گرگ بیابان

منتشر شده در هفته نامه چلچراغ- شماره 30 اردیبهشت 91

 

من به موزیک هایی که با اسم آدمها شروع می شوند بد بینم. اثر مویسقایی که جای این شلنگ تخته اندازی ها نیست. مثل این است که پرویز پرستویی، وسط "آژانس شیشه ای" بگوید: "من پرویز پرستویی هستم که دارم حاج کاظم را بازی می کنم"! یا در بحبوحه محاصره و کشاکش حاجی و عباس و سلحشور، حاتمی کیا خودش را بیندازد وسط و در جفت چشم من و شما زل بزند که: "این ابراهیم حاتمی کیا که می گویند، من هستم، کارگردان هستم". البته که چنین خرق عادتی اسم حاتمی کیا را بیش از پیش سر زبانها خواهد انداخت، امّا به همان میزان از عزّ و آبرویش خواهد کاست.

حاتمی کیا، از عرق ریزانِ سالیان پیاپی، از پسِ دودِ چراغ و فرسایش تن و اقامت در وادی اندیشه است که شهرت نامش را، آبروی این برند سینمایی را، فراهم آورده است. شهرت، هزار و یک راه دارد. حاتمی کیا راه دور و صعب، امّا آبرومندانه و عزتمند و با اصالتش را انتخاب کرد. پرویز پرستویی هم، سیروس قایقران و آیدین آغداشلو و قیصر امین پور هم. پرویز مشکاتیان و محمدرضا شجریان هم. خیلی های دیگر هم.

حالا تازگی ها چه اضطراری خواننده و آهنگساز و تنظیم کننده را واداشته که به بهانه زیرزمینی بودن آهنگ، با صداهایی معوج و معیوب، اسم خود را ابتدای آهنگها دکلمه کنند؟ از من بپرسید می گویم شیفتگی به شهرت؛ آن هم فوری و فوتی. این از خواصّ نسلی است که مطمئن نیست دو روز دیگر یا تا همین فردا، کارش را پی می گیرد یا نه. پس با همین یک اثری که فراهم آورده، اسمش را هم فریاد می کند و منتظر تیتراژ و جلد آلبوم صوتی و پرسش دل مردم نمی ماند...

***

ما از نسل "کوله پشتی" هستیم. چندان به سنّ و سال ربطی ندارد. از پیرمرد نقرس گرفته و گوژپشت تا خردسال مهدکودکی در این قماش هست. این طایفه، ضرورِ بار و بندیلش را در بقچه ای می چیند و آن را همواره با خود می کشد و برای حمل چه وسیله ای سهل تر از کوله پشتی.

این قبیله، اهل ماندن نیست. ما اهل ماندن نیستیم. ما راحت طلبیم. ما دیگر سامسونیت دست نمی گیریم؛ بی ثباتی و ویلانی ما بیش تر از آن است که به بازو و ساعد و مچمان زحمت بدهیم و ضایعات استخوانی را به تن بخریم. زندگی مان را انداخته ایم کولمان؛ بی درد و دیلاق. چون می دانیم اهل ماندن نیستیم؛ نه با کسی، نه در جایی، نه برای چیزی.

***

نسل کوله پشتی، به اصالت اعتقاد چندانی ندارد. نسلِ جنسِ چینی است. ارزان می خرد و به قدر قیمت استفاده می کند؛ محضِ همین چند روز. از بی جانی و بی بتّگی جنس هم با خبر است امّا چه باک؛ ارزان است، زهوارش که در رفت به ثمن بخس باز می خرد... کسی از فردا چه خبر دارد؟ چو فردا رسد فکر فردا کنیم... نسل کوله پشتی، نسل خریدهای موقّتی، نسلِ هر چیزِ موقّتی است...

***

هیچ دقّت کرده اید چقدر کم شده اند کسانی که کارِ سالم تحویلتان بدهند؟ ماشین دست مکانیک می دهید، نه می گوید چه دردش است، نه می گوید چه کرده؛ یک توده معیوب به اسم ماشین تحویلتان می دهد. شده که برای یک آنفولانزای شدید سه بار پیش سه پزشک رفته ام و هر بار نسخه ای متفاوت گرفته ام. الآن ساندویچ هم که سفارش بدهید به آدرستان دلیوری کنند یا فراموششان می شود، یا یخ کرده می آورند، یا نوشابه ای، سُسی، چیزی از سفارش شما جامانده... چون دیگر کسی بنای ماندن ندارد. امروز ساندویچی می زند، فردا می رود بساز و بفروش می شود، سه روز دیگر مغازه شیرآلات صنعتی باز می کند. یا خودش می رود یا مشتری اش. دیگر خوش حسابی و مردم داری و رسم نیکو هم برای کسی که چند روزه نوبت اوست معنا نمی دهد. "اصالت" کلمه ای تهی از ارزش می شود. ما، "نسل کوله پشتی"، آن را کم ارزش می کنیم. و وقتی اصالت نباشد، انسان چیزی برای دفاع کردن، چیزی برای از دست دادن ندارد...

***

ادب هم دیگر رعایتش محلّی از اعراب ندارد. حالا که محتمل است توی این محلّه ی برو-بیا، تا دو روز دیگر نه تو مانی و نه من، چه لزومی دارد به شما عرض ادب کنم، سلام بدهم یا کلاه از سر بردارم؟ اگر ما همه، مشتری گذریِ همدیگریم، اگر فقط هم اتوبوسی چند دقیقه ای هم هستیم، اگر همسایه چند صباح و رفیق مناسبتی همدیگریم، چه لزومی دارد که من شانِ شما را بجا بیاورم و خستگی حال و احوال کردن و تعارفات مرسوم را به خود بخرم؟ سرم را پیش می اندازم، کوله ام را دوشم می گیرم، تنه می زنم و راه باز می کنم و می روم...

***

جامعه ای با نسلِ کوله پشتی، یک خطر بالفعل است. می دانم چه می گویم؛ "بالفعل" و "بالقوه" را خلط نکرده ام. در چنان جامعه ای، جای چیزی به نام "مرام" به شدّت خالی است. "مرام" به گمانم یعنی مسلک فردی هر کس. یعنی این که بشود از کسی توقّعات مشخصی داشت. یعنی کسی به چیزهایی، به شیوه ای از اخلاق، به مَنِشی، به خط کشی ها و قواعدی، به هر شکلی که هستند و از هر نوعی که هستند پایبند باشد.

کوله پشتی از سامسونیت و کلاسور و چمدان راحت تر است. ولی شاید همیشه راحت ترین ها، بهترین ها نباشند...

پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ | لینک به این مطلب | نظرات ()

 

قدیم: غصه نخور، پسته بخور.

 

حالا: حرص نخور، قرص بخور.

دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ | لینک به این مطلب | نظرات ()

قند و هِل با دهنت خو می کرد

زعفران کامِ تو را بو می کرد



استکان، لب به لبت دوخته بود

چای هم از لبِ تو سوخته بود...

محسن و عاطفه همدیگر را نمی شناسند. تقریبا هیچ ربطی به یکدیگر ندارند. الّا این که هرکدام به طریقی، غربت را بر من سهل کردند.

***

در زندگی ام، کم و زیاد، شورش هایی کرده ام. یک بار، سال سوم دبیرستان، که همه بخشنامه ها و آئین نامه ها می گفتند: "انتقال از دبیرستان غیر انتفاعی به نمونه مردمی انجام پذیر نیست و انتقال از یک منطقه آموزش و پرورش به منطقه ای دیگر منع قانونی دارد و جابجایی در میانه سال تحصیلی هم چیزی در حد ناممکن است"، من پایم را در یک کفش کردم و گیوه ام را ورکشیدم و گفتم: "یا دیگر مدرسه نمی روم، یا همین میانه سال، از این آشغالدانی غیر انتفاعی می روم به همان مدرسه نمونه مردمی سال اوّلم در منطقه قبلی، که بچه هایش معرفت داشتند و دل داشتند"... این را به اطلاع مدیر آشغالدانی، مدیر مدرسه بامعرفت ها و مقامی مسئول در منطقه ی مدرسه ی با معرفت ها رساندم و دیگر به آشغالدانی نرفتم و در خانه ماندم.

روز اوّل در مدرسه ی شلوغ و کم جای با معرفت ها، وسط درس زیست شناسی، ناظم سال اوّل که از قضا حالا ناظم سال سومی ها شده بود، من را به کلاس برد، معرفی کرد و خواست که جایی بین نیمکت های کم و بیش پر جمعیت برایم دست و پا کند. سال اوّل که بودم با یکی از همین هم کلاسی ها بد جوری به تیپ هم زده بودیم. ناظم از سر خیرخواهی های سنت گرایانه، من را به عنوان نفر سوم یک نمیکت، کنار طرف دعوای قدیمی، نشاند. طرف دعوا هم که بدجوری لیف من به تنش خورده بود، رویش در هم رفت و ترش کرد و علنا به روی ناظم آورد که: "بین این همه میز، گیر داده اید به میز ما؟!" و آنوقت ها تا آخر سال، باید همانجا می نشستی که روز اوّل نشسته بودی، و جای هرکسی منطقه سوق الجیشی و استراتژیکی بود برای خودش...

ناظم از اعتراض همشاگردی جا خورد و تند شد و تا این دو بیایند بگو مگو کنند و معترض همدیگر شوند، محسن، که تا آن روز، هیچ همدیگر را ندیده بودیم، و پیدا بود بچه ها حرفش را می خوانند، از چند نیمکت آن طرف تر بلند شد، رفت جایی نزدیکی های ته کلاس، جایش را داد به من و خودش به جماعت نیمکتی دیگر اضافه شد و تا آخر سال، همانجا ماند، تا مهمان کلاس، که من باشم، لدی الورود، نامهربانی نبیند...

***

در دانشکده، بعد از یک سال، عاقبت با همه احتیاط ها و مشورت ها تصمیمم را گرفتم. گفتم: "رشته ام را برای بار دوم عوض می کنم". این بار به رشته ای دیگر در همان دانشکده؛ بی نیاز از کنکور مجدد و فقط با موافقت مقامات دانشگاه. سهل بود. رفتم به کلاس هم رشته ای های جدید. یک صندلی در ردیف های آخر برای خودم دست و پا کردم و نشستم. و خب مرسوم نبود غریبه ای بی مقدمه، وسط سال دوم، به عنوان دانشجو سر و کله اش در کلاس پیدا بشود. تکلیف بچه ها با من معلوم نبود. به عنوان یک شیء ناشناخته غیر قابل پیش بینی، زیرچشمی ورانداز می شدم؛ نه می شد با من گرم گرفت و نه می شد من را زیر سبیلی رد کرد! گاهی کسی برای کشف بیشتر من، تک سوالی می پرسید و البته هنوز سر معده همه مانده بودم. عاطفه بود که دست آخر گفت: "به هر حال به هر دلیلی که آمده اید، از آشنایی با شما خوشوقتیم، خیلی خوش آمدید، امیدواریم همکلاسی های خوبی باشیم". پیدا بود که دیگران حرف عاطفه را هم می خوانند... خواندند... شدیم همکلاسی های خوب و آشنا...

***

سالها پیش شنیدم که محسن بعد از دیپلم و سربازی، در یک مغازه کولرسازی کار می کند و این آخرین خبری است که از او دارم. عاطفه را هنوز در جمع هم دانشکده ای های سابق و دوستان دیرپای امروز می بینم. نه محسن و نه عاطفه، هیچکدام صمیمی ترین دوستان من نبوده اند. امّا آنها در ذهن من، کلید داران لحظه هایی ویژه از خاطرات منند. آنها را اینگونه به یاد می آورم و پیش از هرچیز با این ویژگی می شناسم: کلید داران لحظه های خاص.

یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ | لینک به این مطلب | نظرات ()

یه لباسِ تن نخورده

 

که زمان رنگشو برده

 

 

کاستِ بنان و "گُلپا"

 

توی برنامه "گلها"

 

 

ترمه ی گُلاب خورده

 

که همیشه بوش می مونه

 

 

همه، توی چمدونه... به هوای بوی خونه...

 

 

 

سه کتابِ جلد قرمز:

 

اخوان، فروغ، حافظ

 

 

با یه دفترچه ی سیمی؛

 

تلفنهای قدیمی

 

 

دو تا شیشه عطرِ خالی

 

که می دادن بوی پونه

 

 

همه توی چمدونه... به هوای بوی خونه...

 

 

 

دفتر خاطره؛ خالی

 

پُرِ عشقای خیالی

 

 

شیشه ی تیلّه و پولک

 

دو تا آلبوم، یه عروسک

 

 

صفحه ی گرامافون که

 

دیگه پیداس نمی خونه

 

 

همه توی چمدونه... به هوای بوی خونه...

گاهی فکر می کنم مقتدرانه تر و عزیزتر آن است که سپر و شمشیر را بیندازم و ایستاده و تمام قد بگویم: "تمام شد" و سوزش عمیق شمشیر روزگار را که از روبرو، سینه و دنده ها و ریه و قلب و کبدم را می شکافد و از کنار مهره های کمرم بیرون می زند، به جان بخرم.

خسته ها دیگر با مهارت نمی جنگند. نفس زنان و تکیده، گاهی روی خاک می غلتند و گاهی فنّ و بدلهایی که می زنند، به چشم خبره خودشان هم، ناخوشایند و بد منظر جلوه می کند. غبار آلود و نیم جان می شوند و گاهی بخت است که جای عقل و بازو برایشان شمشیر می گرداند.

هر چند، قاعده زندگی این است که تا می شود بجنگی و چه بسا در لحظه ای که گمان نمی کنی، تیر غیب حریفت را بیندازد و پادشاهی مُلکی هم نصیبت شود...

امّا من اگر به قواعد زندگی پایبند بودم، شاید الآن اینجا از میدان جنگ نمی نوشتم...

 

 

گفتار من

با بهره از آثار جاودانه هایی چون: داریوش اقبالی، ویگن و گوگوش

 

 

 

 

 

 لالایی (دانلود)

 

 

لالایی (دانلود از سایتی دیگر)

 

گُلِ عمرم و غنچه ی زندگیت

 

پلاسیده شد پای یکدندگیت

 

 

دِهِ خوابهات، شهرِ نقّاشیام

 

چه بی رنگ شد، پایِ لجبازیام

 

 

 

هیاهوی من، غُر زدنهای تو

 

شب و روز، مشغولِ یکّی به دو

 

 

کلافه، نخوابیده و خسته من

 

تو هم عاقبت، خسته از دستِ من

 

 

تو از سایه ی من گریزون شدی

 

چشات مه گرفتن، تو بارون شدی

 

 

دلت با منه، قهر کردی ولی

 

شبیهِ گُلِ نازِ محزون شدی

 

 

چطور خنده توی دلی گُل کنه

 

که دوریتو باید تحمّل کنه؟

 

 

واسه دیدنت نقشه ها می کشم

 

که تو این مسیر "پیش قدم" من بشم

 

 

بیا و اگر حوصله داشتی

 

تا دنیا به جاست، آشتی... آشتی...

"تاج الدین از گناوه"، سمت راست است، "محمّد از تایباد"؛ کمی بالاتر. سیامک؛ نمی دانم از کجا امّا استقلالی دو آتشه است؛ نوشته: "آبیته"!

امیرحسین خرسند مشهدی، بین آنها که تاریخ زده اند، از همه قدیمی تر است؛ بهار 1371... بیست سال پیش یعنی. من و این "امیرحسین"ی که اسمش را بیست سال پیش به دیواره برجک نگهبانی حک کرده، هم خدمت نبوده ایم... امّا هم قسمتیم. هر دو، بهار، بالای این برجک پُست داده ایم... شاید او هم مثل من، سال را این بالا تحویل کرده باشد...

تا چشم کار می کند، دشت است و دشت است و دشت... ولی همین اسمهای حک شده بر دیوار، کم کم با تو رفاقت می کنند، کم کم جای هر کدامشان را، دستخط هر کدامشان را به جا می آوری... اینجا از دهل و سُرنای لحظه تحویل سال خبری نیست، باید با ساعت مچی، حساب لحظه تحویل را نگه داری... اما اینجا هم بهار می شود...

اینجا، فقط شهر من نیست که بهار می شود... بهار را می شود یکجا توی چشمِ تایبادی ها، گناوه ای ها، تفرشی ها، گچسارانی ها و آملی ها دید... حالا اینجا به وقت ساعت مچی من، بهار شده است... به احترامِ بهار؛ خبر دار!

چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩۱ | لینک به این مطلب | نظرات ()

به علت باختهای پی در پی رئال مادرید در مقابل بارسلون، پیشنهاد می شود لقب "خوزه مورینیو" از "آقای خاص" به "آقای خاص بی بصیرت" تغییر یابد.

 

(ستاد مقابله با جریان فتنه در رئال)

جدیدا لاف ها بالا گرفته

 

و جای مهر را اینها گرفته:

 

رفیقانِ مرامِ بادِ معده

 

رفاقتهای بوی پا گرفته

...و سفر بر سه قسم باشد:

 

سفر به آفاق

 

سفر به اَنفُس

 

و سفر به سانفرانسیسکو

سه چیز برای سه کس در حکم ناموس است:

 

اسلحه برای سرباز

 

برف پاک کن برای راننده خطی

 

سس برای ساندویچی

گاهی وقتها "سوم" شدن، فخر و مباهاتش از "اوّل" شدن بیشتر است. "سوم"هایی هستند که مدال برنزشان از طلا سر است. چه بسا، هیچوقت مدالی به گردن نیندازند و روی سکّو نروند؛ آنها بزرگتر از آنند که روی سکّو جایی درخورشان پیدا بشود.

***

چه پایتان به ماجرایی عاشقانه باز شده باشد، چه درگیر یک لج و لجبازی شخصی باشید، یا حتّی اگر با رئیس یا زیردست مراوده دارید، نوعی از رابطه را تجربه می کنید و رابطه ها در ساده ترین شکل خودشان، دو سو دارند. دو نفر یا گروه که به هر دلیلی گذرشان به هم افتاده. حتّی زمانی که شما با یک پدیده مواجه هستید، یک سوی ماجرا ایستاده اید و آن پدیده سویی دیگر؛ یا گیر و گرفتی در کارتان هست که باید حلّ و فصلش کنید، یا هدفی دارید که برای آنکه تیرتان به آن بنشیند، باید حساب و کتاب و دو-دوتایتان را مدام نو کنید و فکر و ذکرتان را مشغولش نگه دارید... به هر حال شما یک ورِ ماجرائید و آن ورِ دیگر، کسی، چیزی یا موجودی هست که شما به هر شکل نسبتی با آن دارید؛ نفر اوّل، نفر دوم.

***

"بندباز" از کلاسیک های سینمای هالیوود است. ماجرای یک سیرک بزرگ و بندبازی که گل سرسبد سیرک است؛ روی طنابی با فاصله ای حیرت آور از زمین، مثل آب خوردن راه می رود و پشتک می زند و از ریسمانهای آویخته، تاب می خورد و از ریسمانی به ریسمان دیگر می جهد. این بندباز که "مایکی" باشد، دل به دختر بندباز سیرک بسته، آن هم دخترِ زیبایِ بدقلقِ خودشیفته.

"مایکی"، یک رفیق قدیمی دارد که اتفاقا چندان هم اهل نمایشِ رفاقت نیست؛ نه او و نه "مایکی". ولی اینقدر حرف هم را و بلکه نگاه هم را می خوانند، که همان چند کلمه که وقت گذشتن از کنار هم توی راهروی سیرک با هم ردّ و بدل می کنند، به اندازه یک نشستِ مشترکِ مفصّل، معنی و پیام و حکایت دارد برای هر دو.

حالا بندبازِ جوانِ خوش استعدادی به سیرک آمده که "مایکی" باید تعلیمش بدهد تا او با یک معلّق اضافه تر از بندی به بند دیگر، رکوردی بزند با سه معلّق و جان تازه ای به سیرک بدهد.

گره از جایی در کارِ "مایکی" می افتد که جوان تازه وارد هم به دختر بندباز دل می بندد؛ همان دخترِ زیبایِ بدقلقِ خودشیفته. رئیس سیرک، معتقد است "مایکی" کم کم دارد از اوج فاصله می گیرد؛ حواسش به کارش نیست و بنیه اش تحلیل رفته و قدر ستاره ها نمی درخشد. کمی پیش از شب سرنوشت سازِ اجرای "سه معلّق" -که همه چشم انتظارش مانده اند- رئیس سیرک به این نتیجه می رسد که "مایکی"، آرزوهای بزرگ او را روی بند بر باد خواهد داد. دستور رئیس سیرک این است که رفیقِ "مایکی" در نقش پارتنرِ جوان تازه وارد، اسباب درخشش او روی بند باشد. تمرینها درست جلو می رود و سه معلّق با همین ترکیب، کاملا شدنی است. امّا با این ترکیب، رسیدنِ "مایکی" به عشقش تا همیشه نشدنی است. برگشتنش به جایگاهِ قبلی هم به "امّا" و "اگر" می خورد. در شرایطی که همه چیز به بن بست رسیده و روزگار می رود که در باقی عمر "مایکی"، سخت و فسرده و تار باشد، رفیقِ "مایکی" همه چیز را عوض می کند. روز اجرای نهایی، با لباس بندبازی اش، پای صحنه می ایستد و هر بلایی که ممکن است رئیس جاه طلب سیرک بر سرش بیاورد به جان می خرد و صبر می کند تا "مایکی"، تمام آینده زندگی اش را روی بند عوض کند و نشان بدهد که هنوز می درخشد...

خب، نقش اوّلِ مرد در فیلم، "مایکی" است، نقش اوّل زن هم معشوقه اوست. من حتّی اسم رفیقِ "مایکی" را هم یادم نیست. کلّ زمان حضورش در فیلم هم قابل ملاحظه نیست. امّا "مایکی"، تمام عمر، لحظات خوش زندگی اش را، بزرگترین پیروزی های حیاتش را و رسیدن به عشقش را مدیون چند دقیقه همکاری این نفر سوم خواهد ماند؛ چند دقیقه ای که فقط انسانهای بزرگ از پسش بر می آیند.

***

شاید همیشه هم نفر سوم، زندگی شما را از این رو به آن رو نکند. گاهی نفر سوم، فقط چند دقیقه آرامش رایگان به شما هدیه می کند، گاهی یک روزِ شما را به یک خاطره شیرین همیشگی بدل می کند که تا ابد مزمزه اش کنید و به یادش لبخند آرامی بزنید.

نفر سوم، انسان فهمیده صاحب ذوقی است. موقعیت شناس است و از این که به دیگران شادی هدیه کند، آرام می گیرد و گاهی شاید بداند که هیچ نامی از او باقی نخواند ماند.

آن راننده تاکسی که می فهمد که مجبور شده ای در مکالمه موبایلی ات به یک بحث کاملا خصوصی گریزناپذیر تن بدهی و دست می برد و صدای ضبط ماشینش را به قدری میزان می کند که صدای تو توی آهنگ گم شود و در عین حال، حرفهای طرفت را به آسانی از توی گوشی بشنوی، دقایقی بعد توی انبوه ماشینها گم خواهد شد، امّا او دقایق ویژه ای را به تو بخشیده که جبرانش به این راحتی ها نیست.

مردِ با فهم و کمالات مهربانی مثل پیانیست سیاهپوست فیلم "کازابلانکا" است که می داند وقتی عشق قدیمی همفری بوگارت وارد کافه می شود، باید چه آهنگی بنوازد تا نگاه ها کلمه و جمله و کتاب و شعر شوند، بی نیاز از تکلّم...

***

گاهی بزرگترین اتفاق زندگی شما را نفر سوم است که رقم می زند. نفرهای سوم، ما را مدیون خود می کنند در حالی که خیلی وقتها حتّی از حضورشان بی خبر می مانیم. حالا، من و شما، نفر سومِ چند رابطه بوده ایم؟ چقدر حضور آرام بی صدای پر رنگمان را به دیگران پیشکش کرده ایم؟ چقدر نفرهای سوم زندگی مان را جدّی گرفته ایم و سپاسی در شانشان به جا آورده ایم؟ واقعا چقدر؟

"مهمترین آدمهای زندگی شما، لزوما چهره های مشهوری نیستند"- جمله ای از... نمی دانم کی!

واقعا گوینده را خاطرم نیست. شاید خودش هم از این اتفاق راضی تر باشد. من که فراموشی ام را تعبیر می کنم به صحّت گفته گوینده. می گذارم به پای کم ارزشی –یا بلکه بی ارزشی- شهرت. می نویسم به پای تاییدی بر متنِ همین جمله؛ که یعنی دو کلمه حرف حساب، یک جمله کارآمدِ پر مایه، یک کلامِ گیرایِ کار راه انداز، لزوما از دهان مشاهیر در نمی آید. شهرت و حتّی محبوبیّت، مهر تایید بر شخصیت و اندیشه های کسی نیست. این روزها شاید بیش از هر روزگار دیگری محتاج تدقیق در این معناییم... در روزگار پر جذبه رسانه ها...

***

می خواهم یک فیلم برایتان تعریف کنم. آنقدری که ذهنم یاری کند سعی می کنم قریب به اصل باشد. در مراسم اختتامیّه جشنواره فیلم های دانشجویی-گمانم سال 86- قرار بود از رضا کیانیان تجلیل شود. این فیلمِ چند دقیقه ای را ابتدای مراسم تجلیل پخش کردند.

قصه اینطور بود که فیلمساز جوان، زنگ زد به آقای کیانیان و برایش توضیح داد که می خواهند برای بزرگداشتش فیلمی از او بسازند. صدای کیانیان از آن سوی خط آمد که: "اشتباه گرفته اید! من "جمعه" هستم. شماره ای که گرفته اید مال من است، نه آقای کیانیان". خلاصه از فیلمساز اصرار و ازآقای کیانیان انکار و نهایتا به فیلمساز گفت که فلان روز و فلان ساعت زنگ بزند تا با هم صحبت کنند. جوان سر موعد باز تماس گرفت. این بار صدای آقای کیانیان گفت: من "سلحشور" هستم. کیانیان نیستم. جوان دیگر رسما به روی کیانیان آورد که: شما یا سرِ شوخی را باز کرده اید یا ما را سر می دوانی... باز هم صدا گفت که فلان روز و فلان ساعت دوباره تماس بگیر تا بیشتر صحبت کنیم. القصه، این تماس ها به تعداد نقشهای ماندگار رضاخان کیانیان ادامه پیدا کرد و هر بار او خودش را به اسم یکی از نقشهایش معرفی کرد. در آخرین تماس، وعده ملاقات حضوری داد و سر وعده آمد. این بار کیانیان بودنش را انکار نکرد. امّا جملاتی گفت که دلیل تکذیب های قبلی را روشن می کرد.

او چیزهایی گفت به این مضمون که "شما نمی خواهید از "رضا کیانیان" تجلیل کنید. شما رضا کیانیان را چنانکه هست نمی شناسید. چیزی که میل شما را برانگیخته، نقشهای رضا است؛ "جمعه"ای که در "روبان قرمز" بود، "سلحشور"ی که در "آژآنس شیشه ای" بود، "دکتر سپید بختِ" "خانه ای روی آب" و... مردم اینها را دوست دارند، کی "رضا کیانیان" واقعی را روی پرده سینما دیده؟"

او راست می گفت. شهرتی که از پرده سینما، از صفحه تلویزیون، از صحنه تئاتر، از سِنِ کنسرت و  از هر نوع منبر و تریبونی بدست می آید، چنین چیزی است؛ یک معرّفی دور و بعید و نمایشی...

راستی! اسم آن فیلمساز جوان را هم با این ایده درس آموزِ ماندگارش، یاد ندارم...

***

روز دیگری و جای دیگری، دعوت بودم به دیدن مستندی درباره رضا کیانیان. قرار بود مستند، خودِ خودِ آقای کیانیان را تصویر کند؛ نه فقط نقش هایش را و بازیگر بودنش را. نام فیلم را یادم نیست. ولی این را که خاطرم مانده به رسم احترام می گویم که کارگردانش "طه شجاع نوری" بود که دستش درد نکند.

یکی از جالب ترین تصاویری که از آن قریب به یک ساعت، از پسِ سالها توی ذهنم نشسته، تصویر مرد نقّاشی است که دوست نزدیک آقا رضا است. بلکه نزدیک ترین دوستش. اگر نامش را می دانستم اسم می بردم... توی فیلم گفتند و در خاطرم نماند. نه به این خاطر که او مرد بزرگی نیست... بلکه به این دلیل که از مهمترین های زندگی من نیست؛ امّا آنقدر در زندگی آقای بازیگر، پر رنگ و استوار است که آن پرتره ی یک ساعته، خالی از او ممکن نشده بود؛ یک مرد نقّاش که برای رضا کیانیان، یک "دوست" خوب بود؛ نه یک طرفدار خوب.

از چند جمله ای که آقای بازیگر درباره اش می گفت، می شد فهمید که او از معدود کسانی است که رضا کیانیان را فارق از نقش هایش، جدا از شهرتش و سوای محبوبیت سینمایی اش، آنطور که واقعا هست می شناسد؛ با همه زیر و بم ها و افت و خیزهایی که دارد... طبعا کیانیان هم برای او بیش از یک دوست نیست و البته که این به خودی خود تمام آن چیزی است که باید باشد...

***

همین تازگی دو عزیز همکار من، کتاب منتشر کرده اند. یکی مجموعه شعر و دیگری یک گردآوری و ترجمه ستودنی. خبر و لینک های مربوط به هر کدام را جداگانه توی یکی از شبکه های اجتماعی پر آمد و شد دیدم و ذوق کردم. خواستم ذوقم را توی الفاظ معمول این اتفاقها بریزم و کامنتی بگذارم و ابراز خرسندی کنم. خواستم بنویسم: "من به تو افتخار می کنم"... امّا ننوشتم. دست و دلم نرفت که همچین جمله ای بنویسم. گفتم: این فلانی، همان رفیق چند ساله عزیز خاطر است. فرقی نکرده. اگر مایه افتخار است، همیشگی است، چه کتابی بنویسد و چاپ کند، چه کتابی بنویسد و به چاپ نرسد، چه هیچگاه قصد انتشار کتابی نکند. "من به تو افتخار می کنم"، زمانی که برای تبریک انتشار یک کتاب، یا بازی توی یک فیلم، یا کارگردانی یک تئاتر یا هر جور غلتیدن به عرصه شهرگی باشد، خود شیرینیِ تلخِ تاسّف باری است.

اگر رفیقی، مایه مباهات من باشد، به دلیل رونق نامش یا نقل محافل شدنش نیست. او شهره شهر بشود یا نه، به خاطر خودش، به خاطر همه آن چیزی که لایق دوستی و دوست داشتن دانسته امش، اسباب فخر و رفیق دوست داشتنی من است. من اگر مختصات این رفیق را بشناسم، می دانم که به قدر کفایت، قوّت قلم و حرف گفتنی و ذوق نوشتن دارد. اگر تا بحال ننوشته، یا اگر بعد از این کتابی منتتشر نکند، برای یک دوستِ شناسنده واقف، چه فرقی می کند؟

حالا اگر این رفیق صاحب ذوق، قصد انتشار کتاب کرد و زمان و قوّت و حوصله صرف کرد برای تحقّق قصدش، زمانی که سعی اش به بار نشست، جای تبریک و شادباش دارد. گیرم ذوق نوشتنی هم در کار نباشد؛ به تعداد انسانها تنوّع نوع آدمیزاد داریم. گیرم قصدی کرد بر هر کار دیگری –حتی سفری- و از خودش برای رسیدن خرج کرد؛ آن وقت به شادی اش شاد می شویم و تبریک و میمنت می گوییم. وگرنه که نام آوری، بهانه استواری برای "افتخار کردن" به یک دوست نیست و هر انسان ارزشمند و لایقی هم لزوما نویسنده یا بازیگر از آب در نمی آید. هر کس هم که مشهور و محبوب شد، لزوما درست نمی گوید. باور کنید!

قاطی پرسه های شب-گردی

 

قلب سوزی کنارِ تن-سردی

 

از خودم بی جواب می پرسم:

 

واقعا می شه زود برگردی؟

می شه چند لحظه منو نگاه کنی؟ می دونم سرت گرمِ کاغذای امتحانی بچه هاس، می شه چند لحظه شاگرداتو یادت بره؟ می خوام یه چیزی یادت بیارم؛ یادت میاد؟ پنج سال قبل بود، همین روز، همین شب، تو هم شماره دفترخونه خاطرت هست هنوز؟ هنوزم عدد 18 برات عزیزه؟ هجدهم بود، دفترخونه شماره 18، ساعت 18...

نمی خوای منصرف بشی؟ به نظرت می ارزه که هفته ای دو روز بری شهرستان برای تدریس؟ یه وقت بچه های اونجا اذیتت نکنن؟ بیشتر تحقیق کردی درباره مدرسه؟ مدیرش داره هواتو؟...

اون شبو می گفتم: ساعت 18، یادته مادرت چه پشت دستی گزید؟ می گفت: خجالت نمی کشی بار اوّل بله رو می گی؟! من که می دونم تو خجالتی بودی... حالا بگو ببینم؛ چی شد که نُخودی و زیرکی و تند گفتی: "بله"...؟

میلت می کشه به کیک شوکولاتی؟ می دونم که همیشه میلشو داری، واسه همین کیک شوکولاتی خریدم که کم اشتهائیت مانع شیرین شدن کامت نباشه تو سالگرد ازدواجمون... اشتهات این روزا بهتره؟

ببینم! اونجا که بری موبایل خوب آنتن می ده؟ تلفن دمِ دستت هست؟ یه وقت زنگ نزنم وسط کلاس باشی؟ یه وقت نشه زنگ بزنی من کنار گوشیم نباشم؟...

کیکش همونی بود که دوست داشتی؟ کامت شیرین شد؟ هجده که گفتم چشمت برق زد... یادت شیرین شد؟ نفست تازه شد؟ حالا بقیه برگه ها رو تصحیح کن... نمره هاشون خوب شده؟ راستی! می خوای به منم یه نمره بدی؟... می شه؟... می شه بهم یه نمره خوب بدی؟...

آقای راننده! من توی همین تاکسی ها این آهنگ را شنیده ام. تو خودت کلمه به کلمه اش را از بری لابد. من که گذری و نیم بند، توی ماشین های خود شما به گوشم رسیده، هوای این ترانه را می دانم، دستم آمده این ملودی کدام رگِ آدمیزاد را فشار می دهد، دستگیرم شده کار شنونده را به کجا می کشاند و توی کدام جاده سیرش می دهد...

"نمیدونم چی شد که اینجوری شد، نمیدونم چند روزه نیستی پیشم..."

حالا شما که راننده ای، شما که سی دی هایت را ردیف، اسم خورده و دسته بندی شده، پسِ سایه بانِ پیشِ رویت گذاشته ای، شما که می دانی روی بورس افتاده: " تا کی به عشقه دیدنت دوباره، تو کوچه ها خسته بشم بمیرم، تا کی باید دنبال تو بگردم، از کی باید سراغتو بگیرم..."، شما که دقایقی است برای مسافر کنار دستی، از دستفرمانت در شب عروسی حکایتها می گویی و حرفه ای گری رو می کنی، چرا مشتری ات را نمی شناسی پس؟

چرا نمی دانی زن میانسال رنگ و رو پریده ای که سراسر مشکی بَر کرده، وقتی با نگاه بی سویش از تو می پرسد: "این ماشین مسجد الجواد می رود؟" یعنی چه...

کارِ یک دکمه است؛ با همچین مسافری، چرا ترانه را عوض نمی کنی؟... چرا صدای بالا کشیدن بینی زن را نمی شنوی که با جمله های ترانه شروع شده؟ چرا وقتی زن چادر روی صورتش می کشد، در خاطره گفتن خللی نمی کنی؟ و حالا دارد می خواند: " قرار نبود چشمای من خیس بشه، قرار نبود هر چی قرار نیست بشه، قرار نبود دیدنت آرزوم شه، قرار نبود که اینجوری تموم شه"... پس چرا تکانهای زن را زیر چادر سیاهش نمی بینی؟... چرا؟...

 

شنیدن

...گل را که تو کاشتی. همان گلِ ثانیه های آخر که جام را نصیبمان کرد. امّا هر جا نشستی، چای را نخورده، گفتی پاس گل را فلانی داد؛ یعنی من.

من هم هر بار گفتم: "هرکس دیگری هم جای من بود پاس می داد"، و تو هر بار گفتی: "کسی جای تو نبود، درست جاگیری کردی"

و من هر بار بزرگی تو را بیشتر دیدم. تو اینطوری گل می کاری... توی دلِ آدمها...

هیچ کجا خانه خود آدم نمی شود؛ این از این. هم دلتنگ بودم هم دلنگران. برای خود اینجا که فقط نه؛ برای رهگذرها، همخانه ها، مهمان ها، مهمان های اختصاصی خودِ من.

آنچه از دلایل این دوره دوری گفتنی باشد، سروش روحبخش عزیز، شیرین و ظریف در "خواب بزرگ" زیر عنوان "بازگشت به سال صفر" قلم بند کرده و موسیو گلابی به طنز و شوخی در "بازگشت مقتدرانه" رفع و رجوع کرده و این نشان می دهد که من در این وادی پیچ پیچ تنها و یکّه نیستم. آنچه جزئی تر باقی می ماند از غیبت و دلتنگی من، بماند به وقتی که حوصله ای بود برای شنیدن و مجالی برای گفتن. عجالتا سلامِ گرم... به رفقای گذری، به دوستان پایاپای، با فشردن دستان آنها که این خانه خالی را گاه به پیغامی آب و جارو کردند تا شوق ماندن در من نمیرد... سلام...

ترجمه ی "عینک آفتابی خیلی بهت میاد":

 

"چشمات خیلی ضایعن"

امیدوارم آیندگان، اینجای زندگینامه ام ننویسن: "و همه اینا تازه اوّل بدبختیاش بود..."!

با یک نغمه ملایم، با حرکت آرام دوربین، با نماهای کلوزآپ از نگاه های عمیق مهربان بی چاره، توی خیال من، توی ذهنم، با یک همچین میزانسنی، داریم گر می گیریم و می سوزیم؛ همه مان؛ دیر و زود؛ یکی بعد از یکی... یک سوختنِ پر از خاطره بی گریز، با شکوهی که زیر سکوتمان، زیر نگاه های خواندنیمان پنهان است... هرچه هست، همین است... هیچ جایش خبری از قصّه ی ققنوس و این انقلابی گری ها و حرفهای بزرگِ نفهمیده نیست... اینها مالِ سرِ داغ است. ما امّا داریم کنار هم می سوزیم...

 

به ناز می کشم تو را... و دست می کشم ز آه

 

حریر نور می شوم که دست می کشم به ماه

 

تنم تنوره می کشد، دلم دلیل می شود

 

شوق شراره می زند، زبان علیل می شود...

 

RSS Feed

Wolf of Desert