گرگ بیابان

- شما چه نسبتی با بیمار دارید؟

- من... نگرانشم...

خلقت با ما کاری کرده، شبیه کاری که پلیس راهنمایی و رانندگی ایران با راننده ها می کند. اگر تصادف، خسارتی باشد ولی نه در حدی که ماندن پلیس در صحنه و کشیدن کروکی و برآورد خسارت، بصرفد، افسر از هر دو طرف مدارکشان را می گیرد، یک نگاهی می اندازد، مدارک هر راننده را می دهد دست آن دیگری، می گوید: «خودتان با هم توافق کنید»، خودش را به نشنیدن می زند و صحنه را ترک می کند و کاملا قابل حدس است که از این جا به بعد چه مهلکه پر آب چشم و بلکه پر خون و خشمی برپا می شود.

حالا خلقت هم یک بخش مهمی – کم یا زیاد – از احتیاجات زن و مرد را گذاشته پیش آن دیگری. از احتیاجات عاطفی و روانی گرفته تا جسمانی و فیزیکی. بعد هم قرار شده نیمی از دنیا، با نیم دیگر توافق کنند. تازه اگر آن نیمه گم نشده باشد! یک بساط فتنه خیز لاینحل ازلی – ابدی، به وسعت کره خاکی.

بی هیچ مقدمه چینی، راننده میانسال ِ مشکی ِ امام حسین پوشیده، آه کشان درآمد که: «آقا، ما یه اشتباهی کردیم انقلاب کردیم، شمام یه اشتباهی کنید انقلاب کنید»...

«بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم...»
بالاخره یه روزی طی یه تحقیقی معلوم می شه حضرت حافظ هم پلیپ داشته.

‫#‏وضع_مملکت‬
‫#‏وضع_دنیا‬

«آیا مُجازیم تروریست ها را ترور کنیم؟»؛
چالشی که کم کم برای حقوق بشری ها جدی تر می شود.

‫#‏پاریس‬ ‫#‏حملات_پاریس‬
‪#‎Paris‬ ‪#‎Paris_attacks‬

یه وقتا هم «سکوت»
:is
"so cute"

زنگ زدم به پلیس 110؛ پنج و ربع عصر امروز. گفتم: «خانه ما وسط خیابان 152 غربی است، یک هیئتی در خیابان 154، آن هم شرقی، یعنی در یک فاصله بعیدی، صدای بلندگویش را آنقدر زیاد کرده که کل خانه ما را برداشته. به طور غیر عادی ای صدا زیاد است. کار یک خیابان و دو خیابان نیست، کل منطقه را برداشته». مامور گفت: «الان اعلام می شود یک را بفرستند». چهل دقیقه گذشت. هیچ تاثیری نکرد. دوباره زنگ زدم. داد و بیداد کردم. به این یکی مامور گفتم: «شما آمار می دهید که چهار دقیقه ای در صحنه حاضر می شویم، الان چهل دقیقه است هیچ اقدامی نشده، حتما باید به خاطر همچین مسأله ای، کسی برود آنجا، جر و بحث و دعوا و خون و خون ریزی بشود تا بعد از همه اینها شما یک نفر را بفرستید؟» گفت: «ببین، ما اعلام کرده ایم، کلانتری نیرو نفرستاده، یک بار دیگر اعلام می کنیم، اگر نیرو نفرستادند، زنگ بزن به 197 شکایت کن».

زنگ زدم به 197 گفتم: «110 چهل دقیقه است که هنوز...». خانم گفت: «ما زیر چهل و پنج دقیقه تاخیر را ثبت نمی کنیم». گفتم: «یعنی من باید صبر کنم پنج دقیقه دیگر هم بگذرد دوباره زنگ بزنم تا ثبت کنید؟». گفت: «بله». پنج دقیقه بعد زنگ زدم. گفت: «احتمالا مامور را فرستاده اند، ولی این چیزها چون با باورهای مردم سر و کار دارد، مامور حداکثر کاری که می تواند بکند این است که یک تذکری بدهد». گفتم: «ما هم به امام حسین باور داریم، خودم پامنبری ام، توی همین خیابان پشتی ما هم چند تا هیأت هست، این یکی کاملا غیر عادی است، بعد هم من که نگفتم بروید کل هیأت را جمع کنید، آن بلندگو یک ولوم دارد، پیچش را چند میلی متر می چرخانند، صدا کم تر می شود. بعد هم عاشورا جمعه پیش بود، الان دیگر مناسبتش چیست؟». گفت: «هفتم امام است». گفتم: «به هر دلیل موجهی هم که عزاداری کنند، دلیل نمی شود اینجور مزاحمت ایجاد کنند». گفت: «ما پی گیری می کنیم». پرسیدم: «کسی به من زنگ خواهد زد؟» گفت: «تا یک ساعت دیگر با شما برای اعلام نتیجه تماس می گیرند، اگر نگرفتند شما خودتان تماس بگیرید». بعد هم مفصلا از من آدرس را، اسم هیأت را (که نمی دانستم) دلیل را (که صدای زیاد بود و خود خانم ثبت کرد: «آلودگی صوتی») از من پرسید و توی کامپیوترش وارد کرد. و یادآوری کردم که: «الان مشکل دوتاست، اولی صدای هیأت، دومی که مهم تر است انجام ندادن ماموریت توسط پلیس».

یک ساعت بعد زنگ زدند. یک آقایی که ادبیات و بیانش به مدرسه ای ها می خورد ولی صدایش نزدیک به چهل می زد، گفت: «شما زنگ زده بودید برای مورد مزاحمت؟» گفتم: «بله». پرسید: «رفع شده؟». گفتم: «برنامه تمام شد. از وقتی من تماس گرفتم، حدود یک ساعت و نیم دیگر هم ادامه داشت و کسی اعتنا نکرد». گفت: «مزاحمت چی بوده؟ مزاحمت ماشینی بوده؟» گفتم: «من که برای همکارتان کامل توضیح دادم». گفت: «حالا بگو چی بوده؟ ماشینی بوده؟». از نو توضیح دادم. گفت: «شما آنجا بودی؟ دیدی که مامور ما نیامده باشد؟». گفتم: «من که نمی روم در صحنه، مامور شما را حضور و غیاب کنم، هر وقت صدای هیأت کم شود می فهمم شما وظیفه تان را انجام داده اید».

گفت: «احتمالا مامور رفته، تذکر داده، بعد که برگشته باز شروع کرده اند». گفتم: «صدا لحظه ای قطع یا کم نشد». گفت: «حالا که برنامه تمام شده دیگر». گفتم: «هر جرم دیگری هم بود همین را می گفتید؟ اگر مزاحم نوامیس مردم هم بشوند یا جیب کسی را بزنند، ماموران شما تذکر می دهند و طرف اگر دلش خواست رعایت می کند اگر نخواست نه؟» گفت: «حالا ما پی گیری می کنیم. اگر به نتیجه ای رسیدیم شما را هم در جریان می گذاریم، اگر هم تماس نگرفتیم شما تماس بگیرید».

رک گفتم: «برای شما که 197 باشید، و توی بیلبوردها و شعارها از مردم دعوت می کنید ناظر نیروی انتظامی باشند و قرار است به سیستم امنیتی کشور نظارت کنید، این جواب مایه آبروریزی است».

گفت: «حالا ما پی گیری می کنیم». و چون جوابی ندادم گفت: «قربان شما». و چون باز چیزی نشنید گفت: «تشکر». و چون باز جوابی ندادم گفت: «خداحافظ شما».

این دیگه چه مُد مزخرفیه: «می‌شه اول منو راه‌بندازید، ماشینم بد جاست...»

بعضی از این رفقای مداح خیلی ملاحظه کارن؛ برای محکم تر سینه زدن و دم گرفتن جمعیت، هی می فرمان: «اجرتون با امام حسین»، بعد آخر مجلس، خودشون چک اجرشونو از صابخونه می گیرن می رن. لابد می خوان دیگه وقت آقا رو نگیرن ما زودتر به اجرمون برسیم. همچین ملاحظه کارایی هستن.

خیلی وقت ها در این «مداحی»ها، «مدح»ی نمی بینم؛ گاهی بیشتر از آن که ثناگویی و روایت عزت و حماسه باشد، ناله و نفرین و تظلم است. حالا یا اسمش را باید عوض کرد، یا رسمش را، یا ما توقعمان را.

نشان برتر خلاقانه ترین مد پاییزه، با تقدیر از ماسیمو دوتی، گوچی، شَنل و دیگران، تعلق می گیرد به ویروس آنفولانزا برای نوآوری های بی پایان در ابداع مدل های غیرقابل پیش بینی فصل به فصل.

این که بروی داروخانه و نسخه‌ات «اشک مصنوعی» باشد، به خودی خود، غریب و «یک جوری» هست. وهم‌انگیزترش وقتی است که نسخه‌پیچ می‌پرسد: «ایرانی یا خارجی؟»

 

بعضی ها می گویند: این آهنگ لحن روضه گونی دارد. شاید. حتی اگر چنین باشد برای من خیلی بیش از اینهاست. و من دائم به رندی های آهنگساز – که خود محسن چاوشی باشد - فکر می کنم که چطور با تکرار انتهای دو تا از مصرع ها، معنای جدیدی از شعر وحشی بافقی بیرون می کشد. می خواند: «بسیار ستمکار و بسی عهدشکن هست/ اما به ستمکاری آن عهدشکن نیست...» بعد انگار که دو، سه ثانیه فکرش را کرده باشد و از گفته اش پشیمان شده باشد، تکرار می کند: «عهدشکن نیست... عهدشکن نیست»...
و دست آخر می خواند: «بر بی کسی من نگر و چاره من کن/ زان کز همه کس، بی کس و بی یارترم من» و اینطور تکرار می کند: «بی یار، ترم من... بی یار، ترم من»... با فاصله ای که عمدا بین «یار» و «تر» می اندازد تا خبر از حال چشم هایش هم داده باشد.

پ.ن: 1: آهنگ را که رفیق با تلگرام فرستاد، برایش نوشتم: «جزو دردانه های من نیست، ولی مرا با خودش برده، همینجور دارم از نو گوش می کنم...» و از غروب که به دستم رسیده بود تا آخر شب، بیست - سی باری شنیدم و شنیدم.
پ.ن 2: به رفیق دیگری گفتم: این چیزی که محسن چاوشی برای سریال «شهرزاد» خوانده، به من نوید می دهد که حال سریال خوب باشد. رفیق گفت: خوبِ بد دیگر؟ بله، به نظرم حال سریالی با این تیتراژ، یک جور خوبی بد است. به خصوص وقتی آهنگ را می گذارم روی تصویر بیلبوردهای سریال و کنار نام حسن فتحی. می نشینم منتظر ببینم چی از آب درمی آید؛ باشد که هیچ امیدواری ناامید نشود!

 

از اینجا بشنوید

 

- یعنی بچه دارم شدی؟

+ آره. شیش سالشه... سه تا زبون حرف می زنه، شنای نونهالان مقام آورده، مشاورش گفته مدرسه معمولی نذاریمش.

- فقط امیدوارم بیش فعال نباشه! کلا چه جور بچه ایه؟

+ ناخواسته.

«احوال پرسی» یک فن است. فن پر امتیازی هم هست. آموختنی است؟ به احتمال زیاد. اما طبعا نه با «آموزش احوال پرسی در سه روز» یا چیزی شبیه به این. یک سلوک و مراقبه ای می خواهد؛ نه از جنس توی معبد نشستن و «اوم» گفتن یا معتکف نشستن به زبان روزه. یک مراقبه فعال ِ از دل خاسته لازم دارد و البته که مثل هر هنر و فنی که نوع «ذاتی» اش موجود است، «احوال پرس» های ذاتی هم مکتب نرفته، مسأله آموزند.
«احوال پرس» ها به خصوصی ترین مسائل شما نزدیک می شوند بدون آن که احساس کنید اسرار مگویتان عالم گیر خواهد شد؛ چون آنها از روی فضولی سؤال نمی پرسند؛ می دانند باید کجا را بکاوند تا غده های درد سر باز کنند. برای رسیدن به این غده ها، دست به جراحی های دردآور هم نمی زنند، اصراری ندارند که شما را شفا بدهند. نرم و آرام، تا آنجا که احساس کنند هیچ صدمه ای نمی بینید، روحتان آزرده نمی شود و خلقتان به تنگی نمی رود، از شما سؤال می کنند و به جواب هایتان گوش می دهند. «گوش دادن» هم البته که بلدی می خواهد. «آهان، آهان» گفتن و سر تکان دادن دیگران، شما را سبک نمی کند. آنها که برای دقایق استیصالشان گوش شنوایی سراغ دارند خوب می دانند یعنی چه و چه نعمتی روزیشان شده.
ما قواعدی ابداع کردیم و می کنیم که نشان بدهیم آن ایرانی فضول قضاوت گر نیستیم. آن ایرانی چه و چه نیستیم. قواعدی وضع کردیم بر مبنای قانون «همه یا هیچ»؛ سؤال درباره دیگران فضولی است، پس دیگر سؤال نمی کنیم. معتقدیم: طرف خودش بخواهد می گوید. این هم ممکن است، ولی همه انسان ها با هم فرق دارند و این چیزی است که ما در برساختن قواعد کلی جدید، ندید گرفتیم تا خودمان را راحت کنیم؛ تا مجبور نباشیم رفقایمان را بخوانیم و بلد شویم و با هر کس به اقتضایش رفتار کنیم.
هرچند تشبیه ناخوشایندی به نظر برسد – که شخصا خوش دارمش - «احوال پرسی» مثل آروغ گرفتن نوزاد است؛ می توانی بچه را به حال خودش بگذاری؛ بالاخره این باد سر معده، زمانی از جایی خارج می شود. هیچ نوزادی از باد سر دل و نفخ شیر نمرده. ولی کسی که مهر نوزاد را به دل دارد، در آغوشش می کشد، آرام و مکرر و سر صبر به پشتش می زند تا صدایی را بشنود که به خودی خود دلربا و گوشنواز نیست.
فضول ها، آروغ گرفتن را بلد نیستند، چنان به پشت طرف می کوبند که درد به جانش بیفتد. دیگرانی هم که یا فضول ها را ملامت می کنند، یا نگرانند چند دقیقه ای مرهم شدن برای رفیقی قضازده، پاییزگرفته یا اسیر هورمون های ماهانه یا حتی بدخواب شده، به «انرژی منفی» دچارشان کند، ترجیح می دهند نوزاد را بگذارند تا خودش با درد نفخی که طبعا نمی کُشد، کنار بیاید.
اگر رفیق «احوال پرس» دور و برتان دارید، خوشا به احوالتان و اگر ندارید، چه فقدان عظیمی... باشد که روزیتان شود.

 

RSS Feed

Wolf of Desert