گرگ بیابان

گاهی وقتها "سوم" شدن، فخر و مباهاتش از "اوّل" شدن بیشتر است. "سوم"هایی هستند که مدال برنزشان از طلا سر است. چه بسا، هیچوقت مدالی به گردن نیندازند و روی سکّو نروند؛ آنها بزرگتر از آنند که روی سکّو جایی درخورشان پیدا بشود.

***

چه پایتان به ماجرایی عاشقانه باز شده باشد، چه درگیر یک لج و لجبازی شخصی باشید، یا حتّی اگر با رئیس یا زیردست مراوده دارید، نوعی از رابطه را تجربه می کنید و رابطه ها در ساده ترین شکل خودشان، دو سو دارند. دو نفر یا گروه که به هر دلیلی گذرشان به هم افتاده. حتّی زمانی که شما با یک پدیده مواجه هستید، یک سوی ماجرا ایستاده اید و آن پدیده سویی دیگر؛ یا گیر و گرفتی در کارتان هست که باید حلّ و فصلش کنید، یا هدفی دارید که برای آنکه تیرتان به آن بنشیند، باید حساب و کتاب و دو-دوتایتان را مدام نو کنید و فکر و ذکرتان را مشغولش نگه دارید... به هر حال شما یک ورِ ماجرائید و آن ورِ دیگر، کسی، چیزی یا موجودی هست که شما به هر شکل نسبتی با آن دارید؛ نفر اوّل، نفر دوم.

***

"بندباز" از کلاسیک های سینمای هالیوود است. ماجرای یک سیرک بزرگ و بندبازی که گل سرسبد سیرک است؛ روی طنابی با فاصله ای حیرت آور از زمین، مثل آب خوردن راه می رود و پشتک می زند و از ریسمانهای آویخته، تاب می خورد و از ریسمانی به ریسمان دیگر می جهد. این بندباز که "مایکی" باشد، دل به دختر بندباز سیرک بسته، آن هم دخترِ زیبایِ بدقلقِ خودشیفته.

"مایکی"، یک رفیق قدیمی دارد که اتفاقا چندان هم اهل نمایشِ رفاقت نیست؛ نه او و نه "مایکی". ولی اینقدر حرف هم را و بلکه نگاه هم را می خوانند، که همان چند کلمه که وقت گذشتن از کنار هم توی راهروی سیرک با هم ردّ و بدل می کنند، به اندازه یک نشستِ مشترکِ مفصّل، معنی و پیام و حکایت دارد برای هر دو.

حالا بندبازِ جوانِ خوش استعدادی به سیرک آمده که "مایکی" باید تعلیمش بدهد تا او با یک معلّق اضافه تر از بندی به بند دیگر، رکوردی بزند با سه معلّق و جان تازه ای به سیرک بدهد.

گره از جایی در کارِ "مایکی" می افتد که جوان تازه وارد هم به دختر بندباز دل می بندد؛ همان دخترِ زیبایِ بدقلقِ خودشیفته. رئیس سیرک، معتقد است "مایکی" کم کم دارد از اوج فاصله می گیرد؛ حواسش به کارش نیست و بنیه اش تحلیل رفته و قدر ستاره ها نمی درخشد. کمی پیش از شب سرنوشت سازِ اجرای "سه معلّق" -که همه چشم انتظارش مانده اند- رئیس سیرک به این نتیجه می رسد که "مایکی"، آرزوهای بزرگ او را روی بند بر باد خواهد داد. دستور رئیس سیرک این است که رفیقِ "مایکی" در نقش پارتنرِ جوان تازه وارد، اسباب درخشش او روی بند باشد. تمرینها درست جلو می رود و سه معلّق با همین ترکیب، کاملا شدنی است. امّا با این ترکیب، رسیدنِ "مایکی" به عشقش تا همیشه نشدنی است. برگشتنش به جایگاهِ قبلی هم به "امّا" و "اگر" می خورد. در شرایطی که همه چیز به بن بست رسیده و روزگار می رود که در باقی عمر "مایکی"، سخت و فسرده و تار باشد، رفیقِ "مایکی" همه چیز را عوض می کند. روز اجرای نهایی، با لباس بندبازی اش، پای صحنه می ایستد و هر بلایی که ممکن است رئیس جاه طلب سیرک بر سرش بیاورد به جان می خرد و صبر می کند تا "مایکی"، تمام آینده زندگی اش را روی بند عوض کند و نشان بدهد که هنوز می درخشد...

خب، نقش اوّلِ مرد در فیلم، "مایکی" است، نقش اوّل زن هم معشوقه اوست. من حتّی اسم رفیقِ "مایکی" را هم یادم نیست. کلّ زمان حضورش در فیلم هم قابل ملاحظه نیست. امّا "مایکی"، تمام عمر، لحظات خوش زندگی اش را، بزرگترین پیروزی های حیاتش را و رسیدن به عشقش را مدیون چند دقیقه همکاری این نفر سوم خواهد ماند؛ چند دقیقه ای که فقط انسانهای بزرگ از پسش بر می آیند.

***

شاید همیشه هم نفر سوم، زندگی شما را از این رو به آن رو نکند. گاهی نفر سوم، فقط چند دقیقه آرامش رایگان به شما هدیه می کند، گاهی یک روزِ شما را به یک خاطره شیرین همیشگی بدل می کند که تا ابد مزمزه اش کنید و به یادش لبخند آرامی بزنید.

نفر سوم، انسان فهمیده صاحب ذوقی است. موقعیت شناس است و از این که به دیگران شادی هدیه کند، آرام می گیرد و گاهی شاید بداند که هیچ نامی از او باقی نخواند ماند.

آن راننده تاکسی که می فهمد که مجبور شده ای در مکالمه موبایلی ات به یک بحث کاملا خصوصی گریزناپذیر تن بدهی و دست می برد و صدای ضبط ماشینش را به قدری میزان می کند که صدای تو توی آهنگ گم شود و در عین حال، حرفهای طرفت را به آسانی از توی گوشی بشنوی، دقایقی بعد توی انبوه ماشینها گم خواهد شد، امّا او دقایق ویژه ای را به تو بخشیده که جبرانش به این راحتی ها نیست.

مردِ با فهم و کمالات مهربانی مثل پیانیست سیاهپوست فیلم "کازابلانکا" است که می داند وقتی عشق قدیمی همفری بوگارت وارد کافه می شود، باید چه آهنگی بنوازد تا نگاه ها کلمه و جمله و کتاب و شعر شوند، بی نیاز از تکلّم...

***

گاهی بزرگترین اتفاق زندگی شما را نفر سوم است که رقم می زند. نفرهای سوم، ما را مدیون خود می کنند در حالی که خیلی وقتها حتّی از حضورشان بی خبر می مانیم. حالا، من و شما، نفر سومِ چند رابطه بوده ایم؟ چقدر حضور آرام بی صدای پر رنگمان را به دیگران پیشکش کرده ایم؟ چقدر نفرهای سوم زندگی مان را جدّی گرفته ایم و سپاسی در شانشان به جا آورده ایم؟ واقعا چقدر؟

"مهمترین آدمهای زندگی شما، لزوما چهره های مشهوری نیستند"- جمله ای از... نمی دانم کی!

واقعا گوینده را خاطرم نیست. شاید خودش هم از این اتفاق راضی تر باشد. من که فراموشی ام را تعبیر می کنم به صحّت گفته گوینده. می گذارم به پای کم ارزشی –یا بلکه بی ارزشی- شهرت. می نویسم به پای تاییدی بر متنِ همین جمله؛ که یعنی دو کلمه حرف حساب، یک جمله کارآمدِ پر مایه، یک کلامِ گیرایِ کار راه انداز، لزوما از دهان مشاهیر در نمی آید. شهرت و حتّی محبوبیّت، مهر تایید بر شخصیت و اندیشه های کسی نیست. این روزها شاید بیش از هر روزگار دیگری محتاج تدقیق در این معناییم... در روزگار پر جذبه رسانه ها...

***

می خواهم یک فیلم برایتان تعریف کنم. آنقدری که ذهنم یاری کند سعی می کنم قریب به اصل باشد. در مراسم اختتامیّه جشنواره فیلم های دانشجویی-گمانم سال 86- قرار بود از رضا کیانیان تجلیل شود. این فیلمِ چند دقیقه ای را ابتدای مراسم تجلیل پخش کردند.

قصه اینطور بود که فیلمساز جوان، زنگ زد به آقای کیانیان و برایش توضیح داد که می خواهند برای بزرگداشتش فیلمی از او بسازند. صدای کیانیان از آن سوی خط آمد که: "اشتباه گرفته اید! من "جمعه" هستم. شماره ای که گرفته اید مال من است، نه آقای کیانیان". خلاصه از فیلمساز اصرار و ازآقای کیانیان انکار و نهایتا به فیلمساز گفت که فلان روز و فلان ساعت زنگ بزند تا با هم صحبت کنند. جوان سر موعد باز تماس گرفت. این بار صدای آقای کیانیان گفت: من "سلحشور" هستم. کیانیان نیستم. جوان دیگر رسما به روی کیانیان آورد که: شما یا سرِ شوخی را باز کرده اید یا ما را سر می دوانی... باز هم صدا گفت که فلان روز و فلان ساعت دوباره تماس بگیر تا بیشتر صحبت کنیم. القصه، این تماس ها به تعداد نقشهای ماندگار رضاخان کیانیان ادامه پیدا کرد و هر بار او خودش را به اسم یکی از نقشهایش معرفی کرد. در آخرین تماس، وعده ملاقات حضوری داد و سر وعده آمد. این بار کیانیان بودنش را انکار نکرد. امّا جملاتی گفت که دلیل تکذیب های قبلی را روشن می کرد.

او چیزهایی گفت به این مضمون که "شما نمی خواهید از "رضا کیانیان" تجلیل کنید. شما رضا کیانیان را چنانکه هست نمی شناسید. چیزی که میل شما را برانگیخته، نقشهای رضا است؛ "جمعه"ای که در "روبان قرمز" بود، "سلحشور"ی که در "آژآنس شیشه ای" بود، "دکتر سپید بختِ" "خانه ای روی آب" و... مردم اینها را دوست دارند، کی "رضا کیانیان" واقعی را روی پرده سینما دیده؟"

او راست می گفت. شهرتی که از پرده سینما، از صفحه تلویزیون، از صحنه تئاتر، از سِنِ کنسرت و  از هر نوع منبر و تریبونی بدست می آید، چنین چیزی است؛ یک معرّفی دور و بعید و نمایشی...

راستی! اسم آن فیلمساز جوان را هم با این ایده درس آموزِ ماندگارش، یاد ندارم...

***

روز دیگری و جای دیگری، دعوت بودم به دیدن مستندی درباره رضا کیانیان. قرار بود مستند، خودِ خودِ آقای کیانیان را تصویر کند؛ نه فقط نقش هایش را و بازیگر بودنش را. نام فیلم را یادم نیست. ولی این را که خاطرم مانده به رسم احترام می گویم که کارگردانش "طه شجاع نوری" بود که دستش درد نکند.

یکی از جالب ترین تصاویری که از آن قریب به یک ساعت، از پسِ سالها توی ذهنم نشسته، تصویر مرد نقّاشی است که دوست نزدیک آقا رضا است. بلکه نزدیک ترین دوستش. اگر نامش را می دانستم اسم می بردم... توی فیلم گفتند و در خاطرم نماند. نه به این خاطر که او مرد بزرگی نیست... بلکه به این دلیل که از مهمترین های زندگی من نیست؛ امّا آنقدر در زندگی آقای بازیگر، پر رنگ و استوار است که آن پرتره ی یک ساعته، خالی از او ممکن نشده بود؛ یک مرد نقّاش که برای رضا کیانیان، یک "دوست" خوب بود؛ نه یک طرفدار خوب.

از چند جمله ای که آقای بازیگر درباره اش می گفت، می شد فهمید که او از معدود کسانی است که رضا کیانیان را فارق از نقش هایش، جدا از شهرتش و سوای محبوبیت سینمایی اش، آنطور که واقعا هست می شناسد؛ با همه زیر و بم ها و افت و خیزهایی که دارد... طبعا کیانیان هم برای او بیش از یک دوست نیست و البته که این به خودی خود تمام آن چیزی است که باید باشد...

***

همین تازگی دو عزیز همکار من، کتاب منتشر کرده اند. یکی مجموعه شعر و دیگری یک گردآوری و ترجمه ستودنی. خبر و لینک های مربوط به هر کدام را جداگانه توی یکی از شبکه های اجتماعی پر آمد و شد دیدم و ذوق کردم. خواستم ذوقم را توی الفاظ معمول این اتفاقها بریزم و کامنتی بگذارم و ابراز خرسندی کنم. خواستم بنویسم: "من به تو افتخار می کنم"... امّا ننوشتم. دست و دلم نرفت که همچین جمله ای بنویسم. گفتم: این فلانی، همان رفیق چند ساله عزیز خاطر است. فرقی نکرده. اگر مایه افتخار است، همیشگی است، چه کتابی بنویسد و چاپ کند، چه کتابی بنویسد و به چاپ نرسد، چه هیچگاه قصد انتشار کتابی نکند. "من به تو افتخار می کنم"، زمانی که برای تبریک انتشار یک کتاب، یا بازی توی یک فیلم، یا کارگردانی یک تئاتر یا هر جور غلتیدن به عرصه شهرگی باشد، خود شیرینیِ تلخِ تاسّف باری است.

اگر رفیقی، مایه مباهات من باشد، به دلیل رونق نامش یا نقل محافل شدنش نیست. او شهره شهر بشود یا نه، به خاطر خودش، به خاطر همه آن چیزی که لایق دوستی و دوست داشتن دانسته امش، اسباب فخر و رفیق دوست داشتنی من است. من اگر مختصات این رفیق را بشناسم، می دانم که به قدر کفایت، قوّت قلم و حرف گفتنی و ذوق نوشتن دارد. اگر تا بحال ننوشته، یا اگر بعد از این کتابی منتتشر نکند، برای یک دوستِ شناسنده واقف، چه فرقی می کند؟

حالا اگر این رفیق صاحب ذوق، قصد انتشار کتاب کرد و زمان و قوّت و حوصله صرف کرد برای تحقّق قصدش، زمانی که سعی اش به بار نشست، جای تبریک و شادباش دارد. گیرم ذوق نوشتنی هم در کار نباشد؛ به تعداد انسانها تنوّع نوع آدمیزاد داریم. گیرم قصدی کرد بر هر کار دیگری –حتی سفری- و از خودش برای رسیدن خرج کرد؛ آن وقت به شادی اش شاد می شویم و تبریک و میمنت می گوییم. وگرنه که نام آوری، بهانه استواری برای "افتخار کردن" به یک دوست نیست و هر انسان ارزشمند و لایقی هم لزوما نویسنده یا بازیگر از آب در نمی آید. هر کس هم که مشهور و محبوب شد، لزوما درست نمی گوید. باور کنید!

قاطی پرسه های شب-گردی

 

قلب سوزی کنارِ تن-سردی

 

از خودم بی جواب می پرسم:

 

واقعا می شه زود برگردی؟

می شه چند لحظه منو نگاه کنی؟ می دونم سرت گرمِ کاغذای امتحانی بچه هاس، می شه چند لحظه شاگرداتو یادت بره؟ می خوام یه چیزی یادت بیارم؛ یادت میاد؟ پنج سال قبل بود، همین روز، همین شب، تو هم شماره دفترخونه خاطرت هست هنوز؟ هنوزم عدد 18 برات عزیزه؟ هجدهم بود، دفترخونه شماره 18، ساعت 18...

نمی خوای منصرف بشی؟ به نظرت می ارزه که هفته ای دو روز بری شهرستان برای تدریس؟ یه وقت بچه های اونجا اذیتت نکنن؟ بیشتر تحقیق کردی درباره مدرسه؟ مدیرش داره هواتو؟...

اون شبو می گفتم: ساعت 18، یادته مادرت چه پشت دستی گزید؟ می گفت: خجالت نمی کشی بار اوّل بله رو می گی؟! من که می دونم تو خجالتی بودی... حالا بگو ببینم؛ چی شد که نُخودی و زیرکی و تند گفتی: "بله"...؟

میلت می کشه به کیک شوکولاتی؟ می دونم که همیشه میلشو داری، واسه همین کیک شوکولاتی خریدم که کم اشتهائیت مانع شیرین شدن کامت نباشه تو سالگرد ازدواجمون... اشتهات این روزا بهتره؟

ببینم! اونجا که بری موبایل خوب آنتن می ده؟ تلفن دمِ دستت هست؟ یه وقت زنگ نزنم وسط کلاس باشی؟ یه وقت نشه زنگ بزنی من کنار گوشیم نباشم؟...

کیکش همونی بود که دوست داشتی؟ کامت شیرین شد؟ هجده که گفتم چشمت برق زد... یادت شیرین شد؟ نفست تازه شد؟ حالا بقیه برگه ها رو تصحیح کن... نمره هاشون خوب شده؟ راستی! می خوای به منم یه نمره بدی؟... می شه؟... می شه بهم یه نمره خوب بدی؟...

آقای راننده! من توی همین تاکسی ها این آهنگ را شنیده ام. تو خودت کلمه به کلمه اش را از بری لابد. من که گذری و نیم بند، توی ماشین های خود شما به گوشم رسیده، هوای این ترانه را می دانم، دستم آمده این ملودی کدام رگِ آدمیزاد را فشار می دهد، دستگیرم شده کار شنونده را به کجا می کشاند و توی کدام جاده سیرش می دهد...

"نمیدونم چی شد که اینجوری شد، نمیدونم چند روزه نیستی پیشم..."

حالا شما که راننده ای، شما که سی دی هایت را ردیف، اسم خورده و دسته بندی شده، پسِ سایه بانِ پیشِ رویت گذاشته ای، شما که می دانی روی بورس افتاده: " تا کی به عشقه دیدنت دوباره، تو کوچه ها خسته بشم بمیرم، تا کی باید دنبال تو بگردم، از کی باید سراغتو بگیرم..."، شما که دقایقی است برای مسافر کنار دستی، از دستفرمانت در شب عروسی حکایتها می گویی و حرفه ای گری رو می کنی، چرا مشتری ات را نمی شناسی پس؟

چرا نمی دانی زن میانسال رنگ و رو پریده ای که سراسر مشکی بَر کرده، وقتی با نگاه بی سویش از تو می پرسد: "این ماشین مسجد الجواد می رود؟" یعنی چه...

کارِ یک دکمه است؛ با همچین مسافری، چرا ترانه را عوض نمی کنی؟... چرا صدای بالا کشیدن بینی زن را نمی شنوی که با جمله های ترانه شروع شده؟ چرا وقتی زن چادر روی صورتش می کشد، در خاطره گفتن خللی نمی کنی؟ و حالا دارد می خواند: " قرار نبود چشمای من خیس بشه، قرار نبود هر چی قرار نیست بشه، قرار نبود دیدنت آرزوم شه، قرار نبود که اینجوری تموم شه"... پس چرا تکانهای زن را زیر چادر سیاهش نمی بینی؟... چرا؟...

 

شنیدن

...گل را که تو کاشتی. همان گلِ ثانیه های آخر که جام را نصیبمان کرد. امّا هر جا نشستی، چای را نخورده، گفتی پاس گل را فلانی داد؛ یعنی من.

من هم هر بار گفتم: "هرکس دیگری هم جای من بود پاس می داد"، و تو هر بار گفتی: "کسی جای تو نبود، درست جاگیری کردی"

و من هر بار بزرگی تو را بیشتر دیدم. تو اینطوری گل می کاری... توی دلِ آدمها...

هیچ کجا خانه خود آدم نمی شود؛ این از این. هم دلتنگ بودم هم دلنگران. برای خود اینجا که فقط نه؛ برای رهگذرها، همخانه ها، مهمان ها، مهمان های اختصاصی خودِ من.

آنچه از دلایل این دوره دوری گفتنی باشد، سروش روحبخش عزیز، شیرین و ظریف در "خواب بزرگ" زیر عنوان "بازگشت به سال صفر" قلم بند کرده و موسیو گلابی به طنز و شوخی در "بازگشت مقتدرانه" رفع و رجوع کرده و این نشان می دهد که من در این وادی پیچ پیچ تنها و یکّه نیستم. آنچه جزئی تر باقی می ماند از غیبت و دلتنگی من، بماند به وقتی که حوصله ای بود برای شنیدن و مجالی برای گفتن. عجالتا سلامِ گرم... به رفقای گذری، به دوستان پایاپای، با فشردن دستان آنها که این خانه خالی را گاه به پیغامی آب و جارو کردند تا شوق ماندن در من نمیرد... سلام...

ترجمه ی "عینک آفتابی خیلی بهت میاد":

 

"چشمات خیلی ضایعن"

امیدوارم آیندگان، اینجای زندگینامه ام ننویسن: "و همه اینا تازه اوّل بدبختیاش بود..."!

با یک نغمه ملایم، با حرکت آرام دوربین، با نماهای کلوزآپ از نگاه های عمیق مهربان بی چاره، توی خیال من، توی ذهنم، با یک همچین میزانسنی، داریم گر می گیریم و می سوزیم؛ همه مان؛ دیر و زود؛ یکی بعد از یکی... یک سوختنِ پر از خاطره بی گریز، با شکوهی که زیر سکوتمان، زیر نگاه های خواندنیمان پنهان است... هرچه هست، همین است... هیچ جایش خبری از قصّه ی ققنوس و این انقلابی گری ها و حرفهای بزرگِ نفهمیده نیست... اینها مالِ سرِ داغ است. ما امّا داریم کنار هم می سوزیم...

 

به ناز می کشم تو را... و دست می کشم ز آه

 

حریر نور می شوم که دست می کشم به ماه

 

تنم تنوره می کشد، دلم دلیل می شود

 

شوق شراره می زند، زبان علیل می شود...

بارون میاد تَق تَق

 

(این ابتدای همان شعر معروف "بارون میاد جر جر" است؛ از زبان یک کچل)

آدمهای خوشبخت، می روند درکه کوفته می خورند

آدمهای بدبخت، می روند به درک کوفت می خورند

دامادی قبله عالم، تاجی نبود بر سرِ ما. قبله عالم اگر خادم ایران بود، همه ی نفوسِ رعیّت از این خاکِ طلا، تاجِ زرنشان می ساختند به نیّت ِ خاطرِ همایونی.

ما، در بندِ خاطرِ همایونی نبودیم وقتِ پوشیدن خلعتِ دامادی. ما را خاطرِ عزیزی به بند کشید، ما ریسمان طلعتِ خورشید به گردن داریم. و گرنه "پسرِ آشپزباشی" صدایمان کنند یا "صدر اعظم"، در بند القاب نیستیم. حالا هم، دامادِ شاه نیستیم، همسرِ بانویی هستیم که خانه دلمان را پادشاهی می کند. علی ایّ حال، شه زاده ها هم گاهی غریب می شوند در روزگار.

منزلتی که بندِ جقّه ی مبارک باشد، به بادی بند است. باد که شدت بگیرد، کلاهی بر سر نمی ماند. شه زاده خانمِ ما، ساکن تبعیدِ باغ فین باشد یا اندرونی صاحبقرانیه، شاهزادگی می کند بر این امیر.

شاهزاده و امیر، هر دو غریب مانده اند. غمِ غربت، بابت دوری از خانه نیست؛ فرسخ-فرسخ راه تا تهران آنقدر به دل بد نمی نشیند که کرور-کرور فرسنگ فاصله تا دل آدمها؛ از ارباب و رعایا.

لقب "امیر کبیر" اعطا می کنند، اما چه کبریایی وقتی غریبِ ولایتِ خود باشی... ما "میرزا تقی" مانده ایم؛ عزّتمان را نه آشپزخانه دربار خفیف کرد، نه القاب همایونی، ملوّن و ملوّث.

نه خلعت می خواهیم، نه نشان و لقب، نه صدارت و امارت. در این گاهِ خواب آلودگان، بفرستید فصّاد را گسیل کنند رگ را به او بسپاریم... "ما آزموده ایم در این شهر بختِ خویش"... ما خواستیم باقی باشیم در سیاهه ی نیکان. خانه می کنیم در سرای باقی، در دل های اهل رفق و دوستی با ما و نیّتمان در طول تاریخ... به دلّاک باشیِ تیغ در درست راغب تریم تا تخت نشینِ بی حمیّت... فصّاد را بخوانید بیاید...

  آب، روشنایی است... یک کاسه آب، تمامِ دارایی من است...

شاید کوران بشود و هواپیماها را زمین گیر کند... شاید اتوبوسِ پیر، این بار استارت نخورد... شاید تعمیراتِ اساسی لوکوموتیو، بلیت قطار را باطل کند... شاید تو دیر بیایی...

نکند ژاکتت را جایی جا بگذاری! نکند چاله های آبِ یخ بسته، به پایت بپیچند! نکند جاده با تو بد تا کند! نکند راهت به بی راهه بیفتد! نکند تو دیر بیایی...

اگر بخاری اتاقت سردی کند چه؟ اگر تخت خوابت سختی کند چه؟ اگر کیفت سنگینی کند؟ اگر تو دیر بیایی چه؟

با دلشوره ها می شود یک جوری کنار آمد... با سکوت خانه یک جوری تا می کنم عاقبت... با خیالت، یادت، خاطر و خاطره ات همراه می شوم... با دلگرمی تو به سرمای خانه طعنه می زنم... با تو همدل می شوم که بیایی...

آب، روشنایی است... در بدرقه ات، یک کاسه ی آب، تمام دارایی من است...

 

اوّلین کلمه ها گاهی خیلی مهم اند. مثل نوزادی که تازه زبان باز می کند؛ مادر و پدر چشمشان ماه و سال به دهان نوزاد می ماند تا ببینند اولین کلمه ای که متولّد می شود چیست؛ مامان؟ بابا؟ یا چی؟

اولین حروفی هم که روی کلیدهای ماشین تحریر، لمس می شوند، شاید همینطور مهم باشند؛ این که اصلا به چه نیتی یک ماشین تحریر خریده می شود، مهم است؛ این که کدام کلمه ها زورشان به تو رسیده تا عادتِ کاغذ و خودکار را، سهولتِ دست و مداد را وابگذاری، مبلغی علیحدّه کنار بگذاری، زحمت راه را به خودت سهل بگیری و بگردی تا یک صفحه پر از کلید و اهرمهای سربی بخری و تا خانه ات به دوش بکشی. حالا گیرم این روزها همه را خلاصه کرده اند توی باریکه، هم قواره ی کتاب و اسمش را گذاشته اند "لپ تاپ"؛ هر چه هست، گاهی چیزی، شاید شما را مجبور کند یا به شوق بیاورد، تا عادت لغزاندن قلم را با جنباندن سرانگشتها روی صفحه ی کلید، تاخت بزنید.

گاهی مهم است که اوّلین بهانه چیست... نامه ای به عزیزی، عریضه ای به امید گشایشی در کار، یا یک گزارش ساده اداری...

روی صفحه ی کلید، گفتنی ترین حروف، کمرنگ ترین کلیدها می شوند... مثل حروف یک اسم... مثل نام یک عزیز...

باغچه ما، نه این که بایر باشد؛ خودت دیده ای که همین باغچه جمع و جور و نصفه-نیمه، تابستان به تابستان چه باری می دهد تاکهایش...

حالا البته هر که نداند، تو می دانی که وقتی می گویم: "بار می دهد"، منظورم همان چند کیلو انگوری است که فقط نوبرانه تابستان خودمان می شود و تازگیِ گلوی دوست و آشنایی که میهمانمان می شوند.

امّا هر یاقوتِ انگور، هزار خاطره در دل خود دارد. وقتی دانه ها در دهانت شکافته می شود، خاطره ها هم ساخته می شوند؛ "شکّر شکنی" و "نُقلِ تر" که می گویند، مگر غیر از این است؟

نیمِ صفای تابستان من و تو به انگور خوردن های عصر تابستان است؛ به گپ و گعده ها، به شکّر شکنی.

تو آن انگورهای یاقوتی موی پیر را بیشتر می پسندی. می دانم. ولی همیشه می گویی: "دانه ها؛ یاقوتی باشند یا نه، بهانه اند. لحظه ها را ذائقه است که شیرین می کند، ذوق است که خاطره می سازد"...

حالا، نه این که این باغچه چند متری ما بایر باشد؛ فصلش نیست. نوبتش نیست. امّا تو خوب بلدی توی خواب زمستانی هم خاطره بسازی. تو ذوق داری. تو در این شبها باغچه را می آرایی، بی گُل؛ آنطور که پنجره، حکم قاب عکس پیدا کند.

تو خانه را گرم می کنی. خاطره می سازی؛ این بار از دانه های کشمش، از تخمه های هندوانه، تو خنده را کشف می کنی از میان لبخند پسته ها...

باغچه ما، نه این که بایر باشد؛ خستگی می گیرد، باغچه را –خواب باشد یا بیدار- حضور توست که سبز می کند...

تاکسی که پر شد و راه افتاد و راننده که گرم گیر و دار ماشین های جلویی شد، او برگشت، مسافرهای صندلی عقب را با نگاهش وارسی کرد و بی حس و آرام گفت: "مجلس مردونه اس؟" و بعد که مطمئن شد، قبل از آن که فرصت کند صورتش را کامل توی دستهایش قایم کند، صدای شکستن بغضش، ماشین را برداشت...

یک... دو... سه...

سه تارِ موی سفید؛ هر کدومش حاصل یه خاطره... یادگار، کنارِ یادگار... اینا رو به آینه ام که نگاه می کنم مرور می کنم... آینه خصوصی ِ خصوصیِ من...

 

یک... دو... سه...

دینگ... دینگ... دینگ...

جعبه آینه خصوصی من... درش رو که باز می کنم، آهنگ شروع می شه؛ موسیقیِ متن خاطره هام؛ دور، نزدیک، تلخ، گس، شیرین، ترش... نوای خصوصی ترین درد دلهام...

یه عمر چشم انداختم به همین آینه و تعریف کردم، چشم تو چشمِ خودم... گلایه کردم از همشاگردی، غر زدم بابت رفیق هم محلّی، اشک ریختم از جدایی... یادگار عزیزترینم رو سالهاست همین جعبه نگه داشته برام؛ ساعت کوچیک نقره، که "تیک تیک"ش گم میشه تو صدای "دینگ دینگ" آروم آهنگ جعبه آینه ام؛

تیک... تیک... تیک...

یک... دو... سه...

سه تا چروک؛ گوشه ی چشم... این آخری، بابت هول و ولای سلامت نوه یکی-یه دونه که تازگی قدمش رسیده به دنیا؛ سه روز پیش...

یک... دو... سه...

می خوام جعبه آینه مو، همه خاطره هامو، یادگار همه عمرمو، بذارم برای کوچولوی تازه وارد، همه اش برای خودِ یکی-یه دونه اش...

 

یک... یک... یک...

 

دانلود آهنگ آینه

ببین پسرم، یه سری پسوندها فاعل ساز هستن، یعنی معنای "انجام دهنده کار" رو با خودشون دارن، مثل پسوند "ین" در زبان انگلیسی

مثلا کسی که باله می رقصه، بهش می گن بالرین

کسی که تکنیک یه کاری رو می دونه، بهش می گن تکنسین

کسی که فیلم کمدی بازی می کنه، بهش می گن کمدین

کسی که سوتی می ده، بهش می گن... می گن: ای خاک بر اون سرِ ملنگت کنن ضایع!

"آیا چلچراغ از هفته آینده می ترکاند؟"؛ چلچراغ به "هفته بعد" نرسید که این سوال نقش بسته بر جلد آخرین شماره، به جواب روشنی برسد؛ ما توقیف شدیم. الآن جالبش اینجاست که فعل آخر آن جمله سوالی را، هم می شود مضارع خواند(به فتح نون)، هم ماضی(با نون ساکن). قرار بود حجم را تقریبا دو برابر کنیم، با صفحات و حال و هوای جدید.

قرار گذاشتیم یکی از صفحات جدید من، اسمش بشود "بیلیارد باز". روزی که اولین شماره از صفحه جدید را تکمیل می کردیم، خبر توقیف هم آمد. دست کشیدیم و تنها چیزی که جاماند، قرار دادن اسم صفحه بود. کاریکاتورش را "بزرگمهر حسین پور" کشیده بود که عجیب به دلم نشست و "علی هنرور" که همیشه طراحی گرافیک صفحه هایم را انجام می داد، برای اوّلین بار خودش صفحه را بسته بود.

 

اگر خواستید متن را بخوانید:

دانلود JPEG

دانلود PDF

اینجا تهران است، دنیای امروز:

سر به زیر که باشی، خلط دهان مردم است که نصیب نگاهت می شود.

در دنیای امروز؛

مهم این نیست که کاری را "درست" انجام بدهی

مهم این است که آن کار را "پر سر و صدا" انجام بدهی(حتی به بدترین و ناقص ترین شکل ممکن)

 

گفتم که بعدا نگویی "کسی نبود به ما بگوید، پس مزد خلاقیتمان کو، ما حیف شدیم، ما صداقت به خرج دادیم، پس اجر وظیفه شناسی مان چه می شود و..."

"حرفی نیست؛ سیّاسی رو یاد می گیرم، بازی کردن رو هم، حتی بی رحمی رو، ازم بر میاد. اما ترجیح می دادم دنیا جای مهربون تری بود"

(اینا رو جوونه توی فیلمنامه می گه، یه صبح شنبه که پا میشه و تو رختخوابش می شینه، با چشمای خواب آلود به خودش می گه)

 

RSS Feed

Wolf of Desert