گرگ بیابان

 

 

دارد به چهل سال می رسد که هر سال ده روز میانه بهمن، جُنگ شادمانه از تلویزیون پخش می کنیم، جوک می گوییم، مجری خندان می آوریم و سبد گل جلوی اخبارگوها می گذاریم و حداکثر خاطره بازی می کنیم. ولی دست و دلمان نمی رود بگوییم بیست و دو بهمن، دقیقا چرا روز پیروزی انقلاب تلقی شد؟ آن روز چی داشتیم که تا روز بیست و یکم نداشتیم؟ اتفاقات مهمی گویا افتاده، از جمله جلسه ساعت 10 صبح سران ارتش. بیست و شش نفر از فرماندهان ارشد ارتش، نشستند و شور و مشورت کردند که آن روز با بختیار قرار و مدارشان برای حمایت از دولت چطور باشد. نتیجه آخر جلسه این شد که «بی طرف باشیم». ترجمه: روبه روی مردم نمی ایستیم، صبر می کنیم به سمتی بروند که خودشان می خواهند، شلیک ممنوع، حمایت از بختیار و سلطنت هم ممنوع. اعلامیه ای نوشتند و رادیو با قطع برنامه های عادی، آن را خواند. اعلام بی طرفی ارتش، تیر خلاص بود به سلطنت.

از این بیست و شش نفر، تعدادی اعدام شدند، تعدادی هم حبس و تبعید. و بعد هم ارتش تصفیه شد. مفصلا. نحیف و بی جان و ابتر و بی سر و ته. گویا تا سال 59، گه گداری به مقامات ارشد نظام گزارش هایی داده شد از تحرکات مرزی عراق یا استشمام بوی سوء نیت، جواب ها اما ظاهرا یا متاثر از هیجان پیروزی انقلاب بوده یا از سر نابلدی قواعد نظامی و سیاسی.

عراق حمله می کند، چیزی از ارتش نمانده که بخواهد دفاع کند، سربازها را که خود ما تشویق به گریختن کردیم، فرماندهان را هم که خود ما از بیم توطئه تصفیه کردیم. چه توقعی بود که بنی صدر علم رزم بداند؟ آن هم با همچین لشکر تار و ماری؟ همه باخت ها را ریختیم توی کیسه بنی صدر. کسانی داوطلب جنگیدن شدند. همه مدیونشان شدیم. اگر ارتش داشتیم، به درد همین روزها می خورد؛ که بچه دبیرستانی های رزم نیاموخته و میدان ندیده مان را نفرستیم جلوی گلوله. که تاکتیک های جنگی را با آزمون و خطا روی جوان هایمان یاد نگیریم. که هی جوان های رعنای مادر به انتظار را، گروه گروه داوطلب روی میدان مین نفرستیم برای راه باز کردن. که حالا افتخار(!) نکنیم که «ما فرماندهان ارشد جنگ را از توی روستاها کشف کردیم! به کسانی کار سپردیم که هیچ چیز بلد نبودند و نتیجه هم گرفتیم!» و اسمش را هم بگذاریم «مدیریت جهادی»! و دست آخر هم در یک پارادوکس عجیب، هم تقصیر طولانی شدن جنگ را گردن همدیگر بیندازیم، هم تقصیر تمام شدنش را! یک عده بگویند: باید سال 63 تمام می شد، فلانی نگذاشت، یک عده هم بگویند: باید ادامه می دادیم، فلانی رای ما را زد.

حالا در آستانه سوم خرداد، سالگرد آزادسازی خرمشهر، که همزمان خبر بازگشت غواصان دست بسته مان، شیرمردهایمان، توی تابوت های پرچم پیچ می رسد، به این فکر می کنم که با برخی فرماندهان ارتشی مجرب جنگ آزموده و وطن دوست - اگر تعداد بیشتری باقی مانده بودند – و علم رزمشان، آیا جنگ، با منطق درست تری هدایت نمی شد؟ آیا راهی پیدا نمی کردند که مادرهای کمتری داغ ببینند؟ غواصان کمتری مدفونِ آب شوند؟ آیا چاره ای پیش پا می گذاشتند که کمتر جوان صدپاره تحویل بگیریم؟ پدرهای بیشتری به خانه برگردند؟ تو بگو یک نفر بیشتر. یک جان عزیز. یک زندگی.

 

«عباس عراقچی»، هم می تواند معاون و سخنگوی وزیر خارجه احمدی نژاد باشد، هم مذاکره کننده شماره دو تیم هسته ای روحانی!

«علی اکبر صالحی»، هم می تواند وزیر خارجه دولت احمدی نژاد باشد و پا بیخ گلوی مذاکره کنندگان بگذارد، هم رئیس سازمان انرژی اتمی دولت روحانی باشد، با تیم مذاکره کننده همراه «ظریف» سفر کند و در جهت انجام توافق کمک کند!

لابد می شود دیگر.

 

چشمت چاه نفته. مشکی، عمیق، گنج. و ملتی رو با مهربونیای بی حسابش بدبخت کرده.

 

RSS Feed

Wolf of Desert