجا تا نجات با عمل پیوند عضو- بررسى مى کنیم. تصمیم مى گیریم توصیه هاى مجرى منطقى برنامه کودک را جدى بگیریم و شب، خواب آرامى داشته باشیم.  صبح توى رختخوابیم که زنگ مى زنند، من و شهاب با همدیگر وداع مى کنیم، مادر در را باز کرده، امیر کله صبحى آمده با دستى که با یک کهنه دور گردنش انداخته و دارد کونسه مى دهد که چطور مى شود امروز غروب، کمى خط ترمز را طولانى تر کرد...

مى پرسه: «چند سالشه؟» مى گم: «بیست و شیش هفت». آروم دستى به سبیل پرپشتش مى کشه، مى پرسه: «چه جور آدمیه؟ شیطون؟ آروم؟ چه جورى؟» مى گم: «شیطون، خیلی». مى خندم. اون ولى با چشماى قلنبه و از پشت پلکاى افتاده ش، بى تفاوت باز مى پرسه: «سبزه س یا سفید؟» مى گم: «سبزه». دیگه بهش نمى گم سبزه ى بانمک، با چشماى سیاه بانمک، اصلا براى تو شیرین درست تره یا با نمک؟ پیرمرد باز مى پرسه: «خودتون بیشتر عطر شیرین دوست دارید یا تند یا سرد؟» و طورى که انگار شعرى بخونه مى گه: «شما کنارشى، شما باید خوشت بیاد، براى شما عطر مى زنه». لبام به خنده یه ور مى شن. مى گم: «خب... شیرین». یه شیشه عطر میاره و مى گه: «مچت رو بیار»... روى شاهرگم عطر مى زنه مى گه: «اینو بو کنید» بو مى کشم... پیر مرد با نفساى عمیق من نفس عمیق مى کشه. بهت میاد... به انگشت تکون دادناى یواشکیت از دور وقتى دارى مى رسى به قرار، به جیغ کشیدنت وقت دیدن گربه ها، به خوابیدن آروم و عمیقت... مى گم: «از همین مى برم.» دو تا شیشه ازش مى خرم؛ یکیشو تو بزنى، یکیشو من نگه دارم...

نوشته: «اون مال قدیما بود که می گفتن آدما رو در سفر باید شناخت، آدما رو باید در برخورد با جنس مخالف شناخت».

نمونه هایی به چشم دیده ام که بخش دوم این نقل قول را موکد و محکم تایید می کنند. تجربه هایی هم هست که نشان می دهد کارکرد آدم شناسانه سفر همچنان به قوت خودش باقی است. ایضا ترکیب هر دو را هم مشاهده کرده ام؛ این نوعش طبعا خیلی گل درشت تر و مشت باز کن تر است. خلاصه این که به برخی انسان ها-مثل خیلی دیگر از موجودات- وقتی دارند خودشان را به جنس مخالف اثبات می کنند -یا خیال می کنند که دارند این کار را می کنند- نزدیک نشوید. چه به مذکرهایی که تور قدرت نمایی و عرضه استعداد برای دلبرشان گذاشته اند چه به مونث هایی که-دست کم به حساب خودشان و طرفدارانشان- ناز بنیاد کرده اند. حالا اگر عشقی هم –یک سویه یا دو سویه- در میان باشد که دیگر خونتان پای خودتان. به نظرم بهتر است از بعضی ها دور بایستیم، بگذاریم فصل گشنی که تمام شد برویم حال و احوال کنیم و مبارک باد –یا به اقتضا؛ «غمش را نخور»- بگوییم و ادامه ماجرا. امن و آرام و بی دردسر.


دوستان! هر حرفی درباره "هپی" بودن و اینها دارید زودتر بزنید. الآن یک سفره ای پهن است، دو روز دیگر موضوع می افتد توی خط قرمز و اینها، حرفش را هم دیگر نمی شود زد. به هر حال ما الآن خیلی در دنیا مطرح هستیم و غرب را ناک اوت کرده ایم و سه هیچ به نفع ماست. فکرش را بکنید کی می توانست فارل ویلیامز را مجبور کند کار و زندگی اش را ول کند بنشیند پای توییتر درباره کشور ما مطلب بنویسد؟ اظهار نظر هم که بلد نیست، حالا بعدا توجیه می شود و خودش می آید توی بیست و سی نظرش را اصلاح می کند. اینش دیگر با دوستان که نشان داده اند کارشان را بلدند.

از آن طرف آقای کفاشیان فوتبال ما را در سطح جهان مورد توجه قرار داده و همه دنیا الآن فهمیده اند که بازیکن های ما در جام جهانی نمی توانند پیراهنشان را با تیم مقابل عوض کنند. چون کیفیتش پایین است. یک دست گرم کن هم بیشتر نداریم. یعنی سپ بلاتر که از وقتی فوتبال بوده او هم بوده و با توپ پارچه ای خاطره دارد، الان در یک پیچ تاریخی در زندگی اش قرار دارد و برای هضم این قضیه شبها لورازپام 10 می خورد. خب، کی می توانست اینطوری با هیچی فوتبال ما را جهانی کند؟

از آن طرف عکس دو دختر ایرانی هفته پیش رفته روی صفحه اوّل بخش خبری یاهو. همان دو دختری که داشتند از خودشان فیلم می گرفتند و با ماشین رفتند توی –احتمالا- دیوار. ما خودمان را قارچ هم می دادیم نمی توانستیم به صدر اخبار یاهو برسیم. این دو دختر خانم خیلی، هم از جانشان مایه گذاشتند و هم از ذهن و دانش و مالشان و هم خیلی چیزهای دیگر. واقعا غرور ملی آدم باد می کند و من شخصا از این که چشم جهان همینطوری به ماست معذبم.

از ژیل ژاکوب، دبیر سالیان سال جشنواره کن که گنده تر نداریم. ما همچین جذبه ای به خرج دادیم که ژیل ژاکوب مجبور شد در بهبوهه جشنواره یک وقتی خالی کند بنشیند برای ما توضیح بنویسد و درباره اقسام بوس و سن و سال خودش و اینها توضیح بدهد. الآن دیگر گرم شده ایم و اگر آدم درخواستی دارید اعلام کنید. برویم تو نخ استیون هاوکینگ؟ یادداشت اختصاصی از راجر واترز بگیریم بگوییم یک عذرخواهی درباره رواج گیتار بکند؟ خلاصه ما نشان داده ایم که بلدیم. توی دنیا هم بیشتر مطرح می شویم و لایک خورمان بالا می رود. نقاشی ِ نمودارش هم اتفاقا خیلی قشنگ می شود و می شود توی تلویزیون نشان داد.

اما چند توصیه:

به خانم حاتمی برادرانه بگویم که عیب ندارد دیپلمات ایرانی در برزیل برود استخر مختلط و اختلاف فرهنگی اش را به رخ بچه مردم بکشد ولی دیگر اینقدر هم هرکی هرکی نیست که بازیگر زن ما برود کن داور جهانی بشود لپ پیرمرد هشتاد و چهار ساله را ماچ کند که!

به آنهایی هم که می خواهند هپی باشند مشفقانه عرض می کنم، این همه راه برای خوشحالی، بروید کشاورزی کنید، بروید بدوید، کتابهای علمی بخوانید، می دانم چند هفته است تلویزیون دیگر عموپورنگ پخش نمی کند اما گفتگوی ویژه خبری که پخش می کند. استفاده کنید.

توصیه سوم این که... ببخشید یک آقایی الآن آمده دفتر مجله و ظاهرا با من و سردبیران دیگر کار فوری دارد، الآن بر می گردم بقیه عرضم را می گویم...

ببخشید... کمی صحبتمان با این عزیزی که آمده بود طول کشید... داشتم عرض می کردم، رگبار هفته گذشته میزان ذخایر آب را افزایش داده و همچنان احتمال بارش های بهاری هست. اتفاقا من در سفری که به شیراز رفته بودم مدیریت منابع آب در آنجا هم مورد توجه بود و به خوبی انجام می شد. طبیعت سرسبزی هم داشت. زیاده عرضی نیست.

این تویی که لپاتو باد کردی؟ از این همه فاصله پیدا نیست... ولی شرط می بندم اگه تو باشی، الآن یه کم مستاصل شدی که اینطوری لپاتو باد کردی... یادمه؛ نگاهتم می چرخوندی یه ور دیگه، به قول خودت "سایلنت" می شدی. منم مثل اون جوونی که روبروته بیچاره می شدم از گیجی. خودتی یعنی؟ تو اینقدر تپل نیستی... نبودی یعنی... این دو سال بهت ساخته؟ اینقدر؟!...

من فقط وقتی سرمو کامل برگردونم، شیش تا میز اونطرف تر، اگر این ستون لعنتی بذاره، طرح مبهم صورتتو می بینم... اگر تو نیستی چرا دستاتو همونطوری گوله کردی زیر لپای باد کرده ت؟ چرا روسریتو از پشت گوشات رد کردی و گره هم نزدی؟ چرا گوشواره نگین تکی انداختی بالای لاله گوشت؟ چرا عطر بربری زدی؟ مگه کی غیر تو ناخوناش هر روزِ روزگار مانیکور شده س؟ مگه کی مثل تو گوشه دندون جلوش پریده و با نمک ترش کرده؟

تو هم منو دیدی؟ شناختی؟ مگه کی مثل من تو کافه ها پی ت می گرده؟ کی هی پشت سرشو نگاه می کنه؟ که شاید شیش تا میز اونورتر، پشت یه میزی، پس یه ستونی، یه سایه ای از تو باشه؟...

چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | لینک به این مطلب | نظرات ()

این تویی که لپاتو باد کردی؟ از این همه فاصله پیدا نیست... ولی شرط می بندم اگه تو باشی، الآن یه کم مستاصل شدی که اینطوری لپاتو باد کردی... یادمه؛ نگاهتم می چرخوندی یه ور دیگه، به قول خودت "سایلنت" می شدی. منم مثل اون جوونی که روبروته بیچاره می شدم از گیجی. خودتی یعنی؟ تو اینقدر تپل نیستی... نبودی یعنی... این دو سال بهت ساخته؟ اینقدر؟!...

من فقط وقتی سرمو کامل برگردونم، شیش تا میز اونطرف تر، اگر این ستون لعنتی بذاره، طرح مبهم صورتتو می بینم... اگر تو نیستی چرا دستاتو همونطوری گوله کردی زیر لپای باد کرده ت؟ چرا روسریتو از پشت گوشات رد کردی و گره هم نزدی؟ چرا گوشواره نگین تکی انداختی بالای لاله گوشت؟ چرا عطر بربری زدی؟ مگه کی غیر تو ناخوناش هر روزِ روزگار مانیکور شده س؟ مگه کی مثل تو گوشه دندون جلوش پریده و با نمک ترش کرده؟

تو هم منو دیدی؟ شناختی؟ مگه کی مثل من تو کافه ها پی ت می گرده؟ کی هی پشت سرشو نگاه می کنه؟ که شاید شیش تا میز اونورتر، پشت یه میزی، پس یه ستونی، یه سایه ای از تو باشه؟...

چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳ | لینک به این مطلب | نظرات ()

 

ماشینمون هنوز همون قراضه

شیپیش تو جیبمون سه قاپ میندازه

فیلمه حالا سه سال بعدِ توقیف

چهارمین ساله پی ِ جوازه

 

جواب روشنی کسی نمی ده

هنوز چشممون پی کلیده

 

توی صفِ این سبدای کالا

از کول هر کی شده رفتیم بالا

به لطفِ زیرِ یه خم و بارانداز

ما به سبد رسیدیم، امّا حالا؛

 

سبدهامون سه سوته ته کشیده

هنوز چشممون پی کلیده

 

روزای اوّل و نبودنِ آرد

کشیده شد به «نه هزار میلیارد»

دو در شدیم هر زمان به سبکی

مدرن و امپرسیون و آوانگارد

 

قصر طرف تو کانادا خریده

هنوز چشممون پی کلیده

 

دپ زده کز کرده یه گوشه فرهاد

که برده شیرینشو گشت ارشاد

معتقده لباسهای شیرین

از نظرش بوده حسابی گشاد

 

ما و زنان ِ توی ون چپیده

هنوز چشممون پی کلیده

 

عزیزی از میان جمع خوبان

کشیده هفت تیر در اتوبان

مسلما بدیهیه که شاکی

شکایتی نداشته از ایشان

 

حالا شاید یه ذره هم ترسیده

هنوز چشممون پی کلیده

 

اینجوریه وضع محیط زیستم

با این همه من «عصبانی نیستم»

عجالتا همین بسه اگرچه

خیلی درازه محتوای لیستم

 

البته عمر ما که قد نمی ده...

هنوز چشممون پی کلیده...

 

(از بنده. منتشر شده در ویژه نامه عید ماهنامه خط خطی)

 

ماشینمون هنوز همون قراضه

شیپیش تو جیبمون سه قاپ میندازه

فیلمه حالا سه سال بعدِ توقیف

چهارمین ساله پی ِ جوازه

 

جواب روشنی کسی نمی ده

هنوز چشممون پی کلیده

 

توی صفِ این سبدای کالا

از کول هر کی شده رفتیم بالا

به لطفِ زیرِ یه خم و بارانداز

ما به سبد رسیدیم، امّا حالا؛

 

سبدهامون سه سوته ته کشیده

هنوز چشممون پی کلیده

 

روزای اوّل و نبودنِ آرد

کشیده شد به «نه هزار میلیارد»

دو در شدیم هر زمان به سبکی

مدرن و امپرسیون و آوانگارد

 

قصر طرف تو کانادا خریده

هنوز چشممون پی کلیده

 

دپ زده کز کرده یه گوشه فرهاد

که برده شیرینشو گشت ارشاد

معتقده لباسهای شیرین

از نظرش بوده حسابی گشاد

 

ما و زنان ِ توی ون چپیده

هنوز چشممون پی کلیده

 

عزیزی از میان جمع خوبان

کشیده هفت تیر در اتوبان

مسلما بدیهیه که شاکی

شکایتی نداشته از ایشان

 

حالا شاید یه ذره هم ترسیده

هنوز چشممون پی کلیده

 

اینجوریه وضع محیط زیستم

با این همه من «عصبانی نیستم»

عجالتا همین بسه اگرچه

خیلی درازه محتوای لیستم

 

البته عمر ما که قد نمی ده...

هنوز چشممون پی کلیده...

 

(از بنده. منتشر شده در ویژه نامه عید ماهنامه خط خطی)

یک غریبه خودکار من را در غیبتم برداشته. از ردّ عطر دستش روی خودکار فهمیدم. چند بار پشت هم بو کشیدم. تند و پشت هم. آرام و عمیق. هر بار یک عطر زنانه بازیگوش ِ شاد پیچید توی مشامم. حالا که دارم می نویسم، هر چند کلمه یک بار، خودکارم را بو می کشم، همانجایی را که انگشتها دورش جمع می شوند؛ آنجاست که دست های غریبه را لو می دهد.

شاید فقط امتحان کرده ببیند قلم، آبی می نویسد یا مشکی، شاید هم مشکی پسند بوده و چند کلمه ای هم قلمی کرده، یا یک بیت غزل گوشه تقویمش نوشته، با خوطّ خوش؛ که صفای خط از صفای دل است...

باید روی شیشه عطرش نوشته باشند: «مخصوص دستهای ظریف با انگشتان بلند و کشیده»...

باید خودکارم را هر از گاهی، روی میز، تنها رها کنم، بگذارم در غیابم او آرام برگردد، خودکار را بردارد و بین انگشتانش به بازی بگیرد و از عطر انگشتانش روی آن، ردّی بگذارد... خودکار را دام می کنم، به صید بوی او...

زنبور از این مدیر، پر کارتر است

 

انصافا از او چنار پر بارتر است

 

یک عمر مدیر بود کشکی کشکی

 

امّا خود ِ کشک، خاصیت دارتر است

یعنی می خواهید بگویید کاملا اتفاقی است؟ این که این روزها هر چه معشوق در آثار هنری پیش چشم من است، "ماری" از آب در می آید، قسمت من است یا "ماری" واقعا بین اهالی هنر اسم رمزیست؟

"بیگانه" آلبر کامو را چند وقت پیش می خواندم؛ اسم شخصیت اوّل داستان یادم نیست. امّا نام تنها معشوق عمرش، توی ذهنم نشسته. نمی دانم چون اسم ساده ایست در یاد می ماند یا چون "ماری"های عالم، پرشمارند یا اصلا سرّی در این اسم هست؟

زن "هانس شنیر" هم او را ترک کرده و راستش را بخواهید، شاید همین باعث شده که این مرد به خاک سیاه بنشیند. هانس شنیر، شخصیت اوّل کتاب "عقاید یک دلقک"، دیگر مثل قبل نمی تواند از عهده دلقک بودن بر بیاید. تحمل ناپذیری فراق زنش او را دائم الخمر کرده. و حدس بزنید نام زنش چیست؟ بله؛ "ماری".

حالا گیرم که نام اصلی "ماری" در فیلم "گذشته" فرهادی، "ماریان" است و به اختصار او را "ماری" صدا می زنند. این بار هم پای یک "ماری" در میان است. "ماری" فیلم فرهادی، تا بحال یک تنه، دل سه مرد را اسیر خودش کرده؛ ناز بنیاد کرده و زندگی ها بر باد داده. فیلم را می بینم و فکر می کنم علی مصفا یا همان احمد فیلم، چه مرد همه چیز تمامی است. برای من که قهرمان دنیای کلاسیکم "همفری بوگارت" بوده، احمد می تواند از مرد اوّل های دنیای امروزی باشد؛ مصمم، موقع سنج، مدیر، مسلط بر خود و محیطش، با مرام، یک جور "داش آکُل" کت و شلوار پوش دانشگاه رفته. و مطمئن نیستم کسی از بینندگان فیلم دلیل قانع کننده ای برای جدایی احمد از ماری پیدا کرده باشد؛ وقتی احمد این همه دل سپرده "ماری" است، زن جوان چه دلیلی توانسته پیدا کند که چنین مرد محکم و مقبولی را نخواهد؟

شاید این سرنوشت زوجیت با "ماری" هاست. مثل "لیلا" ها که قهرمانان اصلی عشق های نافرجامند. اصلا همین علی مصفا، یک بار توی "لیلا"ی داریوش مهرجویی، دلش را پیش "لیلا"نامی جا گذاشت و انگشت نمای خلق شد.

ردّ "ماری"های دیگر را شما در آثار هنری و ادبی بزنید، ببینید این فرضیه چه قدر می تواند درست از آب در بیاید. شاید هم فقط قرینگی یک سلسله اتفاق است. امّا آیا این هم اتفاقی است که بیگانه آلبرکامو، نوبل ادبیات می برد؟ و چند سال بعد "عقاید یک دلقک" هاینریش بل هم؟ و "ماری" گذشته فرهادی هم زیر سایه نخل کن می نشیند؟ اصلا آیا  دل دادگی، آیا سایه در سایه هم ماندن، آیا عشق، یک اتفاق است؟

 

 

بشنوید:

سلام، لیلا خانوم...

 

ما فقط ارز ِ گران داریم؛ عرض ِ معذرت

 

اختلاسات کلان داریم؛ عرض ِ معذرت

 

فیله ها را خورده ایم و مانده باقی استخوان

 

اندکی هم دنبلان داریم؛ عرض ِ معذرت

سوای پیروزی های تیم ملی والیبال، همین که در والیبال برعکس فوتبال؛

بازیکن ها یا آب دهن ندارند، یا تف کردن بلد نیستند، یا به هر طریق با ادب تر از آنند که تف کنند،

همین که به بهانه ورزش و مسابقه، به همدیگر لگد، مشت و کف گرگی نمی زنند،

همین که به بهانه شادی پس از گل استریپتیز نمی کنند،

همین که والیبالی ها «رویانیان» ندارند،

همین که به جای «آقای گل ِ بازی ها»، «بهترین پاسورِ بازی ها» دارند،

و همین که تماشاگران والیبال از توپ و تانک و فشفشه تا شیر سماور و اگزوز خاور را حواله داور نمی کنند،

یعنی که می ارزد پول فوتبال را بیاورید بریزید توی والیبال!

1-      در سالهای ریش و موشک که سخنرانی های محسن قرائتی، از معدود طنزهای هفتگی تلویزیون بود، یک بار شیخ محسن در برنامه شب جمعه اش گفت: «بعضی ها مسلمانی شان فقط در این حد است که مادربزرگشان روز عاشورا شله زرد می دهد». طبیعیست که بچه ای به سن آن روزگار من تلویزیون را حجّت می دانست و طنزهای شیخ آن روزها را ادله محکمه. پس من هم به آنهایی که فقط در حدی مسلمان بودند که مادربزرگشان روز عاشورا شله زرد درست می کرد خنده زدم.

2-      بعدها فهمیدم خیلی از آنها هم که به جای شستن دیگ شله زرد، جانماز آب می کشند، تخم دو زرده ای در این عالم نکرده اند و یحتمل نخواهند کرد. طبیعی است که امروزه روز، خنده آن شبم به حرف شیخ قرائتی، برایم مایه شرمندگی است.

3-      قشری گری دین را تضعیف نمی کند، یک جورهایی آن را نابود می کند. شخصا از ظاهر گرایی و دین رساله ای صرف، دل خوشی ندارم. همین قشری گرایی و سطحی نگری است که باعث می شود هی در دنیا انفجار رخ بدهد و هی گروه های مذهبی تندرو، مسئولیت انفجارها را برعهده بگیرند. امّا من معتقدم قشری گری ای که منجر به پختن شله زرد می شود، هزار بار شیرین تر از قشری گری ای است که منجر به انفجار می شود.

4-      این یکی-دو روز نیمه شعبان، بسیجی ها و دولتی ها، به مردم –شاید- و به شربت دادن به مردم -قطعا- علاقه مند شده اند. چیز تازه ای نیست. تازه این است که خود مردم، بدون بخشنامه و فرموده، بین همشهری هایشان شربت و شیرینی پخش می کنند؛ حتی آنها که جای مهر روی پیشانی ندارند، چفیه به گردنشان نیست یا حتی حجاب سفت و سختی بر سر نکرده اند. مردم، تازگی ها نیمه شعبان بیرون می ریزند، خیابان گردی می کنند، بوق می زنند و حتی در خیابان می رقصند. دیشب مردم خیابان در نظرم مهربان تر آمدند و شادتر و امیدوارتر.

5-      دیشب به این فکر می کردم که قشری گری هنوز هم چیز خوبی نیست. امّا، حالا، بدی هم نیست که ملت یک شب بیشتر خوشحالی کنند، کامشان به شربتی شیرین شود و این یک شب را –بی چشمداشت- لقمه ای شیرینی به هم تعارف کنند. مگر ما از دین چیزی غیر از اشاعه مهربانی می خواهیم؟

شخصا مطمئن نیستم که رئیس جمهوری منتخب بتواند شق القمری بکند. این «ظرفیت» که سعید جلیلی کشف کرد، چیز مهمی است. بر طبق قانونِ ظرفیت ها، حسن روحانی بعید است که یک شبه ره صد ساله طی کند و هر چه نابسامانی به یادگار مانده است، به سامان کند. از این حیث، از حیث مواجهه با انبوه مشکلات و گره ها، فرقی نمی کرد که روحانی بیاید یا هر کس دیگر. زور کسی نمی رسد که چهارساله، ارزانی بیاورد، صادرات را چند برابر کند، تنش های سیاسی را التیام بببخشد، نامهربانی ها و بی اعتمادی ها را ترمیم کند و روابط بین الملل را به درجه اعلی برساند.

حتی اگر انصاف بدهید، خیلی شدنی نیست که از روی تبلیغات نامزدها، بتوان چشم انداز دقیقی از عملکرد آینده شان ترسیم کرد. همین حالا هم اگر مثلا از کسی که به دکتر روحانی رای داده بپرسید: «سیاست دکتر در حوزه نفت چیست؟»، شاید نداند.

همین است که تبلیغات یک ماهه و ضربتی و رگباری را دچار نقص می کند؛ به یک سری کلیات بسنده می شود و چاره ای هم نیست.

اما رای های دکتر روحانی چطور از دل این کلیات بیرون آمده اند؟

جواب شاید در «مبنای نگاه» باشد؛ یکی معتقد است آزادی بیان، ارزشمند است و از اولویت هاست و نامزد دیگر، این مقوله را در فهرست اولویت ها قرار نداده است. یکی معتقد به برخورد گاز انبری است، دیگری معتقد است «مدارا» جواب می دهد. یکی معتقد است باید از فرصت هایی که دنیای ارتباطات در اختیارمان می گذارد، استفاده کنیم و دیگری فکر می کند «پهنای باند اینترنت» مال قرتی هاست. یکی فکرش انبساطی و مسالمت جویانه است و دیگری نگاهش انقباضی و ستیزه گر.

به نظرم رای های دکتر روحانی از اقبال عمومی به مبنای فکری او می آید. اکثریت ایرانی ها، زاویه دوربین دکتر روحانی را به زاویه دوربین نامزدهای دیگر ترجیح داده اند. آنها به نگاه دکتر روحانی به جهان و پدیده هایش رای داده اند. وگرنه کیست که نداند، ساختن و ترمیم، کار یک شب و دو شب، یک سال و دو سال نیست. ما خواستیم به مردی رای بدهیم که به جهان نگاه مهربانانه تری دارد.

آبروی «شوپنهاور» به این یکی-دو روزه بسته است.

اگر فیلسوف نامدار قرن نوزدهم، در برداشتش از زندگی، درست گفته باشد که: «امروز بد است و هر روز بدتر خواهد شد تا این که بدترین اتفاق رخ دهد»، پس باید منتظر باشیم که همین امروز و فردا –یا خانه پرُش تا یکی دو هفته دیگر- اسم «سعید جلیلی» به عنوان یازدهمین رئیس جمهوری کشور از صندوق ها دربیاید.

شخصا ترجیح می دهم شوپنهاور سنگ روی یخ بشود و درست و حسابی از اعتبار بیفتد. امّا معلوم نیست همه ترجیحشان همین باشد...

 

 

 

 

علی کوچیکه... 

 

 

(دانلود یا شنیدن)

 

 

(دانلود یا شنیدن از جایی دیگر) 

 

 

شعر: فروغ فرخ زاد (با تلخیص)

 

موسیقی: کریستوف رضاعی (آلبوم "کنعان")

 

گفتار: هری هالر

 

 

تکثیر این فایل مجاز است!

جملات متداول دیگران در واکنش به چاق و لاغر شدن ما:

در واکنش به لاغری: "چه لاغر شدی!" (با لحن:  ای طفلک رنج کشیده کم غذا! چی تو رو به این روز درآورده؟)

در واکنش به چاقی: "چاق شدیا!" (با لحن: ای ناقلا! خوب مفت می خوری و می خوابی، معلوم نیست مال کی رو هاپولی کرده بی عار!) 

پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ | لینک به این مطلب | نظرات ()

سوال متداول ایرانیا وقتی با خارج تلفنی صحبت می کنن: الآن اونجا ساعت چنده؟

پدر با این که معتقد است: "بچه هر کس برایش همیشه بچه است" مسئولیت غروب جمعه را بر عهده نمی گیرد و در جواب این سوال که: "غروب جمعه چه کنیم؟" می گوید: "شما دیگه بچه نیستید، خودتون یه فکری بکنید".

پدر غروب جمعه ته دیگ اخبار ماهواره را می تراشد و به عنوان زنگ تفریح به همراه مادر برنامه فلسفی-عرفانی "معرفت" را از شبکه چهار تماشا می کند.

همچین غروب جمعه ای داریم ما.

هی کنجکاوم ببینم اینایی که با کت و کراوات از طریق اسکایپ با شبکه های ماهواره ای مصاحبه می کنن، شلوار پاشونه یا پیژامه.

سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ | لینک به این مطلب | نظرات ()

هم داغ از تلاءلوء خورشید می کشم

 

هم بغض از گرفتگی ابر می کنم

 

 

تو همچنان پریچه ی من، ناز می کنی

 

من همچنان عزیز دلم صبر می کنم

من و شما تا قرانِ آخر، سر کرایه تاکسی چانه می زنیم. حتی ممکن است کار به ناسزا و محکم کوبیدن در ماشین موقع پیاده شدن هم بکشد. برای صد تومان کم یا زیاد، راننده و مسافر، از اجداد هم یاد می کنیم و هفت پشت همدیگر را جلوی چشممان می آوریم. امّا وقتی روغن، شیر، گوشت یا هر چیز از این دست، ناغافل و بی بهانه گران می شود، متشخص و اتو کشیده، به دریانی محل می رویم، معقول و منطقی خریدمان را می کنیم، به آقای دریانی لبخند می زنیم و با همراهی یکدیگر چند بد و بیراه احیانا نثار کارخانه محصولات گران شده می کنیم و به آقای دریانی متذکر می شویم که: «از گلویشان پایین نمی رود». آقای دریانی هم یحتمل موافقتی ضمنی می کند و قضیه با توافق طرفین بر صحت این فرضیه که «زندگی ها سخت شده» پایان می یابد و ما می رویم که به «کارهای مهم تر»مان برسیم.

من و شما بلدیم بر سر این که توی اتوبان جلوی هم پیچیده ایم، یا این که «راه مال کیست؟»، به روی یکدیگر قفل فرمان بکشیم، امّا وقتی می فهمیم فلان کارخانه، یکی از قطعات را از ماشین فاکتور گرفته تا سودش بیشتر شود و در عوض، هوا آلوده تر، بلد نیستیم کنار هم بایستیم، چهار خط عریضه بنویسیم و حقی را احیا کنیم، هوایی را تازه کنیم و «کم فروش»ی را متنبه کنیم.

من و شما حاضر نشدیم ماشین بهمان کارخانه را حتی وقتی با 22 قطعه کمتر از تعداد استاندارد تولید می شد نخریم.

ما نتوانستیم پای آتش گرفتن پژو بایستیم، نخریم، به گوش شنوایی نامه ای بنویسیم و عریضه ای بدهیم. اما تا دلتان بخواهد بلدیم بگوییم: «این هم شد وضع؟ این خودرو است که ما داریم؟» این را حتی نمی گوییم؛ تنقّل می کنیم. همچون نُقلی در اتاق پذیرایی با صاحبخانه و دوست و آشنا مزمزه اش می کنیم، مهمانی که تمام می شود سوار پژوی خودمان می شویم و به خانه مان می رویم.

من و شما می دانیم که ظرفیت محدود خیابان یعنی چه. می دانیم که اتوموبیل های تهران را ردیف و تنگ هم که بچینی از دو طرف شهر بیرون می زند، امّا نمی گوییم: «ماشین نخریم»، می گوییم: «ماشین تولید نکنند». می خریم حتی اگر فقط سه روز اجازه استفاده داشته باشیم، حتی اگر فقط در بعضی خیابان ها مجوز راندن داشته باشیم، حتی اگر روی قیمت بنزین برود، حتی اگر با همه این ها، خود ماشینی که چند برابر قیمت جهانی می خریم، گران تر از قبل بشود.

من وشما، خودمان، ماشین می خریم، بنزین می سوزانیم، بد رانندگی می کنیم، دور دور می کنیم،  دود تولید می کنیم، با هزار ترفند طرح ترافیک را دور می زنیم، افسر ناظر طرح زوج و فرد را می پیچانیم و در دلمان به گلی که کاشته ایم مباهات می کنیم و توقع داریم، روزی، جایی، کسی بیاید و بگوید: «این هم سند آسمان پاک آبی بی دود، شش دانگ مال شما».

همه عمرم اگه باشی

تو بازم تازگی داری

تو بازم ناز می بخشی

تو شکّر پارگی داری

 

من از یک خنده ساده

من از چشم تو نو می شم

همیشه این همه راحت

دوباره مال تو می شم

 

چشات مشکی ترین یلدا

خودت قرص قمر بودی

نمی شه اینو مخفی کرد

که از من بیشتر بودی

 

چرا دیگه نمی خندی

پری کوچیک معصومم؟

چرا راضی تری وقتی

به دوری از تو محکومم؟

 

بگو آیا به چشم تو

من آزردن بلد بودم؟

نمی دونم ولی آیا

به این اندازه بد بودم؟

 

همیشه توی تردیدم:

جواب من رو کی می دی؟

تو آیا یاد من هستی؟؛

من ِ تنهای تبعیدی؟

 

چه می شد کرد... قسمت بود

که با هم، راه، کم رفتیم

به جاش دیشب تو خواب من

همه ش قربون هم رفتیم

 

RSS Feed

Wolf of Desert